از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 20 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (171) تا (180) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید
0:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب بنی ختم از انصار هستم
0:24
من و عمیر بن عدی در ابتدای اسلام در مدینه بت های قوم خود را می شکستیم
0:32
من با پیامبر صلی الله علیه و آله بدر و احد و همه صحنه ها را دیدم.
0:39
پرچم بنی ختم در روز فتح در دست من بود
0:43
من از این دو مدرک اطلاع داشتم
0:46
اوس و خزرج روزی لاف زدند و اوس گفتند
0:51
در میان ما کسانی هستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بر شهادت دو مرد شهادت دادند.
0:58
بادیه نشینی برای فروش اسب خود به شهر آمد
1:03
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از او خرید
1:07
از او خواست که به دنبال او به خانه اش برود تا قیمت اسب را به او بدهد
1:13
پیامبر صلی الله علیه و آله جلو آمد و بادیه نشینان عقب افتادند
1:19
پس مردم نزد بادیه نشینان آمدند تا در مورد خرید اسب با او معامله کنند
1:25
نمی دانند که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از او خریده است
1:31
قیمت را افزایش دادند
1:33
بادیه نشینان حریص شدند
1:35
رسول خدا صلی الله علیه و آله ندا داد و فرمود:
1:40
اگر می خواهید اسب را بخرید، در غیر این صورت آن را به دیگری بفروشید
1:46
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
1:49
از شما نخریدم؟
1:51
بادیه نشینان گفتند
1:53
نه، قسم می خورم
1:55
من به تو نفروختم
1:57
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
2:00
آره به من فروختی
2:03
بادیه نشینان گفتند
2:05
و چه کسی بر تو شهادت می دهد؟
2:07
پیامبر صلی الله علیه و آله سکوت کرد
2:12
پس اومدم جلو و گفتم
2:14
شهادت می دهم که آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله فروختی
2:20
پس به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک شد
2:23
و او گفت
2:25
آنچه شما به آن شهادت می دهید
2:27
و شما در فروش با ما حضور نداشتید
2:30
پس گفتم
2:32
شهادت می دهم که به من ایمان آوردی ای رسول خدا
2:35
پس پیامبر صلی الله علیه و آله مرا تأیید کرد
2:39
او شهادت من را بر شهادت دو مرد مسلمان بنا نهاد
2:44
از من تعریف کرد و گفت
2:46
به هر کس شهادت بدهی یا بر او، برای او کافی است
2:50
این ویژگی او را از سایر افراد متمایز می کرد
2:54
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پاسخ داد
2:57
سپس ایرانیان بادیه نشینان را شکست دادند
3:00
اسب در شبی که با او بود مرد
3:04
زمانی که زید بن ثابت رضی الله عنه می خواست قرآن را جمع کند
3:10
به دستور خلیفه ابوبکر صدیق رضی الله عنه
3:15
از مردم خواست آنچه را که از قرآن نوشته اند برایش بیاورند
3:19
با دو شاهد که به آنها شهادت دادند از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
3:26
پس قرآن را جمع کردند
3:28
جز آیه ای از سوره احزاب
3:31
همان است که خداوند متعال می فرماید
3:33
در میان مؤمنان مردانی هستند که به آنچه به خدا وعده داده بودند، وفادارند
3:41
برخی از آنها مردند و برخی از آنها در انتظار هستند
3:49
و چیزی را تغییر ندادند
3:54
داشتند حفظش می کردند
3:56
آن را جز با من مکتوب نیافتند
4:00
پس آن را از من پذیرفتند و در قرآن قرار دادند
4:03
بدون نیاز به دو شاهد
4:06
چون می دانستند شهادت من با شهادت مردم برابر است
4:12
من کی هستم؟
4:14
پاسخ
4:22
شکست ابن ثابت الانصار
4:25
خداوند از او راضی باشد
4:27
توقف کنید
4:37
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
4:41
چالش جدید
4:47
من کی هستم؟
4:49
من یکی از برجسته ترین اصحاب هستم
4:55
از خلفای راشدین
4:58
من از نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
5:03
و داماد وفادارش
5:06
من در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بزرگ شدم
5:10
من اولین پسری بودم که به او ایمان آوردم
5:14
در روز حجر شب را در بستر خود سپری کرد
5:17
سپس امانت ها از طرف او به صاحبانشان در مکه بازگردانده شد
5:22
سپس به شهر مهاجرت کرد
5:25
او به فصاحت، هوش و شجاعت معروف بود
5:29
و او رضی الله عنه تلاطم همه جنگها را با خود برد
5:34
بنر روز خیبر را به من داد
5:38
او مرا در روز تبوک به جانشینی خود در مدینه قرار داد
5:41
او به من گفت
5:43
آیا راضی نیستی که برای من همانی باشی که هارون برای موسی بود؟
5:48
با این حال، هنوز پیامبری وجود ندارد
5:52
مرا فرستاد تا در روز حج اکبر او را از انکار مشرکان آگاه کنم
5:58
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا به بهشت مژده داد
6:03
من فضیلت های زیادی دارم
6:05
او هرگز به هیچ یک از دوستانش چنین چیزی نگفته بود
6:09
کنیه من ابوالحسن و ابوالسبطین است
6:13
اما من عاشق نام مستعارم ابوتراب هستم
6:18
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه من آمد
6:25
او مرا پیدا نکرد
6:27
به دخترش فاطمه گفت
6:30
پسر عمویت کجاست؟
6:32
او گفت
6:33
شاید چیزی بین من و او بوده است
6:36
بنابراین او مرا عصبانی کرد
6:37
رفت و به من چیزی نگفت
6:40
به مردی با او گفت
6:42
برو ببین کجاست
6:45
او مرا در مسجد پیدا کرد
6:48
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت و گفت
6:52
ای رسول خدا
6:54
او در مسجد دراز کشیده است
6:56
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من آمد
7:00
و من خوابم
7:02
عبام از پهلوم افتاده
7:05
و خاک به من خورد
7:07
به بدنم چسبیده بود
7:09
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شروع به پاک کردن خاک از من کرد و فرمود:
7:16
قم ابا تراب
7:18
قم ابا تراب
7:20
این نام مستعار برای من از اسمم محبوب تر شد
7:25
در روز خیبر
7:28
فتح قلعه برای مسلمانان سخت بود
7:31
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
7:35
فردا این پرچم را می دهم
7:38
مردی که خدا دست مرا به رویش باز می کند
7:41
خدا و رسولش را دوست دارد
7:43
خدا و رسولش او را دوست دارند
7:46
بنابراین مردم شب را به تعجب سپری کردند
7:50
کدومش میده؟
7:52
وقتی شدند
7:55
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتند
7:59
همه آنها امیدوارند که آن را به او بدهند
8:02
از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره من پرسید
8:06
بنابراین به او گفته شد
8:08
از درد چشمم شاکیم
8:11
و او گفت
8:13
برای من بیاور
8:15
پس مرا نزد خود آورد
8:17
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در چشمان من آب دهان انداخت و برایم دعا کرد.
8:23
پس طوری شفا یافتم که انگار دردی نداشتم
8:27
پس پرچم را به من داد و گفت
8:30
از رسولان خود پیروی کنید تا در صحن آنها فرود بیایید
8:35
سپس آنها را به اسلام دعوت کنید
8:38
و به آنان بگو آنچه را که به حق خدا بر آنها واجب است
8:42
به خدا سوگند خداوند یک نفر را به وسیله تو هدایت می کند
8:47
برای شما بهتر از داشتن مو قرمز است، بله
8:51
من کی هستم؟
8:53
پاسخ
9:03
علی بن ابی طالب رضی الله عنه
9:07
توقف کنید
9:17
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
9:25
یک چالش جدید از طرف من
9:29
من از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از خزاعه هستم.
9:37
من در سال هفتم هجری اسلام آوردم
9:40
با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردم
9:44
از زمانی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردم با دست راستم به عورتم نرسیدم.
9:53
من در غزوه هایی که با او انجام دادم شرکت کردم
9:59
او به عبادت و زهد در این دنیا معروف بود
10:02
امر به معروف و نهی از منکر
10:06
و فتنه حذف شد
10:08
برای عبادت زحمت کشیدم
10:10
تا اینکه فرشتگان شروع کردند به سلام کردن
10:15
پدرم یک روز با من به شهر آمد
10:18
هنوز در شرک بود
10:21
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود
10:24
ای هیپوکامپ
10:26
امروز چند خدا را می پرستید؟
10:29
پدرم گفت
10:31
هفت
10:32
شش روی زمین
10:34
و یکی در آسمان
10:36
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:39
آرزو و هیبت شما کدام است؟
10:43
او گفت
10:44
اونی که تو بهشته
10:47
او گفت
10:48
ای هیپوکامپ
10:50
و اما شما اگر اسلام بیاورید
10:52
من دو کلمه به شما یاد دادم که به درد شما بخورد
10:55
پس پدرم اسلام آورد
10:57
و او گفت
10:58
ای رسول خدا
11:00
دو کلمه ای که به من قول داده بودی را به من بیاموز
11:04
ایشان رضی الله عنه فرمودند
11:07
بگو
11:08
خدایا به من الهام کن تا مرا راهنمایی کنم
11:11
و مرا از شر خودم حفظ کن
11:14
بعد در بدنم بیماری پیدا کردم
11:19
پس سی سال با او صبور بودم
11:22
مانع از ادامه عبادت من نشد
11:26
ایستاده، نشسته و دراز کشیده
11:30
و اگر برادرانم مرا زیارت کنند و مرا در مصیبت تسلی دهند
11:34
من به آنها گفتم
11:36
اگر چیزهایی را برای خودم دوست دارم
11:39
من او را به خدا دوست دارم
11:41
فرشتگان به من سلام کردند
11:44
من در این حالت هستم
11:47
وقتی مریض شدم برای بهبودی از بیماری
11:51
فرشتگان درود بر من گذاشتند
11:54
بعد از تنهایی رفتم
11:57
سپس فرشتگان دوباره به من سلام کردند
12:00
امیرالمؤمنین عمر بن خطاب رضی الله عنه مرا گرامی می داشت.
12:07
او مرا از دیگران مقدم می دارد
12:10
سپس مرا نزد مردم بصره فرستاد
12:13
به آنها بیاموزد و در مسائل دینی آنها را درک کند
12:17
پس مردم فضیلت مرا شناختند
12:20
گروهی از آنها این را برای من بیان کردند و گفتند:
12:24
هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهتر از شما به بصره نیامدند.
12:31
با این حال
12:33
من خیلی گریه می کردم و از خدای متعال می ترسیدم
12:38
و من همیشه می گویم
12:40
کاش خاکستری بودم که باد می برد
12:45
من کی هستم؟
12:48
جواب عمران بن حسین است که خدا از هر دو راضی باشد
13:00
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
13:16
یک چالش جدید از طرف من
13:26
من یکی از اصحاب از قبیله اسلم هستم
13:30
او به اسب سواری، تیراندازی با کمان و شجاعت معروف بود
13:34
من سریع ترین اسب دوانی بودم
13:37
صحنه های معروفی در زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بعد از او وجود دارد
13:43
با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سه بار بیعت کردم که زیر درخت بمیرم.
13:50
من هفت جنگ با او انجام دادم
13:55
رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز حدیبیه در ریشه درخت به بیعت دعوت کرد.
14:02
پس اولین افراد با او بیعت کردند
14:05
سپس بیعت کرد و بیعت کرد
14:07
حتی اگر در میان مردم باشد
14:10
او به من گفت که بیعت کرده است
14:13
گفتم: ای رسول خدا از اولوالعزم با تو بیعت کردم.
14:18
او همچنین گفت
14:21
پس بار دوم با او بیعت کردم
14:23
سپس بیعت کرد و بیعت کرد
14:25
حتی اگر جزو آخرین افراد باشد
14:28
او رضی الله عنه به من گفت
14:31
آیا با من بیعت نمی کنی؟
14:33
گفتم: ای رسول خدا در میان اولیاء و مردم با تو بیعت کردم.
14:40
او همچنین گفت
14:43
پس برای بار سوم با او بیعت کردم
14:45
از من درباره آن بیعت پرسیدند
14:48
برای چه در آن روز بیعت کردید؟
14:52
پس در مورد مرگ گفتم
14:55
و خداوند متعال آن را بر ما نازل کرد
14:59
خداوند از مؤمنان راضی بوده است
15:02
وقتی زیر درخت با تو بیعت کنند
15:08
او می دانست که در دل آنها چه می گذرد
15:11
پس آرامش را بر آنان فرستاد
15:18
او به زودی آنها را با پیروزی پاداش داد
15:22
در روز خیبر
15:26
ضربه خوردم و پایم شکست
15:29
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
15:33
سه پفک در آن دمید
15:36
و آن را پاک کرد
15:38
بعد از آن ساعت از پاهایم شاکی شدم
15:42
و در جنگ حواز
15:44
با رسول خدا صلی الله علیه و آله ماندیم
15:48
به نوعی
15:50
سپس جاسوس دشمن آمد
15:53
شترش گم شده است
15:55
بعد جلو رفت تا با مردم ناهار بخورد
15:58
و او نگاه کرد
16:00
ما یک کاغذ ضعیف در پشت داریم
16:03
بعد سریع رفت
16:05
شترش را گرفت و فرار کرد
16:08
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
16:11
به دنبال او رفتند و او را کشتند
16:13
برای دشمن تعیین شده است
16:16
پس با پایم به دنبالش دویدم
16:19
تا اینکه پوزه شتری را گرفتم و گاز گرفتم
16:23
وقتی زانویش را روی زمین گذاشت
16:26
شمشیرم را برداشتم و به سرش زدم
16:29
پس شتر او و آنچه بر آن بود آوردم تا آن را برانم
16:33
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از من پذیرایی کرد
16:38
و تمام غارتش را به من داد
16:41
رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها مرا برگرداند
16:47
بارها صورتم را پاک کرد
16:50
او بارها از من طلب بخشش کرد
16:52
تعداد انگشتان دستم
16:56
من کی هستم؟
16:58
جواب سلامه بن الاکوا رضی الله عنه است
17:10
توقف کنید
17:22
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
17:26
یک چالش جدید از طرف من
17:34
من یکی از اصحاب هستم
17:38
پشتیبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
17:42
من با او احد و صحنه های بعد از آن را شاهد بودم
17:46
من به شجاعت و شجاعت معروف بودم
17:50
لقب من شوالیه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
17:56
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا بهترین شوالیه معرفی کرد
18:02
در دوران خلافت راشدین
18:05
من پادشاه ایران را با دستان خود کشتم
18:08
کت و شلواری به ارزش پانزده هزار درهم پوشیده بود
18:13
پس عمر رضی الله عنه آن را به من داد
18:16
من با رسول خدا صلی الله علیه و آله به غزوه بیرون رفتم
18:22
وقتی با دشمن روبرو شدیم
18:25
مسلمانان سیاحت داشتند
18:28
مردی از مشرکان را دیدم که به مردی از مسلمانان حمله کرد که می خواستند او را بکشند
18:34
پس برگشتم تا از پشت سرش به او رسیدم
18:38
پس با شمشیر بر شانه اش زدم
18:41
سپس زره او از او آشکار شد
18:44
پس قبولش میکنم
18:46
بعد مرا در آغوش گرفت و من بوی مرگ را حس کردم
18:50
سپس مرگ او را فرا گرفت
18:52
پس مرا ترک کرد و مرد
18:54
سپس مردم برگشتند
18:56
پیامبر صلی الله علیه و آله نشست و فرمود
19:00
هر کس کسی را بکشد برایش روشن می کنیم
19:04
او غارت خود را دارد
19:06
پس به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از وضعیت خود با آن مرد یاد کردم
19:12
مردی در این باره به من شهادت داد
19:14
پس پیامبر صلی الله علیه و آله زره خود را به من داد
19:19
پس فروختمش
19:20
با آن باغی در بنی سلمه خریدم
19:24
این اولین پولی بود که در اسلام داشتم
19:28
یک روز داشتم دوش می گرفتم
19:34
بنابراین یکی از آپارتمان های سرم را شستم
19:37
سپس صدای ناله اسبم را شنیدم
19:39
با سم آن را به زمین زد
19:42
گفتم: این جنگی است که آمده است
19:46
پس بلند شدم و ترک های سر دیگرم را نشوییم
19:50
پس سوار اسب شدم و راه افتادم
19:53
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فریاد زد
19:58
هراس هراس
20:00
سپس با مقداد رضی الله عنه ملاقات کردم
20:03
بنابراین او به من گفت که خوشحال است
20:05
محرز یکی از دوستان ما کشته شد
20:09
پس به او گفتم
20:10
من جلوترم
20:12
یا میمیرم
20:14
یا قاتل محرز را بکش
20:17
پس به راه افتادم تا به مسعده رسیدم
20:20
پس او را کشتم و غارتش را گرفتم
20:23
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
20:27
وقتی مرا دید گفت:
20:30
خداوند به مو و پوستش برکت دهد
20:34
صورتت کار کرد
20:36
من ماسادا را کشتم
20:38
گفتم بله یا رسول الله
20:41
او گفت
20:43
این چیه روی صورتت؟
20:46
گفتم
20:47
یک تیر پرتاب کردم
20:49
او گفت
20:50
یک هکتار از من
20:52
پس به او تف انداخت
20:54
بنابراین اثر او از بین رفت
20:55
او یک اسب ماسادا و یک اسلحه به من داد
20:59
بعد از آن زندگی کردم
21:01
تا اینکه هفتاد ساله شدم
21:04
اما من پانزده ساله بودم
21:08
به برکت دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
21:13
پیامبر صلی الله علیه و آله برای من دعا کرد
21:18
خداوند شما را حفظ کند
21:20
آن وقت بود که با پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون رفتیم
21:24
در راه
21:26
ایشان رضی الله عنه فرمودند
21:29
شما شب و شب خود را پیاده روی می کنید
21:33
انشاءالله فردا آب می آوری
21:37
پس مردم به طرف آب رفتند
21:39
هیچ کس نباید کسی را سرزنش کند
21:42
دختری نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله اسیر شد
21:47
در حالی که نیمه های شب راه می رفتیم
21:51
رسول خدا صلی الله علیه و آله به خواب رفت
21:55
پس از شتر خود روی گردانید
21:57
پس نزد او آمدم و بدون اینکه بیدارش کنم از او حمایت کردم
22:01
تا اینکه روی کوهش نشست
22:04
بعد راه افتادیم تا شب گذشت
22:08
پس از شتر خود روی گردانید
22:10
بنابراین بدون اینکه بیدارش کنم از او حمایت کردم
22:13
تا اینکه روی کوهش نشست
22:16
سپس راه افتادیم تا اینکه جزو آخرین جادوگران بودیم
22:20
مال میلا شدیدتر از دو مایل اول است
22:25
تا اینکه نزدیک بود بیفتد
22:28
پس نزد او آمدم و از او حمایت کردم
22:31
سرش را بلند کرد و گفت
22:33
چه زمانی این مسیر شما به سمت من بود؟
22:37
گفتم هنوز از شب تا حالا از تو راه دارم
22:42
ایشان رضی الله عنه فرمودند
22:46
خدایا از او محافظت کن همانطور که از امشب مرا حفظ کرده است
22:51
من فقط می بینم که ما برای شما تفاوت ایجاد کرده ایم
22:55
من کی هستم؟
22:57
پاسخ
22:58
ابوقتاده الانصاری
23:09
الحارث بن ربیع رضی الله عنه
23:13
توقف کنید
23:19
توقف کنید
23:20
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
23:26
یک چالش جدید از طرف من
23:33
من از صحابه جوان هستم
23:38
من در گذشته مسلمان شدم
23:40
او به شهر مهاجرت کرد
23:42
من شاهد جنگ بدر با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
23:47
برادرم سعد بن ابی وقاصر رضی الله عنه
23:51
یکی از اصحاب بزرگ
23:53
از جمله ده بهشت موعود
23:57
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله اصحاب را به بیرون رفتن به سوی بدر دعوت کرد
24:04
آماده شدم و باهاشون رفتم بیرون
24:07
در میان صفوف ارتش پنهان شده بودم
24:10
تا کسی متوجه من نشود
24:13
برادرم سعد مرا دید
24:15
و او گفت
24:16
برادر من چرا بین صفوف پنهان شده ای؟
24:20
پس گفتم
24:22
می ترسم رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا ببیند
24:27
او به من نگاه می کند و مرا طرد می کند
24:30
و من عاشق بیرون رفتن هستم
24:32
شاید خداوند شهادت را نصیب من کند
24:37
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم لشکر را مرور کرد
24:42
او مرا دید
24:43
بنابراین او من را تحقیر کرد و من را منحصر به فرد کرد
24:46
پس گریه کردم
24:48
وقتی او رضی الله عنه گریه مرا دید
24:52
من مشتاق شرکت بودم
24:54
او به من اجازه داد
24:56
برادرم سعد بند شمشیر مرا در دستم می گرفت
25:01
این به خاطر بلندی شمشیر و کوتاهی قد من است
25:06
و هنگامی که دو ردیف به هم می رسند
25:09
به سمت دشمن حرکت کردم
25:11
من می خواهم با درد بمیرم
25:13
پس شروع کردم به شمشیر زدن هر مشرکی را که مرا ملاقات می کرد
25:19
تا اینکه ضربه ای از عمر بن واد خوردم
25:23
یکی از شنزارهای قریش
25:25
من روحم را به بهشت وعده دادم
25:28
من جزو اولین کسانی بودم که در جبهه به شهادت رسیدم
25:33
من شانزده ساله هستم
25:36
به عنوان کوچکترین شهید اسلام
25:39
من کی هستم؟
25:41
جواب عمیر بن ابی وقاص رضی الله عنه است
26:01
توقف کنید
26:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
26:12
یک چالش جدید از طرف من
26:16
من یکی از اصحاب بزرگ هستم
26:21
من اولین کسی بودم که مسلمان شدم
26:25
من به خاطر ذهن سالمم معروف بودم
26:27
آنها به کمال معروف هستند
26:30
من هم بانوی زنان عالم هستم
26:35
من مردانی را برای تجارت در مالی استخدام می کردم
26:39
وقتی از صداقت پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم
26:43
و مهارت او در تجارت
26:46
به او پیشنهاد دادم که برای تجارت من به شام برود
26:50
و این قبل از اعزام بود
26:52
پس با آن بیرون رفت
26:55
سپس با سود مضاعف برگشت
26:58
پس من آن را می خواستم
27:00
بنابراین برای او پیشنهاد ازدواج فرستادم
27:03
پس او رضی الله عنه با من ازدواج کرد
27:07
او اولین همسر او شد
27:09
و مادر تمام فرزندانش
27:12
به جز ابراهیم
27:14
ایشان رضی الله عنه من را بسیار دوست داشتند
27:18
علی تا وقتی که مرد ازدواج نکرد
27:22
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
27:26
او خود را در یک غار آزاد خلوت می کند
27:29
جبرئیل علیه السلام نزد او آمد
27:32
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از او به وحشت افتاد
27:36
جبرئیل به او گفت
27:38
بخوانید
27:40
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
27:43
من گاو نیستم
27:46
یعنی من اهل خواندن نیستم
27:49
سه بار برایش تکرار کرد
27:52
و پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید:
27:56
من گاو نیستم
27:58
سپس به او گفت
28:00
بخوان به نام پروردگارت که آفرید
28:04
انسان از لخته آفریده شده است
28:08
بخوان که پروردگارت کریم ترین است
28:11
که با قلم درس می داد
28:14
آنچه را که نمی دانست به انسان آموخت
28:19
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن را برگرداند
28:23
دلش می لرزد
28:25
پس نزد من آمد و گفت
28:28
به من پیوستند، به من پیوستند
28:31
من او را تا جایی همراهی کردم که ترسش از بین رفت
28:35
بعد خبر را به من گفت
28:37
و او گفت
28:39
برای خودم ترسیدم
28:41
پس به او گفتم
28:43
نه
28:44
موعظه کن
28:46
به خدا سوگند خداوند هرگز شما را رسوا نخواهد کرد
28:49
به رحم خواهی رسید
28:51
و صحبت را باور کنید
28:53
و همه رو تحمل کن
28:55
به معاونین راست منصوب شد
28:58
سپس آن را نزد پسر عمویم ورقه بن نوفل بردم
29:03
او مردی بود که در دوران پیش از اسلام به مسیحیت گروید
29:06
و در کتاب بخوانید
29:08
پس به او گفتم
29:10
بشنوید که برادرزاده شما چه می گوید
29:13
ورقه گفت
29:15
برادرزاده ام، چه می بینی؟
29:17
پس پیامبر صلی الله علیه و آله به او خبر داد
29:20
در غار چه بر او گذشت
29:23
ورقه گفت
29:25
این شریعت است که بر موسی نازل شد
29:29
هنگام مبعوث، صلوات الله علیه
29:34
من اولین کسی بودم که به او ایمان آوردم و او را باور کردم
29:37
من نقش مهمی در تثبیت و حمایت از او داشتم
29:42
و او را در رساندن تماس یاری کنید
29:45
که در آغاز اسلام تأثیر بسزایی داشت
29:50
و در روح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
29:54
این بزرگترین افتخاری بود که تا به حال در دنیا دریافت کرده بودم
29:58
روزی که خداوند مرا با جبرئیل درود فرستاد
30:03
او مرا به خانه ای در بهشت مژده داد که از نی ساخته شده بود
30:07
هیچ صدا و تقلبی وجود ندارد
30:11
سه سال قبل از هجرت از دنیا رفتم
30:15
پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار اندوهگین شد
30:21
سپس کمی بعد از من درگذشت
30:24
عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوطالب
30:28
اندوه بر او رضی الله عنه زیاد شد
30:33
آن سال را حتی سال غم و اندوه نامیدند
30:39
من کی هستم؟
30:47
جواب خدیجه بنت خوارد رضی الله عنه است
30:53
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
31:12
چالش جدید من کی هستم؟
31:16
من از یاران بزرگوار بنی تمیم هستم
31:23
و صورت های بنی مجاشی
31:25
در زمان جاهلیت به زنانی که دوست می داشتند باج می دادم
31:29
اینها دخترانی هستند که والدینشان قصد دارند آنها را زنده به گور کنند
31:35
از ترس شرم و فقر
31:38
من جد الفرزدق شاعرم
31:41
که به من افتخار کرد و گفت
31:44
کسى را یافت که از حسنات باز داشت و نیکى ها را زنده کرد، ولى محقق نشد.
31:50
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
31:55
پس اسلام را به من پیشنهاد داد
31:57
پس اسلام آوردم
31:59
آیاتی از قرآن را به من آموخت
32:02
و من شنیدم که او می خواند
32:04
هر کس به وزن ذره ای نیکی کند آن را می بیند
32:10
پس گفتم: برای من کافی است.
32:14
سپس عرض کردم یا رسول الله
32:17
من در زمان جاهلیت کار می کردم
32:20
آیا من برای آن پاداشی دارم؟
32:23
او گفت که من چه کردم
32:26
گفتم
32:27
من دو شتر را از دست دادم
32:30
پس بر شتری خود بیرون رفتم و آنها را جستجو کردم
32:34
من دو چادر را در محوطه ای از زمین دیدم
32:38
پس به سراغ آنها رفتم
32:40
در یکی از آنها پیرمردی پیدا کردم
32:44
پس گفتم
32:45
دو شتر دیده ای؟
32:48
گفت بله
32:50
ما شتر تو را زده ایم
32:52
در حالی که او به من خطاب می کرد و من او را خطاب می کردم
32:56
وقتی زنی از خانه دیگر او را صدا زد
32:59
من متولد شدم من متولد شدم
33:02
او گفت
33:03
و آنچه من به دنیا آوردم
33:05
کنیز گفت
33:08
او گفت
33:09
پس دفنش کن
33:11
گفتم او را دفن نکن
33:14
روحش را از تو میخرم
33:17
او را نکش
33:19
او گفت
33:20
با چیزی که میخری
33:22
گفتم
33:23
من آن را برای این دو شتر و دو پسرشان از شما می خرم
33:28
او گفت
33:29
و بر من شرم خودت که هستی بیفزا
33:33
گفتم بله
33:35
اما شما باید یک پیام رسان با من بفرستید
33:39
وقتی به خانواده ام رسیدم
33:41
من شتر را با رسول به تو برگرداندم
33:44
بنابراین او انجام داد
33:46
وقتی به خانواده ام رسیدم
33:49
شتر را به او برگرداندم
33:52
وقتی شب شد
33:54
با خودم فکر کردم و گفتم
33:57
این یک نعمت است
33:59
هیچ عربی در آنجا پیشی من نبود
34:03
من دیگه نشنیده بودم بچه ای به دنیا بیاد
34:06
مگر اینکه قبل از پرداخت آن را باج بدهید
34:09
تا اینکه اسلام ظهور کرد
34:11
سیصد و شصت برده زن زنده شدند
34:16
هر کدام را به دو شتر و یک شتر می خرم
34:22
آیا من برای آن پاداشی دارم؟
34:25
ایشان رضی الله عنه فرمودند
34:28
این باب حق است
34:31
اگر خداوند اسلام را به شما عنایت کرده باشد، اجر خواهید داشت
34:37
روزی از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستم
34:41
پس گفتم
34:43
ای رسول خدا
34:45
شاید او به من غذای باقی مانده داده است
34:48
پس آن را برای مردم و در راه ما پنهان کن
34:52
از چه کسی شروع کنم؟
34:55
ایشان رضی الله عنه فرمودند
34:58
مادر، پدر، خواهر و برادرت
35:02
زیر شما، زیر شما
35:04
من کی هستم؟
35:06
پاسخ
35:14
صعاصه بن ناجیه رضی الله عنه
35:18
توقف کنید
35:24
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
35:29
یک چالش جدید از طرف من
35:36
من یکی از همراهان قابل توجه هستم
35:41
و هر که آنها را دوست بدارد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
35:46
من ارباب مردمم هستم
35:48
او یکی از افرادی است که زیباترین چهره و بهترین تصویر را دارد
35:53
تا اینکه عمر بن خطاب رضی الله عنه مرا دعوت کرد
35:57
یوسف این قوم
36:00
در سال دهم هجری اسلام آوردم
36:04
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
36:08
با صد و پنجاه مرد از قوم من
36:12
وقتی به شهر رسیدیم
36:14
مرگم باعث شد بخوابم
36:16
بعد کت و شلوارم را پوشیدم
36:18
سپس وارد مسجد شدم
36:21
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله خطبه می گفت
36:25
سلب بینایی مردم
36:28
به نفری که کنارم بود گفتم
36:31
ای عبدالله
36:33
آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چیزی را به من یادآوری کرد؟
36:37
گفت بله
36:39
بهترین ذکر را به شما یادآوری کرد
36:43
در حالی که او در حال موعظه است
36:45
در خطبه بر او عرضه شد
36:47
و او گفت
36:49
او از این نقطه بر شما وارد می شود
36:52
بهترین یمن کیست؟
36:55
به راستی که در چهره او رنگ پادشاهی وجود دارد
36:59
پس وارد شدی
37:01
وقتی اینو شنیدم
37:03
خدای متعال را شکر کردم
37:06
سپس با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردم
37:10
در مورد نماز و زکات
37:12
نصیحت برای هر مسلمانی
37:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا حجاب نکرد
37:19
از زمانی که مسلمان شدم
37:21
او مرا جز لبخند ندید
37:25
رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی به من فرمود
37:30
آیا از آخر به من دلداری نمی دهی؟
37:33
خانه ای بود که در زمان جاهلیت عبادت می شد
37:36
به آن کعبه یمانی می گویند
37:39
پس با صد و پنجاه شوالیه نزد او فرستادم
37:43
تخریب آن و آسودگی خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
37:48
و مسلمانان در میان آنها
37:51
اما من به رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت کردم
37:56
به او اشاره کردم که من سوار اسب نمی شوم
38:00
دستش را به سینه ام زد و گفت
38:04
خدایا او را ثابت قدم بدار
38:07
و او را راهنما و راهنما قرار ده
38:10
پس نزد او رفتم و او را با آتش سوزاندم
38:14
بنده را فرستادم تا برایم اسب بخرد
38:19
او اسبی را پیدا کرد که دوستش داشت
38:22
پس با صاحبش چانه زد
38:24
تا اینکه به 300 درهم رسید
38:27
مادیان بیش از این ارزش داشت
38:31
وقتی پسر اسب و صاحبش را نزد من آورد تا قیمت را بگیرم
38:36
به او گفتم
38:38
اسب را چند خریدی؟
38:40
او گفت
38:42
به مبلغ 300 درهم
38:44
پس به صاحب اسب گفتم
38:46
اسب شما 500 می ارزد
38:49
پسر از دست من ناراحت بود
38:52
مرد گفت
38:54
من راضی بودم
38:56
پس گفتم
38:57
بلکه 800 درهم می ارزد
39:00
و او گفت
39:01
من راضی بودم
39:03
پس 800 درهم به او دادم
39:06
و مادیان را گرفتم
39:08
پسر گفت
39:10
این چیه؟
39:12
پس به او گفتم
39:13
رسول خدا صلی الله علیه و آله را فروختم
39:18
نصیحت برای هر مسلمانی
39:21
من کی هستم؟
39:23
پاسخ
39:32
جریر بن عبدالله البجلی
39:35
خداوند از او راضی باشد
39:37
توقف کنید
39:43
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
39:48
چالش جدید
39:53
من کی هستم؟
39:55
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
40:02
و پسری که دوستانش را دوست داشت
40:04
و برادری برای محبوب ترین همسرانم
40:07
من در گذشته در مکه مسلمان شدم
40:10
من علایق پدرم را در چرا و تجارت انجام می دادم
40:15
من در زمان هجرت در مکه چشم پیامبر صلی الله علیه و آله بودم.
40:21
من در طول روز از او اخبار گوش می کردم
40:25
پس هنگام تاریکی برای او و همراهش غذا بیاورید
40:30
و اخبار قریش را به او بگو
40:33
شب را تا سحر با آنها گذراندم
40:36
بعد صبح در مکه انگار آنجا را فروختم
40:40
این اتفاق در مدت سه روز اقامت آنها در غار رخ داد
40:45
او با اتیکا بنت زید رضی الله عنه ازدواج کرد
40:50
او یکی از زیباترین زنان بود
40:53
از نظر عقل و خرد کامل ترند
40:56
حواسم به چیزهای خوب زیاد بود
40:59
دلم برای شرکت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غزواتش تنگ شده بود
41:05
پدرم مرا به خاطر آن سرزنش کرد
41:08
او به من دستور داد که او را طلاق دهم
41:10
بنابراین به دلیل علاقه شدید به او از او جدا شدم
41:14
وقتی پدرم غم مرا برای او دید
41:17
و من از اتفاقی که به خاطر او برایم افتاد پشیمانم
41:21
دستور داد آن را برگردانم
41:23
پس آن را پس دادم
41:25
من با او ماندم تا زمانی که او مرد
41:28
من با پیامبر صلی الله علیه و آله در فتح مکه شرکت کردم
41:33
و صحنه های بعدی
41:36
جامه ای برای پیامبر صلی الله علیه و آله خریده بودم که در آن کفن شود.
41:44
سپس این کت و شلوار را ترک کردم
41:46
رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن کفن نشد
41:51
پس گرفتم و گفتم قفلش کنم تا خودم را در آن کفن کنم
41:57
بعد گفتم
41:59
رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن کفن نشد
42:04
و من در آن کفن شده بودم
42:06
پس آن را فروختم و بهای آن را صدقه دادم
42:10
در روز طائف به شدت مجروح شدم
42:14
جایی که یک نفر با تیر به من شلیک کرد
42:17
من به شدت زخمی شده بودم
42:20
بنابراین من او را درمان کردم
42:22
اما هنوز درد آن زخم را پیدا کردم
42:26
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
42:30
زخم دوباره خوب شد
42:33
چهل شب پس از او درگذشت
42:37
این در زمان خلافت اول پدرم رضی الله عنه اتفاق افتاد
42:41
او برای من دعا کرد
42:43
و در قبر عمر بن الخطاب فرود آمد
42:46
و طلحه بن عبیدالله
42:49
و برادرم عبدالرحمن رضی الله عنهم
42:53
من کی هستم؟
42:56
پاسخ
43:04
عبدالله بن ابی بکر صدیق رضی الله عنهم