از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 23 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (201) تا (210) با پاسخ جمع آوری شده است
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
0:24
من با اولین کسی که به دست مصعب بن عمیر رضی الله عنه مسلمان شد مسلمان شدم.
0:30
من نگهبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مسئول مأموریت های ویژه بودم.
0:37
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا مأمور کرد تا یهودیان نیکین قا را از مدینه بیرون کنم.
0:44
و غنائم و پول و اسلحه هایشان را که پشت سر گذاشته اند جمع آوری کنند
0:50
او رضی الله عنه نیز مرا نزد یهود بن النظیر فرستاد
0:55
تا آنها را از دستور خود برای خروج از شهر آگاه کند
0:59
وقتی سعی کردند به او خیانت کنند
1:02
به من سپرد تا وظایف آنها را بر عهده بگیرم و پول آنها را خرج کنم و بر خروجشان نظارت کنم
1:09
بدر و همه صحنه ها را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دیدم.
1:17
من در جنگ احد نگهبان پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
1:22
پس از آنکه حلقه بر ضد مسلمانان قرار گرفت و تقریباً شکست خوردند
1:27
پیامبر صلی الله علیه و آله مجروح و به شدت تشنه بود
1:33
بیرون رفتم تا از زنان برای او آب بخواهم، اما آب نزد آنها نیافتم
1:39
پس به کانالی رفتم تا برایش آب بکشم و برایش آب شیرین آوردم
1:46
پس نوش جان کن صلی الله علیه و آله و سلم و دعای خیر کن
1:51
در سال ششم هجری
1:55
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا با ده نفر فرستاد
2:00
به بنی معاویه با این داستان
2:03
شب نزد آنها برگشتیم
2:06
پس مردم برای ما کمین می کنند
2:08
ما را رها کردند تا خوابیدیم
2:11
بعد آمدند و دور ما صد نفر را گرفتند
2:15
فقط احساس میکردیم که اشراف ما را کدر کرده است
2:19
پس با کمانم محکم ایستادم
2:21
سر دوستانم فریاد زدم
2:23
سلاح سلاح
2:25
بنابراین آنها پریدند
2:26
ترامین یک ساعت از شب است
2:29
سپس بادیه نشینان با نیزه به ما حمله کردند و ما را کشتند
2:34
و مجروح شدم
2:36
سپس بادیه نشینان آمدند و پاشنه های من را زدند
2:39
من حرکت نکردم
2:41
آنها فکر می کردند من مرده ام
2:43
لباسهایمان را درآوردند و رفتند
2:47
سپس مردی از کنار مرده گذشت و بهبود یافت
2:51
وقتی شنیدم که آن را پس گرفت
2:53
می دانستم مسلمان است
2:56
بنابراین به سمت او حرکت کردم
2:58
پس به من توجه کن و نزد من بیا
3:00
او به من غذا و نوشیدنی داد
3:03
سپس مرا به شهر برد
3:06
و در فتح مکه
3:09
مرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار داد
3:13
در دستان او به عنوان رهبر شوالیه ها
3:16
وقتی وارد مکه شد، کعبه را طواف کرد
3:19
من بودم که افسار شتر او را در دست گرفتم
3:25
در زمان امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه.
3:30
و من در صدقه قبیله جهینه هستم
3:34
سپس مرا صدا زد تا با او باشم
3:37
وظیفه نظارت بر استانداران به من سپرده شد
3:40
افشای مسائل مشکل ساز در مناطق و ایالت ها
3:44
پس از گسترش فتوحات اسلامی
3:48
من اولین بازرس کل اسلام بودم
3:52
هنگامی که بین اصحاب نزاع در گرفت، خداوند از آنان راضی باشد
3:58
به توصیه پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کردم
4:02
بنابراین خودم را از مردم جدا کردم
4:04
او یک شمشیر چوبی برداشت
4:07
تبدیل به ربزه شد
4:09
پس تا زمان مرگم آنجا ماندم
4:13
من کی هستم؟
4:15
جواب محمد بن مسلمه رضی الله عنه است
4:25
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
4:40
چالش جدید من کی هستم؟
4:47
من از اصحاب قریش هستم
4:53
از قبیله معروف تیم
4:56
یکی از آنها شوهرم ابو قحافه رضی الله عنه است
5:00
و پسرم ابوبکر
5:02
صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و جانشین او
5:06
و دومی از آن دو وقتی در غار بودند رضی الله عنه
5:10
نوه های من فرزندان ابوبکر هستند
5:13
عبدالله، عبدالرحمن و محمد
5:16
ام کلثوم و عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
5:21
و نام هایی با دو دامنه
5:24
و پسر نوه ام اسماء عبدالله بن الزبیر
5:28
خداوند از همه آنها راضی باشد
5:31
همه ما در زمره صحابه قرار داریم
5:34
به همین دلیل به او ام الخیر می گفتند
5:37
او به خاطر صداقت، سخاوت و وفاداری اش معروف بود
5:41
من ابتدا به اسلام گرویدم
5:43
با دعوت و دعای پیامبر صلی الله علیه و آله
5:48
به این دلیل که پسرم ابوبکر در میان مردم به واعظ قیام کرد
5:53
پس به خدا و رسولش صلی الله علیه و آله ندا داد
5:58
مشرکان بر او قیام کردند
6:00
او را به شدت کتک زدند
6:03
عثبه بن ربیعه فاسق به او نزدیک شد
6:06
پس با دو صندل پشمی به صورتش زد
6:10
تا فردا صورتش را از بینی اش نمی شناسد
6:14
افراد من، دو دختر، دوان دوان آمدند
6:17
پس مشرکان را از ابوبکر دور کردند
6:20
او را در لباس حمل کردند و به خانه من آوردند
6:24
در مرگ او تردیدی ندارند
6:27
سپس برگشتند و وارد مسجد شدند
6:30
گفتند: به خدا سوگند، چون ابوبکر مرد.
