از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 30 از 31
28- صحابه و علما و بزرگان را بشناسید | من کی هستم؟ | جمع آوری قسمت های (271) تا (280) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از قریش هستم
0:24
یکی از قهرمانان و یکی از قوی ترین مردان آن
0:29
من قوی ساخته شده بودم و به قدرت و شدت شهرت داشتم
0:34
هیچ کس مرا نمی کشد و هیچ کس مرا نمی کشد
0:39
کسی پشتم را روی زمین نگذارد
0:43
اسلام آوردن من به تأخیر افتاد، بنابراین در روز فتح اسلام آوردم
0:47
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را روزی تنها دیدم
0:54
در بعضی از مناطق مکه این قبل از هجری بود
0:59
او به من گفت از خدا نترس و آنچه تو را به آن فرا می خوانم بپذیر
1:04
گفتم اگر بدانم آنچه شما می گویید درست است از شما پیروی نمی کنم
1:10
فرمود: آیا دیده ای که اگر تو را زمین بزنم، می دانی که آنچه می گویم درست است؟
1:16
گفتم بله. گفت بلند شو تا من با تو کشتی بگیرم
1:21
پس نزد او برخاستم و با او کشتی گرفتم، اما او مرا به زمین زد و مرا دراز کشید.
1:27
تا اینکه دیگر چیزی از خودم نداشتم
1:31
بعد گفتم محمد برگرد و دوباره مرا زد
1:37
بنابراین شروع کردم به نگاه کردن به اطراف تا ببینم آیا کسی می تواند مرا ببیند
1:41
گفت: تو را چه شده؟ گفتم: بعضی از چوپان ها مرا نمی بینند و جرأت می کنند به من حمله کنند
1:48
در میان مردم خود من یکی از قوی ترین آنها هستم
1:51
فرمود: آیا اجازه دارید برای بار سوم بجنگید؟
1:55
گفتم بله، پس با او کشتی گرفتم و او با من کشتی گرفت
1:59
پس من افسرده و غمگین نشستم، و او گفت: «تو چه شده؟»
2:04
گفتم: فکر می کردم از قریش سرسخت ترم.
2:08
رضی الله عنه می فرماید: اگر از خدا می ترسید و از فرمان من پیروی می کنید.
2:14
بیشتر از این بهت نشون دادم
2:17
گفتم: چیه؟ گفت: برای این درختی که می بینی از تو دعا می کنم.
2:24
بعد اومد پیشم گفتم بذارش
2:28
پس او را صدا زد و او آمد و در برابر او ایستاد
2:32
بنابراین گفتم آن را به جای خود برگردانید
2:36
به او گفت: به جای خود برگرد.
2:40
بنابراین او به جای خود بازگشت
2:42
پس نزد قوم خود رفتم و گفتم: ای بنی عبد مناف
2:47
همنشین خود، اهل زمین را جادو کن
2:50
به خدا هیچ کس را جذاب تر از او ندیده ام
2:54
سه بار از همسرم سهیمه المزنیه طلاق گرفتم
3:00
پس پشیمان شدم و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم
3:04
پس گفتم یا رسول الله
3:07
من همسرم را به طور کامل طلاق دادم
3:10
او آنچه را که من می خواستم با آن گفت
3:13
گفتم یکی
3:16
گفت: خدایا
3:18
گفتم خدایا
3:21
ایشان رضی الله عنه فرمودند
3:24
همانطور که من می خواستم است، پس او آن را به من پس داد
3:28
و از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود
3:32
هر دینی شخصیتی دارد
3:35
این دین زندگی را آفرید
3:39
من کی هستم؟
3:45
جواب رکنة بن عبد یزید رضی الله عنه است
3:50
توقف کنید
3:57
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
4:07
یک چالش جدید از طرف من
4:11
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
4:17
سیدالاوص انصار است
4:20
او از اعیان شهر است
4:23
من در سی و یک سالگی مسلمان شدم
4:26
این پس از آن بود که قرآن را از مصعب بن عمیر رضی الله عنه شنیدم
4:31
رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما در مدینه
4:36
با تشرف من به اسلام، قومی بن عبدالأشهل اسلام آورد، همه در یک روز
4:42
سپس من و اسيد بن حضير رضي الله عنه زمام امور را به دست گرفتيم
4:46
شکستن بت های بنی عبد الشهل
4:49
خانه ام را مقر مصعب بن عمیر و اسد بن زراره قرار دادم که خدا از آن دو راضی باشد.
4:56
مردم یثرب را به اسلام دعوت می کنند
5:00
من با پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ بدر شرکت کردم
5:05
هنگامی که برای بردن کاروان قریش بیرون رفت و قصد جنگ نداشت
5:11
هنگامی که شتر از دست ما فرار کرد و قریش برای جنگ با ما بیرون آمدند
5:16
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای مردم مرا نصیحت کنید.
5:22
در میان مهاجران، ابوبکر، عمر و مقداد رضی الله عنه صحبت کردند.
5:28
آنها خوب عمل کردند، پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را ستود و برایشان دعا کرد.
5:34
سپس فرمود: ای مردم به من اشاره کنید
5:39
گفتم: به خدا سوگند ما را می خواهی یا رسول الله.
5:44
گفت بله، من گفتم: ما به تو ایمان داریم و به تو ایمان داریم.
5:50
شهادت می دهیم که آنچه آورده ای حق است
5:54
و عهد و پیمان خود را به شما دادیم که بشنوید و اطاعت کنید
5:59
پس ای رسول خدا هر طور که می خواهی پیش برو که ما با تو هستیم
6:04
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد، اگر با ما از این دریا عبور کنی، آن را می گیری
6:09
تا زمانی که یکی از ما پشت سر نمی گذاشتیم، با تو از آن عبور می کردیم
6:14
ما از اینکه فردا دشمنمان با ما ملاقات کند متنفر نیستیم
6:18
در جنگ صبوریم و در برخوردها صداقت
6:22
شاید خداوند چیزی را به شما نشان دهد که چشمان شما را خوشایند کند
6:27
لطفا با برکت خداوند ما را راهنمایی کنید
6:30
رسول خدا صلی الله علیه و آله از گفته من خشنود شد و از آن دلگرم شد.
6:36
سپس فرمود: برو بشارت ده که خداوند متعال یکی از آن دو گروه را به من وعده داده است.
6:44
به خدا الان دارم به کشتی گیر مردم نگاه می کنم
6:50
قبل از شروع جنگ بدر به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کردم.
6:56
برای او انباری بسازد که در آن بتواند نبرد را انجام دهد
7:01
ما برای او رکاب تهیه می کنیم، پس اگر مسلمانان شکست بخورند
7:06
رحمت الله علیه به مدینه بازگشت
7:10
مردانی هستند که او را به همان اندازه دوست دارند که ما او را دوست داریم
7:14
از او دفاع و حمایت می کنند
7:17
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و صحابه آن را تأیید کردند
7:22
من نگهبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در العریش بودم.
7:29
در جریان نبرد خندق، یک تیر به من اصابت کرد و مچ پایم را قطع کرد
7:34
این مرگ من بود
7:37
هنگامی که مسلمانان تابوت مرا حمل کردند و به سوی تشییع جنازه من حرکت کردند
7:41
متوجه سبکی آن شدند، پس منافقان گفتند
7:45
تشییع جنازه او چقدر پنهان بود و این تنها به دلیل حکومت او در بنی قریده بود
7:51
این به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید
7:55
گفت فرشتگان او را حمل می کنند
8:00
پیغمبر صلی الله علیه و آله بر روی نوک پا در بقیع راه می رفت
8:06
به خاطر تعداد زیاد فرشتگانی که هنگام تشییع جنازه من نازل شدند
8:11
اصحاب در حال کندن قبر من بودند
8:14
بوی مشک را می یابند تا به قبر می رسند
8:19
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
8:22
عرش رحمان با مرگش از عشق و اندوه متزلزل شد
8:27
مردم از ردای ابریشمی که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داده شده بود شگفت زده شدند
8:34
و شروع به لمس کردن او کردند
8:36
پس پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان خبر داد
8:41
نماز من در بهشت بهتر از این لباس است
8:46
من کی هستم؟
8:52
جواب سعد بن معد رضی الله عنه است
9:05
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
9:14
یک چالش جدید از طرف من
9:18
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
9:27
من از کسانی هستم که نظر و نصیحت دارم
9:30
و همچنین کسانی که قدرت و شجاعت دارند
9:34
من با پیامبر صلی الله علیه و آله بدر و همه صحنه ها را شاهد بودم
9:40
او رضی الله عنه در بسیاری از مواقع نظر می گرفت
9:46
تا اینکه از نظرم مطلع شدم
9:49
من در سی و سه سالگی شاهد جنگ بدر بودم
9:54
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در میدان جنگ فرود آمد
9:59
پس نزد او رفتم و عرض کردم یا رسول الله
10:03
آیا این خانه را خانه ای دانسته ای که خداوند بر تو نازل کرده است؟
10:08
ما نه از آن جلو می رویم و نه از آن عقب می مانیم
10:12
یا نظر، جنگ و دسیسه است؟
10:15
گفت: بلکه عقیده و جنگ و دسیسه است.
10:19
پس گفتم یا رسول الله
10:22
اینجا خونه نیست
10:25
پس با مردم برخیز تا به نزدیکترین آب به مردم برسیم
10:29
بنابراین ما آن را دانلود می کنیم
10:31
سپس به آنچه در پشت آن در قلب است می پردازیم
10:34
سپس روی آن حوض می سازیم
10:36
بنابراین آن را با آب پر می کنیم
10:38
بعد با مردم می جنگیم
10:40
ما می نوشیم و آنها نمی نوشند
10:43
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
10:47
من نظری را بیان کردم
10:49
پس او رضی الله عنه برخاست
10:52
و مردم با او
10:54
پس راه افتاد تا به نزدیکترین نقطه آبی به مردم رسید
10:58
پس بر او نازل شد
11:00
سپس دستور داد دل را برگردانند و ویران شد
11:02
بر صخره ای که بر آن فرود آمد، حوضی ساخت
11:06
پس پر از آب شد
11:08
و اکنون تهمت بی اهمیت است
11:10
و در جنگ احد
11:13
و بعد از اینکه مردم لو رفتند
11:15
من یکی از هفت انصار بودم
11:18
کسانی که در اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت قدم ماندند
11:22
و هفت نفر دیگر از برادران مهاجرمان
11:26
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ما بیعت کرد
11:30
ما از او دفاع کردیم
11:32
ما مشرکان را بیرون کردیم
11:34
تا اینکه خداوند پیامبرش صلی الله علیه و آله را حفظ کرد
11:39
من کی هستم؟
11:45
پاسخ
11:46
حباب بن المندیر رضی الله عنه
11:50
توقف کنید
11:58
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
12:06
یک چالش جدید از طرف من
12:10
من از اصحاب زن انصاری هستم
12:15
از بن النجار
12:17
من از اولین کسانی بودم که اسلام آوردم
12:20
من عمه مادری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
12:25
شوهر من یک همراه عالی است
12:29
عباده بن السامط رضی الله عنه
12:32
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زیاد به ما سر می زد
12:38
یک بار وارد خانه ما شد
12:41
جز من و خواهرم ام سلیم و دخترش انس کسی در آن نیست
12:46
ایشان رضی الله عنه فرمودند
12:49
برخیز و من به تو می پیوندم
12:52
او ما را در نماز خارج از وقت نماز رهبری کرد
12:57
رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی مرا زیارت کرد
13:01
پس به او غذا دادم و سرش را خیس کردم
13:05
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به خواب رفت
13:09
بعد با خنده از خواب بیدار شد
13:12
گفتم: ای رسول خدا چه چیزی تو را می خنداند؟
13:16
مردمی از امت من برای رضای خدا به من پیشنهاد کردند
13:22
بر این دریا سوار می شوند
13:25
مانند سلطنت بر خانواده
13:28
پس گفتم یا رسول الله
13:31
از خدا می خواهم که من را یکی از آنها قرار دهد
13:34
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من دعا کرد
13:38
سپس سرش را پایین انداخت و به خواب رفت
13:41
بعد با خنده از خواب بیدار شد
13:44
گفتم: ای رسول خدا چه چیزی تو را می خنداند؟
13:48
مردمی از امت من برای رضای خدا به من پیشنهاد کردند
13:54
بر این دریا سوار می شوند
13:57
مانند سلطنت بر خانواده
14:00
پس گفتم یا رسول الله
14:03
از خدا می خواهم که من را یکی از آنها قرار دهد
14:06
گفت: تو از اولین ها هستی.
14:10
پس سوار دریا شد و در راه خدا جنگید
14:13
با شوهرم عباده بن السامط رضی الله عنه
14:17
وقتی به جزیره قبرس رسیدیم
14:20
از دریا بیرون آمدم
14:23
حیوانی را برایم آوردند تا سوار آن شوم
14:26
حیوان مرا زمین زد و افتادم
14:29
پس گردنم شکست و روحم لبریز شد
14:32
و من به جای خودم دفن شدم
14:35
این در امارت معاویه بود
14:38
و جانشینی عثمان رضی الله عنه هر دو
14:41
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
14:45
اولین لشکر ملت من که به دریا رفت
14:48
مکلف کرده اند
14:51
یعنی آنچه را که مکلف بودند انجام دادند
14:54
با ورود به بهشت من کیستم؟
14:58
جواب ممنوع است
15:05
دختر ملحان انصاریه رضی الله عنه
15:08
توقف کنید
15:14
و صحابه را بشناسید
15:17
دانشمندان و چهره ها
15:20
چالش جدید
15:26
من کی هستم؟
15:32
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
15:35
من هم پیمان اهل مکه بودم
15:38
وقتی از اسلام شنیدم
15:41
من از اولین کسانی بودم که اسلام آوردم
15:44
جایی که من ششمین نفر روی زمین بودم
15:47
مسلمان غیر ما
15:50
من به ابن ام عبد معروف بودم
15:53
روایات فراوان من از احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
15:56
من اولین کسی بودم که قرآن را با صدای بلند تلاوت کردم
15:59
در مکه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله
16:02
و به خاطر آن به نام خدا آسیب دیدم
16:05
هر دو مهاجرت کردند
16:08
به طرف دو قبله نماز خواندم
16:11
من شاهد همه صحنه ها بودم
16:14
با پیامبر صلی الله علیه و آله
16:17
خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدم
16:22
و من بیشتر با او ماندم
16:25
و من صاحب راز او بودم
16:28
حتی برخی از اصحاب فکر می کردند که من از خانواده ایشان هستم
16:31
از دهان او رضی الله عنه برداشته شد
16:34
مستقیم بیش از هفتاد سوره
16:37
هیچ کس با من در مورد آن بحث نکرد
16:40
من مشتاق یادگیری قرآن بودم
16:43
و به او آموزش دهید
16:46
به خدایی که جز او معبودی نیست
16:49
آیه ای از کتاب خدا نازل شده است
16:52
جز اینکه من می دانم کجا فرود آمده است
16:55
و همانطور که فرود آمدم
16:58
اگر کسی را می شناسم که کتاب خدا را بیشتر از من می داند
17:01
شتر به او می رسد
17:04
من برای او سوار می شدم
17:07
به خدا سوگند اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می دانستند
17:10
من کسی هستم که کتاب خدا را به آنها می آموزم
17:13
و من با آنها خوب نیستم
17:17
قرآن را از چهار بگیرید
17:20
از ابن ام عبد
17:23
پس پدرم و معاذ بن جبل شروع کردند
17:26
و ابی بن کعب و سالم
17:29
مولا ابوحذیفه
17:33
پیامبر صلی الله علیه و آله به من گفت
17:36
یه روز برام بخون
17:39
گفتم برای شما و شما خواندم
17:42
اومد پایین و گفت آره
17:45
من دوست دارم آن را از دیگران بشنوم
17:48
پس سوره نساء را بر او خواندم
17:51
تا اینکه به آنچه خداوند متعال فرموده رسیدم
17:54
پس چه می شود اگر از همه بیاییم
17:57
ملتی با شهید
18:00
ما شما را به این مسائل رساندیم
18:03
یک شهید به من گفت
18:06
همین برای تو کافی است، پس به سمت او برگشتم
18:09
سپس چشمانش پر از اشک شد
18:12
پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد
18:16
یک شب در مسجد
18:19
ابوبکر و عمر رضی الله عنه با او بودند
18:22
مرا در حال دعا و نیایش یافت
18:25
ایشان رضی الله عنه فرمودند
18:28
بخواهید به شما داده می شود
18:31
بخواهید به شما داده می شود
18:34
سپس فرمود: چه کسی از خواندن قرآن راضی است؟
18:37
همان گونه که آشکار شد نازل شد
18:41
پس وقتی شدم
18:44
فردا نزد ابوبکر رضی الله عنه می روم
18:47
تا یه خبر خوب بهم بدی
18:50
او آنچه را که دیروز از خدا خواسته بودم به من گفت
18:53
پس گفتم از خدا خواستم
18:56
ایمانی که تزلزل نمی کند
18:59
و سعادت بی پایان
19:02
و محمد را تا برترین بهشت ابدیت همراهی کن
19:05
سپس عمر آمد تا به من مژده دهد
19:08
متوجه شد که ابوبکر از او پیشی گرفته است
19:11
روزی با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
19:15
و دوستانش
19:18
پس از درختی بالا رفتم و سیواک گرفتم
19:21
از اراک
19:24
پس باد پاهایم را آشکار کرد
19:27
مردم به من خندیدند
19:30
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
19:33
به چی میخندی
19:36
از دقت پاهایم
19:39
ایشان رضی الله عنه فرمودند
19:42
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
19:45
آنها در مقیاس از کوه احد سنگین ترند
19:48
من کی هستم؟
19:57
پاسخ عبدالله بن مسعود است
20:00
خداوند از او راضی باشد
20:08
توقف کن و بفهم
20:11
بر صحابه و علما و بزرگان
20:16
یک چالش جدید از طرف من
20:19
من یکی از اصحاب هستم
20:25
یکی از اساتید انصار
20:28
من پیش از اسلام رهبر الاوصاف در یثرب بودم
20:31
و کسانی که در مورد آنها نظر دارند
20:34
من از شیوخ ارشد عرب بودم
20:37
در دوران جاهليت و در ميان مبارزان آنها
20:40
سختی ها و تو مالک بودی
20:43
فکر روشن و شخصیت قوی
20:47
من یکی از قبایل بودم
20:50
شب 12 عقبه
20:53
از ماندن در بدر پشیمان شدم
20:56
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت
20:59
از جنگ به او گفتم
21:02
ای رسول خدا، الحمدلله
21:05
که تو را بافته و به زمین زد
21:08
به خدا، ای رسول خدا
21:11
فکر می کنم بدر را از دست نمی دادم
21:14
او یک دشمن است
21:17
اما فکر کردم کاروان است
21:20
اگر فکر می کردم او دشمن است، عقب نمی ماندم
21:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
21:26
حق با شماست
21:29
بعد با او شاهد تمام صحنه ها بودم
21:32
روز یکشنبه، او هفت عمل جراحی داشت
21:36
وقتی مصعب بن عمیر رضی الله عنه آمد
21:39
به شهر
21:42
برو پیش این پسر باهوش
21:45
و از ابری شدن مجالس ما نهی کنید
21:48
پس نیزه ام را برداشتم و نزد او رفتم
21:51
بهش گفتم اگه مال تو بود
21:54
شما به چیزی نیاز دارید، پس به ما نگویید
21:57
مصعب به من گفت: یا می نشینی؟
22:00
پس شما گوش می دهید و اگر خوب باشد قبول می کنید
22:03
حتی اگر غیر از این باشد
22:06
از تو روی گردان شدم و به او گفتم
22:09
من عدالت را رعایت کردم
22:12
پس نیزه ام را متمرکز کردم و نشستم
22:15
پس از قرآن بر من تلاوت کرد
22:18
حرف هایش به گوشم رسید
22:21
تا اینکه سینه ام را باز کنم
22:24
صورتم عوض شد
22:28
و وارد اسلام شدم
22:31
از زمان اسلام من
22:34
دلم به محبت قرآن است
22:37
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد. یه روز خوندمش
22:40
گفت: به تو داده شده است
22:43
فلوت از خاندان داوود
22:46
و یک شب خواندم
22:49
سوره بقره و اسبم بسته
22:52
در حیاط خانه و کنار آن
22:55
پسرم خواب بود و مادیان عصبانی شد
22:58
پس او ساکت ماند و پارسیان نیز ساکت ماندند
23:01
بنابراین خواندن را از سر گرفتم
23:04
سپس به آسمان نگاه کردم
23:07
بعد مثل ابر شد
23:10
در وسط لامپ ها قرار دارد
23:13
به آسمان بلند می شود
23:16
تا اینکه دلم براش تنگ شد
23:19
پس وقتی شدم
23:22
به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم
23:25
و او گفت
23:28
آن فرشتگان فرود آمدند
23:31
آن فرشتگان فرود آمدند
23:34
حتی اگر بخوانی هم می شنوی
23:37
بنابراین مردم به او نگاه می کردند
23:40
از آنها پنهان نشوید
23:44
به دنبال خدمت به مسلمانان نیازمند بودم
23:47
یک بار نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
23:50
به او اشاره کردم
23:53
نیاز خانواده ای که اکثرا زن هستند
23:56
او به من گفت
23:59
به ما غذا تعارف کرد و آنها را به من یادآوری کرد
24:02
به او غذا پیشنهاد شد
24:05
پس به او یادآوری کردم
24:08
بنابراین من به آنها پاداش می دهم
24:11
به او گفتم ای پیامبر خدا به تو اجر دهد
24:14
بهترین پاداش
24:17
گفت: و شما انصار هستید
24:20
خداوند به شما بهترین پاداش را بدهد
24:23
زیرا عفت و بردباری را نیاموخته ای
24:26
توقف کنید
24:29
توقف کنید
24:33
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
24:40
چالش جدید
24:43
من کی هستم؟
24:51
من یکی از اصحابی هستم که در مکه بزرگ شدم
24:54
من اصالتاً اهل حبشه هستم
25:00
من یکی از اصحاب هستم
25:03
من یکی از اصحاب هستم
25:08
من در مکه بزرگ شدم و اصالتاً حبشه ای هستم
25:11
من به سمت اتیوپیایی ها نیزه پرتاب می کردم
25:14
بگو چرا اشتباه کردم
25:17
اسلام تا بعد از فتح مکه به تأخیر افتاد
25:20
شما بهترین مردم را در زمان جاهلیت کشتید
25:23
بدترین مردم اسلام
25:26
بنده جبیر بن مطیم بودم
25:30
عمویش طویمه بن عدی بود
25:33
او در روز بدر کشته شد
25:36
هنگامی که قریش به سوی احد لشکر کشید
25:39
جبیر به من گفت
25:42
اگر حمزه عموی محمد را بکشی عمویم
25:45
تو پیر شدی
25:49
پس با مردم بیرون رفتم و چون دو لشکر به هم رسیدند
25:52
به حمزه نگاه کردم و متوجه او شدم
25:55
تا این که او را مثل شتر برگی دیدم
25:58
در نشان دادن مردم
26:01
او مردم را با شمشیر خود هدایت می کند
26:04
گفتم برایش کاری انجام دهند
26:07
با یک درخت یا سنگ از او محافظت می کردم
26:10
وقتی به من نزدیک شد
26:13
نیزه ام را تکان دادم تا از آن راضی شدم
26:16
فشارش دادم رویش
26:19
در زیر شکمش افتاد
26:22
تا اینکه از بین پاهایم بیرون آمد
26:25
پس افتاد
26:28
سپس رفت تا بلند شود اما نتوانست
26:31
تا اینکه فوت کرد
26:34
سپس نزد او آمدم و نیزه ام را گرفتم
26:37
سپس به سربازی برگشتم
26:40
من به هیچ چیز دیگری نیاز نداشتم
26:43
وقتی به مکه آمد، آزاد شد
26:47
من در مکه زندگی کردم تا اینکه مکه فتح شد
26:50
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
26:53
پس به طائف گریخت
26:56
بنابراین من در آن بودم
27:00
و من گفتم
27:03
او به شام یا یمن وابسته بود
27:06
یا در برخی کشورها
27:09
من در آن هستم
27:12
وقتی مردی به من گفت
27:15
وای بر تو ای محمد سوگند به خدا
27:18
هر چه کسی را می کشد که وارد دین او شده است
27:21
وقتی این را به من گفت
27:24
بیرون رفتم تا نزد رسول خدا رسیدم
27:27
خداوند او را در مدینه رحمت کند
27:30
تا من ایستاده بودم تمامش نکرد
27:33
بر سر او شهادت می دهم
27:36
شهادت حق وقتی مرا دید
27:39
گفت: بشین با من حرف بزن.
27:42
چگونه حمزه را کشتى؟ پس به او گفتم
27:45
گفت: وای بر تو!
27:48
صورت تو از من ناپدید شده است، بنابراین نمی توانم تو را ببینم
27:51
من هم از آن اجتناب می کردم
27:54
و پشت سر او در کنیسه ها می نشینم
27:57
تا اینکه خداوند متعال او را گرفت
28:00
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
28:04
مسلمانان رفتند
28:07
به مسلمه دروغگو
28:10
صاحب الیمامه برای جنگ با مرتدین
28:13
با او نیزه ام را گرفتم
28:16
او در حالی که نیزه را حمل می کرد با آنها بیرون رفت
28:19
که با آن حمزه کشته شد
28:22
وقتی مردم ملاقات کردند، مصلیمه را دیدم
28:25
ایستاده با شمشیر در دست
28:28
پس برای او آماده شد و برای او آماده شد
28:31
مردی از انصار، هر دوی ما او را می خواهیم
28:34
وقتی به او نزدیک شدیم
28:38
نیزه ام را تکان دادم و به طرفش زدم
28:41
در ناحیه شرمگاه او افتاد
28:44
الانصاری به او حمله کرد و او را کتک زد
28:47
به شمشیر، پروردگارت داناتر است
28:50
سپس شنیدم که یکی در روز یومامه فریاد می زد و می گفت
28:53
مسیلمه غلام سیاه را کشت
28:56
مسیلمه غلام سیاه را کشت
28:59
من کی هستم؟
29:02
پاسخ وحشی بن حرب است
29:10
خداوند از او راضی باشد
29:13
توقف کنید
29:21
با صحابه و علما آشنا شد
29:24
و پرچم ها
29:30
تعریف جدیدی از اینکه من کی هستم
29:33
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
29:39
در میان مهاجران سابق
29:42
به اسلام
29:45
او به حبشه و سپس به مدینه مهاجرت کرد
29:48
او به خاطر شجاعتش در جنگ معروف بود
29:51
و صبر در مصیبت
29:54
من فرستاده پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
29:57
به خسرو، پادشاه ایرانیان
30:01
او را به اسلام دعوت کردند
30:04
پس در ایوانش به دیدن خسرو رفتم
30:07
نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را به او دادم
30:10
وقتی خواند
30:13
عصبانی شد و کتاب را پاره کرد
30:16
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
30:19
خداوند پادشاهی او را پاره کرد
30:23
پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد
30:26
راز یک بار او مرا به آنها دستور داد
30:29
پس در راه پیاده شدیم
30:32
برای گرم شدن آتش روشن کردیم
30:35
غذایمان را روی آن درست می کنیم
30:38
من مردی بودم که عاشق شوخی بودم
30:41
پس به دوستانم گفتم
30:44
آیا من مجبور نیستم به شما گوش کنم و اطاعت کنم؟
30:47
گفتند بله
30:50
گفتم: مصمم هستم که این کار را برای شما انجام دهم.
30:53
مگر اینکه در این آتش پافشاری کنی
30:56
وقتی دیدم دارند در آن می افتند
30:59
به آنها گفتم دست نگه دارند
31:02
فقط داشتم باهات میخندیدم
31:05
وقتی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
31:08
به او اشاره کردند
31:11
گفت: فرمان تو کیست؟
31:14
با نافرمانی از او اطاعت مکن
31:17
اطاعت فقط در خیر است
31:21
با لشکری که امیرالمؤمنین فرستاده بود بیرون رفتم
31:24
عمر بن خطاب رضی الله عنه به خاطر جنگ با رومیان
31:27
رومی ها مرا اسیر کردند
31:30
و مرا نزد پادشاه خود بردند
31:33
گفتند این یکی از اصحاب محمد است
31:36
پادشاه آنها سزار به من گفت
31:39
آیا می توانید مسیحی شوید؟
31:42
و نصف اموالم را به تو می دهم
31:45
گفتم اگر هر چه داری به من بدهی
31:48
و همه پادشاه عرب
31:52
این و آن را گفتی
31:55
پس به من دستور داد
31:58
پس مرا به صلیب کشیدند
32:01
به تیرانداز گفت
32:04
او را به بدنش نزدیک کنید
32:07
او به من پیشنهاد می کند که از دین خود دست بکشم
32:10
من پرهیز میکنم
32:13
پس مرا زیر پا گذاشتند
32:16
بعد مرا در خانه ای بدون غذا گذاشتند
32:19
سه روز بدون خوردن و آشامیدن ماندم
32:22
تا اینکه گردنم را خم کردم
32:25
پس مرا بیرون آوردند
32:28
سزار به من گفت
32:31
چه چیزی شما را از خوردن و آشامیدن باز داشت؟
32:34
گفتم: می دانم که خوردن برای من جایز است.
32:37
از این بدی ها در مواقع لزوم
32:40
اما من بدم می آمد که از اسلام برای شما غرور کنم
32:43
سپس سزار را صدا زد
32:46
یک قابلمه بزرگ و داخل آن روغن بریزید
32:49
تا اینکه به جوش آمد
32:52
مردی را از زندان صدا کرد و دستور داد بیاید
32:55
سپس آن را داخل روغن در حال جوش بریزید
32:58
او مرد و استخوان هایش نمایان شد
33:01
او به من مسیحیت را پیشنهاد می کند و من قبول نمی کنم
33:04
سزار به آنها گفت
33:07
آن را در قابلمه بیندازید
33:10
پس گریه کردم و به پادشاه گفته شد
33:13
او فکر کرد که من نگران شدم
33:16
گفت: آن را به من برگردان.
33:19
از من پرسید چه چیزی تو را به گریه انداخت
33:22
گفتم همین است
33:25
حالا آن را در این قابلمه بیندازید و بروید
33:28
آرزو داشتم که بشه
33:31
به اندازه مردمی که زندگی کرده ام در آتش انداخته خواهند شد
33:34
به خاطر خدا
33:37
سزار به من گفت قبول می کنی؟
33:40
سرم و ترکت کنم
33:43
درباره همه زندانیان به او گفتم
33:46
از مسلمانان گفتند بله
33:49
پس سرش را بوسیدم و او مرا رها کرد
33:52
و همه اسرا معرفی شدند
33:55
عمر رضی الله عنه به او گفتم
33:58
خبر من عمر گفت
34:01
این حقی است که هر مسلمانی باید آن را بپذیرد
34:04
من و سر تو شروع می کنیم
34:07
من کی هستم؟
34:15
پاسخ عبدالله بن حذفة السهمی است
34:18
خداوند از او راضی باشد
34:24
توقف کن و بفهم
34:28
بر صحابه و علما و بزرگان
34:31
چالش جدید
34:37
من کی هستم؟
34:43
من از اصحاب مکه هستم
34:46
من از بزرگان قریش بودم
34:49
و یکی از اربابانش
34:52
و صاحب الرفضه در آن
34:55
من هم اهل نظر و راه حل هستم
34:58
و قرارداد در آن
35:01
من یک سال پیش در کعبه به دنیا آمدم
35:04
فیل سیزده ساله است
35:07
عمه ام مادر مؤمنان است
35:10
خدیجه بنت خویلد رضی الله عنه
35:14
من با پیامبر صلی الله علیه و آله دوست بودم
35:18
قبل از ماموریت
35:21
من در روز فتح مکه اسلام آوردم
35:24
من شاهد جنگ حنین با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
35:27
نبرد اول
35:31
من بعد از مسلمان شدن شاهد آن بودم
35:34
جنگ حنین بود
35:37
پس از پایان تهاجم
35:40
از رسول خدا صلی الله علیه و آله خواستم
35:43
این به من غنیمت می دهد
35:46
حدیث عصر اسلام
35:49
سپس از او خواستم و او به من داد
35:52
سپس از او خواستم و او به من داد
35:55
سپس او به من گفت که این پول
35:58
سبز شیرین
36:01
هر که آن را با سخاوت نفس بگیرد
36:04
او را در آن برکت دهید
36:07
و هر که آن را زیر نظر همان شخص بگیرد
36:10
او را به خاطر آن برکت نداد
36:13
غذا نمی خورد و سیر نمی شود
36:16
و دست بالا
36:19
بهتر از دست پایین
36:22
وقتی این را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم
36:25
عرض کردم یا رسول الله
36:28
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
36:31
بعد از تو از هیچ کس چیزی نخواهم خواست
36:34
بعد از تو از هیچکس چیزی نخواهم گرفت
36:37
تا اینکه دنیا را ترک کنم
36:41
و من به سوگند خود عادل شدم
36:44
در زمان حکومت من ابوبکر صدیق رضی الله عنه
36:47
او بیش از یک بار مرا دعوت کرد
36:50
کمک هایم را از بیت المال مسلمین بگیرم
36:53
من از گرفتن آن امتناع کردم
36:56
وقتی خلافت به فاروق رضی الله عنه رسید
36:59
او همچنین از من دعوت کرد که هدیه را بگیرم
37:02
من از گرفتن آن امتناع کردم
37:05
سپس عمر رضی الله عنه برخاست
37:08
در مردم گفت
37:11
ای امت مسلمین به شما شهادت می دهم
37:14
من این را دعوت می کنم تا هدیه او را بگیرم
37:17
او نپذیرفت و من به این کار ادامه دادم
37:20
من از کسی چیزی نگرفتم
37:23
تا اینکه مرد
37:27
شما در زمان جاهلیت کارهای خیر زیادی کردید
37:30
وقتی اسلام آوردم
37:33
روزی به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم
37:37
چیزهایی دیدی که دلم میشکست؟
37:40
در دوران جاهلیت انفاق
37:43
یا رهایی و پیوندهای خانوادگی
37:46
آیا من برای آن پاداشی دارم؟
37:49
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
37:52
خوبی های گذشته را پذیرفتم
37:55
پس گفتم یا رسول الله
37:59
به خدا من برای هیچ چیزی دعا نمی کنم
38:02
من آن را در زمان جاهلیت ساختم
38:05
پس او نیز مانند او در اسلام آزاد شد
38:08
در زمان جاهلیت صد برده آزاد کردم
38:11
بر صد شتر حمل شد
38:14
او در اسلام صد برده آزاد کرد
38:17
بر صد شتر حمل شد
38:20
من کی هستم؟
38:28
پاسخ حکیم بن حزام است
38:31
خدا رحمتش کند
38:38
توقف کن و بفهم
38:43
چالش جدید: من کی هستم؟
38:49
من یکی از اصحاب هستم
38:52
از جوانان انصار
38:57
من با پدرم شاهد عهد دوم عقبه بودم
39:00
من جوانترین کسی بودم که شاهد آن بودم
39:03
و آخرین آنها درگذشت
39:06
نه من و نه هیچ کس دیگری شاهد جنگ بدر نبودیم
39:09
پدرم من را از شرکت در آنها منع کرد
39:12
به منظور مراقبت از نه خواهر
39:15
اما پس از کشته شدن پدرم در احد
39:18
من فتح خود را از دست ندادم
39:21
یکی از فتوحات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
39:24
من خیلی به پیامبر ارادت داشتم
39:27
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
39:30
من چیزهای زیادی در مورد او یاد گرفتم
39:33
من یک قسمت در مسجد النبی داشتم
39:36
او به مردم در مورد آن آموزش داد و آنها را درک کرد
39:39
در دینشان
39:43
در حفر سنگر
39:46
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدم
39:49
خیلی گرسنه
39:52
از گرسنگی دو تا سنگ به شکمش بست
39:55
پس نزد همسرم برگشتم و به او گفتم
39:58
آیا غذایی دارید؟
40:01
پس کیسه ای برایم آورد که حاوی یک صاع جو بود
40:04
ما کس دیگه ای نداریم
40:07
ما یک گوسفند کوچک داشتیم
40:10
گوسفندها را ذبح کردند و زن جو را آسیاب کردند
40:13
پس کمی غذا درست کردیم
40:16
سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
40:19
پس به سمتش رفتم و گفتم
40:22
ای رسول خدا
40:25
ما برای شما غذا درست کردیم
40:28
بیا تو و یکی دو تا با تو
40:31
پیامبر صلی الله علیه و آله فریاد زد
40:34
گفت: ای اهل خندق!
40:37
به غذا خوش آمدید
40:40
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
40:43
اصلا پایین نیومد
40:46
خمیر خود را نپزید
40:49
حتی یک دست مزدور
40:52
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه من آمد
40:55
خمیر را برایش بیرون آوردم
40:58
در آن تف کرد و برکت داد
41:01
سپس همه ما را غسل تعمید داد
41:04
مردم با رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
41:07
آنها هزار مرد بودند
41:10
به خدا قسم
41:13
تا سیر شدند خوردند
41:16
سپس آنها رفتند
41:19
و همه چیز ما همان طور که هست پر شده است
41:22
خمیر ما باید همانطور که هست پخته شود
41:26
از جنگ ذات الرقاع برگشتیم.
41:29
به مدینه با رسول خدا صلی الله علیه و آله
41:32
روی یک شتر لاغر راه می رفتم
41:35
شاید از راه رفتن خسته بشم
41:38
و من عقب افتادم
41:41
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من رسید
41:44
مالک گفت
41:47
عرض کردم یا رسول الله
41:50
کل این کار را کم کن
41:53
گفت عنک و من او را آنخ کردم
41:56
و رسول خدا صلی الله علیه و آله لعنت کرد
41:59
بعد گفت به من بده
42:02
این چوب از دست توست
42:05
پس چنین کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را گرفت
42:08
شتر را با آن می کوبیم
42:11
نخسات و ادعیه
42:14
بعد گفت سوار شو
42:17
پس سوار شدم و شترم راه افتاد
42:20
او هرگز اینقدر راضی نبوده بود
42:23
سپس او رضی الله عنه به من گفت
42:27
گفتم: نه، بلکه مال توست یا رسول الله.
42:30
گفت: نه، بلکه فروخت.
42:33
گفتم نه مال شماست
42:36
گفت: نه، بلکه فروخت.
42:39
با یک اونس طلا
42:42
پس شتر را به او فروختم به شرط اینکه او را تسلیم کنم
42:45
وقتی ما رسیدیم او در شهر است
42:48
وقتی به شهر رسیدیم
42:51
شتر را برای او آوردم و او قیمت آن را به من داد
42:54
سپس گفت: می بینی که شتر تو را می گیرم؟
42:57
شتران و درهمهایت را بگیر
43:00
آنها مال شما هستند
43:04
شتر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نزد من ماند
43:07
و ابوبکر و عمر
43:10
او نتوانست، پس او را نزد عمر آوردم
43:13
بنابراین او داستان خود را می دانست
43:16
گفت: آن را در شترهای صدقه بگذار.
43:19
و در بهترین مراتع
43:22
به او گفتم تا شتر مرد
43:25
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای من استغفار کرد
43:28
در این شب شتر
43:31
بیست و پنج بار
43:34
من کی هستم؟
43:42
جواب جابر بن عبدالله است
43:45
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد