از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 2 از 31

درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (11) تا (20) با پاسخ جمع آوری شده است

◉ 0 بازدید ⏱ 40:18 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
0:12 یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:18 من یک همدم قبطی از مصر هستم
0:22 بنده عباس بن عبدالمطلب رضی الله عنه بودم
0:27 پس مرا به پیامبر صلی الله علیه و آله راهنمایی کرد
0:31 پس هنگامی که من را از تبدیل شدن عباس رضی الله عنه به او خبر دادم مرا آزاد کرد.
0:37 پس خادم رسول خدا صلی الله علیه و آله شد
0:42 من قبل از جنگ بدر اسلام آوردم
0:45 وارد اسلام شده بودیم اهل بیت
0:49 پس عباس اسلام آورد
0:51 همسرش ام الفضل به اسلام گروید
0:54 و من مسلمان شدم
0:55 عباس رضی الله عنه بود
0:59 او از مردم خود می ترسد و از اختلافات آنها متنفر است
1:02 اسلامش را پنهان می کرد
1:05 او پول زیادی داشت و در بین مردمش پراکنده شد
1:10 ابولهب دشمن خدا بود
1:13 جنگ بدر را از دست داد
1:16 هنگامی که خبر ابتلای اصحاب بدر از قریش رسید
1:20 خداوند او را سرکوب و رسوا کرد
1:23 و من لیوان درست می کردم
1:26 در اتاق زمزم حک کردم
1:29 به خدا من آنجا نشسته ام و فنجان هایم را می نوشم
1:34 من ام الفضل نشسته ام
1:37 از این خبر خوشحال شدیم
1:40 سپس ابولهب آمد
1:42 انسان هایی که پای او را می کشند
1:45 تا اینکه کنار دیوار اتاق نشست
1:48 پشتش به پشت من بود
1:51 در حالی که نشسته بود
1:53 وقتی ابوسفیان بن الحارث آمد
1:56 ابولهب گفت
1:58 برای من مادر میشی، برادرزاده ام؟
2:01 از عمر خبر دارید
2:03 پس نزد او نشست
2:05 و او گفت
2:06 برادرزاده ام
2:08 به من بگو مردم چگونه بودند
2:11 او گفت
2:12 هیچی
2:13 به خدا ما فقط مردم را انداختیم
2:17 بنابراین ما به آنها شانه هایمان را دادیم
2:19 هر طور که بخواهند ما را می کشند
2:22 ما را هر طور که بخواهند می گیرند
2:25 و با وجود این به خدا سوگند
2:27 مگر اینکه مردم را مقصر بدانید
2:29 ما با مردان سفید پوست آشنا شدیم
2:31 بر اسب های بلق
2:33 بین زمین و آسمان
2:35 به خدا هیچ چیز نمی تواند به او کمک کند
2:39 پس پرده اتاق را با دستم بالا بردم
2:42 بعد گفتم
2:43 آنها به خدا فرشتگانند
2:46 ابولهب دستش را بلند کرد
2:48 محکم به صورتم زد
2:51 پس قیام کرد
2:53 پس تحملم کن
2:54 پس مرا به زمین زد
2:56 سپس مرا صلوات کرد و مرا زد
2:59 من مرد ضعیفی بودم
3:01 سپس ام الفضل برخاست
3:03 به یکی از ستون های اتاق
3:06 بنابراین من آن را گرفتم و با آن به او زدم
3:09 سرش را ترکاند
3:11 یک استدلال شرم آور
3:13 او گفت
3:14 اگر اربابش از او غایب باشد او را ضعیف می کنید
3:18 پس با تحقیر برخاست
3:21 به خدا قسم فقط هفت شب زنده ماند
3:24 تا اینکه خداوند به او زخمی داد و او را کشت
3:28 دو پسرش دو سه شب او را گذاشتند تا دفنش کنند
3:33 حتی شما در خانه او هستید
3:36 قریش از زخم و عفونت آن می ترسیدند
3:42 مردم نیز از طاعون می ترسند
3:45 تا اینکه مردی از قریش به آنها گفت
3:48 و به شما امر می کنند که شرم نکنید
3:52 خانه پدرت بوی تعفن می دهد
3:55 و آن را از دست ندهید
3:57 او گفت
3:58 ما از این زخم می ترسیم
4:01 او گفت
4:02 اگر طلاق بگیرند من با شما خواهم بود
4:05 آن را شستند مگر با آب انداختن
4:09 از دور او را لمس می کنند
4:12 سپس او را به رختخواب بردند
4:15 پس او را در بالای مکه کنار دیواری دفن کردند
4:19 بر او سنگ پرتاب کردند تا او را پوشاندند
4:23 سپس به شهر مهاجرت کرد
4:26 من شاهد غزوات با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
4:31 از او اجازه گرفتم که از خیریه بگیرم
4:34 و او گفت
4:35 ارباب مردم از خودشان است
4:39 صدقه دادن برای ما جایز نیست
4:42 من کی هستم؟
4:54 مولا اگر تلاش کند قویتر می شود
4:58 اینجا بودند به ریما حیات آب می دادند
5:01 پاسخ
5:02 ابو رافعی
5:04 بنده ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
5:08 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
5:13 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
5:18 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
5:23 و دنیای رویاها آنها را زیبا کرد
5:28 توقف کن و از صحابه و علما و حق تعالی یاد کن
5:43 بهترین چیز این است که بی ارزش است
5:48 یک چالش جدید از طرف من
5:55 من از اصحاب انصار هستم
6:00 و پدرم استاد خزرج است
6:02 خانه ما یکی از شریف ترین و قدیمی ترین خانه های عرب است
6:07 همان طور که در آن زمان عرب ثروتمند و نجیب مرسوم بود
6:11 ما منادی داشتیم که بالای تپه ایستاده بود
6:15 دو میهمان برای خوردن در طول روز فراخوانده می شوند
6:19 او برای گهواره غریبه ای شبانه آتش روشن می کند
6:24 و مردم می گفتند
6:26 هر که چربی و گوشت را دوست دارد به خانه دلیم بن حارثه بیاید
6:32 هیچ ریش و مویی روی صورتم نبود
6:36 انصار می گفتند:
6:39 می خواستیم با پولمان برایت ریش بخریم
6:43 و با این حال من از اعراب بودم
6:47 به دلیل تدبیر، مهارت و هوش خود معروف هستند
6:51 و اگر اسلام نبود
6:53 وقتی فریبکاری کردم، اعراب طاقت نیاوردند
6:57 خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم
7:02 من برای او مانند افسر پلیس برای شاهزاده بودم
7:07 و من پرچم او را در برخی تهاجمات حمل کردم
7:10 و از من برای صدقه دادن استفاده کرد
7:13 و هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مبعوث شد
7:17 ابوعبیده بن الجراح
7:19 با او سیصد نفر از مهاجران و انصار بودند
7:23 من با آنها بودم
7:25 این تلاش بزرگ بر سر ما آمد
7:28 پس نه شتر برای آنها ذبح شد
7:31 ما حتی یک نهنگ را در ساحل دریا پیدا کردیم
7:35 بنابراین یک ماه از آن خوردیم
7:37 تا اینکه سلامتی ما برگشت
7:40 من در سفرهایی که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داشتم به مردم اطعام می کردم
7:46 و اگر از آنچه داشتم تمام شد
7:49 خم شدم تا به آنها غذا بدهم
7:52 من هر روز نماز می خواندم
7:55 بیا به گوشت و فرنی
7:58 پیرزنی پیش من آمد و گفت:
8:02 از نبود موش در خانه ام از شما گله دارم
8:07 بنابراین گفتم: "این استعاره چقدر خوب است؟"
8:11 خانه اش را پر از نان و گوشت کن
8:14 نام و تاریخ ما
8:16 زمینم را نود هزار فروختم
8:21 پس شهر آمد
8:23 بنابراین به تماس گیرنده دستور دادم که صدا بزند
8:26 هرکی قرض میخواد بیاد
8:29 پس از آن پنجاه هزار قرض دادم
8:32 و بقیه را خرج کردم
8:34 بعد از آن حوصله ام سر رفت
8:37 پس بگو عوضی
8:39 پس به همسرم گفتم
8:41 من افراد کمی را می بینم که در طول این بیماری به ملاقات من آمده باشند
8:46 و من این را می بینم
8:48 به خاطر خودم از وام به مردم بدهکارم
8:51 بنابراین به تماس گیرنده دستور دادم که صدا بزند
8:54 هر که به ما بدهکار باشد از آن مبرا است
8:59 غروب به دلیل تعدد چوب ها آستانه در من شکسته شد
9:05 من کی هستم؟
9:07 بهترین مثال
9:15 وقتی رسول را می‌جوید یا می‌گفت، از او پیروی می‌کرد
9:20 اینجا بودند غیب زندگی ما را سیراب می کردند
9:25 پاسخ
9:26 قیس بن سعد بن عباده رضی الله عنهم
9:30 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
9:35 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
9:41 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
9:46 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
9:51 توقف کنید
10:01 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
10:05 بهترین روستا یک نمونه بارز است
10:10 یک چالش جدید از طرف من
10:14 من از صحابه و از پیشوایان قریش هستم
10:21 و یکی از بزرگترین آنها
10:24 من مولای بنی جماعت هستم
10:26 من در دوران جاهلیت دچار ناملایمات شدم
10:30 پدرم در روز بدر به دست بلال بن رباح رضی الله عنه کشته شد
10:36 پس از او به ارث بردم کینه اسلام و دشمنی با مسلمانان را
10:41 اسلام تا بعد از فتح مکه به تأخیر افتاد
10:46 من با پیامبر صلی الله علیه و آله دشمنی زیادی داشتم
10:51 من حتی ترتیبی دادم که او را به جانش بیاندازم
10:55 این تلاش بین من و پسر عمویم عمیر بن وهب بود
11:00 هیچ کس از آن خبر ندارد
11:04 در آن با او عهد کردم که مخارج خانواده اش را از طرف او تقبل کنم
11:09 و بدهی خود را بپردازد
11:12 در مقابل کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله
11:17 با این حال، تلاش شکست خورد
11:20 زمانی که عمیر بن وهب اسلام آورد
11:23 بعد از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود
11:27 آنچه بین من و او در حجر کعبه گذشت
11:32 پس از فتح مکه
11:34 من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ترسیدم
11:39 بنابراین او به سمت دریا فرار کرد
11:42 پس به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله سلامت فرستاد
11:47 او به من چهار ماه فرصت داد تا موضوعم را بررسی کنم
11:51 سپس رضی الله عنه به جنگ حنین رفت
11:56 پس مرا فرستاد تا اسلحه ای را که داشتم قرض کنم
12:01 خواسته یا ناخواسته گفتم
12:04 گفت نه، اما از روی اختیار، پس قرض دادم
12:09 سپس با او بیرون رفتم و حنین و طائف را دیدم
12:13 من هنوز در ناباوری هستم
12:16 پس از پایان جنگ و جمع آوری غنایم
12:19 به مردمی که پر از دام بودند نگاه کردم
12:23 مدام به او نگاه می کردم
12:25 می دانم که کاری به آن ندارم
12:29 چون هنوز در ناباوری هستم
12:32 رسول خدا صلی الله علیه و آله از دور به من نگاه کرد
12:38 سپس به سمت من آمد و به من گفت
12:41 شما این را دوست داشتید
12:43 گفتم بله
12:45 گفت مال توست
12:48 گفتم: هیچکس با چنین چیزی خوشحال نمی شود
12:53 جز روح پیامبر
12:55 شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
12:58 و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
13:02 به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به من داد
13:07 و به من داد
13:09 او منفورترین فرد برای من است
13:12 او مدام به من می داد تا اینکه محبوب ترین فرد برای من شد
13:17 و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست
13:22 برای برگرداندن سلاحی که از من به امانت گرفته بود
13:26 مشخص شد که مقداری از آن آسیب دیده است
13:29 به من گفت: اگر بخواهی او را برایت جریمه می کنم
13:33 پس گفتم نه
13:35 بلکه به این دلیل به اسلام میل دارم
13:39 من کی هستم؟
13:52 پاسخ
14:00 صفوان بن امیه رضی الله عنه
14:04 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
14:09 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
14:14 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
14:19 و دنیای انسانها پر از جذابیت شد
14:25 توقف کنید
14:35 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
14:39 بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
14:44 یک چالش جدید از طرف من
14:48 من از علمای صحابه هستم
14:54 در جوانی مسلمان شدم
14:56 من از متحدان انصار بودم
14:59 بعد از فوت پدرم با مادرم به شهر آمدم
15:03 با مرد انصار ازدواج کرد
15:06 بنابراین من در اتاق او بزرگ شدم تا اینکه پسر شدم
15:11 در مجالس پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت می کردم
15:16 بنابراین من اطلاعات زیادی در مورد او حفظ کردم
15:19 و چه چیزی مرا از گفتن باز می دارد
15:22 با این حال، اینجا مردانی هستند که از من بزرگتر هستند
15:27 زمانی که غزوه احد بود
15:31 می خواستم با مسلمانان در جنگ شرکت کنم
15:35 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا به خاطر سن کمم برگرداند
15:40 رافع بن خدیج رضی الله عنه به آن اجازه داد
15:44 پس گفتم یا رسول الله
15:47 من این را پذیرفتم و دریافت کردم
15:50 اگر با او کشتی می گرفتم، با او کشتی می گرفتم
15:53 ایشان رضی الله عنه فرمودند
15:56 این را بنویس و مبارزه کن
15:59 پس با او کشتی گرفتم و او را زمین زدم
16:02 پس به من اجازه داد، رضی الله عنه
16:07 من در زمان امویان والی بصره بودم
16:11 در دوره ام بر خوارج سخت گیری می کردم
16:15 اگر یکی از آنها را برایم می آوردند، او را می کشتم
16:19 و من می گویم بد، کشتن در زیر فلک آسمان
16:24 مسلمانان را کافر می دانند و خون می ریزند
16:29 من کی هستم؟
16:40 هنگامي كه رسول مي دويد و يا آب مي دادند، پيغمبر را دنبال مي كرد
16:47 جواب سمره بن جند بن رضی الله عنه است
16:55 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
17:00 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
17:05 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
17:11 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
17:16 توقف کن و از صحابه و علما و حق تعالی یاد کن
17:27 قرون مواضع و مصادیق آفریده است
17:31 یک چالش جدید از طرف من
17:35 من از اصحاب مکه هستم
17:42 من اسلام آوردم و از مستضعفین بودم
17:45 من نتوانستم مهاجرت کنم
17:48 پس از عهدنامه حدیبیه توانستم از دست مشرکان فرار کنم
17:53 پس شهر آمد
17:56 پس قریش از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند
18:00 تا مرا به آنها برگرداند
18:02 زیرا او با آنها آشتی کرده بود به شرطی که به آنها پاسخ دهد
18:06 هر که مسلمان بیاید
18:09 آنها دو نفر از مردان خود را دنبال من فرستادند
18:12 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
18:16 او به من گفت
18:18 این افراد همانطور که می دانید با ما صلح کرده اند
18:23 و ما خیانت نمی کنیم
18:26 حقیقت با مردم شماست
18:28 پس گفتم یا رسول الله
18:31 مرا به مشرکانی برگردان که مرا در دینم وسوسه می کنند
18:36 ایشان رضی الله عنه فرمودند
18:39 صبور باش و بشمار
18:41 خداوند آن را برای شما و کسانی که با شما از ضعیفان مؤمن هستند قرار داده است
18:46 یک تسکین و یک راه خروج
18:48 بنابراین من با آنها بیرون رفتم
18:51 حتی اگر در ذی الحلفه بودیم
18:54 کنار یک دیوار نشستیم
18:57 به یکی از آنها گفتم
18:59 شمشیر خود را تیز کن
19:01 گفت بله
19:03 گفتم بگذار نگاهم کنم
19:06 گفت: اگر بخواهی.
19:09 پس شمشیر برداشتم
19:11 بنابراین من به گردن او زدم
19:13 وقتی دوستش این را دید
19:16 به سمت شهر فرار کرد
19:19 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
19:22 در مسجد نشسته است
19:25 و او گفت
19:27 دوستت دوست من را کشت
19:29 به خدا او قاتل من است
19:32 حرفش را تمام نکرد
19:34 تا اینکه با شمشیر زدن بر آنها ظاهر شدم
19:38 و من گفتم
19:39 ای رسول خدا
19:41 شما از دنیا رفته اید
19:43 خودداری کردم
19:45 ایشان رضی الله عنه فرمودند
19:48 وای بر مادرش!
19:50 خشم جنگ
19:52 اگر مردها همراهش بود
19:54 پس بیرون رفتم تا با چوب پایین آمدم
19:59 این مسیر مردم مکه به شام بود
20:03 سپس مسلمانانی که در مکه بودند درباره من شنیدند
20:07 بنابراین آنها به دنبال من آمدند
20:09 تا اینکه تبدیل به باند مسلمان شدیم
20:13 نزدیک به شصت هفتاد مرد
20:17 ما مردی از قریش را شکست نمی دهیم
20:20 مگر اینکه او را بکشیم
20:22 کاروان آنها از ما نمی گذرد
20:25 مگر اینکه ما آن را گرفته باشیم
20:27 تا اینکه قریش به رسول خدا صلی الله علیه و آله نامه نوشتند
20:32 از او می خواهند که ما را بپذیرد
20:35 آنها به ما نیاز ندارند
20:38 پس به رسول خدا صلی الله علیه و آله نامه نوشت
20:42 برای انجام این کار با کسانی که با من هستند
20:45 سپس کتاب برای من آمد
20:47 من در بستر مرگم
20:50 پس علی ابوجندل رضی الله عنه تلاوت کرد
20:53 کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
20:57 بنابراین به آنها گفتم
20:59 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برو
21:04 و سلام مرا به او برسان
21:07 روحم لبریز شد
21:10 و کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
21:14 روی سینه ام
21:16 من کی هستم؟
21:33 پاسخ
21:37 ابوبصیر
21:39 عتبه بن آسید رضی الله عنه
21:53 توقف کنید
21:55 با صحابه و علما و علما آشنا شد
22:08 چالش جدی
22:10 من کی هستم؟
22:12 من یکی از اصحاب هستم
22:14 از مهاجران
22:16 از ده مستقیم
22:19 همچنین
22:21 من یکی از اصحاب هستم
22:26 از مهاجران
22:28 و از مهاجران
22:30 در میان ده نفری که مستقیماً به بهشت می روند
22:33 او یکی از شجاع ترین افراد در جنگ است
22:36 من شاهد جنگ احد با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
22:41 من از جمله کسانی بودم که در آن روز با او ثابت قدم ماندم
22:44 وقتی مردم می میرند
22:46 آن روز در محکومیت اعدام با او بیعت کرد
22:49 و من از او دفاع کردم
22:51 تا اینکه انگشتانم را بریدم و دستم را فلج کردم
22:57 و در طول نبرد
22:59 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را منحصر کرد
23:02 و من با او هستم
23:04 و یازده مرد از انصار
23:07 گروهی از سپاه قریش بر ما سبقت گرفتند
23:11 می خواهند پیامبر صلی الله علیه و آله را بکشند
23:15 فرمود صلی الله علیه و آله و سلم
23:18 هر کس آنها را از ما برگرداند برای او بهشت است
23:21 یا در بهشت همنشین من است
23:24 پس گفتم: من هستم.
23:26 پیامبر صلی الله علیه و آله از خروج من نزد آنها امتناع کرد
23:30 او به من گفت
23:32 همانطور که هستی
23:34 مردی از انصار گفت
23:36 من
23:37 و او گفت تو
23:39 با آنها جنگید تا کشته شد
23:42 بعد او را هم خسته کردند
23:44 ایشان رضی الله عنه فرمودند
23:47 هر کس آنها را از ما برگرداند برای او بهشت است
23:50 یا در بهشت همنشین من است
23:53 پس گفتم: من هستم.
23:55 و او گفت
23:56 همانطور که هستی
23:58 مردی از انصار گفت
24:00 من
24:01 گفت تو
24:03 با آنها جنگید تا کشته شد
24:06 این مانع شما نشد
24:08 تا اینکه هیچکس با پیامبر صلی الله علیه و آله باقی نماند
24:13 جز من
24:15 ایشان رضی الله عنه فرمودند
24:18 ما نسبت به اصحاب خود منصف نبودیم
24:21 سپس مردم او را خسته کردند
24:23 فرمود: هر که آنان را از ما برگرداند، بهشت برای اوست
24:27 یا در بهشت همنشین من است
24:30 پس گفتم: من هستم.
24:31 ایشان رضی الله عنه فرمودند
24:34 شما
24:35 بنابراین من مانند هر یازده نفر آنها جنگیدم
24:39 تا اینکه انگشتانم را بریدم
24:42 پس گفتم حس
24:44 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
24:48 اگر به نام خدا گفتم
24:50 فرشتگان و مردم در حال تماشای شما هستند
24:54 و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست
25:00 برای بالا رفتن از سنگ در مردم
25:02 او به دلیل زخم های فراوان نتوانست
25:07 بنابراین من او را بر پشت خود حمل کردم تا اینکه از بالای او بالا رفت
25:11 پس به من مژده داد و گفت
25:13 بهشت برای شما تضمین شده است
25:17 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
25:20 یک روز به دوستانش
25:22 چه کسی از دیدن یک شهید در حال راه رفتن روی زمین خوشحال می شود؟
25:27 بگذار به این نگاه کند
25:30 به من اشاره کرد
25:32 من کی هستم؟
25:52 پاسخ
25:53 طلحه بن عبیدالله رضی الله عنه
26:07 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
26:12 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
26:17 توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
26:34 بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
26:38 چالش جدید
26:40 من کی هستم؟
26:42 من از اصحاب انصار هستم
26:48 من با پیامبر صلی الله علیه و آله بدر و احد را شاهد بودم
26:53 سپس مشرکان مرا در سال سوم هجری کشتند
26:58 بعد از اینکه در روز رجعت به ما خیانت کردند
27:02 جمعی از اهل عدل و القره پس از احد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند.
27:11 گفتند یا رسول الله
27:13 اسلام در میان ما هست
27:15 پس گروهی از همراهان خود را با ما بفرستید
27:18 به ما دین می آموزند و به ما قرآن می آموزند
27:23 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا با آنها فرستاد
27:27 و شش نفر دیگر از اصحاب بزرگوار
27:31 پس با آنها بیرون رفتیم
27:33 حتی اگر برگردیم
27:36 قبیله او به عنوان دم نزد ما آمدند
27:38 تا ما را اسیر کنند و به اهل مکه بفروشند
27:42 به ما عهد و پیمان دادند
27:45 آیا از آنها ضرری به ما نمی رسد؟
27:48 اگر سلاحمان را زمین بگذاریم
27:50 برخی از ما به آنها پاسخ ندادیم
27:53 با آنها جنگید تا کشته شد
27:55 همانطور که برای من
27:57 پس اسلحه ام را انداختم
27:59 پس مرا با خود به اسارت بردند
28:02 وقتی به مکه رسیدیم
28:04 صفوان بن امیه مرا از آنها خرید
28:07 تا مرا با پدرش بکشد
28:09 پس به استادش که نستاس نام داشت دستور داد
28:13 پس مرا به تانیم برد
28:15 بیرون حرم به گردنم بزنم
28:20 ابوسفیان به من گفت
28:22 وقتی مرا به مرگ رساندند
28:24 من تو را به خدا دعوت کردم
28:26 آیا دوست داری محمد الان به جای تو با ما باشد؟
28:30 بنابراین او به گردن او ضربه می زند
28:32 و تو جزو خانواده ات هستی
28:34 گفتم: به خدا سوگند من محمد را دوست ندارم.
28:38 حالا او کجاست
28:41 خاری به او برخورد می کند و او را آزار می دهد
28:43 و من با خانواده ام نشسته ام
28:46 ابوسفیان گفت
28:48 من تا حالا ندیدم کسی کسی رو دوست داشته باشه
28:53 مانند عشق یاران محمد به محمد
28:57 سپس مرا جلو آوردند و گردنم را زدند
29:01 من کی هستم؟
29:03 اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
29:15 یا آب می دهند
29:23 پاسخ
29:24 زید بن الدثنا رضی الله عنه
29:27 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
29:32 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
29:37 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
29:42 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
29:48 توقف کنید
29:57 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
30:01 یک چالش جدید از طرف من
30:09 من از کوچکترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
30:17 زمانی که نوجوان بودم به اسلام گرویدم
30:20 پیامبر صلی الله علیه و آله در روز بدر نزد من آمد
30:24 سپس به من اجازه داد تا به احد بروم
30:27 در آن سمره بن جندوب رضی الله عنه از من خواست که با من کشتی بگیرد
30:33 برای اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه دهد
30:38 ما کشتی گرفتیم و او به من ضربه زد
30:41 رسول خدا صلی الله علیه و آله به او اجازه داد
30:45 با هم شاهدش بودیم
30:47 من با او شاهد صحنه های بعد بودم
30:53 صحرویی بودم و به کشاورزی و آبیاری آگاه بودم
30:59 یک روز یکشنبه مورد اصابت تیر قرار گرفتم
31:04 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
31:08 پس گفتم یا رسول الله تیر را بردار
31:12 گفت: اگر بخواهی، تیر و تیغ را برداری.
31:17 یعنی نوک پیکان
31:19 در صورت تمایل می توانید فلش را بردارید و تیغه را رها کنید
31:23 و روز قیامت برای تو شهادت می دهم که شهید شدی
31:27 پس گفتم: یا رسول الله تیر را بردارید و تیغ را رها کنید.
31:33 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله تیر را برداشت و تیغ را رها کرد.
31:39 من تا زمان معاویه رضی الله عنه در آنجا زندگی کردم
31:45 آن زخم خوب شد
31:48 مرگ من بود پس من کی هستم؟
31:52 از رسول اقتدا کرد و اگر کوشید ثوابش را خواهد گرفت
32:12 جواب رافع بن خدیج رضی الله عنه است
32:17 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
32:22 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
32:27 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
32:32 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
32:43 توقف کنید
32:45 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
32:49 بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
32:54 یک چالش جدید از طرف من
32:58 من از اصحاب مهاجرین هستم
33:05 من شاگرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم
33:09 از جمله ده بهشت موعود
33:13 من اولین کسی بودم که در اسلام شمشیر کشیدم
33:17 این بود که شایعه ای از طرف شیطان منتشر شد
33:21 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
33:24 او را به بالای مکه بردند
33:27 بنابراین من به عنوان یک پسر 12 ساله بیرون رفتم
33:31 در دست شمشیر
33:33 هر که مرا دید تعجب کرد و گفت:
33:35 پسر شمشیر دارد
33:38 تا اینکه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
33:42 مالک گفت
33:45 گفتم: شنیدم تو را بردند.
33:48 پس آمدم تا هر که تو را گرفت با شمشیر بزنم
33:51 پس شمشیر من و شمشیر من
33:54 و سمن الحواری
33:56 وقتی مشرکان در مکه به ما آسیب رساندند شدت گرفت
34:01 او با کسانی که مهاجرت کردند به حبشه مهاجرت کرد
34:04 اتفاقی در آنجا افتاد که ما را ترساند
34:08 این به این دلیل است که مردی بیرون آمد تا با نگوس بر سر اموالش اختلاف کند
34:13 به خدا ما هرگز غم را نشناخته ایم
34:17 از او سخت تر است
34:19 از ترس اینکه این مرد بر او ظاهر شود
34:22 ما حق نداریم بدانیم که نگوس چه می دانست
34:27 بنابراین ما شروع کردیم به دعا با خدا و پیروز شدن برای نگوس
34:32 گفتیم: چه کسی بیرون می رود و در مراسم حاضر می شود تا معلوم شود کیست؟
34:39 پس گفتم: «من کوچکترین آنها بودم.»
34:43 پس پوستی برایم دمیدند و روی سینه ام گذاشتند
34:48 بنابراین شروع کردم به شنا کردن با آن در نیل تا اینکه از قسمت دیگر بیرون آمدم
34:54 جایی که مردم ملاقات کردند
34:56 بنابراین حادثه رخ داد
34:58 من پیروزی نگوس را دیدم
35:01 چگونه خداوند آن مرد را شکست داد و او را کشت؟
35:05 پس به سراغ مردم آمدم
35:07 شروع کردم به تکان دادن عبایم برایشان و گفتن
35:11 خواهش می کنم بشارت دهید، زیرا خداوند نگوس را نازل کرده است
35:16 به خدا هرگز نمی دانستیم که از چیزی راضی هستیم
35:20 ما از ظاهر نگوس خوشحال شدیم
35:23 سپس نزد او ماندیم تا آنهایی که رفتیم به مکه رفتیم
35:29 و او ماند که ماند
35:34 در جنگ بدر عمامه زرد بر سر داشتم
35:39 پس جبرئیل و فرشتگان به صورت من نازل شدند
35:43 من کی هستم؟
35:45 او اگر می خواست از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلاص شود، پیروی کرد
36:00 پاسخ
36:04 الزبیر بن العوام رضی الله عنه
36:08 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
36:13 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
36:18 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
36:23 و دنیای رویاها برایشان زیبا بود
36:28 توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
36:48 بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
36:52 یک چالش جدید از طرف من
36:56 من یکی از همراهان مهاجر زن هستم
37:02 زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مکه مبعوث شد اسلام آوردم
37:07 سپس آن دو به حبشه و مدینه مهاجرت کردند
37:12 به طرف دو قبله نماز خواندم
37:15 من عاقل، فصیح و جسور بودم
37:19 وقتی برای مهاجرت به حبشه آماده می شدیم
37:24 شوهرم، عامر، برای نیازهای فوری رفت
37:28 وقتی عمر بن خطاب آمد در حالی که هنوز مشرک بود
37:33 تا اینکه جلوی او را گرفت و ما با مصیبت و ضرر او مواجه شدیم
37:39 گفت: ام عبدالله کجا می روی؟
37:43 گفتم: به خدا سوگند در زمین خدا جن بیاوریم.
37:47 به ما آسیب رساندی و به ما ظلم کردی
37:51 تا خدا به ما آرامش بدهد
37:55 گفت: خدا با تو باد.
37:58 لطافت و اندوهش را دیدم
38:01 وقتی شوهرم برگشت بهش گفتم
38:06 و به او گفتم: اگر عمر را دیدم، مهربانی و اندوهش برای ماست
38:11 گفت: امیدوارم مسلمان شود
38:15 گفتم بله
38:17 گفت: عمر تسلیم نمی شود تا خر الخطاب تسلیم شود
38:23 زیرا سخت گیری و سخت گیری او را نسبت به مسلمانان می دید
38:28 سپس روزها می گذرد
38:30 عمر رضی الله عنه سلام می دهد
38:33 خداوند اسلام و مسلمین را به وسیله او جلال دهد
38:37 من اولین زنی بودم که به شهر مهاجرت کردم
38:42 او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
38:46 او به خانه ما می آید
38:49 و یک روز
38:51 به پسرم عبدالله گفتم
38:53 بیا یه چیزی بهت میدم
38:57 پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود
39:00 چی میخواستی بهش بدی؟
39:03 گفتم بهش خرما بده
39:06 گفت: اگر چیزی به او نداده بودی
39:11 برات دروغ نوشتم
39:13 من کی هستم؟
39:15 اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
39:27 پاسخ
39:35 لیله بنت ابی حثمه رضی الله عنه
39:39 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
39:44 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
39:49 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
39:54 و جهان نفس برای آنها آشکار شده است
39:58 خراب شده