از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 11 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (101) تا (110) با پاسخ جمع آوری شده است
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید
0:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22
از مردم شهر
0:24
یکی از بهترین اعراب
0:26
مردان آن کمک و توله سگ فرستادند
0:29
شجاعت و جسارت
0:32
مرگبارترین آنها در زمان جاهلیت بود
0:35
من با سپاه مشرکان در جنگ احد شرکت کردم
0:38
سپس پس از خروج آنان از جنگ به اسلام گروید
0:42
این اولین صحنه ای بود که به عنوان یک مسلمان شاهد آن بودم
0:45
شرکت بیر مائونا
0:48
جایی که حوازین به مسلمانان خیانت کرد
0:50
بنابراین همه آنها را کشتند
0:53
و مصادف با این حادثه
0:55
از آنجا گذشتم
0:57
منذر بن عقبه رضی الله عنه و من
1:00
ما به پرندگانی که در آسمان پرواز می کردند نگاه کردیم
1:04
پس گفتیم
1:06
پرندگان باید روی چیزی شناور باشند
1:09
پس عجله کردیم ببینیم قضیه چیه
1:12
ما همراهان خود را در رختخواب خود دراز کشیده بودند
1:15
و مشرکان خیانتکار در اطرافشان
1:18
پس فرود آمدیم و با مردم جنگیدیم
1:21
و اما صاحب انذار
1:24
او کشته شد
1:26
همانطور که برای من
1:28
عامر بن طفیل مرا اسیر کرد
1:30
سپس مرا در ازای یک غلام آزاد کرد
1:32
روی مادرش بود
1:34
پس به شهر برگشتم
1:36
و نظر اصحاب مقتول
1:39
موذی گری من را رها نمی کند
1:41
وقتی به شهر نزدیک شدم
1:45
دو مرد اهل هوازین پیدا کردم
1:47
پس خواستم از مسلمانان انتقام بگیرم
1:50
که خائنانه کشته شدند
1:52
پس با هم زیر سایه درختی پایین رفتیم
1:55
وقتی خوابشان برد، آنها را کشتم
1:58
از پیامبر با آنها عهد بسته بود
2:01
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
2:03
من در مورد آن نمی دانستم
2:05
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
2:08
پس اینو بهش گفتم
2:10
علی از کشتن آنها خجالت کشید
2:13
بعد ببخشید
2:15
دستور پرداخت دیه این دو مرده را صادر کرد
2:18
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا فرستاد
2:23
به Negus در حبشه
2:26
با دو کتاب برایش نوشت
2:28
در یکی از آنها
2:30
که او را به عقد ام حبیبه رضی الله عنه در آورد
2:34
و در دیگری
2:36
او از او می خواهد که بقیه مسلمانانی را که دارد برایش بیاورد
2:40
به سمتش رفتم
2:42
آن دو کتاب را به او دادم
2:44
پس آنها را خواند
2:46
درود بر او باد
2:48
سپس نغوس او را به عقد ام حبیبه رضی الله عنه درآورد
2:53
همراهانش را با دو کشتی نزد او بردند
2:57
من کی هستم؟
2:59
پاسخ
3:05
عمر بن امیه الضمری رضی الله عنه
3:09
توقف کنید
3:16
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
3:21
یک چالش جدید از طرف من
3:31
من خادم پیامبر صلی الله علیه و آله هستم
3:34
و پسر اربابش
3:36
و محبتش رحمت الله علیه
3:39
و پسر عشقش
3:40
من قبل از مهاجرت به دنیا آمدم
3:42
من زیر چتر اسلام زندگی کردم
3:44
من در خانه نبوت بزرگ شدم
3:47
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا بسیار دوست داشت
3:54
او مرا می گرفت و الحسن رضی الله عنه را می برد
3:58
و او می گوید
4:00
خدایا من هر دوتاشونو دوست دارم
4:02
من هر دو را دوست دارم
4:04
او رضی الله عنه مرا بر ران خود می نشاند و برایم دعا می کرد.
