از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 21 از 31

درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (181) تا (190) با پاسخ

◉ 0 بازدید ⏱ 46:39 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22 از مهاجران مکه
0:25 من یکی از اولین کسانی هستم که اسلام آوردم
0:28 او دو بار به حبشه مهاجرت کرد
0:31 سپس به شهر
0:34 من در بدر و تمام فتوحات پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت کردم.
0:40 من قبل از اسلام در مکه ثروتمند بودم
0:44 پدرم عتبه بن ربیعه است
0:47 استاد مکه
0:50 و در میان بزرگوارانش محترم
0:52 وقتی اسلام آوردم
0:54 پدرم مرا رها کرد
0:56 او مرا از همه چیز باز داشت
0:58 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز بدر به یاران خود فرمودند
1:04 من مردانی از بنی هاشم و دیگران را می شناسم
1:08 آنها را به زور بیرون آوردند
1:10 آنها نیازی به جنگ با ما ندارند
1:13 هر کس از شما یکی از بنی هاشم را ملاقات کند
1:16 او را نکش
1:18 و هر که با ابوالبختری بن هشام ملاقات کرد
1:21 او را نکش
1:23 و هر که عباس بن عبدالمطلب را ملاقات کرد
1:26 از رسول خدا صلی الله علیه و آله
1:29 او را نکش
1:31 فقط به این دلیل آن را بیرون آورد که از آن بیزار بود
1:34 پس گفتم
1:36 برای کشتن پدران و پسرانمان
1:39 و برادران و قبیله ما
1:41 عباس را ترک می کنیم
1:43 به خدا سوگند اگر او را می انداختم با شمشیر او را می کشتم
1:47 پس پیام من به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
1:53 به عمر بن خطاب گفت
1:56 آیا با شمشیر به صورت عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله زد؟
2:02 عمر گفت
2:04 ای رسول خدا
2:05 بگذار گردنش را با شمشیر بزنم
2:09 به خدا او منافق بود
2:11 پیامبر صلی الله علیه و آله از آن نهی کرد
2:15 من از آن مقاله برای خودم ترسیدم
2:19 و من گفتم
2:20 من هنوز از او می ترسم
2:23 مگر اینکه شهادت از من کفاره کند
2:26 پس من در یوم الیممه به شهادت رسیدم
2:30 در آغاز غزوه در روز بدر
2:34 پدرم را به دوئل دعوت کردم
2:37 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نهی شد
2:41 سپس پدرم در آن روز در حالی که کافر بود کشته شد
2:45 وقتی مردگان را در دل بدر انداختند
2:48 رسول خدا صلی الله علیه و آله بر سر آنان ایستاد
2:53 آنها را به اسم صدا می کند و می گوید
2:56 ای آستانه و ای شبا
2:59 ای امیه بن خلف
3:01 ای ابوجهل!
3:03 آیا آنچه را که پروردگارت به تو وعده داده بود حق یافتی؟
3:07 همانطور که برای من
3:09 آنچه را که پروردگارم به من وعده داده بود حق یافتم
3:13 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روی آورد
3:17 او مرا دید که غمگین به نظر می‌رسم و صورتم تغییر کرده بود
3:21 او به من گفت: «شاید چیزی از کار پدرت به تو رسیده است.»
3:26 پس گفتم نه
3:28 به خدا نه به پدرم شک کردم و نه در مرگش
3:32 اما من از پدرم یک نظر و یک رویا و فضیلت می دانستم
3:38 امیدوارم این امر او را به اسلام نزدیک کند
3:42 وقتی امروز مصدومیتش را دیدم
3:45 او پس از آنچه من به آن امید داشتم از کفر نمرد
3:51 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله برای من دعا کرد که حالم خوب شود
3:56 من در زندگینامه خود به عنوان مولای سالم شناخته شده بودم
4:01 من آن را قبل از اسلام پذیرفتم
4:05 وقتی اسلام فرزندخواندگی را لغو کرد
4:08 مولای من شو
4:10 من و او مثل برادر بودیم
4:13 ما با هم در مبارزه با مرتدان شرکت کردیم
4:16 در زمان خلافت ابوبکر صدیق رضی الله عنه
4:20 ما در جنگ الیمامه با هم کشته شدیم
4:24 من کی هستم؟
4:27 جواب ابوحذیفه بن عتبه بن ربیعه رضی الله عنه است
4:41 توقف کنید
4:47 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
4:53 چالش جدید
4:58 من کی هستم؟
5:00 من از مادران مؤمنان هستم
5:05 و همسر دوم رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
5:11 شما یک بانوی برجسته و نجیب هستید
5:15 او ابتدا با السکران بن عمر رضی الله عنه ازدواج کرد
5:20 من با او به حبشه هجرت کردم تا از دین ما فرار کنم
5:24 او پنج فرزند دارد
5:27 زمانی که مهاجران در حبشه ضرورت بازگشت به مکه را احساس کردند
5:33 من با شوهرم با آنها برگشتم
5:36 در حالی که در مکه هستم
5:38 وقتی در خواب دیدم
5:40 ماهي مرا از آسمان فرود آورد و غمگين شدم
5:45 پس به شوهرم گفتم