6:33
عثبه بن ربیعه را بکشیم
6:36
پس نزد ابوبکر بازگشتند
6:39
پس شوهرم ابو قحافه و دو دخترم را با او به گفتگو واداشت
6:44
تا آخر روز جواب نداد
6:47
اولین چیزی که صحبت کرد گفت
6:50
کاری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام داد
6:54
پس با او سخت سخن گفتند و خوارش کردند
6:57
سپس از او بلند شدند
6:59
وقتی با او تنها بودم
7:01
به من اصرار کرد و شروع کرد به گفتن
7:04
کاری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام داد
7:08
گفتم: به خدا سوگند من از دوست شما اطلاعی ندارم.
7:12
گفت: نزد ام جمیل بنت الخطاب برو.
7:17
پس از او در مورد او بپرسید
7:19
پس بیرون رفتم تا به ام جمیل رسیدم
7:22
پس به او گفتم که ابوبکر از تو درباره محمد بن عبدالله سؤال می کند
7:28
گفت: من ابوبکر و محمد بن عبدالله را نمی شناسم
7:33
اگر دوست داری با تو پیش پسرت بروم، این کار را خواهم کرد
7:38
گفتم بله
7:40
پس با من رفت تا اینکه ابوبکر را مرده دید
7:45
به او نزدیک شد و فریاد زد و گفت
7:48
به خدا سوگند کسانی که این را از شما گرفتند اهل فسق و کفر هستند
7:54
امیدوارم خداوند انتقام شما را بگیرد
7:58
گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله چه کرد؟
8:03
گفت این مادرت گوش می دهد
8:07
گفت: تو لازم نیست باهاش کاری کنی.
8:11
سالم صالح گفت
8:14
گفت کجاست؟
8:17
او در دار ابن الارقم گفت
8:21
گفت: به خدا سوگند من نباید طعم غذا را بچشم.
8:26
من چیزی نمی نوشم
8:28
تا اینکه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیایم
8:33
پس منتظر ماندیم تا اوضاع آرام شود و مردم آرام شوند
8:37
با او که به ما تکیه داده بود بیرون رفتیم
8:40
تا اینکه آن را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردیم
8:45
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او تکیه داد و او را بوسید.
8:50
و مسلمانان به او حمله کردند
8:53
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او عطوفت فراوان داشت
8:59
ابوبکر گفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا
9:04
هیچ ایرادی بر من نیست جز آنچه فاسق با من کرده است
9:09
و این مادر من است که به پسرش افتخار می کند
9:12
تو سعادتمندی، پس او را به سوی خدا دعوت کن و از خداوند برایش دعا کن
9:17
خداوند او را با تو از جهنم نجات دهد
9:21
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من دعا کرد
9:25
او مرا به سوی خدا خواند و من مسلمان شدم
9:29
زمانی که کفار قریش بر آسیب های خود به مسلمانان افزودند
9:35
رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها دستور داد
9:38
با مهاجرت به شهر
9:40
من یکی از مهاجران بودم
9:43
من در شهر پیامبر زندگی می کردم
9:46
من شاهد تمام اتفاقات بودم
9:48
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت
9:52
ابوبکر مرا خلیفه کرد
9:55
وقتی او فوت کرد، من و پدرش آن را به ارث بردیم
10:00
هیچ جانشینی جز دو پسر ابوبکر از پدرش به ارث برده نشده است
10:05
پس از مدت کوتاهی مرگ به سراغم آمد
10:09
او قبل از شوهرم ابو قحافه درگذشت
10:13
من کی هستم؟
10:20
جواب ام الخیر سلمه بنت صحار رضی الله عنه است
10:27
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
10:46
چالش جدید من کی هستم؟
10:50
من صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
10:58
من اسلام آوردم و با هفتاد نفر در بیعت دوم عقبه بیعت کردم.
