از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 6 از 31

درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (51) تا (60) با پاسخ جمع آوری شده است

◉ 0 بازدید ⏱ 43:16 صدای ترجمه‌شده — فارسی
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 توقف کنید
0:03 با صحابه و علما و علما آشنا شد
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:20 من دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:24 و مادرم خدیجه رضی الله عنه
0:28 من در سن پدرم رحمت الله علیه به دنیا آمدم
0:31 سی و سه سال
0:34 در هفت سالگی با مادرم اسلام آوردم
0:37 تو خیلی زیبا بودی
0:40 به همان دو مهاجرت معروف بود
0:43 او به حبشه مهاجرت کرد
0:46 سپس به شهر
0:49 پدرم رضی الله عنه قبل از بعثت با من ازدواج کرد
0:53 از طریق پسر عمویش، ابو عتبه بن ابی لهب
0:57 هنگامی که خداوند متعال قول او را نازل کرد
1:00 دست ابولهب توبه کرد و او توبه کرد
1:04 پدرش به او گفت
1:06 سر من از سر تو حرام است
1:09 اگر دختر محمد طلاق نگیرد
1:12 قبل از اینکه وارد من شود مرا ترک کرد
1:15 عزتى از جانب خداوند متعال براى رسولش
1:18 همبستر شدن با دخترش مشرک است
1:21 سپس عثمان بن عفان رضی الله عنه به من نزدیک شد
1:25 پس پدرم مرا به عقد او درآورد
1:27 به دستور خداوند متعال
1:29 او با او به حبشه مهاجرت کرد
1:32 در یک سفر دشوار
1:34 پس دو قطره از عثمان ریختم
1:37 سپس برای او پسری به دنیا آورد
1:39 به او می گفتیم عبدالله
1:42 وقتی به شش سالگی رسید
1:44 دیک در چشمان او فرو کرد
1:47 صورتش متورم شد و بیمار شد
1:50 سپس درگذشت
1:52 در سال دوم هجرت
1:54 تب شدیدی داشتم
1:57 در آن زمان که خداوند متعال خواست
2:00 برای جنگ بدر
2:03 پس پیامبر صلی الله علیه و آله رفت
2:06 و مسلمانان
2:07 پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد
2:10 شوهرم عثمان
2:12 با ماندن در کنار من
2:14 تا از من پرستاری کند و از من مراقبت کند
2:17 و با تیر خود در غنائم او را زد
2:20 ثواب او نزد خدا به گونه ای است که گویی در جنگ شرکت کرده است
2:24 به محض ورود البشیر به شهر
2:26 با پیروزی مسلمانان در بدر
2:29 تا اینکه مردم شهر را دید
2:32 خاک روی قبرم را صاف می کنند
2:35 جایی که ضرب الاجل به من رسید
2:37 او 22 سال دارد
2:40 وقتی پدرم رضی الله عنه برگشت
2:43 از تهاجم
2:45 و او از مرگ من خبر داشت
2:47 به بقیع الغرقاد رفت
2:49 روی قبرم ایستاد
2:51 برای من طلب رحمت و مغفرت می کند
2:54 من کی هستم؟
3:12 پاسخ
3:14 رقیه بنت محمد
3:16 خداوند از او راضی باشد
3:28 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
3:33 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
3:38 توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
3:46 و علما و روابط
3:54 چالش جدید
3:56 من کی هستم؟
3:58 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
4:05 از مردم طائف
4:07 من غلام حارث بن کلاده از ثقیف بودم
4:11 من از سن پیامبر صلی الله علیه و آله اطلاع داشتم
4:16 زمانی که مسلمانان طائف را محاصره کردند
4:20 پس از جنگ حنین
4:22 من با ثقیف در داخل قلعه بودم
4:25 پس از مدتی که محاصره به طول انجامید
4:28 فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
4:31 تماس گیرنده در حال تماس است
4:33 یعنی غلامی از دژ پایین آمد و نزد ما بیرون آمد
4:37 او آزاد است
4:39 پس از داخل قلعه به سوی آنها بیرون آمد
4:42 بیست و سه مرد
4:44 من جزو کسانی بودم که رفتند
4:47 جایی که تسورات قلعه بزرگ طائف است
4:51 با یک قرقره گرد از آن آویزان شدم
4:54 مردم روی آن آب می کشند
4:57 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
5:01 در دستانش تسلیم شدم
5:03 و به او گفتم که بنده هستم
5:06 پس آزادم کن
5:07 او به من گفت: سازي كه با آن از قلعه خارج شدم
5:12 بنابراین نام مستعار من بر نام من غالب شد
5:15 سپس قوم ثقیف از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال کردند
5:21 تا مرا به عنوان برده به آنها برگردانند
5:24 و او گفت نه
5:27 راه خدا و راه رسول اوست
5:30 در میان مسلمانان آزادانه زندگی می کردم
5:34 عابد و عالم و مجاهد
5:37 و وقتی مرگ به سراغم آمد
5:39 فرزندانم به من پیشنهاد دادند که دکتر بیاورند
5:43 بنابراین من رد کردم
5:45 وقتی مرگ به سراغم آمد
5:47 بهشون گفتم دکترت کجاست
5:51 اگر مخلص باشد روحم را بازگرداند
5:55 من کی هستم؟
5:57 بهترین مقام و نمونه قرن ها
6:02 وقتی رسول را می‌جوید یا می‌گفت، از او پیروی می‌کرد
6:08 آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
6:13 ابوبکره نافع بن حارث ثقفی رضی الله عنه.