4:10
او اغلب مرا سوار بر اسب جلوی خود می برد
4:14
خیلی از او مراقبت می کند
4:17
یک روز دماغم جاری شد
4:20
پس پیامبر صلی الله علیه و آله خواست
4:23
با دست شریفش گناهکار را از من دور کند
4:27
عایشه رضی الله عنها گفت
4:30
بگذار پیچ ها را از او پاک کنم یا رسول الله
4:35
ایشان رضی الله عنه فرمودند
4:38
ای عایشه مرا دوست بدار که من او را دوست دارم
4:43
و من سیاه پوست بودم
4:46
پدرم سفید پوست بود
4:48
آنچه مردم را نسبت به صحت نسب من نزد پدرم رضی الله عنهم شک می کرد
4:54
برای تفاوت رنگ پوستمان
4:57
یک روز با پدرم خوابیدم و سرمان را با عبا پوشاندیم
5:02
پاهایمان را آشکار کردیم
5:05
سپس مجاز المدلجی، قائف از کنار ما گذشت
5:10
گفت بعضی از این پاها مال بعضی دیگر است
5:15
وقتی شباهت بین آنها را دید
5:18
پیامبر صلی الله علیه و آله از این امر بسیار خرسند شد
5:23
تا اینکه بر عایشه رضی الله عنها وارد شد
5:27
اسرار چهره اش از گفتار قائف از شادی و بشارت می درخشید
5:33
و سخنان کسانی را که بدون آگاهی درباره ما صحبت کردند، رد کنیم
5:39
امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه روزی نشست.
5:44
وجوه بیت المال بین مسلمانان تقسیم می شود
5:48
پس به پسرش عبدالله سهم داد
5:51
بعد نوبت من شد
5:53
پس عمر دو برابر آنچه به پسرش عبدالله داده بود به من داد
5:58
عبدالله از پدرش پرسید و او گفت
6:01
چرا او را بر من ترجیح دادی؟
6:03
با رسول خدا صلی الله علیه و آله شهادت دادم
6:07
مگر اینکه شهادت دهد
6:09
عمر جواب او را داد و گفت:
6:12
پسرم او نزد رسول خدا از تو عزیزتر بود
6:17
و پدرش نزد رسول خدا از پدرت محبوبتر بود
6:22
پس محبت رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر محبت خود ترجیح دادم
6:29
اصحاب مقام مرا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می دانستند
6:34
پس وقتی خواستند در مورد زنی که دزدی کرده بود نزد رسول خدا شفاعت کنند
6:41
نزد من آمدند تا او را شفاعت کنم
6:44
شاید رسول خدا صلی الله علیه و آله از من بپذیرد
6:49
وقتی در این مورد با او صحبت کردم
6:52
چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله رنگ پرید
6:56
و او گفت
6:58
آیا در مورد یکی از حدود خدا با من صحبت می کنی؟
7:02
پس ترسیدم و گفتم
7:04
برای من آمرزش بخواه ای رسول خدا
7:07
وقتی عصر شد
7:09
رسول خدا صلی الله علیه و آله سخنرانی کرد
7:14
خداوند را آن گونه که شایسته او بود ستایش کرد
7:17
سپس گفت
7:18
در مورد بعد
7:20
او مردم قبل از شما را نابود کرد
7:23
اگر بزرگواری از آنها دزدی می کرد، او را رها می کردند
7:28
و اگر ضعیف در میان آنها دزدی کند
7:30
برایش مجازات تعیین کردند
7:33
سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست
7:36
اگر فاطمه بنت محمد دزدی می کرد
7:39
دستش قطع می شد
7:41
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد
7:45
با اون زن
7:47
پس دستش را قطع کرد
7:50
کتیبه حلقه من بود
7:52
محبت رسول خدا
7:54
من کی هستم؟
7:56
پاسخ
8:05
اسامه بن زید بن حارثه
8:07
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
8:10
توقف کنید
8:19
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
8:24
چالش جدید
8:30
من کی هستم؟
8:34
من از اصحاب عالم هستم
8:36
از قبیله دوس
8:38
من به عنوان یک یتیم بزرگ شدم
8:40
بیچاره مهاجرت کرد
8:42
من یک چوپان اجیر بودم
8:44
در ازای غذای روزانه
8:46
بورا را می شناختم
8:48
من آن را حمل می کردم
8:50
من از او مراقبت می کنم و با او بازی می کنم
8:52
بنابراین شروع کردم به تماس با او
8:54
بنابراین نام مستعار من غالب شد
8:56
به نام من
8:59
به دست آن صحابی بزرگوار اسلام آوردم
9:01
الطفیل بن عمر
9:03
خداوند از او راضی باشد
9:05
در دوره بین
9:07
عهدنامه حدیبیه و فتح خیبر
9:09
این شهر برای مهاجران فراهم می کرد
9:11
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
9:13
در خیبر
9:15
داشتم به مامانم زنگ میزدم
9:17
به اسلام
9:19
او از انجام این کار خودداری می کند
9:21
بنابراین یک روز به او زنگ زدم
9:23
او با من عصبانی شد
9:25
و مرا به سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله گوش فرا دادی
9:27
از چیزی که متنفرم
9:29
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
9:31
و من گریه می کنم
9:33
پس گفتم
9:35
ای رسول خدا
9:37
به مادرم زنگ می زدم
9:39
به اسلام
9:41
پس من را رد می کنی
9:43
پس امروز بهش زنگ زدم
9:45
او با من عصبانی شد
9:47
و مرا در خود شنیدی
9:49
از چیزی که متنفرم
9:51
پس از خدا می خواهم که او را هدایت کند
9:53
برای اسلام
9:55
پیامبر صلی الله علیه و آله لبخند زد
9:57
او را صدا زد
9:59
پس رفتم بیرون
10:02
شادی از او
10:04
وقتی به خانه آمدم
10:06
در را بسته دیدم
10:08
و مادرم صدای پاهایم را شنید
10:10
و او گفت
10:12
جای تو پسر
10:14
صدای قلع و قمع آب را شنیدم
10:16
پس مادرم حمام کرد
10:18
زرهش را پوشید
10:20
سپس در را باز کردم
10:22
او گفت
10:24
من شهادت می دهم که خدایی وجود ندارد
10:26
جز خدا
10:28
من شهادت می دهم که محمد
10:30
بنده و رسول او
10:32
من خوشحال نبودم
10:34
پس نزد رسول خدا برگشتم
10:36
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
10:38
و من از خوشحالی گریه می کنم
10:40
همونطور که قبلا اومدی
10:42
کمی گریه کردن
10:44
از غم
10:46
پس گفتم یا رسول الله
10:48
آبشیر پاسخ داده است
10:50
خدا تو را صدا زد
10:52
مادرم اسلام را هدایت کرد
10:54
پس خدا را شکر
10:56
او را تحسین کرد
10:58
گفت خوبه
11:00
پس گفتم یا رسول الله
11:02
من به خدا دعا می کنم
11:04
برای دوست داشتن من و مادرم
11:06
به بندگان باوفایش
11:08
و او آنها را دوست دارد
11:10
به ما
11:12
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
11:14
خدایا عشق
11:16
این بنده شماست
11:18
و مادرش به بندگانت
11:20
مؤمنان
11:22
و هر دو را دوست داشت
11:24
هیچ مؤمنی وجود ندارد
11:26
او مرا می شنود یا می بیند
11:28
جز دوست داشتن من
11:30
من کی هستم؟
11:33
پاسخ
11:40
ابوهریره
11:42
عبدالرحمن بن صخرالدوسی
11:44
خداوند از او راضی باشد
11:46
توقف کنید
11:55
و شما می دانید
11:57
بر صحابه و علما
11:59
و پرچم ها
12:01
چالش جدید
12:06
من کی هستم؟
12:08
من یک زن اتیوپیایی هستم
12:12
استاد پیامبر
12:14
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
12:16
او مرا از پدرم به ارث برده است
12:18
وقتی مادرش فوت کرد
12:20
بلند شدم
12:22
او را بزرگ کنید و از او مراقبت کنید
12:24
حتی با من تماس گرفت
12:26
ای ملت
12:28
و او در مورد من صحبت می کرد
12:30
این بقیه اعضای خانواده هستند
12:32
خانه من و او
12:34
مامان پشت مامان
12:36
بعد منو آزاد کن واسه چی
12:38
با خدیجه رضی الله عنه ازدواج کرد
12:40
درباره او
12:42
من در کنار او ماندم و همیشه در خدمت او بودم
12:44
عمرش رضی الله عنه
12:46
پس من آن زن بودم
12:48
تنها کسی که
12:50
او با پیامبر صلی الله علیه و آله همراهی کرد
12:52
از روز
12:54
تولدش تا امروز
12:56
مرگ او
12:59
اولین مردم به اسلام گرویدند
13:01
سپس به تنهایی مهاجرت کرد
13:03
به شهر
13:05
وقتی نزدیک روحم بودم
13:07
در حال روزه تشنه بودم
13:09
و نه یک مرد نابینا
13:11
از تشنگی خسته شده بودم
13:13
و تصمیم گرفتم بمیرم
13:15
پس روی زمین دراز کشیدم
13:17
سپس چشمانم را باز کردم
13:19
بنابراین من در یک سطل آب بودم
13:21
از بهشت نزد من فرود می آید
13:23
بنابراین آن را گرفتم
13:25
بنابراین من حتی از آن نوشیدند
13:27
من روایت کردم
13:29
بعد از آن چه اتفاقی برای من افتاد؟
13:31
من تمام عمرم تشنه بودم
13:33