5:47 و او گفت
5:48 به خدا سوگند، زیرا رؤیای تو محقق شد
5:51 من فقط برای مدت کوتاهی می مانم تا بمیرم
5:55 و بعد از من ازدواج خواهی کرد
5:58 شوهرم از آن روز شاکی بود
6:02 بیماری بر او سنگینی می کرد
6:04 تا اینکه مرگ او را فرا گرفت
6:07 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله با من نامزد کرد
6:11 بعد از تموم شدن پریودم
6:13 پس پس از وفات خدیجه رضی الله عنه با من ازدواج کرد
6:18 حدود سه سال یا بیشتر با او تنها بود
6:23 تا اینکه با عایشه رضی الله عنها ازدواج کرد
6:27 من شوخ طبعی واضحی داشتم
6:31 من رسول خدا صلی الله علیه و آله را می خنداندم
6:36 و از آن
6:37 پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواندم
6:41 روزی روزگاری در تهجده
6:44 پس نماز بر من سخت شد
6:46 پس وقتی شدم
6:48 به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم
6:52 دیروز پشت سرت نماز خواندم
6:55 بنابراین او با من زانو زد
6:56 تا اینکه دماغم را گرفتم
6:59 از ترس کمیاب شدن خون
7:02 رسول خدا صلی الله علیه و آله خندید
7:06 و با چنین احساسی
7:08 آنان همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند
7:11 با من رفتار می کنند
7:13 او به دنبال فرصتی برای شوخی با من است
7:17 حتی حفصه و عایشه رضی الله عنها
7:21 او می خواست به من فکر کند که دجال بیرون آمده است
7:25 من از این وحشت داشتم
7:28 او به سرعت در گوشه ای از خانه پنهان شد
7:32 در آن آتش می زدیم
7:34 حفصه و عایشه به من خندیدند
7:37 و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
7:41 آنها را در حال خندیدن دید
7:43 به آنها گفت
7:45 کار شما چیست؟
7:47 پس به او گفتم چه بلایی سرم آمده است
7:50 بنابراین او به سمت من آمد
7:52 به محض اینکه دیدمش تشویقش کردم
7:55 ای رسول خدا
7:57 پس دجال بیرون آمد
7:59 و او گفت
8:00 خیر
8:01 اما نزدیک است
8:03 پس خیالم راحت شد و جایم را ترک کردم
8:06 و من شروع به تکان دادن رشته های ناامیدی خود کردم
8:12 وقتی بزرگتر و سنگین تر شدم
8:14 ترسیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم طلاقم دهد
8:19 پس شب و روزم را به عایشه رضی الله عنها سپردم
8:24 برای رضای روح رسول خدا صلی الله علیه و آله
8:28 و عشق به آنچه دوست دارد
8:31 و آرزوی مبعوث شدن به گروه همسرانش علیهم السلام
8:37 خداوند متعال در این زمینه قول خود را نازل کرد
8:41 زن از نافرمانی یا دوری از شوهرش می ترسد
8:47 اگر بین خود صلح کنند گناهی بر آنها نیست
8:52 سخاوتمندتر از صدقه بودم
8:57 حتی عمر بن الخطاب رضی الله عنه
9:01 کاسه ای پر از درهم برایم فرستاد
9:05 پس گفتم این چیست؟
9:08 درهم گفتند
9:10 یه جورایی گفتم خرما
9:14 پس آن را در بین فقرا پراکنده کردم
9:17 من بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در خانه ماندم
9:22 من نه برای حج رفتم و نه برای هیچ هدفی
9:26 به وصیت او رضی الله عنه
9:30 من کی هستم؟
9:32 جواب مادر مؤمنان است
9:42 سودة بنت زمه رضی الله عنه
9:46 توقف کنید
9:55 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
10:03 چالش جدی
10:07 من از اصحاب انصار هستم
10:13 از بنی عبدالشهل
10:15 کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آنها تجلیل کرد و فرمود:
10:20 بهترین نقش انصار
10:22 بن النجار
10:24 سپس ابن عبدالأشهل
10:27 وارد بهشت شدم و برای خدا سجده نکردم
10:31 من با مردم با ظلم جاهلانه رفتار می کردم
10:36 پول ربوی زیادی داشتم
10:40 مردم من اسلام را به من پیشنهاد می کردند
10:44 او از ورود من به آن جلوگیری می کند
10:46 از ترس هدر دادن پولم
10:49 هنگامی که جنگ احد رخ داد
10:52 خداوند به قلب اسلام تهمت زد
10:55 پس آمدم در مورد پسرعموهایم بپرسم
10:58 و درباره افراد قوم من
11:00 بنابراین به من گفته شد
11:02 آنان برای جنگ با مشرکان در احد بیرون رفتند
11:06 پس برای امت خود لباس پوشیدم و بر اسبم سوار شدم
11:10 بعد برای دعوا رفتم بیرون
11:12 برخی از مسلمانان مرا دیدند
11:15 درباره ما به شما گفتند
11:18 پس گفتم که به خدا ایمان دارم
11:22 سپس جنگیدم تا زخم ها مرا درست کردند
11:26 من در آستانه مرگ بودم
11:28 پس مرا نزد قومم بنی عبد الاشل بردند
11:32 پس از من بپرس که چرا آمدم
11:35 آیا این یک رژیم غذایی برای مردم من است؟
11:37 یا خشم خدا و رسولش؟
11:40 پس گفتم: بلكه خدا و رسولش غضب كرده اند.
11:45 بعد روحیه ام لبریز شد
11:47 من حتی یک دعا هم با خدا نکردم
11:51 پس موضوع مرا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان کردند
11:55 و او گفت
11:57 او از اهل بهشت است
12:00 من کی هستم؟
12:02 دقیق ترین جواب
12:12 عمر بن ثابت رضی الله عنه
12:20 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
12:31 یک چالش جدید از طرف من
12:35 من یکی از اصحاب قبیله جُهینه هستم
12:42 من از متحدان انصار بودم
12:45 من در گذشته مسلمان شدم
12:47 شاهد دومین بیعت عقبه بود
12:51 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا به مأموریت های خاصی می فرستاد
12:57 پس من این کار را انجام می دهم
12:59 من قهرمان شورشی هستم
13:01 و مرد کارهای دشوار
13:06 من در غزوه عبدالله بن عطیکر رضی الله عنه شرکت کردم
13:10 کشتن ابن ابی الحقیق در خیبر
13:13 من به تنهایی خطرناک ترین مرد برای مسلمانان جزیره را کشتم
13:18 رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی مرا صدا زد و فرمود
13:24 به من رسیده است که خالد بن سفیان الهذلی
13:28 مردم برای تسخیر من جمع می شوند
13:31 درخت خرمایی نزدیک شهر است
13:35 پس بیا و او را بکش
13:37 پس گفتم یا رسول الله
13:41 پس گفتم یا رسول الله
13:44 من از کسی نمی ترسم
13:48 و او گفت
13:50 بله
13:51 اگر او را ملاقات کنید دچار غاز خواهید شد
13:54 و شیطان را به یاد آورید
13:57 پس نزد خالد الهذعلی رفتم
13:59 شمشیرمو بالا میبرم
14:01 پس گفتم یا رسول الله
14:03 من از کسی نمی ترسم
14:07 و او گفت
14:08 بله
14:09 با هذعلی صادق خواهید بود
14:11 شمشیرمو بالا میبرم
14:13 تا اینکه بعد از ظهر به او رسیدم
14:17 حرکت را فراهم کنید
14:18 وقتی او را دیدم، آنچه را ری-آمان برای او تعریف کرد، یافتم
14:21 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
14:24 از سرما
14:26 پس گفتم
14:28 رسول خدا راست گفت
14:31 پس به او نزدیک شدم
14:33 می ترسیدم بین من و او دعوا شود
14:36 مرا از نماز پرت می کند
14:38 سرم را تکان می دهم
14:41 وقتی تمومش کردم
14:43 او گفت
14:44 مرد کیست؟
14:46 گفتم
14:47 یک مرد عرب
14:49 او از تو و اجتماع تو با این مرد در یثرب شنید.
14:53 او آمد تا با شما باشد
14:56 او گفت
14:57 بله
14:58 ما در آن هستیم
15:00 پس با او راه افتادم
15:02 حتی اگر آن را مدیریت کنم
15:04 با شمشیر به او حمله کردم و او را کشتم
15:07 و همسرانش را فداکار او گذاشتم.
15:11 با عجله به شهر برگشتم
15:14 وقتی یارانش مرگ او را دیدند
15:17 پس از او متفرق شدند
15:21 وقتی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
15:25 گفت: بهترین چهره.
15:28 گفتم: او را کشتم یا رسول الله
15:32 گفت حق با شماست
15:35 سپس برخاست و وارد خانه اش شد
15:38 پس به من آب میوه داد
15:40 گفت: این را با خودت نگه دار.
15:44 بنابراین من آن را بر سر مردم برداشتم
15:46 گفتند: این آب میوه گیری چیست؟
15:50 گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به من داد
15:55 دستور داد آن را نزد خود نگه دارم
16:00 گفتند: برنگردی و از او بپرسی؟
16:05 گفتم: چرا این شیره را به من دادی یا رسول الله؟
16:11 گفت این نشانه بین من و توست
16:15 من شما را در روز قیامت از آن می شناسم
16:18 کمترین مردم در آن روز کوته بین خواهند بود
16:22 یعنی کمتر کسی عمل نیک دارد
16:27 روز قیامت بر آن تکیه می کنند
16:30 همانطور که یک فرد به درخت تکیه می کند
16:33 این آبمیوه گیری برای من با ارزش ترین چیز شد
16:38 آن را به شمشیرم وصل کردم و با من ماند
16:42 وقتی مرگ به من نزدیک شد، دستور دادم
16:46 پس او را در تابوت من گذاشتند و با من دفن کردند
16:50 من کی هستم؟
16:53 جواب عبدالله بن انیس الجهانی رضی الله عنه
17:05 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
17:21 یک چالش جدید از طرف من
17:27 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
17:34 از پارسیان از کشور اسبهان
17:38 او قبل از اسلام با مجوس، مسیحیت و یهودیت زندگی می کرد
17:43 وقتی اسلام آوردم فرزند اسلام شدم
17:47 پارسیان برای ورود به آن دویدند
17:50 من به عنوان جوینده حقیقت شناخته شدم
17:53 در محیطی مجلل زندگی می کردم
17:57 او به مجوسی اعتقاد دارد و آتش را می پرستد
18:01 پدرم دهکده بود
18:04 او مرا خیلی دوست داشت
18:06 پس بنده خدای آنها که آتش است بودم
18:10 روی آن بلند می شوم
18:12 نذار یه لحظه محو بشه
18:15 پدرم به من دریغ نکرد
18:18 روزی پدرم مرا برای حاجتی به باغمان فرستاد
18:25 پس از کنار راهبی که در حجره اش مشغول عبادت بود گذشتم
18:29 عبادتش را دوست داشتم
18:31 پس با او نشستم و به آنچه می گفت گوش دادم
18:34 تا اینکه برای پدرم دیر رسیدم
18:37 من او را در باغ راحت نکردم
18:40 او برای من خیلی می ترسید
18:43 وقتی اومدم پیشش گفتم چرا دیر اومدم
18:47 و من به او گفتم
18:49 دین راهب از دین ما بهتر است
18:52 با من قهر کرد
18:54 مرا در خانه حبس کرد و بستم
18:57 بنابراین توانستم گره خودم را باز کنم
19:00 من با کاروانی از مسیحیان به خانه هایشان رفتم
19:05 بنابراین با کشیش ارشد در میان آنها آشنا شدم
19:08 پس او را موظف کردم
19:09 وقتی فوت کرد
19:11 او مرا به کشیش دیگری در کشور دیگری توصیه کرد
19:15 پس به سمتش رفتم
19:17 و غیره
19:19 هرگاه راهبی بمیرد
19:21 من به یک راهب دیگر نقل مکان کردم
19:23 تا اینکه آخری به من گفت
19:26 یعنی قهوه ای
19:28 هیچ مرد خوبی در میان مسیحیان باقی نمانده است که من شما را به او توصیه کنم
19:33 اما زمان پیامبری شما را گمراه کرد
19:36 در سرزمین عرب بیرون می آید
19:39 وصف او چنین و چنان است
19:42 اگر می توانید به او برسید، این کار را انجام دهید
19:46 پس منتظر ماندم
19:47 تا اینکه جمعی از اعراب بنی کلب از کنار ما گذشتند
19:51 بنابراین پیشنهاد کردم که من را با آنها به خانه هایشان ببرم
19:56 در ازای اینکه هر چه دارم به آنها بدهم
20:00 آنها موافقت کردند و من با آنها سفر کردم
20:03 و در راه
20:04 به من خیانت کردند
20:06 پس همه پولم را گرفتند
20:08 به من کمک کن تا یک یهودی از وادی القری پیدا کنم
20:12 سپس یهودی دیگری مرا از یثرب از بنی قریظه خرید
20:17 مرا نزد قومش در مدینه برد
20:21 هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد
20:25 من در مورد آن شنیدم
20:27 پس با عجله به سمتش رفتم
20:29 شروع کردم به بررسی علائمی که دوستم به من گفت
20:34 وقتی فهمیدم او همان پیامبری است که به دنبالش بودم
20:37 اگر او را در آغوش بگیرم، او را می بوسم و گریه می کنم
20:41 من در دستانم تسلیم اسلام شدم
20:43 داستانم را با تمام جزئیاتش به او گفتم
20:47 او رضی الله عنه تحت تأثیر او قرار گرفت
20:51 من به خاطر بندگی بدر و کسی را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندیدم.
20:59 پس پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داد که برای استادم نامه بنویسم
21:04 پس من آن را نوشتم
21:06 پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحابش مرا در اجرای نامه یاری کردند
21:13 سپس شاهد جنگ خندق با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
21:18 به عنوان اولین صحنه من در اسلام
21:21 من بودم که به آنها گفتم در اطراف شهر سنگر بزنند
21:26 برای محافظت از او در برابر دشمنان
21:29 وقتی طرفین آمدند و خندق را دیدند
21:32 گفتند این حیله ای است که اعراب آن را نمی دانند
21:37 خداوند توطئه آنها را بر ضد آنها برگرداند
21:42 روزی در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم
21:47 دستش را به رانم زد و گفت
21:51 سوگند به کسی که جان من در دست اوست
21:54 اگر ایمان در Pleiades بود
21:57 برای خوردن چنین مردانی
22:02 من کی هستم؟
22:10 جواب سلمان فارسی رضی الله عنه است
22:24 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
22:31 چالش جدید من کی هستم؟
22:42 من از اصحاب انصار هستم
22:45 من قبل از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه اسلام آوردم
22:51 سپس هنگامی که به آنجا رسید با او بیعت کرد
22:54 من همیشه در روستا بودم و به غنائمم رسیدگی می کردم
22:58 پس او رضی الله عنه به من اختیار داد
23:01 با بیعت با من با بیعت بادیه نشینان یا بیعت با مهاجرین.
23:06 پس گفتم: «بلکه بیعت با مهاجران».
23:10 سپس برای نگهداری از غنایم بیرون رفتم
23:14 من و موثانه ده مرد بودیم که اسلام آوردیم
23:19 ما دور از شهر زندگی می کنیم
23:21 بیایید گوسفندان خود را در دره های آن بچریم
23:24 پس گفتیم: بگذار هر روز یکی از ما به شهر برود.
23:29 و گوسفندانش را به ما بسپارد تا ما از آنها نگهداری کنیم
23:33 اگر برگردد از آنها درس می گیریم
23:37 پس به آنها گفتم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برویم
23:43 و من در اینجا خواهم ماند و با غنایم از گوسفندان شما مراقبت می کنم
23:49 من خیلی مراقب او بودم
23:52 پس یارانم صبح رفتند و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتند
23:59 من به گوسفند می روم
24:01 تا اینکه خودم را اصلاح کردم و گفتم
24:04 وای بر تو از غنایمی که نه چاق کننده است و نه غنی
24:10 از مصاحبت با رسول خدا صلی الله علیه و آله غافل می شوید
24:15 و در حالی که آنجا بود قرآن را از او گرفت
24:18 سپس غنیمت را رها کردم و به شهر رفتم
24:23 ماندن در مسجد در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله
24:29 به رسول خدا صلی الله علیه و آله متعهد شدم
24:34 او اغلب مرا پشت سرش سوار بر اسب هل می داد
24:38 تا اینکه از کفل پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه شدم
24:43 و در یک زمان
24:46 افسار قاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله را در دست گرفته بودم.
24:51 او بر آن سوار است
24:53 ما در شهر قدم می زنیم
24:57 به من گفت سوار نشو
25:00 پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله خواستم که به جای او سوار شود.
25:06 پس علی سه بار آن را تکرار کرد
25:09 فهمیدم که باید بگویم نه
25:12 اما می ترسیدم که این یک گناه باشد
25:16 پس گفتم بله
25:18 بنابراین او پایین آمد
25:19 نایحه سوارش شد و پیاده شد
25:22 پیامبر صلی الله علیه و آله سوار شد
25:26 بعد به من گفت
25:28 آیا دو سوره را که مانند آنها دیده نشده است به شما یاد ندهم؟
25:32 گفتم: آری یا رسول الله.
25:35 پس برام بخون
25:37 و بگو پناه می برم به پروردگار خلق
25:39 و بگو پناه می برم به پروردگار مردم
25:42 سپس نماز اقامه شد
25:44 پس او رضی الله عنه جلو آمد
25:47 با آنها نماز خواند
25:49 بعد به من گفت
25:51 هر بار که می خوابید و بیدار می شوید آنها را بخوانید
25:56 به خاطر نزدیکی من به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
26:01 قرآن را از او گرفتم
26:03 تا اینکه یکی از قاریان شدم
26:06 و من صدای خوبی با آن داشتم
26:09 امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه بارها به زیارت می رفت.
26:14 او از من می خواهد که چیزی از قرآن را به او نشان دهم
26:19 وقتی می خواندم اشک می ریخت، خدا از او راضی باشد
26:23 و وقتی مرگ به سراغم آمد
26:25 بچه هایم را جمع کردم و به آنها آموزش دادم
26:28 پس گفتم
26:29 پسرم
26:31 من شما را از سه کار نهی می کنم
26:33 احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را جز از موثق نپذیرید.
26:39 و قرض نگیرید، حتی اگر خرقه بر تن داشته باشید
26:43 و شعر نگویید
26:45 بنابراین از قرآن منحرف می شوند
26:48 من کی هستم؟
26:58 جواب عقبه بن عامر الجهانی رضی الله عنه است
27:11 توقف کنید
27:14 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
27:18 چالش جدید من کی هستم؟
27:29 من از ام حات المؤمنین هستم
27:32 او عمه پدری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است
27:37 اسم من بارا بود
27:39 نام مستعار من ام حکیم است
27:42 پس پیامبر صلی الله علیه و آله نام مرا تغییر داد
27:46 من یکی از اولین زنان مهاجر هستم
27:49 رسول خدا صلی الله علیه و آله از من خواستگاری کرد
27:52 به سرورش زید بن حارثه رضی الله عنه
27:56 بنابراین من رد کردم
27:58 سپس خداوند متعال سخنی را نازل کرد
28:01 برای مؤمن مرد و زن نیست
28:04 اگر خدا و رسولش در موردی تصمیم گرفته باشند
28:08 که آنها باید بهترین امور خود را داشته باشند
28:12 و هر که خدا و رسولش را نافرمانی کند
28:16 او آشکارا به بیراهه رفته است
28:20 چاره ای جز اطاعت از خدا و رسولش نداشتم
28:26 پس با زیده ازدواج کرد
28:28 سپس زید از من طلاق گرفت
28:31 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله با من ازدواج کرد
28:35 به فرمان خداوند متعال
28:37 این به دلیل حکمت الهی است
28:40 مستلزم از بین بردن آنچه در دوران پیش از اسلام درباره فرزندخواندگی شناخته شده بود
28:46 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من وارد شد
28:50 بدون قیم یا شاهد
28:53 من به آن برای مادران مؤمنان افتخار کردم
28:57 و من به آنها می گویم
28:59 شوهر، خانواده خودت باش
29:01 خداوند من را از بالای هفت آسمان ازدواج کرد
29:06 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا توصیف کرد
29:11 که پناهش بدم
29:13 یعنی متواضع و متواضع
29:15 و من صدقه را دوست داشتم
29:17 و دلسوزی برای فقرا
29:20 بنابراین من با دستانم کار می کردم
29:22 و از درآمد خود صدقه می دهم
29:25 تا اینکه به مادر بینوایان معروف شد
29:28 پیامبر صلی الله علیه و آله روزی به همسرانش فرمود
29:34 عجله کن به من سر بزن
29:36 طولانی تر یک دست باشد
29:38 سپس دست هایمان را روی دیوار می گذاریم
29:42 ما می بینیم که کدام یک از ما بلندترین دست را دارد
29:45 و من کوتاه دست بودم
29:48 اما من اولین همسر او بودم که از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کردم
29:55 بنابراین مردم می دانستند که منظور چیست
29:58 درازترین دست برای صدقه و بخشش و مهربانی
30:03 من عاشق خیریه شده ام
30:07 گفتم وقتی مرگ سراغم آمد
30:10 کفنم را آماده کرده ام
30:13 اگر عمر رضی الله عنه را کفن بفروشی
30:17 پس یکی از آنها را صدقه بدهید
30:20 و کجا می توانی مرا به قبرم راهنمایی کنی؟
30:24 صدقه دادن با ردای هنر
30:27 پس انجامش بده
30:29 من کی هستم؟
30:31 جواب مادر مؤمنان است
30:40 زینب بنت جحش رضی الله عنه
30:45 توقف کنید
30:55 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
31:03 یک چالش جدید از طرف من
31:07 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
31:13 رئیس قبیله ثقیف
31:16 و یکی از چهره های اعراب
31:18 من از کودکی به حاکمیت و افتخار رسیدم
31:22 و من همانی هستم که مشرکان گفتند که گفتند
31:26 اگر این قرآن بر بزرگی از آن دو روستا نازل نمی شد
31:32 منظورشان من بود، من اهل طائف هستم
31:35 ولید بن مغیره اهل مکه است
31:39 قریش مرا برای مذاکره با پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیبیه فرستادند.
31:46 پس نزد او آمدم و با او صحبت کردم
31:49 وضعیت یارانش را در اطرافش دیدم
31:52 پس نزد اهل مکه برگشتم و به آنها گفتم
31:56 برخی از یاران محمد را دیدم که در شگفت بودند
32:00 به خدا هیچ بویی از انتقام نمی آید
32:03 مگر اینکه در کف دست یکی از آنها افتاده باشد
32:06 آن را روی صورت و پوستش مالید
32:09 اگر به آنها امر کند در امر او عجله می کنند
32:13 و اگر وضو بگیری
32:15 آنها تقریباً بر سر وضعیت او دعوا کردند
32:18 و اگر صحبت کند
32:20 صدایشان را برای او پایین آوردند
32:23 از روی احترام به او نگاه نمی کنند
32:27 چه افرادی؟
32:30 به خدا سوگند نزد پادشاهان آمده ام
32:33 به قیصر و کسری و نگوس رسید
32:37 به خدا سوگند من هرگز پادشاهی را ندیدم که مورد احترام یارانش باشد
32:41 اصحاب محمد نیز محمد را تسبیح می گویند
32:45 او یک طرح راهنمایی را به شما ارائه کرد
32:49 پس پذیرفتند
32:52 من با قوم خود در طائف بودم که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را محاصره کرد
32:57 پس از جنگ حنین
33:00 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
33:04 دنبالش رفتم
33:06 قبل از رسیدن به شهر او را گرفتم
33:09 پس اسلام آوردم
33:11 از او خواستم به سوی قوم من بازگردد
33:13 پس آنها را به اسلام دعوت می کنم
33:16 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
33:20 تو را کشتند
33:22 پس گفتم
33:24 ای رسول خدا
33:26 من عاشق و مطیع آنها هستم
33:29 و من آنها را بیشتر از بینایی آنها دوست دارم
33:33 اگر مرا در خواب می دیدند، بیدارم نمی کردند
33:37 پس به من اجازه داد
33:39 پس نزد آنها رفتم و آنها را به اسلام دعوت کردم
33:44 وقتی به طائف رسیدم
33:46 به یک کوهستان مشرف شدم
33:48 پس آنها را به اسلام دعوت کردم
33:51 دینم را به آنها نشان دادم
33:53 از هر طرف بر من نجابت فرود آوردند
33:57 یک تیر مرا کشت
34:00 بنابراین خانواده ام مرا به خانه بردند
34:03 و به من گفتند
34:05 آنچه در خون خود می بینید
34:07 پس گفتم
34:08 کرامتی که خداوند مرا با آن گرامی داشته است
34:11 و شهادتی که خدا به من داد
34:15 در من چیزی نیست جز آنچه در شهدایی که در راه خدا کشته شدند
34:21 با رسول خدا صلی الله علیه و آله
34:24 قبل از اینکه تو را ترک کند
34:27 پس مرا با آنها دفن کن
34:31 آنها فکر می کردند که مردم من مانند من هستند
34:34 مانند همنشین یاسین در میان قومش
34:37 آنها را به سوی خدا خواند و آنها او را کشتند
34:40 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
34:44 حضرت عیسی بن مریم علیه السلام را دید
34:48 پس من نزدیکترین فرد به او هستم
34:53 من کی هستم؟
35:01 پاسخ
35:03 عروة بن مسعود ثقفی رضی الله عنه
35:15 توقف کنید
35:18 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
35:22 چالش جدید
35:28 من کی هستم؟
35:32 من یکی از همراهان مهاجر هستم
35:35 من در گذشته در مکه مسلمان شدم
35:38 او به حبشه مهاجرت کرد
35:40 سپس با مناد به مکه بازگشتم
35:43 بعد می خواستم به شهر مهاجرت کنم
35:46 من نتوانستم
35:49 و تو با فضیلت بودی
35:52 برادر بزرگتر عمر بن العاص رضی الله عنه است
35:56 از این اعراب
35:58 پیامبر صلی الله علیه و آله بر ایمان ما شهادت داد
36:04 زمانی که می خواستم به شهر مهاجرت کنم
36:07 عمر بن خطابی و عیاش بن ابی ربیعه رضی الله عنهم با هم قرار گذاشتم.
36:13 در مکانی مشخص در خارج از مکه ملاقات خواهیم کرد
36:18 و گفتیم
36:19 اگر نداشته باشد به زندان می افتد
36:23 دو همراهش را رها کن
36:25 صبح روز دوم
36:28 عمر و عیاش خود را در محل مشخص شده یافتند
36:31 و من به خاطر آنها زندانی شدم
36:33 پس به شهر رفت
36:36 همانطور که برای من
36:37 مردم من از من خبر داشتند
36:39 مرا بستند و شکنجه کردند
36:42 در مورد دینم مرا وسوسه کردند
36:44 من مجذوب شدم
36:46 بنابراین مردم می گفتند
36:49 خداوند هیچ کفر و عدالت و توبه ای را از کسانی که به آنها داده ایم نمی پذیرد
36:54 مردمی که خدا را می شناختند
36:56 سپس به سبب مصیبتى که بر آنان وارد شد به کفر بازگشتند
37:00 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه آمد
37:05 خداوند متعال درباره آنها و ما نازل فرمود
37:09 بگو ای بندگان من که بر خود ستم کرده اید از رحمت خدا ناامید نشوید
37:18 خداوند همه گناهان را می بخشد
37:24 او آمرزنده و مهربان است
37:30 و پیش از آنکه عذاب به سراغت بیاید، به سوی پروردگارت توبه کن و تسلیم او باش
37:46 آن وقت به شما کمکی نمی شود
37:51 و از بهترین آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده پیروی کن، پیش از آن که عذاب ناگهان به تو برسد در حالی که آگاه نیستی.
38:12 پس عمر رضی الله عنه این آیات را در روزنامه ای نوشت
38:18 و برای من فرستاد
38:20 وقتی به ذهنم رسید شروع کردم به خواندنش اما متوجه نشدم
38:26 تا اینکه گفتم خدایا به من بفهمان
38:30 پس خداوند متعال در قلب من قرار داد که فقط در مورد آنچه به خود می گفتیم و آنچه در مورد ما گفته می شد نازل شد.
38:40 پس به سوی شتر خود برگشتم
38:42 پس روی آن نشستم
38:44 من از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیروی کردم
38:48 بعد از خندق با او شاهد تمام صحنه ها بودم
38:53 روزی من و برادرم عمر به مسجد آمدیم
38:58 پس مردم در قرآن عقب نشینی می کنند
39:02 بنابراین ما آنها را منزوی کردیم
39:04 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پشت در اتاق بود و به سخنان آنان گوش می داد
39:10 با عصبانیت بیرون رفت تا اینکه بالای سرشان ایستاد و گفت
39:14 بدین ترتیب امتهای قبل از شما گمراه شدند
39:18 همانا قرآن نازل نشد تا مقداری از آن را در دیگری ضرب کنید
39:22 آنچه فاش شد برخی از آن را تأیید می کند
39:26 سپس رو به من و برادرم کرد
39:31 خوشحال بودیم که او ما را با آنها ندید
39:36 سپس حضرت رضی الله عنه فرمودند
39:39 ابن العاص مؤمن است
39:42 و هنگامی که روز اجنادین بود
39:46 من و برادرم عمر به میدان جنگ رفتیم
39:50 به سوی خداوند متعال دویدیم
39:55 پس علی پوشش را نگه داشت تا اینکه تطهیر و مومیایی شد
40:00 سپس آن را نگه داشت تا اینکه خالص و مومیایی شد
40:04 سپس شب خود را با درخواست شهادت از خداوند پخش کردیم
40:08 خود را به خداوند متعال رساندیم
40:12 او مرا پذیرفت و برادرم را ترک کرد
40:15 در میدان جنگ
40:17 دیدم مسلمانان از دشمن خود عقب نشینی کردند
40:21 پس بخشش را از صورتم انداختم
40:23 شروع کردم به حرکت به سمت دشمن و فریاد زدن
40:27 ای جماعت مسلمین نزد من بیایید
40:30 امنیت بهشت فرار می کند
40:33 و در مشرکان غرق شدم
40:36 پس آنها را می کشم و برمی گردم
40:39 من بارها این کار را انجام دادم
40:41 آنگاه مردی دلاور از قسام بر من ظاهر شد
40:45 پس من او را کشتم
40:47 به مردان قسام فکر کنید
40:50 با شمشیر به من زدند تا اینکه مرا کشتند
40:54 بعد با سم اسب هایشان مرا زیر پا گذاشتند
40:57 تا اینکه گوشت مرا پاره کردند و استخوانهایم را شکافتند
41:01 و پس از پایان نبرد
41:04 او نزد برادرم عمر رضی الله عنه بازگشت
41:07 گوشت و استخوان مرا جمع کرد و دفن کرد
41:11 من کی هستم؟
41:14 پاسخ
41:22 هشام بن العاص رضی الله عنه
41:25 توقف کنید
41:33 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
41:41 چالش جدید
41:44 من کی هستم؟
41:49 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
41:52 یکی از اساتید انصار
41:55 در زمان جاهلیت از بت ها متنفر بودم
41:58 و او را تحقیر کنید
42:00 من به توحید اعتقاد داشتم
42:03 بنابراین
42:04 من یکی از شش نفری بودم که دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله به اسلام را پذیرفتم
42:10 ایشان را ابتدا در موسم حج به مکه دعوت کرد
42:14 سپس به یثرب بازگشتیم
42:16 و اجازه دهید مردم ما
42:18 سپس سال بعد او را آوردیم
42:21 دوازده مرد
42:23 ما در اولین بیعت عقبه با او بیعت کردیم
42:26 من اولین کسی بودم که در آن روز با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کردم.
42:31 همچنین شاهد بیعت دوم عقبه بود
42:34 من یکی از دوازده ناخدای انصار هستم
42:38 من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
42:44 من یک چاه در شهر داشتم
42:47 اسمش جاسم است
42:49 آبش خوب بود
42:51 پیامبر صلی الله علیه و آله دوست داشت از آب آن بنوشد
42:57 و یک روز
42:59 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با ابوبکر و عمر ملاقات کرد
43:04 پس از آنها پرسید
43:06 چه چیزی تو را بیرون آورد؟
43:08 و او گفت
43:09 گرسنگی ای رسول خدا
43:12 و او گفت
43:13 و من از گرسنگی رانده شدم
43:16 بنابراین آنها به خانه من آمدند
43:19 پیامبر صلی الله علیه و آله به همسرم فرمود
43:23 شوهرت کجاست؟
43:25 و او گفت
43:26 به زودی ای رسول خدا
43:28 رفت برای ما آب بیاورد
43:31 بیا داخل
43:32 وقتی آمدم و دیدمشان
43:35 من از آنها خیلی خوشحال شدم
43:38 و از باغم به نخلی رفتم
43:41 بنابراین من آنها را از آن قطع کردم
43:44 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
43:48 برای تو کافی است
43:49 پس گفتم
43:50 ای رسول خدا
43:52 از گوشت آن و از میوه های تازه آن می خورید
43:55 و از آن لذت می برید
43:57 بعد رفتم چت تا براشون ذبح کنم
44:01 پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر رضی الله عنهم سرهای خود را گذاشته و خوابیدند.
44:09 بعد از خواب بیدار شدند و غذا پخته شد
44:12 بنابراین آن را در دستان آنها قرار دادم
44:15 پس خوردند و سیر شدند و خدا را شکر کردند
44:18 پیامبر صلی الله علیه و آله به دوستم فرمود
44:23 این همان سعادتی است که شما در مورد آن می پرسید
44:27 پیامبر صلی الله علیه و آله به من گفت
44:31 آیا شما خدمتکار دارید؟
44:33 پس گفتم نه
44:35 او گفت
44:36 اگر اسیران به سراغ ما آمدند، پیش ما بیایید
44:39 دو پسر را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند
44:43 پس به سراغش آمدم
44:45 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
44:48 یکی از آنها را انتخاب کنید
44:51 پس گفتم ای پیامبر خدا
44:53 منو انتخاب کن
44:55 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
44:58 مشاور قابل اعتماد است
45:01 اینو بگیر
45:03 دیدم داره نماز میخونه
45:05 و با مهربانی با او رفتار کرد
45:08 پس او را نزد همسرم بردم
45:11 پس آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود به او گفتم
45:16 او به من گفت
45:18 شما آنقدر که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سفارش فرموده است، نیستید
45:24 مگر اینکه آزادش کنی
45:26 بنابراین او را آزاد کردم
45:28 من مردی از درختان خرما بودم
45:32 پیامبر صلی الله علیه و آله مرا به خیبر می فرستاد
45:37 تا میوه هایشان را برایشان بیاورند
45:39 و من از آن سهم مسلمانان را استخراج می کنم
45:42 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت
45:47 ابوبکر رضی الله عنه از من خواست که همین کار را انجام دهم
45:52 بنابراین من از او عذرخواهی کردم
45:54 و او گفت
45:56 من در برابر رسول خدا سکوت کردم
45:58 پس گفتم
46:00 وقتی در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله سکوت کردم، برگشتم.
46:06 دعا کرد و از من طلب بخشش کرد
46:08 حالا چه کسی می تواند از من طلب بخشش کند؟
46:11 پس ابوبکر رضی الله عنه مرا عفو کرد
46:15 من کی هستم؟
46:17 پاسخ
46:25 ابوالهیثم مالک بن الطیهان رضی الله عنه