6:18 رفتند و از من سؤال کردند
6:23 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
6:28 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
6:33 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
6:50 بهترین مقام و نمونه قرن ها
6:59 من یکی از اصحاب هستم
7:04 فرهنگی از طائف
7:07 من با قومم در سال هیئت ها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
7:12 من کوچکترین آنها بودم
7:15 پس پیش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدم
7:19 پس اسلام آوردم و او برایم قرآن خواند
7:23 من به ابی بن کعب رضی الله عنه تمسک کردم
7:27 او برای من قرآن می خواند
7:30 وقتی مردم من می خواستند بروند
7:33 گفتند یا رسول الله فلانی را بر ما امر کن
7:38 دستور داد آنها را ببرم و گفت کیسه است
7:43 بخشی از قرآن را گرفت
7:46 تحمیل کردند و گفتند ما شاهزاده را عوض نمی کنیم
7:50 رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما دستور داد
7:55 پس با آنها به طائف بازگشتم
7:58 امر و امامشان در نماز
8:01 روزی از درد خود نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت کردم
8:08 از زمانی که اسلام آوردم آن را در بدنم پیدا کردم
8:11 نزدیک بود منو بکشه
8:14 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
8:18 دستت را بگذار روی کسی که به بدنت صدمه زد
8:22 و سه مرتبه بسم الله بگو
8:25 و هفت بار بگو
8:27 از شر آنچه می یابم به خدا و قدرت او پناه می برم و از آن برحذر هستم
8:32 بنابراین من انجام دادم
8:34 بنابراین درد از من دور شد
8:36 موقع نماز چیزی به من تعارف می کرد
8:39 من حتی نمی دانم برای چه چیزی دعا کنم
8:42 قرآن بر من تلاوت می کرد
8:45 وقتی آن را دیدم
8:48 به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله سفر کرد
8:52 گفت: چه چیزی تو را آورد؟
8:55 عرض کردم یا رسول الله
8:58 در دعای من چیزی به من عرضه کن
9:01 من حتی نمی دانم برای چه چیزی دعا کنم
9:04 و قرآن از من دور می شود
9:07 آن شیطان گفت
9:10 نزدیکتر بیا
9:12 پس به او نزدیک شدم و روی پاهایم نشستم
9:16 با دستش به سینه ام زد
9:18 و تف در دهانم انداخت
9:20 گفت: دشمن خدا را بیرون کن.
9:23 پس این کار را سه بار انجام دهید
9:26 سپس گفت
9:28 حق به کشور شما
9:30 به خدا سوگند هنوز در نمازم با من آمیخته نشده است
9:34 من چیزی را که می خواهم حفظ کنم فراموش نکرده ام
9:37 من در جلوگیری از ارتداد ثقیف نقش داشتم
9:43 جایی که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله با آنان نامزد کرد
9:48 و ارتداد همه اعراب
9:51 پس گفتم
9:52 ای اهل ثقیف!