و روزه می گرفتم
13:35
در یک روز گرم
13:37
من احساس تشنگی نمی کنم
13:39
پیامبر به من مژده داد
13:41
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
13:43
در بهشت
13:45
گفت: راز او کیست؟
13:47
برای ازدواج با یک زن
13:49
از اهل بهشت
13:51
سی و یک نفر با این یکی ازدواج می کند
13:53
به من اشاره کرد
13:55
پس زید بن حارثه با من ازدواج کرد
13:57
خداوند از او راضی باشد
13:59
او اسامه را به دنیا آورد
14:01
محبت رسول خدا
14:03
و پسر عشقش
14:06
من با بیست زن بیرون رفتم
14:08
به جنگ احد
14:10
و زخم را التیام بخشد
14:12
وقتی دیدم
14:14
مردانی که از جنگ فرار می کنند
14:16
باعث شد خاک را بکنم
14:18
در چهره کسانی که فرار می کنند
14:20
تعدادی از آنها را ارائه می کنم
14:22
پس به او می گویم
14:24
دوک را بردارید و شمشیر خود را بگیرید
14:26
از پیامبر دفاع کرد
14:28
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
14:30
آن روز با شمشیر
14:32
فرمن بن العرقه
14:34
با یک تیر
14:36
پس مرا زد
14:38
یک فلش
14:40
آن را به سعد بن ابی داد
14:42
وقاص رضی الله عنه
14:44
به او گفت آن را دور بریز
14:46
سعد به او شلیک کرد
14:48
پس او را زد
14:50
کافر روی سرش چرخید
14:52
پیامبر خندید
14:54
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
14:56
او را برش داد
14:58
سعد
15:00
او همچنین از نمایش دفاع کرده است
15:02
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
15:04
در واقعه الفک
15:06
وقتی پیامبر از من پرسید
15:08
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
15:10
از عایشه رضی الله عنها
15:12
به او گفتم
15:14
خدای نکرده صوتی و تصویری
15:16
که می دانستم
15:18
یا هیچ وقت بهش فکر نکردم
15:20
جز خوب
15:23
و چون من یک زن اتیوپیایی هستم
15:25
من در تلفظ خوب نبودم
15:27
چند نامه
15:29
گفتنش برایم سخت است
15:31
درود و رحمت خدا بر شما باد
15:33
و نعمت های او
15:35
نه صلح
15:37
یا السلام علیکم
15:39
پس پیامبر به من اجازه داد
15:41
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
15:43
برای گفتن صلح
15:45
فقط
15:48
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
15:50
او با من می خندد و با من شوخی می کند
15:52
و از آن
15:54
یه بار بهش گفتم
15:56
مرا حمل کن
15:58
و او گفت
16:00
من تو را سوار بر پسر شتر می کنم
16:02
پس به او گفتم
16:04
ای رسول خدا
16:06
او نمی تواند مرا تحمل کند و من او را نمی خواهم
16:08
لبخندی زد و گفت
16:10
من تو را حمل نمی کنم
16:12
جز پسر شتر
16:14
بنابراین من او را ترک کردم
16:16
به من زنگ زد و گفت
16:18
آیا به شتر پاسخ می دهی؟
16:20
به جز شتر
16:22
و با پیامبر رفتار کردم
16:24
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
16:26
رفتار مادر با پسرش
16:28
گاهی مجبورش می کنم
16:30
تا چیزی که می خورم بخورم
16:32
و اغلب
16:34
من بخاطر گریه اش گریه نکردم
16:36
سلام و درود بر او باد
16:38
و بعد از مرگ
16:41
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
16:43
ابوبکر نزد من آمد
16:45
و عمر رضی الله عنه از هر دو
16:47
به من سر می زنند
16:49
وقتی آنها را دیدم
16:51
من گریه کردم و او گفت
16:53
چه چیزی باعث گریه شما می شود؟
16:55
نمی دانی؟
16:57
آنچه خدا دارد خوب است
16:59
به رسولش گفتم:
17:01
من می دانم که رسول خدا
17:03
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
17:05
خوب شده است
17:07
از آنچه در آن بود
17:09
اما من گریه می کنم
17:11
چون وحی دارد
17:13
بریده از آسمان
17:15
آنها را به گریه انداخت
17:17
بنابراین او گرفت
17:19
او مرا با من به گریه می اندازد
17:21
من کی هستم؟
17:23
پاسخ
17:32
ام ایمن
17:34
استخر حبشی
17:36
خدا رحمتش کنه
17:45
توقف کنید
17:48
و شما می دانید
17:50
بر صحابه و علما
17:52
و پرچم ها
17:57
چالش جدید
17:59
من کی هستم؟
18:04
من از مردم عبدالقیس هستم
18:06
از مردم بحرین
18:08
من با مردمم ارائه کردم
18:10
در سال هشتم هجری
18:12
و در سرم بود
18:14
چیزی که من در مورد آن می دانستم
18:16
پیامبر مرا ستود
18:18
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
18:20
برخی از خصوصیاتی که او به من داد
18:22
خدا رحمتش کنه
18:25
رسول خدا نوشت
18:27
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
18:29
به ما مردم بحرین
18:31
بیست باید به او تقدیم شود
18:33
مردی از ما
18:35
در سال فتح به او تقدیم کردیم
18:37
و رسول خدا نگاه کرد
18:39
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
18:41
به افق
18:43
صبح رسیدن ما
18:45
و او گفت
18:47
آنها مجبور به پذیرش اسلام نشدند
18:49
و بالغ شده اند
18:51
مسافران غذای خود را صرف کردند
18:53
با دوستشون
18:55
علامت گذاری کنید
18:57
خدایا عبدالقیس را ببخش
18:59
نه بیا پیش من
19:01
از من پول می خواهند
19:03
آنها بهترین مردم شرق هستند
19:05
وقتی رسیدیم
19:08
شهر سریعتر است
19:10
یاران من در پرهیز از ارواح
19:12
آنها شتر و دیگران دارند
19:14
و شروع به مسابقه کردند
19:16
تا دیدار با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
19:18
و دستش را ببوس
19:20
و با او بیعت کن
19:22
و او گفت
19:24
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
19:26
خوش آمدید
19:28
آری مردم عبدالقیس
19:30
همانطور که برای من
19:32
فیلم سریعتر
19:34
بلکه منتظر ماندم تا منطقی پیدا کنم
19:36
رفتن من
19:38
سپس بهترین لباس هایم را پوشیدم
19:40
بعد آماده شدم
19:42
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
19:44
او به من گفت
19:46
در تو
19:48
دو خصلت که خداوند دوست دارد
19:50
و رسولش
19:52
رویا و منیت
19:54
پس گفتم یا رسول الله
19:56
من ایجاد می کنم
19:58
آنها مادر خدا را دارند
20:00
او مرا روی آنها گذاشت
20:02
گفت: بلکه خدایا.
20:04
او شما را روی آنها قرار داد
20:06
پس گفتم ستایش
20:08
به خدایی که مرا تشکیل داد
20:10
بر دو ویژگی که دوست دارد
20:12
خدا و رسولش
20:14
مهمان نوازی بودیم
20:17
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
20:19
ده روز
20:21
پس داشتم میپرسیدم
20:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
20:25
درباره فقه و قرآن
20:27
و داشتم می آمدم
20:29
ابی بن کعب رضی الله عنه
20:31
او به من قرآن می آموزد
20:33
و چه زمانی
20:35
می خواستیم بریم
20:37
فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
20:39
به هیئت ما
20:41
او به من هدایایی داد و مرا بر آن ها ترجیح داد، پس دوازده عقیه به من داد و این بیشترین چیزی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله به هر یک از هیئت ها اجازه می داد، پس من کیستم؟
21:05
پاسخ هشدار دهنده اشاج عبدالقیس رضی الله عنه است
21:20
توقف کنید و با اصحاب و علما و چهره ها آشنا شوید. یک چالش جدید من کی هستم؟
21:35
من از کوچکترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
21:42
کنیه من ابوحفص است، دو سال قبل از هجرت در حبشه به دنیا آمدم
21:48
من فرزندخوانده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم، چنانکه پس از ازدواج مادرم پس از وفات پدرم رضی الله عنه در حجره ایشان تربیت شدم.
22:00
رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز عموی من است. او و پدرم برادران شیردهی هستند
22:10
رسول خدا صلی الله علیه و آله در روزی که مادرم بود، نزد ما آمد.
22:16
وقتی غذا سرو شد، با او به صرف غذا نشستم. چون سنم کم بود، آداب غذا خوردن نداشتم
22:25
از هر طرف دیگ از اینجا و آنجا غذا می خوردم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود.
22:33
معلم و مربی پسر نام خدای متعال را بخوان و با دست راستت و هر چه به دنبال تو می آید بخور و هنوز هم ذائقه من است.
22:47
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و عبدالله بن زبیر مرا روز خندق قرار داد.
22:54
با زن و بچه در حسن بن ثابت رضی الله عنه
23:00
من و بن الزبیر به دیوار قلعه میآمدیم تا مسلمانان و قهرمانیهای آنان را در میدان نبرد ببینیم.
23:09
ابن الزبیر یک بار مرا بزرگ می کرد و من بار دیگر او را بزرگ می کردم
23:16
امیرالمؤمنین عمر بن خطاب رضی الله عنه به فرزندش عبدالله سه هزار دینار از بیت المال داد.
23:25
چهار هزار به من داد، پسرش عبدالله با او در این باره صحبت کرد و عمر به او گفت: مادری مانند مادرش به من بده.
23:36
علی بن ابی طالب رضی الله عنه مدتی بحرین را تصرف کرد
23:44
سپس مرا برکنار کرد و احضار کرد تا پس از آن به عراق همراهی کنم و در نامه اخراج آمد.
23:53
در ادامه، من نعمان بن عجلان الزرقی را به عنوان فرماندار بحرین منصوب کردم.
24:00
من دست تو را بدون توبیخ و سرزنش برداشتم زیرا وظیفه خود را به خوبی انجام دادی و امانت را به جا آوردی.
24:09
پس من بدون شک، نه سرزنش، نه متهم و نه گناه می پذیرم، پس من کی هستم؟
24:18
جواب عمر بن ابی سلمه است که خدا از آن دو راضی باشد
24:41
توقف کنید و با اصحاب و علما و چهره ها آشنا شوید. چالش جدید: من کی هستم؟
24:56
من از کوچکترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
25:03
بنده نافع بن عبدالحارث رضی الله عنه بودم پس مرا آزاد کرد و از وفاداران او شدم.
25:11
من قرآن و علم را دوست داشتم و از آنها یاد گرفتم
25:16
زمانی که عمر بن خطاب رضی الله عنه به خلافت رسید، نافع بن عبدالحارث را به فرمانداری مکه منصوب کرد.
25:24
پس نافع به عصفان رفت و مرا جانشین خود در مکه قرار داد
25:29
امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در عصفان با او ملاقات کرد و به او گفت.
25:35
چه کسی را جانشین اهل وادی یعنی مکه قرار دادی؟
25:40
گفت: من مردی از وفاداران ما را جانشین آنها قرار دادم.
25:45
عمر گفت: بر آنها استادی گماشتم
25:50
گفت من قاری کتاب الله تعالی و آگاه به فرایض دینی هستم
25:57
عمر رضی الله عنه گفت: و اما پیامبر شما صلی الله علیه و آله فرمود.
26:04
خداوند عده ای را با این کتاب بزرگ می کند و برخی دیگر را با آن نازل می کند
26:11
عمر رضی الله عنه درباره من می گوید: این استاد از کسانی است که خداوند او را با قرآن برتری داده است.
26:19
سپس وقتی به کوفه رفتم، در آنجا به مردم قرآن و علم آموختم
26:27
من به جوانان توصیه می کردم که ازدواج کنند و شروع کنند و به آنها می گفتم
26:33
مَثَل زن خوب برای مرد مانند تاجی است که بر سر پادشاه با طلا میخکوب شده باشد.
26:42
سپس علی بن ابی طالب رضی الله عنه مرا به حکومت خراسان گماشت
26:48
پس من به آنجا نقل مکان کردم و تا زمان مرگم آنجا ماندم، پس من کیستم؟
26:55
جواب عبدالرحمن بن ابزه رضی الله عنه است
27:16
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
27:24
یک چالش جدید از طرف من
27:30
من از انصار و از بزرگان مدینه و استاد بنی سلامه هستم
27:42
من آخرین نفر از انصار بودم که اسلام آوردم
27:45
هنگامی که مصعب بن عمیر رضی الله عنه به عنوان فرستاده به مدینه آمد
27:50
بیشتر مردم مدینه برای آموزش اسلام به مردمش اسلام آوردند
27:56
پسران بنی سلمه از جمله معاذ بن جبل و پسرانم معاذ، معاذ و خلد همگی مسلمان شده بودند.
28:07
در مورد من اسلام را قبول نداشتم
28:12
بر اساس رسم پیش از اسلام، پیشوایان و بزرگان برای خود بت خاصی داشتند که در خانه های خود می پرستیدند.
28:22
پس در خانه خود برای خود بت ساختم و آن را مناف نامیدم
28:27
این پسرها با مادرشان هند بودند
28:31
آنها می ترسند که من کافر بمیرم، هر چند از اسلام آنها اطلاعی نداشتم
28:37
من از این می ترسم که پرستش خدایان را رها کنند و وارد اسلام شوند
28:44
این فتیشیست ها به ترفندی متوسل شدند تا حماقت دلبستگی من به این بت هایی را که نه سودمند هستند و نه مضر به من نشان دهند.
28:57
شب که می شد، وارد خانه بت می شدند
29:02
او را می گیرند و در مدفوع تعفن و سر تعظیم می اندازند
29:09
اگر صبح از خواب بیدار می شدم و بت خود را نمی یافتم، همه جا به دنبال آن می گشتم و از خانواده ام می پرسیدم: آیا خدای من را دیده اید؟
29:20
اگر او را در آن سوراخ پیدا می کردم و او را در آن حالت می دیدم، ناراحت می شدم
29:27
پس آن را گرفت و شست و خوشبو کرد و در جای خود قرار داد
29:33
سپس آنها به انجام آن هر شب برمی گردند
29:38
روزی نزد معبودم مناف رفتم و گفتم: ای مناف یاد بگیر که دیگران جز تو چه می خواهند.
29:47
آیا کسی را دارید که شما را محکوم کند؟ سپس شمشیر را به او گفتی و گفتی: «اگر خیری در توست، خودت را جبران کن».
29:57
من بیرون رفتم و پسرها بلند شدند و شمشیر را گرفتند و بت را شکستند و به سگ مرده بستند.
30:05
آنها نیرو را به چاه خشکی که حاوی خاک بود، انداختند
30:10
وقتی از خواب بیدار شدم، خدای خود را پیدا نکردم، پس او را جستجو کردم و در آن چاه یافتم
30:18
گفتم: به خدا اگر خدایی بودی، تو و سگ در وسط چاه قارن نبودی.
30:27
من در آن زمان اسلام آوردم و مسلمان خوبی شدم
30:32
قبل از اینکه مسلمان شوم، فردی سخاوتمند بودم
30:38
اسلام بر کیفیت و سخاوت و شرافت من افزود
30:42
اگر مردم به من مراجعه کنند و از من پول بخواهند
30:46
گفتم این همه پول را بردارید چون فردا برمی گردد
30:54
رسول خدا صلی الله علیه و آله از گروهی از قوم من پرسید
30:59
به آنها گفت: ای بنی سلمه مولای شما کیست؟
31:03
گفتند که الجد بن قیس از پول خود بخیل است
31:08
صلوات الله علیه فرمود: چه رنجی از بخل بدتر است؟
31:15
بلکه استاد فرفری سفیدت به من اشاره کرد
31:21
من کی هستم؟
31:23
جواب عمر بن الجموح رضی الله عنه است
31:34
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
31:52
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
31:58
من از مادران مؤمنان و همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستم.
32:08
من دختر سید بنی المصطلق هستم که به سخاوت و عبادت مشهورم.
32:15
من شیرین و مهربانم، هیچ کس مرا نمی بیند اما دوستم دارد
32:21
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر مردم بنی المصطلق هجوم آورد و آنان را به اسارت گرفت.
32:30
من بودم که گرفتمش
32:32
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسیران را تقسیم کرد
32:37
به تیر ثابت بن قیس رضی الله عنه افتاد
32:42
پس برای خودم نوشتم
32:45
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
32:49
در نوشتن از او کمک می خواهم
32:52
وقتی بر درب اتاق عایشه ایستادم، خدا از او راضی باشد
32:57
او مرا دید و دید که من شیرین و مهربان هستم
33:01
بنابراین او به من حسادت می کرد و از من متنفر بود
33:05
و دانستم که اگر بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شوم
33:11
او زیبایی را در من خواهد دید که او دید
33:15
پس به من اجازه ورود داد
33:17
پس وارد او شدم
33:19
و گفتم یا رسول الله
33:21
من فلانی هستم
33:23
دختر ارباب قومش
33:25
من به مصیبتی مبتلا شده ام که بر تو پوشیده نیست
33:30
به تیر ثابت بن قیس افتاد
33:33
پس برای خودم نوشتم
33:36
پس به نزد شما آمدم تا از شما برای نوشتن کمک بخواهم
33:40
ایشان رضی الله عنه فرمودند
33:43
آیا چیزی بهتر از این برای شما وجود دارد؟
33:46
گفتم: ای رسول خدا چیست؟
33:50
گفت: قرض تو را می دهم و با تو ازدواج می کنم.
33:55
گفتم بله یا رسول الله
33:59
گفت: پرداختی؟
34:02
اسم من برا بود
34:04
پس پیامبر صلی الله علیه و آله نام مرا تغییر داد
34:08
این خبر به گوش مردم رسید
34:11
که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
34:14
او با من ازدواج کرد
34:16
و مردم گفتند
34:18
خادمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
34:22
پس اسیران را که در دست داشتند آزاد کردند
34:26
او به خاطر صد نفر از خاندان ابن المصطلق آزاد شد
34:31
مردم در مورد یک زن چه می دانند؟
34:33
بزرگترین نعمت برای مردمش از طرف من
34:38
در عبادت و ذکر به کوشش معروف بودم
34:42
یک روز
34:43
رسول خدا صلی الله علیه و آله فردا مرا ترک کرد
34:48
وقتی صبح رسید
34:50
در حالی که در نماز هستم به یاد خدا هستم
34:53
بعد بعد از قربان برگشت و من آنجا نشسته بودم
34:58
و او گفت
35:00
من هنوز همانی هستم که تو را ترک کردم
35:04
گفتم بله
35:06
ایشان رضی الله عنه فرمودند
35:09
بعد از تو سه بار چهار کلمه گفتم
35:14
اگر از امروز گفته ام را بسنجید
35:17
اینجا گم شده
35:19
سبحان الله و حمد لله
35:21
تعداد خلقت او
35:23
و خودش را راضی کرد
35:25
وزن تخت او
35:27
و مرکب کلامش
35:30
پیامبر صلی الله علیه و آله در روز جمعه وارد شد
35:34
من روزه هستم
35:36
و او گفت
35:38
دیروز سکوت کردم
35:39
گفتم نه
35:41
او گفت
35:42
آیا می خواهید فردا روزه بگیرید؟
35:45
گفتم نه
35:47
او گفت
35:48
پس افطار کن
35:50
من کی هستم؟
35:59
پاسخ
36:00
مادر مؤمنان
36:02
جویریه بنت الحارث رضی الله عنه
36:13
توقف کنید
36:16
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
36:20
یک چالش جدید از طرف من
36:31
من از اساتید انصار هستم
36:34
من در گذشته مسلمان شدم
36:36
شاهد ماه کامل و احد بود
36:38
صحنه ها همه با پیامبر صلی الله علیه و آله است
36:43
در خواندن و نوشتن خوب بودم
36:46
شنا و تیراندازی با کمان
36:48
به این ترتیب، من در شمار مردان قرار گرفتم
36:54
او در سرویس مخفی پیامبر صلی الله علیه و آله برای کشتن ابن ابی الحقیق شرکت کرد.
37:01
چه کسی کفار را بر ضد مسلمانان می کرد
37:05
رهبری این گروه را عبدالله بن عتیق رضی الله عنه بر عهده داشت
37:11
زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستگیر شد
37:15
خانواده اش می خواستند او را بشویند
37:18
ما انصار درب حجره پیامبر صلی الله علیه و آله گوش می دادیم
37:24
و گفتیم
37:25
خدا خداست
37:27
ما عموهای مادرش هستیم
37:29
بگذار برخی از ما بیاوریم
37:31
یعنی در غسل او حاضر می شود رضی الله عنه
37:35
سپس علی بن ابی طالب رضی الله عنه به سوی ما بیرون آمد
37:39
و او گفت
37:41
ای انصار از میان خود مردی انتخاب کن
37:45
در غسل رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت کنیم
37:50
پس با هم ملاقات کردیم و با هم مشورت کردیم
37:54
بنابراین آنها من را از طرف خود انتخاب کردند
37:57
به من اجازه دادند که با خانواده اش رضی الله عنه وارد شوم
38:02
و در شستن آن شرکت کنید
38:05
من آن افتخار را دریافت کردم
38:09
من قوی بودم و دو شیشه آب در دست داشتم
38:13
برایشان آب می بردم
38:15
و بر او رضی الله عنه ریخت
38:19
علی و عباس رضی الله عنهم او را ماساژ دهند
38:24
وقتی او را دفن کردند درود خدا بر او باد
38:28
من از کسانی بودم که با او در قبرش فرود آمدند
38:33
و او را در آن قرار داد
38:36
من کی هستم؟
38:38
پاسخ
38:46
اوس بن خاولی رضی الله عنه