11:04
من از کسانی بودم که قبل از اسلام عربی می نوشتم
11:08
من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
11:13
من یکی از سه مردی بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برگزیده بود
11:19
دستور داد به مسجد دیرار بروند
11:22
تخریب و سوزاندن آن
11:25
و چون پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت
11:29
مردم برای او گریه کردند و گفتند
11:33
ای کاش پیش از او مرده بودیم، از ترس اینکه بعد از او وسوسه شویم
11:38
پس گفتم
11:39
اما قسم می خورم که دوست ندارم قبل از او مرده باشم
11:44
تا اینکه باور کردم که او مرده است، همان طور که باور کردم زنده است
11:49
او در جنگ های ارتداد در ایام مسیلمه دروغگو شرکت کرد
11:56
چون روز یمامه بود، مردم برای جنگ صف آرایی کردند
12:01
ابوعقیل رضی الله عنه اولین کسی بود که مجروح شد
12:05
تیری به او شلیک شد و تیری بین شانه و قلبش افتاد بدون اینکه او را بکشد
12:11
پس تیر را بیرون آورد و سمت چپش را داد
12:16
طلوع بر عشایر در پایان لشکر
12:19
هنگامی که درگیری شدید شد، مسلمانان از لشکر مرتد شکست خوردند
12:25
آنها عقب نشینی کردند تا اینکه از اردوگاه خود گذشتند. بلند شدم و سر مردم فریاد زدم
12:31
ای انصار، ای انصار
12:35
خدا خداست و کارت با دشمن توست
12:39
سپس ابوعقیل رضی الله عنه مرا شنید و به قصد جنگ برخاست
12:45
به او گفته شد که شما چه می خواهید
12:48
گفت: تماس گیرنده نام مرا آورد
12:52
به او گفته شد که او فقط میگوید «ای انصار» و منظورش جراحت نبوده است
12:58
گفت: من از انصار هستم و اگر بخزد جوابش را می دهم.
13:04
او با قاطعیت شمشیر را در دست راست خود گرفت
13:08
بعد کنارم ایستاد و شروع کرد به صدا زدن
13:12
ای انصار توپی مثل روز حنین
13:16
پس جمع شوید خدا همه شما را بیامرزد
13:19
دور ما جمع شدند و ما در برابر مرتدین مقاومت کردیم
13:24
تا اینکه آنها را به باغ آوردیم
13:27
شمشیرها بین ما و آنها مخلوط شد
13:30
تا اینکه مسیلمه دروغگو را کشت
13:33
خداوند مؤمنان را پیروز گرداند
13:36
و اما برادرم ابوعقیل
13:39
دست مجروح او از ناحیه کتف بریده شد
13:43
به زمین افتادم
13:45
چهارده زخم داشت
13:49
همه آنها در نهایت کشته شدند
13:52
ابن عمر رضی الله عنه او را ملاقات کرد
13:55
از او پرسید که متعلق به چه کسانی است؟
13:58
ابن عمر گفت: مژده
14:01
دشمن خدا کشته شده است
14:03
انگشتش را به سوی آسمان بلند کرد و خدا را شکر کرد
14:07
او مرد و من به دنبال او رفتم
14:10
او نیز در آن جنگ کشته شد
14:14
این در سال دوازدهم هجری بود
14:18
در زمان خلافت ابوبکر صدیق رضی الله عنه
14:22
من کی هستم؟
14:24
پاسخ
14:32
معان بن عدی الانصار رضی الله عنه
14:37
توقف کنید
14:45
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
14:49
چالش جدید
14:55
من کی هستم؟
14:57
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
15:05
من در گذشته مسلمان شدم
15:07
من در تمام غزوات با پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشتم
15:12
و در نبردهایش با او سفر و گردش دارم
15:16
در یک روز یکشنبه
15:18
پیامبر صلی الله علیه و آله شمشیر خود را بیرون آورد و فرمود
15:23
چه کسی این شمشیر را از من خواهد گرفت؟
15:26
اصحاب دست به سوی او دراز کردند
15:29
همه می گویند من هستم
15:32
ایشان رضی الله عنه فرمودند
15:35
هر که بگیرد حق اوست
15:38
مردم تردید کردند
15:40
گفتم: حق او چیست یا رسول الله؟
15:44
فرمود با آن مشرکان را بزنید تا سجده کنند
15:49
پس گفتم
15:50
من او را آن گونه که شایسته است می گیرم یا رسول الله
15:54
پس گرفتمش و رفتم تا رسیدم بین دو ردیف
15:58
بنابراین یک نوار قرمز در آوردم و روی سرم بستم
16:03
بین دو ردیف شروع کردم به پا زدن روی اسبم
16:07
و من می گویم
16:09
من کسی هستم که به من قول دوست پسرم را داده است
16:12
ما در پای النخیلی هستیم
16:15
آیا وقتم را در زنجیر سپری نکنم؟
16:18
با شمشیر خدا و رسول ضربه بزنید
16:21
مردم انصار گفتند
16:25
خدا باند مرگ را بیرون آورده است
16:29
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
16:32
وقتی مرا دید که متکبرانه بین دو ردیف راه می روم
16:36
راه رفتنی است که خدا و رسولش از آن بیزارند
16:40
جز در این یقین
16:43
وقتی درگیری شروع شد
16:46
او مورد اصابت شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار گرفت
16:50
مشرکین مهم
16:52
من با هیچ یک از آنها ملاقات نمی کنم اما او را می کشم
16:56
به جز یک نفر
16:58
شمشیر را بلند کردم تا او را بزنم
17:01
بنابراین او فریاد زد
17:02
پس یک زن است
17:04
پس به احترام شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را ترک کردم.
17:09
برای کشتن یک زن با آن
17:11
وقتی تعادل نبرد تغییر کرد
17:15
مسلمانان شکست خوردند
17:17
مشرکان اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفتند
17:21
اومدم سمتش
17:23
من با پشت از او محافظت کردم
17:25
من از او تیر و پیکان دریافت می کنم
17:28
تا اینکه پشتم مثل جوجه تیغی شد
17:33
من با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زاهدانه در دنیا زندگی کردم
17:38
تمایل به آن
17:40
نگران امورم و آماده شدن برای آخرت
17:44
و من یک روز مریض شدم
17:46
تعدادی از دوستانم به دیدنم آمدند
17:50
و گفتند
17:51
چرا می بینیم که صورت شما از نور می درخشد؟
17:55
پس گفتم
17:56
دلیلش این است که هیچ کاری برای من قابل اعتمادتر از دو کار نیست
18:01
من در مورد چیزی که به من مربوط نیست صحبت نمی کنم
18:05
و قلبم را برای مسلمانان سالم ساختم
18:09
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
18:14
با خلیفه ابوبکر صدیق رضی الله عنه با مرتدان جنگیدم.
18:20
و در جنگ الیمامه
18:22
از حصار بالا رفتم
18:24
باغ بر ضد مرتدان هجوم آورد
18:27
او به زمین افتاد
18:29
و پایم شکست
18:31
پس با پای شکسته دعوا کردم
18:33
تا اینکه دشمنان شکست خوردند
18:36
سپس اصل دروغگو را دیدم
18:39
پس با شمشیر به او حمله کردم و او را زدم
18:42
وحشی رضی الله عنه نیزه ای به سوی او انداخت و او را مجروح کرد
18:47
خدا می داند کجا او را کشته است
18:50
سپس مردی از بنی حنیفه نیزه ای به سوی من پرتاب کرد که به قلبم اصابت کرد
18:56
پس روح من بیرون آمد
18:58
من در جبهه به شهادت رسیدم
19:02
من کی هستم؟
19:04
جواب ابودجانه است
19:13
سماکو بن خرشا رضی الله عنه
19:23
توقف کنید
19:26
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
19:30
یک چالش جدید از طرف من
19:37
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
19:43
از انصار
19:45
کنیه من ابوسعد است
19:47
من احد و صحنه های بعدی را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دیدم.
19:53
من بسیار گوش فرا می دادم و مطیع فرمان او صلی الله علیه و آله و سلم بودم
19:59
پس از نبرد خندق
20:02
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
20:06
هر کس از مردان یهودی را که با او میبافید، بکشید
20:10
سپس ابن سنینه آن را تأیید کرد
20:14
او یک تاجر یهودی است
20:17
او به ما لباس می پوشاند و با ما بیعت می کرد
20:20
پس من او را کشتم
20:21
برادرم حویسه از من بزرگتر بود
20:24
او هنوز تحویل نداده است
20:26
وقتی او این را می دانست
20:28
او مرا سرزنش کرد و گفت
20:31
کدام دشمن خدا را کشتی؟
20:34
به خدا قسم از پول او در شکم شما چربی رشد کرده است
20:39
شما بدجنس هستید
20:41
پس به او گفتم
20:42
به خدا قسم دستور داد او را بکشم
20:45
اگر به من دستور می داد که تو را بکشم، تو را خواهم کشت
20:48
او گفت
20:50
خدایا
20:51
اگر محمد به تو دستور می داد مرا بکشی، مرا می کشت
20:55
گفتم بله
20:56
به خدا سوگند اگر به من دستور داده بود که گردنت را بزنم، آن را می زدم
21:00
و او گفت
21:02
به خدا دین شما به اینجا رسیده است
21:05
عجب
21:06
این اولین ورود به اسلام بود
21:09
در قلب برادرم هوایسا
21:11
و در شب می چرخید
21:14
او از حرف من تعجب می کند
21:16
و اگر بگوید
21:18
به خدا این یک دین است
21:21
تا اینکه خداوند دلش را به اسلام گشود
21:25
پس به دست پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمان شد
21:30
من پسری داشتم که مسلط ماهری بود
21:34
او را ابوطیبه می گویند
21:37
درآمد زیادی داشت
21:40
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن نهی کرد
21:44
درباره به دست آوردن حجامت
21:46
از رسول خدا صلی الله علیه و آله اذن خواستم
21:50
ابا
21:52
من مدام در مورد آن با او صحبت می کردم
21:54
من به او نیاز را یادآوری می کنم
21:56
حتی به من گفت
21:58
او درآمد خود را به شکم خنده شما انداخت
22:01
و غلام خود را به او غذا بده
22:03
پس از حجامت دست کشیدم
22:06
من کی هستم؟
22:08
پاسخ
22:16
محیسه بن مسعود انصاری
22:19
خداوند از او راضی باشد
22:29
توقف کنید
22:32
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
22:36
چالش جدید
22:42
من کی هستم؟
22:46
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
22:50
من در سال نهم هجری اسلام آوردم
22:53
وقتی با هیئت ملی از بنی تمیم به شهر آمدم
22:58
من یکی از شجاع ترین شوالیه های شبه جزیره عربستان هستم
23:02
من خیلی باهوش بودم
23:05
و هوش سریع در طول نبردها
23:08
من اولین نفری بودم که در تاریخ عرب شبانه جنگیدم
23:15
شما در نبردهای آغاز جنگ های ارتداد از من نافرمانی کردید
23:19
خلیفه ابوبکر صدیق رضی الله عنه بود
23:23
اغلب برای مبارزه با مرتدان به او تکیه می شود
23:28
او یک روز به من گفت
23:30
رای تو در ارتش از هزار مرد بهتر است
23:34
و چون خالد بن ولید رضی الله عنه پرسید
23:38
المداد از خلیفه ابوبکر صدیق رضی الله عنه
23:42
مرا به تنهایی نزد او فرستاد که خدا کمکش کند
23:45
اصحاب از این امر تعجب کردند
23:48
به ابوبکر گفتند
23:50
ارتش عراق تنها با یک نفر تامین می شود
23:54
به خلیفه اشاره کرد و به آنها گفت
23:58
ارتشی با چنین مردی را نمی توان شکست داد
24:02
بصیرت صدیق رضی الله عنه صادق بود
24:06
وقتی به لشکر خالد رسیدم خدا از او راضی باشد
24:11
در نبرد زنجیر
24:14
مسلمانان و پارسیان برای جنگ صف کشیدند
24:17
او هرمزد، فرمانده پارسی را خواند
24:20
خالد بن الولید، فرمانده لشکر مسلمانان
24:24
دوئل کردن
24:26
هرمز با عده ای از سربازانش توافق کرده بود
24:29
به خاطر خیانت به خالد و کشتن او در دوئل
24:33
تا با این کار قدرت مسلمانان را بشکنند
24:36
خالد نزد او رفت و به او حمله کرد
24:40
و در آن لحظه
24:42
گروه ایرانی که هرمز با آنها توافق کرده بود، رفتند
24:47
آنها به خالد حمله کردند
24:49
از هر طرف او را محاصره کردند
24:52
بنابراین من خیلی سریع پیش آنها رفتم
24:55
گردان خیانت را خالد بن الولد رضی الله عنه آواره کرد.
25:00
سپس با هم جنگیدیم تا اینکه آنها را کشتیم
25:04
ما رهبر آنها هرمز را نیز به همراه آنها کشتیم
25:08
این نشان دهنده شکست ارتش ایران بود
25:15
من در جنگ القادسیه شرکت کردم
25:18
و من یکی از قهرمانان آن بودم
25:21
وقتی ایرانی ها با فیل به ما حمله کردند
25:24
جامعه مسلمانان متفرق شد
25:26
شکست تقریبا نصیب ما شد
25:30
بنابراین من به فیل ها نگاه کردم و به وضعیت آنها فکر کردم
25:34
او را دیدم که فیل سفید را دنبال می کند
25:37
من از گروه مسلمانان خواستم که نگهبانان فیل را اشغال کنند
25:41
به فیل حمله کردم
25:44
بنابراین چاقو به چشم او زد
25:46
بعد ضربه ای به تنه اش زدم و قطع کردم
25:49
فیل به پهلو افتاد
25:52
بقیه فیل ها پراکنده شدند
25:54
خداوند ما را بر آنان پیروز گرداند
25:57
و پس از پایان نبرد
25:59
امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه را فرستاد
26:04
به سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه
26:07
از او درباره جنگ القادسیه می پرسد
26:10
و شجاع ترین شوالیه هایش
26:13
سعد جواب او را داد و گفت:
26:16
او هرگز کسی مثل من را در جنگ ندیده است
26:19
و از من بگو که در یک روز سی بره حمل کردم
26:25
در هر کمپین یک قهرمان ایرانی را بکشید
26:30
من کی هستم؟
26:32
پاسخ
26:40
القاقا بن عمر التمیمی رضی الله عنه
26:44
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
26:57
یک چالش جدید از طرف من
27:05
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
27:12
من در سال هفتم هجری اسلام آوردم
27:16
من در زمان جاهلیت پول زیادی داشتم
27:19
جایی که من مواد معدنی قهوه ای سالم داشتم
27:22
من اولین نفری بودم که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شدم
27:26
صدقه مواد معدنی او برای روح من خوب است
27:31
به پیامبر صلی الله علیه و آله هدیه دادم
27:34
سیوایا ذوالفقار نامید
27:37
فتح خیبر را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شاهد بودم.
27:43
و بعد از تهاجم
27:45
عرض کردم یا رسول الله
27:47
من در مکه با بازرگانان پول پراکنده کرده ام
27:51
همسرم پول نداره
27:54
می ترسم از اسلام من باخبر شوند
27:57
با پولم برم
27:59
پس به من اجازه داد که نزد آنها بروم تا از شر او خلاص شوم
28:04
پس به من اجازه داد
28:06
سپس عرض کردم یا رسول الله
28:09
باید به آنها بگویم چه چیزی آنها را خوشحال می کند تا بتوانند به من در جمع آوری آن کمک کنند
28:15
ایشان رضی الله عنه فرمودند
28:18
هر چه می خواهید بگویید و در راه حل هستید
28:21
پس عازم مکه شدم
28:24
وقتی به جایی نزدیکش رسیدم
28:27
پس من گروهی از قریش هستم که نسبت به اخبار حساس هستند
28:32
وقتی مرا دیدند گفتند:
28:34
این مرد خبر دارد
28:37
بنابراین به آنها گفتم
28:39
محمد در زشت ترین شکستی که تا به حال شنیده اید شکست خورد
28:43
یارانش را کشت
28:45
محمد اسیر شد
28:47
او گفت: یهودیان
28:49
ما او را نمی کشیم تا اینکه او را نزد اهل مکه بفرستیم
28:53
او در میان آنها به دست هر کس از مردانشان مجروح شد کشته خواهد شد
28:58
سپس با هم به مکه آمدیم
29:01
در مکه فریاد زدند و گفتند
29:04
این مرد خبر را برای شما آورده است
29:07
محمد اسیر شد
29:09
اما شما منتظر هستید تا برای شما آورده شود
29:12
او در میان شما کشته خواهد شد
29:14
بنابراین به آنها گفتم
29:16
کمکم کن پولمو جمع کنم
29:18
من می خواهم به خیبر ملحق شوم
29:21
پس من آنچه را که محمد به آن مبتلا شده است می خرم
29:24
قبل از اینکه بازرگانان نزد آنها بیایند
29:27
در اسرع وقت پولم را برایم جمع کردند
29:31
و به همسرم گفتم
29:33
پولم را بده
29:35
شاید بتوانم به آن برسم
29:37
فرصت فروش او را تحت تأثیر قرار داد
29:39
پس پولم را پرداخت کردم
29:42
چون بهره برد در مکه ذکر کرد
29:45
به دست مسلمانان افتاد
29:48
او شد العباس رضی الله عنه
29:50
شکسته و نگران
29:52
آنها نمی توانند بایستند
29:55
پس غلام خود را نزد من فرستاد
29:57
وی به تشریح این خبر می پردازد
29:59
پس به پسر گفتم
30:01
سلام مرا بر ابی الفضل بخوان
30:04
و به او بگویید
30:05
به من اجازه دهد در چند خانه او بمانم
30:07
برای آمدن
30:08
اخبار هر طور که او بخواهد است
30:11
سپس خدمتکارش نزد او آمد
30:13
پس آنچه را که به او گفتم به او بگو
30:15
عباس با خوشحالی به سوی او پرید
30:18
حتی بین چشمانش بوسید
30:21
و آزادش کن
30:22
پس با عباس رضی الله عنه ملاقات کردم
30:25
پس به او گفتم
30:26
از چیزهایی که شما را خوشحال می کند، خبرهای خوب بدهید
30:28
قسم می خورم که برادرزاده ات را رها کردی
30:31
خداوند خیبر را برای او فتح کرده است
30:33
او کسانی را که مردم آن را کشتند، کشت
30:36
پول او تبدیل به او شد
30:38
و به یارانش
30:39
او را به عنوان عروس به دختر پادشاهشان سپرد
30:43
و من مسلمان شدم
30:45
فقط اومدم پولمو بگیرم
30:48
سپس به رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوست
30:53
این خبر را سه روز از من نگه داشت
30:56
میترسم بپرسم
30:58
سپس آنچه را که به نظرتان آمد ذکر کنید
31:02
سپس با او خداحافظی کرد و رفت
31:05
از مکه
31:08
وقتی روز سوم بود
31:10
عباس کت و شلواری گران قیمت و خوشبو پوشیده بود
31:14
بعد چوبش را گرفت
31:16
به مسجد رفت
31:18
و گوشه را دریافت کرد
31:20
مردان قریش به او نگاه کردند
31:23
و گفتند
31:24
ای پدر اعتبار
31:26
به خدا این سردی در گرمای بلا است
31:30
و او گفت
31:32
نه، قسم می خورم
31:33
اما محمد خیبر را فتح کرده بود
31:36
برای او و دوستانش شد
31:39
برای دختر پادشاهش عروس گذاشت
31:42
گفتند
31:44
چه کسی این خبر را به شما گفته است؟
31:46
او گفت
31:48
چه کسی به شما گفت که او شکست خورده و اسیر شده است
31:52
آن مرد مسلمان شد
31:54
محمد از دین خود پیروی کرد
31:57
فقط اومده بود پولشو بگیره
32:00
سپس به او می رسد
32:01
و گفتند
32:03
دشمن خدا ما را فریب داد
32:05
اما به خدا اگر بدانیم
32:07
برای ما و او مهم بود
32:10
چیزی نگذشت که خبر قطعی به آنها رسید
32:14
با فتح خیبر و پیروزی مسلمانان
32:18
من کی هستم؟
32:21
پاسخ
32:28
الحجاج بن الطان السلمی
32:30
خداوند از او راضی باشد
32:32
توقف کنید
32:42
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
32:47
چالش جدید
32:53
من کی هستم؟
32:55
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
33:00
مهاجران
33:02
و فرزند صحابی سخاوتمند
33:04
من قبل از پدرم اسلام آوردم و مهاجرت کردم
33:07
معروف به علم و عبادت
33:09
و نوشتن سخنرانی
33:11
او پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود
33:14
اصحاب خود را نهی می کند
33:16
درباره نوشتن سخنانش
33:18
بعد به من اجازه داد
33:20
پس گفتم یا رسول الله
33:22
آنچه را که از تو می شنوم بنویس
33:24
گفت بله
33:26
با رضایت و عصبانیت گفتم
33:28
گفت بله
33:30
من فقط حقیقت را می گویم
33:34
من زیاد روزه می گرفتم و قرآن می خواندم
33:37
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آسانی آن توصیه کرد
33:41
او به من گفت
33:43
مگه نگفتم تا ابد روزه میگیری؟
33:46
او هر شب قرآن می خواند
33:49
گفتم: بلی ای پیامبر خدا.
33:52
در ازای آن جز خیر کاری نکردم
33:55
او گفت
33:56
کافی است هر ماه سه روز روزه بگیرید
34:01
گفتم ای پیامبر خدا
34:03
بهتر از این می توانم بایستم
34:06
او گفت
34:07
شوهرت بر تو حق داره
34:10
من واقعاً به شما سر خواهم زد
34:13
و بدن شما واقعاً روی شماست
34:15
روزه داوود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را روزه گرفت
34:20
او عابدترین مردم بود
34:23
گفتم ای پیامبر خدا
34:25
روزه داوود چیست؟
34:27
او گفت
34:28
یک روز روزه می گرفت و یک روز افطار می کرد
34:32
سپس گفت
34:35
هر ماه قرآن می خواند
34:38
گفتم ای پیامبر خدا
34:40
بهتر از این می توانم بایستم
34:43
او گفت
34:44
پس هر ده روز آن را تلاوت می کرد
34:47
گفتم ای پیامبر خدا
34:49
بهتر از این می توانم بایستم
34:52
او گفت
34:53
پس هر ده روز آن را تلاوت می کرد
34:56
گفتم ای پیامبر خدا
34:58
بهتر از این می توانم بایستم
35:01
او گفت
35:02
پس هر هفت روز آن را می خواند
35:05
او آن را سه تا خواند
35:07
و چیزی بیشتر از این
35:09
شوهرت بر تو حق داره
35:12
من واقعاً به شما سر خواهم زد
35:14
و بدن شما واقعاً روی شماست
35:17
پیامبر صلی الله علیه و آله به من گفت
35:21
شما نمی دانید
35:23
انشالله عمرت طولانی باشه
35:25
یعنی برات سخته
35:28
پس نزد آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود، رفتم
35:33
وقتی بزرگ شدم
35:34
ای کاش اجازه پیامبر صلی الله علیه و آله را می پذیرفتم
35:39
پس روزها روزه گرفتم
35:41
یکدیگر را به هم وصل کنید
35:44
سپس بعد از آن محو می شوم
35:46
تعداد روزها
35:48
قسمت هایی از قرآن را هم می خواندم
35:52
گاهی بیشتر و گاهی کمتر
35:55
با این حال، او آن را برآورده کرد
35:57
یا در هفت یا در سه
36:01
و من می گفتم
36:03
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بر سر امری گذاشتم
36:08
من از مخالفت با دیگران متنفرم
36:13
من کی هستم؟
36:21
جواب عبدالله بن عمر بن العاص رضی الله عنه است
36:33
توقف کنید
36:35
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
36:44
یک چالش جدی
36:46
من کی هستم؟
36:48
من یکی از همراهان مهاجر هستم
36:53
و پسر عموی پیامبر امین صلی الله علیه و آله و سلم
36:58
من از بقیه مسلمانان بنی هاشم بزرگتر هستم
37:02
من از عمویم حمزه و عباس رضی الله عنهم بزرگتر بودم
37:09
من یکی از ثروتمندان، سخاوتمندان و شجاعان قریش هستم
37:14
قومم مرا در روز بدر به اجبار برای جنگ با مسلمانان بیرون کردند
37:19
بنابراین او شعار داد
37:21
جنگیدن با احمد بر من حرام است. احمد را نزدیک خود می بینم و با او ارتباط خواهم داشت
37:28
و اگر نافرمانی کرد تو امتناع می کنی و بر او قیام می کنی، بی شک خداوند از او حمایت می کند.
37:35
در جریان نبرد، او اسیر شد
37:40
عمو عباس می خواست به من باج بدهد
37:43
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
37:47
خود را بازخرید کنید
37:49
بنابراین گفتم: "من چیزی ندارم که با آن به خودم باج بدهم."
37:53
سپس گفت: با نیزه هایت در جده قربانی شو.
37:58
گفتم: به خدا سوگند هیچ کس جز من نمی دانست که من در جده نیزه دارم.
38:05
شهادت می دهم که تو رسول خدا هستی
38:08
پس با آن فدیه دادم و هزار نیزه بود
38:12
سپس به مکه رفتم و اسلام در دلم جای گرفت
38:18
پس من به شما گفتم که من از شما نیستم
38:23
من مذهب شیوخ اکبری را انکار کردم
38:27
به خاطر زندگی شما، من چیزی برای فروش به شما بدهکار نیستم
38:31
و هرگز به عنوان کافر مسلمان نمی شدم
38:35
من شاهد بودم که حضرت محمد
38:38
او با هدایت و بصیرت پروردگارش آمد
38:42
رسول خدا به تقوا دعوت می کند
38:46
رسول خدا شاعر نیست
38:49
بر این اساس زندگی خواهم کرد و سپس با یقین زنده خواهم شد
38:53
و او را مرده در قبرها گذاشتم
38:57
بعد سه سال نگذشت
39:01
تا اینکه به شهر مهاجرت کردم
39:04
و با من بن الحارث است
39:06
بنابراین در روزهای سنگر وارد آن شدم
39:09
با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم
39:12
بیعت با درخت و فتح مکه
39:15
و حملات حنین و طائف
39:18
لشکر مسلمانان در روز حنین شکست خوردند
39:21
سه هزار نیزه
39:24
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
39:28
انگار دارم به نیزه هایت نگاه می کنم
39:31
بر کمر مشرکان کوبیده می شود
39:34
من یکی از کسانی بودم که در مبارزه با او ثابت قدم ماندم
39:37
من در سمت راست او بودم که او شکست خورد
39:40
اولین نبرد مسلمانان
39:44
او در سال پانزدهم هجری در مدینه درگذشت
39:48
در تشییع جنازه خلیفه مسلمین قدم زد
39:51
عمر بن الخطاب رضی الله عنه
39:54
در بقیع به خاک سپرده شد.
39:57
من کی هستم؟
40:05
پاسخ نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب است
40:08
خداوند از او راضی باشد
40:17
توقف کنید
40:20
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
40:24
چالش جدید
40:30
من کی هستم؟
40:35
من از اصحاب انصار هستم
40:38
از بن النجار
40:41
من عموی انس بن مالک رضی الله عنه هستم
40:44
بنده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
40:47
من نزد خداوند متعال مقام شریفی دارم
40:50
و در جان مسلمانان
40:53
وقتی خواهرم فنر را شکست
40:57
چین جلوی دندان است
41:00
خانواده او درخواست قصاص کردند
41:03
از غرامت راضی نبودند
41:06
پس پیامبر صلی الله علیه و آله دستور قصاص داد
41:09
پس گفتم: آیا خم چشمه شکسته است؟
41:12
ای رسول خدا
41:15
نه، سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
41:18
تاشو نشکن
41:21
ایشان رضی الله عنه فرمودند
41:25
پس خداوند سینه های خاندان کنیز را توضیح داد
41:28
به غرامت راضی شدند و قصاص را رها کردند
41:31
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
41:34
او از بندگان خداست
41:37
اگر کسی به خدا قسم می خورد، آن را وفا می کرد
41:40
من اولین مبارزه را از دست دادم
41:44
برای مسلمانان بدر
41:47
زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
41:50
او قصد نداشت ما بیرون برویم
41:53
دیدم در آن سفر چه خوبی را از دست دادم
41:56
عرض کردم یا رسول الله
41:59
من در اولین جنگی که با مشرکان جنگیدم غایب بودم
42:02
سوگند می خورم زیرا خداوند مرا شاهد قرار داده است
42:05
مبارزه با مشرکان
42:08
باشد که خدا به ما نشان دهد که چه کار می کنم
42:11
وقتی یکشنبه بود
42:14
اگر مسلمانان لو می رفتند گفتم
42:17
خدایا بابت کاری که کردم ازت معذرت میخوام
42:21
منظورم مسلمانان است
42:24
من شما را از آنچه این افراد آورده اند مبرا می دانم
42:27
منظورم مشرکان است
42:30
و تا میدان جنگ پیش رفتم
42:33
عمر بن خطاب و طلحه بن عبیدالله را دیدم
42:36
از مردان مهاجر و انصار
42:39
آنچه در دست داشتند انداختند
42:42
از سلاح و نشست
42:45
پس گفتم: چه چیزی تو را نشسته نگه می دارد؟
42:48
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
42:51
گفتم چیکار میکنی؟
42:54
بعد از او زندگی کن
42:57
پس همان گونه که رسول خدا از دنیا رفتند
43:00
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
43:03
سپس با مردم آشنا شدم و با آنها آشنا شدم
43:06
سعد بن معاذ رضی الله عنه
43:09
به من گفت کجا
43:12
بنابراین به او گفتم: خوش آمدی.
43:15
به خدا عطرش را حس می کنم
43:18
بدون کسی
43:21
نتوانستم یا رسول الله
43:24
برای ساختن آنچه ساخته است
43:28
پس با مردم جنگیدم تا به شهادت رسیدم
43:31
و بعد از پایان نبرد
43:34
مردم من شروع به جستجوی من در میان مردگان کردند
43:37
آنها مرا با اعضای بدنم پیدا کردند
43:40
هشتاد عمل جراحی بین سکته مغزی
43:43
با شمشیر یا خنجر زدن با نیزه
43:46
یا شلیک تیر
43:49
به علاوه مشرکان مرا مثله کرده اند
43:52
هیچ کس مرا نمی شناخت
43:55
جز اینکه خواهر بهار مرا می شناخت
43:58
با ساختمان من و آنها تماشا می کردند
44:02
این آیه در مورد امثال من نازل شده است
44:05
همان است که خداوند متعال می فرماید
44:08
از مؤمنان مردان هستند
44:11
به آنچه به خدا وعده داده بودند عمل کردند
44:14
برخی از آنها
44:17
که مرد
44:20
برخی از آنها منتظرند
44:23
و تغییری نکردند
44:26
تعویض
44:30
من بودم که عطر را استشمام می کردم
44:33
با رپتورها پیداش کردم
44:36
و کمک های مالی را بردم
44:45
پاسخ
44:48
انس بن النضار رضی الله عنه