9:54 شما آخرین کسانی بودید که به اسلام گرویدید
9:57 اولین کسی نباشید که عقب نشینی می کند
10:01 پس خداوند آنها را ثابت قدم قرار داد
10:03 بنده خود را تاجر فرستاده ام
10:07 وقتی آمدند
10:09 گفتم
10:10 با چیزی که اومدی
10:12 گفتند
10:13 تجارتی آوردیم
10:15 در آن ده درهم برد
10:18 گفتم
10:19 تجارتی که وارد آن شدید چیست؟
10:22 سود زیادی در این زمینه وجود دارد
10:25 گفتند
10:26 شراب
10:27 گفتم
10:28 شراب
10:29 شرب و فروش آن را حرام کرده ایم
10:33 بنابراین کاسه ها را با دهان آنها باز کردم
10:36 و آن را در جاده ها بریزید
10:39 من کی هستم؟
10:42 بهترین قرقاقا و مثنی
10:48 اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
10:52 یا به او آب بدهید تا زندگی اش را بنوشد
10:58 پاسخ
10:59 عثمان بن ابی العاص ثقفی
11:02 خداوند از او راضی باشد
11:04 رفتند و از من سؤال کردند
11:09 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
11:14 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
11:19 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
11:24 توقف کنید
11:31 توقف کنید
11:32 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
11:36 بهترین قرقاقا و مثنی
11:40 چالش جدید
11:42 من کی هستم؟
11:48 من یک مهاجر هستم
11:50 یکی از بزرگ ترین یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
11:55 من در گذشته مسلمان شدم
11:58 من اولین کسی بودم که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام کردم.
12:05 پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داد که به سوی قوم خود بازگردم
12:10 و آنها را به اسلام دعوت کرد
12:13 در میان آنان ماندم تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد
12:20 پس در آنجا به همراه قوم خود که اسلام آورده بودند به او پیوستم
12:24 من شاهد نبرد خندق و صحنه های بعد از او بودم
12:30 من پرچم قوم خود را در جنگ حنین حمل می کردم
12:35 هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد
12:40 کاری کن که مرد از او عقب بیفتد
12:43 و می گویند
12:45 ای رسول خدا
12:46 فلانی پشت سر گذاشت
12:48 می گوید رحمت الله علیه
12:51 دعوتش کن
12:53 اگر خیری در آن باشد
12:55 خداوند او را با شما ملحق خواهد کرد
12:57 حتی اگر نه
13:00 خداوند شما را از شر آن راحت کند
13:03 در حالی که من با ارتش راه می رفتم
13:05 با شترم سرعتم را کم کن
13:07 من به خاطر او عقب افتادم
13:10 مردم در مورد من همان چیزی را گفتند که در مورد کسانی که پشت سر گذاشتند می گفتند
13:16 همانطور که برای من
13:17 وقتی به خاطر شتر دیر رسیدم
13:20 من از او پایین آمدم
13:22 چمدانم را برداشتم و پشتم گذاشتم
13:26 به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله هر چه خواستم بیرون رفتم
13:31 رسول خدا صلی الله علیه و آله در برخی از خانه های خود اقامت گزید
13:37 مرد مسلمانی نگاه کرد و گفت:
13:40 ای رسول خدا
13:42 این مردی است که در جاده راه می رود
13:45 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
13:49 فلانی باش
13:51 او مرا به نامم صدا کرد
13:53 وقتی مردم به من نگاه کردند
13:56 گفتند یا رسول الله
13:58 او فلانی است
14:00 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
14:04 خدا رحمتش کند
14:06 تنها راه می رود
14:08 و تنها می میرد
14:10 و او به تنهایی فرستاده می شود
14:13 و آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله به او فرمود اتفاق افتاد
14:18 پس از شرکت در فتوحات اسلامی در عصر ابوبکر و عمر
14:23 از خلافت عثمان رضی الله عنه آمدند
14:29 از امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه اجازه خواستم
14:33 حرکت به سوی ربزه
14:35 پس به من اجازه داد
14:37 بنابراین من در آنجا تنها زندگی کردم
14:39 و وقتی وفاداری به من رسید
14:42 به همسرم و خدمتکارم دستور دادم
14:44 بنابراین به آنها گفتم
14:46 اگر توبه کنم
14:48 پس مرا بشوی و کفن کن
14:50 مرا در جاده گذاشتند
14:53 اولین سوارانی که از کنار شما می گذرند
14:56 پس بهشون بگو
14:57 این فلانی است
14:59 صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
15:03 بنابراین آنها این کار را کردند
15:06 سپس گروهی از مردم کوفه را دید
15:09 از جمله عبدالله بن مسعود رضی الله عنه است
15:13 پس پرسیدند این مرده کیست؟
15:16 پس بهشون بگو
15:18 ابن مسعود رضی الله عنه گریه کرد
15:21 و او گفت
15:23 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راست گفت
15:27 جایی که درباره او گفت
15:29 خدا رحمتش کند
15:30 تنها راه می رود
15:32 و تنها می میرد
15:34 و او به تنهایی فرستاده می شود
15:36 او و همراهانش برای من دعا کردند
15:40 و خودش به من گفت
15:42 من کی هستم؟
16:01 پاسخ
16:02 ابوذران الغفاری
16:04 خداوند از او راضی باشد
16:16 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
16:21 و دنیای رویاها برایشان پر از شادی شد
16:37 بهترین قرآن وقف و نمونه است
16:42 چالش جدید
16:44 من کی هستم؟
16:49 من از کوچکترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
16:55 اولین انصاری که بعد از هجرت در مدینه به دنیا آمد
17:00 پدرم هم همراه است
17:02 او اولین انصاری بود که با ابوبکر صدیق رضی الله عنه بیعت کرد.
17:08 روز ریختن
17:11 چهارده ماه بعد از هجرت در مدینه به دنیا آمدم
17:16 مادرم مرا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد
17:20 بنابراین او به من طعم داد
17:22 و به او مژده بده که من با فضیلت زندگی می کنم
17:25 و من شهید خواهم شد
17:27 و وارد بهشت شوید
17:30 از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث کشتی شنیدم
17:35 که او می گوید
17:38 مثل کسی که در حدود خداست و در آن می افتد
17:42 مثل مردمی که در کشتی سهام گرفتند
17:46 برخی از آنها به بالا و برخی به پایین برخورد می کنند
17:51 و کسانی که در پایین آن بودند از آب بیرون می کشیدند
17:55 از بالای سرشان گذشتند
17:58 و گفتند
17:59 اگر در قید خود تخلف کرده بودیم
18:03 ما به کسانی که بالای سرمان بودند آسیبی نرساندیم
18:06 اگر آنها را ترک کنند و نخواهند
18:08 آنها از بین رفتند و همه نابود شدند
18:11 حتی اگر آن را در دستان خود بگیرند
18:14 همه آنها زنده ماندند
18:18 و یک روز
18:19 شاعر عشاء در حالی که بیمار بود نزد من آمد
18:23 من نگهبان همس هستم
18:25 پس به او گفتم
18:27 چند سالته؟
18:29 او گفت
18:30 برای رسیدن به من و حفظ خویشاوندی و برآوردن حاجاتم
18:35 پس گفتم
18:36 قسم می خورم چیزی که تو می خواهی را ندارم
18:39 اما من از شما مردم چیزی می خواهم
18:43 بعد بلند شدم و بالای منبر رفتم
18:46 سپس گفتم ای اهل حماس
18:48 این پسر عموی شما اهل عراق است
18:52 تا حدودی به درد شما می خورد
18:54 پس چی میبینی؟
18:56 و گفتند
18:58 با پولمان عاقل باشیم
19:00 بنابراین من آنها را رد کردم
19:02 و گفتند
19:03 ما کنترل پول خود را به دست گرفته ایم
19:06 از هر مرد دو دینار
19:09 بیست هزار نفر در دربار بودند
19:13 پس او را از بیت المال بیرون آوردم
19:15 چهل هزار دینار
19:18 وقتی رفتم به آنها دادم
19:21 از سهم هر مرد دو دینار کم شد
19:26 من کی هستم؟
19:44 پاسخ
19:45 النعمان بن بشیر
19:48 خداوند از او راضی باشد
19:53 یه سوال
19:55 آیا ستاره آسمان و تپه شکسته است؟
20:00 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
20:05 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
20:16 توقف کنید
20:18 توقف کنید
20:19 با صحابه و علما و علما آشنا شد
20:27 چالش جدی
20:30 من کی هستم؟
21:04 به من حق انتخاب داد و گفت
21:06 خودت انتخاب کن
21:09 اگر اسلام را انتخاب کنید
21:11 تو رو به خودم گرفتم
21:13 یهودیت را کجا انتخاب کردی؟
21:15 شاید تو را آزاد کنم و به مردم تو بپیوندم
21:19 پس گفتم یا رسول الله
21:22 من اسلام را می خواستم
21:24 و من قبل از اینکه مرا دعوت کنی به تو ایمان آوردم
21:27 من در یهودیت سودی ندارم
21:30 من آنجا پدر و برادری ندارم
21:33 تو به من بین کفر و اسلام اختیار دادی
21:37 خدا و رسولش نزد من از رهایی عزیزترند
21:40 و به سوی قوم خود بازگردم
21:43 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا آزاد کرد
21:47 و با من ازدواج کرد
21:48 و آزادی من را دوستی من کرد
21:51 سپس مرا نزد ام سلیم فرستاد
21:54 بنابراین من آنجا ماندم تا دوره انتظارم تمام شود
21:58 سپس مرا برای رسول خدا صلی الله علیه و آله آماده کرد
22:03 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من وارد شد
22:08 سبزی را در چشمانم دید
22:10 و او گفت
22:11 این چیه؟
22:13 گفتم
22:14 در خواب دیدم
22:16 انگار ماه رو به یثرب بود
22:19 روی بغلم افتاد
22:21 پس خواب را به پسر عمویم گفتم
22:24 به من سیلی زد و گفت
22:26 امیدواریم پادشاه یثرب با شما ازدواج کند
22:31 این چیزی است که او را تحت تأثیر قرار داد
22:34 حفصه روزی به من حسادت کرد و گفت:
22:38 تو دختر یهودى هستى
22:40 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من آمد در حالی که من گریه می کردم
22:46 از من پرسید چرا گریه می کنم
22:49 پس آنچه حفصه به من گفت به او گفتم
22:53 و او گفت
22:54 بهش بگو
22:55 من دختر پیامبری هستم
22:58 و عمویم پیامبر است
23:00 شوهر من پیامبر است
23:02 چرا اینقدر به من افتخار می کنی؟
23:06 من به رسول خدا صلی الله علیه و آله علاقه زیادی داشتم
23:11 هنگامی که همسرانش علیهم السلام در هنگام بیماری او که در آن از دنیا رفت، جمع شدند
23:17 گفتم
23:18 به خدا سوگند ای پیامبر خدا
23:21 اگر می خواستم همانی باشم که بر من گریه کرد
23:25 چشمک به همسرش زد
23:28 او رضی الله عنه به همسرانش گفت
23:32 دهان خود را بشویید
23:33 پس گفتیم: از چیست یا رسول الله؟
23:37 او گفت
23:38 هر کی چشمک میزنه همراهش باش
23:41 قسم می خورم که او صادق است
23:44 من کی هستم؟
24:03 پاسخ
24:04 صفیه بنت حوی بن اخطب
24:07 خداوند از او راضی باشد
24:14 این ستاره ستاره آسمان و تپه است
24:19 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
24:24 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
24:35 توقف کنید
24:36 با صحابه و علما و علما آشنا شد
24:40 بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
24:45 چالش جدید
24:47 من کی هستم؟
24:52 من یکی از اصحاب هستم
24:54 از مهاجران
24:56 و یکی از اولین کسانی است که به اسلام آمد
25:00 من بزرگتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
25:04 در ده سال
25:06 من نزد ایشان مقام بزرگی داشتم که درود خدا بر او باد
25:12 او به شهر مهاجرت کرد
25:14 پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داد
25:17 روی شصت مسافر مهاجر
25:21 و یک بنر برایم نگه دار
25:23 این اولین بنر در اسلام بود
25:27 پس دویست مرد از قریش را دیدیم
25:30 به رهبری ابوسفیان بن حرب
25:33 در پیچ زمان
25:35 پس با تیر به ما زدند
25:37 بدون درگیری با شمشیر
25:40 این اولین جنگی بود که در اسلام رخ داد
25:46 سپس در جنگ بدر شرکت کرد
25:49 و در آغاز نبرد
25:51 پیشرفت عتبه بن ربیعه
25:54 پسر تازه متولد شده اش به دنبال او رفت
25:56 و برادرش شیبه
25:58 عتبه زنگ زد و گفت:
26:00 چه کسی دوئل می کند؟
26:02 سپس جوانانی از انصار به سوی او بیرون آمدند
26:05 و او گفت
26:07 تو کی هستی؟
26:08 و گفتند
26:09 ما انصار هستیم
26:12 و او گفت
26:13 ما هیچ نیازی به شما نداریم
26:15 ما فقط پسرعموهایمان را می خواستیم
26:19 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
26:22 بلند شو حمزه
26:24 بلند شو علی
26:26 به من اشاره کرد و گفت
26:28 بلند شو
26:30 پس حمزه به عتبه رفت و او را کشت
26:33 علی نزد ولید رفت و او را کشت
26:37 همانطور که برای من
26:38 پس موهای سفید ابن ربیعه بیرون آمد
26:41 یک ساعت صحبت کردیم
26:43 سپس هر کدام را بزنید
26:45 دیگری او را زد
26:48 روی پایم موهای خاکستری پیدا کردم
26:50 او به زمین افتاد
26:53 حمزه و علی به شیبه حمله کردند و او را کشتند
26:57 مرا به اردوگاه مسلمانان بردند و راه افتادم
27:02 سپس او بر اثر یرقان درگذشت
27:04 و در آنجا دفن شد
27:06 در ده روز آخر ماه مبارک رمضان
27:09 من کی هستم؟
27:31 پاسخ
27:32 عبیده بن الحارث رضی الله عنه
27:37 رفتند و از من سؤال کردند
27:42 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
27:47 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
27:52 و دنیای انسانها آنها را زهد کرد
28:07 توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
28:11 قرون را به عنوان مقام و نمونه در بر می گیرد
28:16 یک چالش جدی برای اینکه من هستم
28:24 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
28:28 از ایل قطفان
28:31 من خیلی باهوش بودم
28:33 او در میان اعراب و یهودیان جایگاهی دارد
28:37 پس من با بنی قریده به یهودیان حمله می کردم
28:41 پس روزها با آنها می مانم
28:43 من نوشیدنی آنها را می نوشم
28:46 و غذای آنها را بخورید
28:48 بعد برایم خرما می برند
28:51 پس من آن را به خانواده ام پس می دهم
28:54 هنگامی که طرفین برای جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله به راه افتادند
29:00 من با قوم خود قدم زدم و از دین خود پیروی کردم
29:04 در زمان محاصره شهر
29:07 خداوند به قلب اسلام تهمت زد
29:10 بنابراین من آن را از مردم خود دور نگه داشتم
29:13 بیرون رفتم تا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
29:18 وقتی مرا دید گفت:
29:21 چه چیزی شما را به ارمغان آورد؟
29:23 گفتم
29:24 من به عنوان یک مسلمان پیش شما آمدم
29:27 شهادت می دهم که آنچه آورده ام حق است
29:30 پس ای رسول خدا مرا امر کن که هر چه می خواهی انجام دهم
29:34 ایشان رضی الله عنه فرمودند
29:37 تو یک مرد هستی
29:39 پس اجازه دهید ما هر کاری که می توانید انجام دهیم
29:42 پس گفتم
29:43 من چنین خواهم کرد یا رسول الله
29:46 پس نزد بنی قریده رفتم و گفتم:
29:49 از من ساکت باش
29:51 گفتند انجام می دهیم
29:53 پس گفتم
29:55 قریش و غطفان
29:57 آنها از محمد روی برگردانند
30:00 اگر فرصتی پیدا کردند، از آن استفاده کنید
30:03 حتی اگر به کشورشان اعزام نشوند
30:06 تو و محمد را ترک کردند
30:09 تا زمانی که از آنها وام نگیرید با آنها دعوا نکنید
30:14 آنها نمی روند و وام مسکن آنها با شماست
30:17 گفتند
30:18 نظر و راهنمایی خود را به ما دادید
30:22 سپس نزد ابوسفیان رفتم
30:25 پس به او گفتم
30:26 من با نصیحت پیش شما آمده ام
30:28 پس از من ساکت باش
30:30 او گفت من انجام می دهم
30:33 گفتم
30:34 آنها فهمیدند که قریده از کاری که بین خود و محمد انجام داده اند پشیمان است
30:40 می خواستند آن را اصلاح و بررسی کنند
30:44 پس در حالی که من با آنها بودم به دنبال او فرستادند
30:47 از قریش و غطافان می گیریم
30:50 هفتاد نفر از بزرگانشان
30:53 ما آنها را به شما تحویل می دهیم تا بتوانید گردن آنها را بشکنید
30:57 در قریش و غطافان با شما خواهیم بود
31:01 تا زمانی که آنها را از شما دور کنیم
31:03 اگر برای شما بفرستند و از شما راهنمایی بخواهند
31:07 کسی را به سمت آنها هل ندهید و به آنها هشدار دهید
31:12 پس قریش را نزد قریش فرستاد
31:15 به خدا قسم ما بیرون نمی رویم و با تو پیکار نمی کنیم ای محمد
31:20 تا زمانی که رهنی از خودت به ما بدهی که با ما باشد
31:24 ما می ترسیم که شما افشا شوید
31:27 و ما و محمد را دعوت کن
31:30 ابوسفیان با خود گفت
31:33 مرد صادق است
31:36 او به آنها پاسخ داد و گفت
31:38 به خدا ما به شما وام مسکن نمی دهیم
31:41 اما بیا بیرون و با ما بجنگ
31:45 و یهودیان گفتند
31:47 ما به تورات سوگند یاد می کنیم
31:49 خبری که مرد گفت درست بود
31:53 این افراد از پیروزی خود ناامید هستند
31:56 و اینها از پیروزی اینهاست
31:59 امورشان فرق کرد و پراکنده شدند
32:02 این اولین نشانه شکست بود
32:06 سپس خداوند باد را بر آنها فرستاد
32:08 و ارتشی از خودش
32:11 این پایان آنها بود
32:13 من کی هستم؟
32:32 پاسخ
32:34 نعیم بن مسعود
32:35 خداوند از او راضی باشد
32:42 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
32:47 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
32:52 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
33:10 قرن ها را با مواضع و مثال ها زنده کردند
33:22 من یکی از اصحاب هستم
33:24 از انصار
33:26 و یکی از ناخداها در شب عقبه
33:29 من به خاطر یک زن مسلمان شدم
33:32 جایی که از ام سلیم خواستگاری کرد
33:35 پس از مرگ شوهرش
33:37 و او گفت
33:39 یکی مثل شما جواب نمیده
33:41 اما تو مرد کافری
33:44 اگر مسلمان شوید
33:45 من تو را به عنوان شوهر قبول دارم
33:47 اسلامت را برای من مهریه کردی
33:50 پس اسلام آوردم
33:52 سپس با او ازدواج کردم
33:54 مسلمانان می گفتند:
33:57 ما تا به حال در مورد مهریه نشنیده ایم
33:59 سخاوتمندتر از مهریه ام سلیم بود
34:02 اسلام را مهریه خود قرار داد
34:07 و در روز خودم
34:08 پسرمون مریض شد
34:10 بنابراین برای نیازی بیرون رفتم
34:13 و پسر دستگیر شد
34:15 وقتی برگشتم
34:17 گفتم پسر چه کرد
34:19 همسرم ام سلیم گفت
34:22 او ساکت تر از آنچه بود است
34:25 به شام نزدیک شدم
34:27 پس خوردم
34:28 بعد من به آن مبتلا شدم
34:30 وقتی تمام کردم
34:32 او گفت
34:33 خانواده فلانی را دیده ای؟
34:36 از خانواده فلانی وام گرفته شده است
34:40 وقتی برهنه را خواستند
34:42 از پس دادن آن خودداری کردند
34:44 گفتم
34:45 این برای آنها چیست
34:47 و او گفت
34:49 پسرت از خدای متعال برهنه بود
34:53 هر وقت خواستی ازش لذت ببر
34:56 و اگر می خواست آن را می گرفت
34:58 این مرا بزرگ کرد
35:01 پس وقتی شدم
35:03 نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
35:06 پس به او گفتم همسرم ام سلیم چه کرده است
35:10 ایشان رضی الله عنه فرمودند
35:13 امشب ازدواج کردی
35:15 گفتم بله
35:17 و او گفت
35:18 خداوند هر دوی شما را در شب شما برکت دهد
35:23 خداوند نه فرزند به من عطا کرد
35:26 همه آنها قرآن خوانده اند
35:30 روزی به ام سلیم گفتم
35:33 صدای رسول خدا صلی الله علیه و آله را ضعیف شنیدم
35:38 من گرسنگی را می شناسم
35:41 چیزی داری؟
35:43 او گفت بله
35:45 بنابراین او قرص های جو را بیرون آورد
35:47 و نان درست کردم
35:50 سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتم
35:54 او را در مسجد با مردم پیدا کردم
35:58 پس به او گفتم یا رسول الله
36:01 برات غذا درست کردم
36:03 رسول خدا صلی الله علیه و آله به همراهانش فرمود
36:08 بلند شو
36:09 پس راه افتاد و به دست آنها رفت
36:12 تا اینکه نزد ام سلیم آمدم
36:15 پس بهش گفتم
36:16 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند
36:21 ما چیزی نداریم که به آنها غذا بدهیم
36:24 و او گفت
36:26 خدا و رسولش بهتر می دانند
36:29 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شد
36:33 و او گفت
36:34 ام سلیم هر چه داری بیاور
36:38 آن نان را برایش آورد
36:40 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر چه خدا خواست در این باره فرمود
36:47 بعد به من گفت
36:49 اجازه ده تا وارد شوند
36:52 بنابراین به آنها اجازه دادم
36:54 خوردند تا سیر شدند و بعد رفتند
36:57 سپس گفت
36:59 ده تا دیگه بذار
37:02 بنابراین به آنها اجازه دادم
37:03 خوردند تا سیر شدند و بعد رفتند
37:07 و غیره
37:08 تا اینکه همه مردم خوردند
37:11 مردم هفتاد هشتاد مرد بودند
37:16 پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
37:20 بیست سال روزه گرفتم
37:24 روزه ام را افطار نمی کردم مگر در روز تعطیل یا زمانی که بیمار بودم
37:30 تا اینکه آخرش به من رسید
37:33 من کی هستم؟
37:43 ابوطلحه الانصار رضی الله عنه
38:18 توقف کنید
38:24 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
38:32 یک چالش جدی برای اینکه من هستم
38:41 من یکی از اصحاب هستم
38:43 این هم پیمان بنی زهرا است
38:46 در مکه جوان بودم
38:49 من برای عقبه بن ابی معوق گوسفندان می‌کردم
38:52 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله از کنار من گذشت
38:56 و ابوبکر رضی الله عنه
38:59 و او گفت
39:00 اوه پسر
39:01 فایل داری؟
39:04 گفتم بله
39:05 اما من یک پیام آور هستم
39:08 ایشان رضی الله عنه فرمودند
39:11 آیا گوسفندی هست که نریان آن را به چوب نگذاشته باشد؟
39:15 گفتم بله
39:16 پس برایش گوسفندی آوردم
39:18 پستانش را پاک کرد
39:20 بنابراین شیر بیرون آمد
39:22 پس فاینا او را دوشید
39:24 پس یک پوست آب بکر نوشید و چیزی به من داد تا بنوشم
39:28 سپس به پستان گفت
39:30 کوچک شدن
39:31 پس کم کرد
39:33 پس گفتم
39:34 ای رسول خدا
39:36 این جمله را به من بیاموز
39:39 سرم را پاک کرد و گفت
39:41 تو معلم فقیری هستی
39:44 پس در آن زمان اسلام آوردم
39:46 من از اولین کسانی بودم که اسلام آوردم
39:49 این قبل از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به دارالارقم بود
39:55 او در مکه به پیامبر صلی الله علیه و آله پیوست
40:00 من در دین جسور بودم
40:03 من بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اولین کسی بودم که در مکه قرآن را با صدای بلند تلاوت کردم.
40:10 من رنجی را دیدم که مسلمانان اولیه از آزار و اذیت قریش متحمل شدند
40:16 تا اینکه به حبشه مهاجرت کرد
40:19 سپس به شهر
40:21 او در مدینه نیز به پیامبر صلی الله علیه و آله پیوست
40:27 بنابراین صندل هایم را می پوشیدم
40:29 بعد با چوب جلویش می روم
40:32 حتی اگر به جلسه ای بیاید
40:34 کفش هایم را در آوردم
40:36 بنابراین آنها را در آغوشم گذاشتم
40:39 و چوب را به او می دهم
40:41 با چوب وارد اتاق هایش جلویش می شدم
40:45 و من مسافرت بودم
40:47 صاحب راز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بستر او
40:52 و زینت و صندل و طهارت آن
40:55 من بودم که پیامبر صلی الله علیه و آله را هنگام شستن خود پوشاندم
41:01 و هنگام خواب او را بیدار کنید
41:03 و یونسه وقتی راه می رود
41:06 حتی برخی از اصحاب فکر می کردند که من از اهل بیت او علیهم السلام هستم
41:13 من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
41:20 و در جنگ مبارک بدر
41:23 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
41:26 چه کسی خواهد دید که ابوجهل چه کرد؟
41:29 پس گفتم یا رسول الله
41:33 ابوجهل یکی از کسانی بود که در مکه مرا بیشتر شکنجه کرد
41:39 پس نزد او آمدم و او را مرده دیدم
41:42 و نیزه ای بود که پسران افرا بر آن زدند
41:46 پس ضربه ای به سینه او زد و او را کشت
41:49 سپس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم:
41:54 من ابوجهل را کشتم
41:56 گفت: ای خدایی که معبودی جز او نیست.
42:01 سه بار تکرار کرد
42:04 سپس گفت: خدا بزرگ است.
42:07 برو بهش نشون بده
42:09 بنابراین به راه افتادیم و یک سرباز کشته شده را پیدا کردیم
42:14 ایشان رضی الله عنه فرمودند
42:17 این فرعون این امت است
42:21 من کی هستم؟
42:23 بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
42:29 وقتی رسول را می‌جوید یا می‌گفت، از او پیروی می‌کرد
42:34 ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
42:40 جواب عبدالله بن باسود رضی الله عنه است
42:46 رفتند و از من سؤال کردند
42:51 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
42:56 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
43:01 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد