از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 10 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (91) تا (100) با پاسخ
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و علما آشنا شد
0:12
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:19
من از صحابه جوان و فرزند یکی از خلفای راشد هستم
0:24
خواهرم از مادران مؤمنان است
0:28
در جوانی مسلمان شدم
0:30
سپس قبل از اینکه به آرزو برسم به همراه پدرم به مدینه هجرت کردم
0:35
پیامبر صلی الله علیه و آله از من خواست که در روز احد با من مشورت کنم و مرا بازگرداند.
0:41
اولین سفرهای من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود
0:46
نبرد سنگر
0:48
من از کسانی بودم که زیر درخت بیعت کردم
0:51
معروف به عبادت و معرفت
0:54
شدت پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پیروی از هدایت او
1:01
من یک پسر مجرد بودم
1:03
پس در مسجد خوابیدم
1:06
در خواب دیدم که دو فرشته نزد من آمدند و مرا به جهنم بردند
1:12
من در آن افرادی را دیدم که می شناختم
1:16
پس شروع کردم به گفتن از جهنم به خدا پناه می برم
1:20
از جهنم به خدا پناه می برم
1:23
ما با یک پادشاه ملاقات کردیم و او گفت: "احترام نخواهی داشت."
1:28
پس این رؤیا را برای خواهرم مادرمؤمنان حفصه رضی الله عنه ذکر کردم.
1:34
پس آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفتم
1:38
فرمود: آرى، آن مرد برادر توست، اگر نماز شب بخواند
1:45
بعد از آن فقط شب ها کمی خوابیدم
1:50
بین نماز ظهر و عصر را به نماز می گذراندم
1:55
من یکی از کسانی بودم که از رهنمودهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار پیروی و الگوبرداری کردم.
2:02
من مشتاق گسترش صلح بودم
2:05
من حتی به بازار می روم
2:08
من نیازی ندارم جز اینکه به مردم سلام کنم و آنها به من سلام کنند
2:14
هیچ جوان یا پیری را بدون احوالپرسی ملاقات نمیکردم
2:19
یک روز به مکه رفتم
2:24
در راه، چوپانی از کوه به ما رسید
2:29
بنابراین به او گفتم: "من یک دسته گوسفند می خواهم."
2:33
گفت من مالک هستم
2:36
پس به او گفتم به ارباب خود بگو که گرگ آن را خورد
2:41
چوپان گفت: خدا کجاست؟
2:44
با خود گفتم: به خدا قسم درست است.
2:48
پس خدا کجاست؟
2:50
و من گریه کردم
2:51
سپس چوپان را از اربابش خریدم
2:54
بنابراین او را آزاد کردم
2:56
و برایش گوسفند خریدم
2:58
در زندگی ام بیش از هزار نفر را آزاد کرده ام
3:03
مردی برای من نامه نوشت و از من خواست با آگاهی کامل برای او بنویسم
3:10
پس برایش نوشتم
3:12
دانش زیادی وجود دارد
3:14
اما اگر بتوانید خدا را با نوری از خون مردم ملاقات کنید
3:20
خمیس شکم پولشان
3:23
همه در مورد علائم خود صحبت می کنند
3:26
برای گروه آنها لازم است
3:29
پس انجامش بده
3:30
من کی هستم؟
3:32
عبدالله بن عمر بن الخطاب رضی الله عنه
3:55
رفتند و از من سؤال کردند
4:00
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
4:05
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
4:10
و دنیای رویاها آنها را زیبا کرد
4:15
توقف کنید
4:22
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
4:26
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
4:30
چالش جدید
4:33
من کی هستم؟
4:39
من زنی از قبیله خزاع هستم
4:42
او به فصاحت، جوانمردی و سخاوت مشهور بود
4:46
من یک پیرزن بودم
4:49
مژه برزا
4:51
در راه چادری برای مسافران شهر داشتم
4:56
من عاشق فناپذیری او هستم
4:58
به هر که از من بگذرد آب می دهم و طعام می دهم
5:01
و یک روز
5:03
پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار من گذشت
5:06
و همراه او یارانش
5:08
آنها در راه مهاجرت به شهر هستند
5:11
من آنها را نمی شناختم
5:13
از من گوشت یا خرما خواستند که از من بخرند
5:17
آنها هیچ کدام از آن ها را نزد من پیدا نکردند
5:21
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به چت در لبه خیمه نگاه کرد.
5:28
و او گفت
5:30
این شاه چیه؟
5:32
پس گفتم
5:33
پشت سرش خستگی گوسفندان است
5:35
و او گفت
5:37
شیر داره؟
5:39
گفتم
5:40
او بیشتر از این استرس دارد
5:42
ایشان رضی الله عنه فرمودند
5:45
آیا می توانم به او شیر بدهم؟
5:48
گفتم بله
5:50
اگر در آن شیر دیدید، آن را شیر کنید
5:53
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله شاه را صدا زد
5:57
پستانش را پاک کرد
5:59
و نام خدا را بر زبان آورد
6:01
و او گفت
6:02
خداوند گوسفندانش را بیامرزد
6:06
تعجب کردم
6:08
برگشتم و نشخوار کردم
6:10
پس او رضی الله عنه، ظرفی را که برای گروه مردم کافی است، خواست
6:16
پس او یک توجا را در آن دوشید
6:18
به من نوشیدنی دادند تا اینکه تشنگی ام را رفع کردم
6:21
سپس اصحاب خود را دوشید و سیراب کرد
6:24
سپس آخرین آنها آن را نوشید
6:26
و او گفت
6:28
آخرین نفر برای نوشیدن رفتند
6:31
سپس دوباره آن را دوشید
6:34
پس نوشیدند
6:35
سپس یکی دیگر را دوشید
6:37
کشتی را با من گذاشت
6:40
بعد سوار شدند و رفتند
6:42
خیلی زود شوهرم اومد
6:46
او یک بز لاغر را رانندگی می کند
6:48
وقتی شیر را دید
6:50
تعجب کرد و گفت
6:52
چگونه می توانید این را دریافت کنید؟
6:53
چت شیرین نیست
6:56
پس گفتم
6:57
مرد مبارکی از کنار ما گذشت
7:00
و او گفت
7:01
برام تعریف کن
7:03
او را با بهترین و دقیق ترین توصیف توصیف کرد
7:06
هیچکس رضی الله عنه او را مثل من توصیف نکرد
7:10
شوهرم گفت
7:12
به خدا سوگند او صاحب قریش است
7:15
آن کس که آنچه را که در مکه آمده، از امر خود برای ما یاد کرد
7:19
من می خواستم او را همراهی کنم
7:22
اگر راهی برای این کار پیدا کنم این کار را خواهم کرد
7:26
سپس با شوهرم به شهر سفر کردیم
7:30
ملاقات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
7:33
ما در برابر او تسلیم شدیم و او با ما بیعت کرد
7:37
من کی هستم؟
7:53
پاسخ
7:54
ام معبد عتیکه دختر خالد الخزاعی
7:59
خداوند از او راضی باشد
8:12
جان دادند و به عمل خود افتخار کردند
8:17
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
8:26
توقف کنید
8:28
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
8:33
بهترین نمونه ها و موضع گیری های قرن ها
8:37
چالش جدید
8:39
من کی هستم؟
8:41
من یکی از اصحاب هستم
8:46
یکی از اولین مهاجران مکه
8:50
من نابینا بودم
8:52
من مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم
8:56
من در مدینه برای مردم قرآن تلاوت می کردم
8:59
با مصعب بن عمیر رضی الله عنه
9:02
قبل از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله
9:06
پیامبر صلی الله علیه و آله از من قدردانی کرد
9:10
هنگام سفر مرا به جانشینی خود در مدینه منصوب می کند
9:14
بنابراین من به عنوان امام با هر یک از اصحاب باقی مانده در آنجا نماز می خوانم
9:18
روزی روزگاری در مکه
9:22
پیامبر صلی الله علیه و آله با مردانی از اعیان قریش نشسته بود
9:28
او به اسلام آنها طمع دارد
9:30
بنابراین آمدم از او در مورد چیزی که مربوط به دین است سؤال کنم
9:33
پس از من روی گردان و به مردم نزدیک شو
9:37
پس خداوند متعال ملامت های پیامبر صلی الله علیه و آله را نازل کرد
9:42
اخمی کرد و دستش را گرفت
9:44
که آن مرد نابینا نزد او آمد
9:47
من در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله اذان می دادم
9:53
بلال هم اذان می دهد
9:56
اذان بلال قبل از سحر آمد
9:59
تا خواب بیدار شود و روزه دار نماز سحری بخواند
10:03
وقتی اذان می شود مردم را می گیرم و می آیم نماز بخوانم
10:08
و من نزد یک زن یهودی در شهر رفتم
10:12
او با من مهربان بود و از من مراقبت می کرد
10:15
اما او به پیامبر صلی الله علیه و آله دشنام می داد و عاشق آن حضرت شد
10:21
بنابراین من او را زدم و او را کشتم
10:24
پس آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ارجاع داد
10:28
پس مرا احضار کرد و گفتم
10:31
ای رسول خدا به خدا سوگند او به من لطف می کرد
10:36
اما او به خاطر خدا و رسولش به من آسیب رساند
10:40
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:43
خدا دورش کنه خونش باطل شده
10:49
و هنگامی که کلام خداوند متعال نازل شد
10:52
مؤمنان و مجاهدان مساوی نیستند
10:56
برای رضای خدا با پول و جانشان
11:00
گفتم: پروردگارا عذر مرا بفرست
11:04
سپس خداوند متعال نازل کرد
11:06
مؤمنان نشسته مساوی نیستند
11:09
غیر از زیان دیدگان و کسانی که با مال و جان خود در راه خدا جهاد می کنند
11:15
بعد از آن، سخت کار کردم تا با مردم برای تهاجم بیرون بروم
11:20
و من به آنها می گویم که به ژنرال پول بدهند
11:24
من نابینا هستم و نمی توانم فرار کنم
11:27
مرا وادار کردند بین دو ردیف بایستم
11:30
هر بار با من این کار را می کنند
11:34
تا اینکه در جنگ قادسیه به شهادت رسید
11:38
من کی هستم؟
11:55
جواب عبدالله بن ام مکتوم رضی الله عنه است
12:13
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
12:18
و جهان بشریت بدون معطلی از آنها پرهیز کرد
12:23
توقف کنید
12:30
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
12:34
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
12:39
یک چالش جدید از طرف من
12:43
من یکی از اصحاب زن هستم
12:48
و از سوابق تا اسلام
12:51
او یکی از اولین کسانی بود که به این دعوت ایمان آورد
12:54
او یکی از مظلومی بود که او را شکنجه کرد
12:57
و كفار قريش در مكه آنها را مورد خشونت قرار مي دهند
13:00
بخاطر اسلامشون
13:03
من غلام رومی بنی مخزوم بودم
13:07
ابوجهل مرا به شدت شکنجه می کرد
13:10
بنابراین من به سختی می توانم چیزی را بفهمم
13:15
روزی کفار قریش مرا بردند
13:18
آنها مرا به شدت شکنجه کردند
13:21
تا زمانی که نروم از ترک من امتناع می کنم
13:24
دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم
13:27
من به آنها پاسخی ندادم، بنابراین آنها مرا کتک زدند
13:30
روی سرم تا کور شدم
13:33
مشرکان گفتند: او را کور کرد
13:36
اللات و عزه به خاطر کفر او به آنها
13:39
بنابراین به آنها گفتم، چه کسی می داند؟
13:42
لات و عزه کسانی هستند که آنها را می پرستند
13:45
آنها بت هایی هستند که نه سودی دارند و نه ضرری
13:49
اما این دستور خداست
13:52
و پروردگارم اگر بخواهد قادر است بینایی مرا برگرداند
13:56
پس از فردا شد
13:59
خداوند بینایی را به من بازگردانده است
14:02
قریش تعجب کردند و گفتند:
14:05
این از جادوی محمد است
14:09
روزی ابوبکر رضی الله عنه از من گذشت
14:12
او عذابی را که بر من وارد شد دید
14:15
از مشرکان
14:18
پس مرا از آنها خرید و آزادم کرد
14:21
من کی هستم؟
14:27
بهترین پشت و پشت
14:30
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
14:33
اینجا داشتند آب می دادند
14:38
جواب زانیره الرومیه است
14:41
خداوند از او راضی باشد
14:44
رفتند و به الضمیر انداختند
14:47
توقف کنید
14:50
توقف کن و بفهم
14:53
بر صحابه و علما
14:56
و بالاترین
14:59
چالش جدید
15:02
چالش جدید
15:10
چالش جدید
15:13
چالش جدید
15:16
چالش جدید
15:20
چالش جدید
15:23
من کی هستم؟
15:29
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
15:32
من در گذشته مسلمان شدم
15:35
شاهد نبرد خندق بود
15:38
و غزوات بعدی با پیامبر صلی الله علیه و آله
15:41
پشت سر ارتش راه می رفتم
15:44
در نبردها
15:47
بنابراین من هر وسائل ارتش را که انداختند برایشان برداشتم
15:51
از جنگ بنی مصطلق برگشتیم
15:54
مادر مؤمنان عایشه رضی الله عنها با ما بود
15:57
بنابراین از یک جاده پایین رفتیم
16:00
سپس مادر مؤمنان عایشه رضی الله عنها رفت
16:03
دنبال گردنبند گمشده اش می گردد
16:06
و در این بین
16:09
مردم آماده رفتن شدند
16:12
آنها هوده او را حمل کردند، فکر می کردند او در آن است
16:15
جایی که سبک و کوچک بود
16:18
او فقط 12 سال سن دارد
16:21
پس هوده را به شتر بستند و به راه افتادند
16:24
در مورد او، او گردنبند خود را پیدا کرد
16:27
اما وقتی برگشت
16:30
متوجه شدم مردم رفته اند
16:33
پس او نشست و گفت
16:36
آنها مرا از دست خواهند داد و به سوی من باز خواهند گشت
16:39
در حالی که او آنجا نشسته بود
16:42
چشمانش غرق در او شد و خوابش برد
16:45
همانطور که برای من
16:48
طبق معمول پشت سر ارتش راه می رفتم
16:51
پس از محل آنها گذشتم و دیدم
16:54
سیاهی یک انسان، پس به او نزدیک شدم
16:57
پس مادر مؤمنان عایشه رضی الله عنها است
17:00
و قبلاً او را دیده اید
17:03
حجاب گفتم
17:06
ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت
17:09
من دیگه چیزی نگفتم
17:12
او مرا پس خواهد گرفت
17:15
پس صورتش را با عبا پوشاند
17:18
به خدا ما حرفی نزدیم
17:21
پس شترم را برای او زمین گذاشتم و او سوار شد
17:24
باهاش راه افتادم
17:27
تا اینکه حوالی ظهر با مردمی که پایین آمدند گیر آوردیم
17:30
وقتی منافقین ما را دیدند
17:33
حرف های مزخرفی زدند
17:36
ما را به دروغ متهم کردند
17:39
به خدا قسم نه او از آن در امان بود و نه من از آن در امان بودم
17:42
رسول خدا از من دفاع کرد
17:46
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
17:49
او به این اتهام پاسخ داد و از خوب بودن من تمجید کرد
17:52
جایی که موعظه می کرد
17:55
خدا را شکر کرد و او را به خاطر آنچه سزاوارش بود ستایش کرد
17:58
سپس درباره آنچه در ادامه می آید گفت
18:01
ای مردم برخی از مردم به من اشاره کنید
18:04
خانواده ام را به چیزهای بد متهم کردند
18:07
به خدا هیچ وقت بلد نبودم برای خانواده ام اتفاق بدی بیفتد
18:10
آنها را متهم به یک مرد کردند
18:13
به خدا سوگند من هیچ چیز بدی در مورد او نمی دانم
18:16
او وارد خانه من نمی شود مگر اینکه من حاضر باشم
18:19
من در سفر نرفتم
18:22
جز اینکه دلش برام تنگ شده بود
18:25
پس مردم با یکدیگر به گفتگو و نزاع پرداختند
18:28
رسول خدا صلی الله علیه و آله سکوت کرد
18:31
و آنها را ساکت کنید
18:34
یک ماه همینجوری ماندیم
18:37
و اهل ایفک از ناموس ما می گویند
18:40
تا اینکه خداوند بی گناهی ما را آشکار کرد
18:43
در کتاب عزیزش
18:46
در آیاتی از سوره نور
18:49
تا روز قیامت خوانده می شود
18:52
من کی هستم؟
18:58
پاسخ
19:02
صفوان بن المعطل
19:07
خداوند از او راضی باشد
19:11
رفتند و به وجدان افتادند
19:14
یه سوال
19:17
آیا آنها مانند یک ستاره هستند؟
19:20
آسمان و تپه ها
19:23
آنها پر از زندگی شدند
19:26
به عملکرد آنها افتخار می کنند
19:29
و من به آنها افتخار می کردم
19:32
دنیای رویاها
19:35
توقف کن و بفهم
19:43
بر صحابه و علما و نزدیکان
19:50
چالش جدید
19:53
من کی هستم؟
19:59
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
20:02
از انصار
20:05
من عاشق زنان بودم
20:08
و من از آنها صدمه دیدم
20:11
اتفاقی که برای هیچ کس دیگری نمی افتد
20:14
وقتی ماه رمضان وارد شد
20:17
می ترسیدم برای همسرم اتفاقی بیفتد
20:20
تا زمانی که نشه بازش نکنه
20:23
بنابراین ظاهر شد تا زمانی که پوست کنده شد
20:26
رمضان
20:30
او یک شب به من خدمت کرد
20:33
زیاد صبر نکردم تا به آن پایبند باشم
20:36
پس این اتفاق افتاد
20:39
پس وقتی شدم
20:42
نزد مردمم رفتم و وضعیتم را به آنها گفتم
20:45
و من به آنها گفتم
20:48
با من نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برو
20:51
تا اینکه بهش گفتم چه بلایی سرم اومد
20:54
گفتند: نه، به خدا این کار را نمی کنیم.
20:57
امیدواریم قرآن بر ما نازل شود
21:00
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
21:03
مقاله ای که شرم آن بر ما مانده است
21:06
اما تو برو
21:09
پس هر کاری میخوای انجام بده
21:12
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت
21:15
پس وضعیتم را به او گفتم
21:18
گفت: تو چنین کن
21:21
گفتم: این کار را می کنم یا رسول الله.
21:24
من به فرمان خدا صبر می کنم
21:27
من تورو نمیبینم خدا
21:30
او رضی الله عنه به من گفت
21:33
گردن آزاد
21:37
پس گردنم را زدم و گفتم
21:40
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
21:43
من گردن دیگری ندارم
21:46
فرمود: دو ماه متوالی روزه بگیرید
21:49
گفتم: من به آنچه زدم زدم؟
21:52
به جز روزه
21:55
گفتم: سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد.
21:58
شب را گرسنه گذراندیم
22:01
ما غذا نداریم
22:04
ایشان رضی الله عنه فرمودند
22:07
پس نزد صاحب صدقه مردم خود برو
22:10
اجازه دهید آن را به شما پرداخت کند
22:13
شصت فقیر را از آن سیر کرد
22:16
نوشیدنی خرما
22:19
و بقیه آن برای شما و فرزندانتان است
22:23
به آنها گفتم با شما پیدا کردم
22:26
تنگ نظری و نظر بد
22:29
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله پیدا شد
22:32
ظرفیت و نظر خوب
22:35
او به من دستور داده است که به شما صدقه دهم
22:38
پس به من بده
22:41
پس به من دادند
22:46
من کی هستم؟
22:51
پاسخ
22:59
سلام بن صخر انصاری
23:02
خداوند از او راضی باشد
23:15
توقف کنید
23:24
با صحابه و علما آشنا شد
23:27
و بالاترین
23:31
چالش جدید
23:34
من کی هستم؟
23:40
من از اصحاب مکه هستم
23:43
من خطیب و سخنور فصیح قریش بودم
23:46
یکی از بزرگان قبل از اسلام
23:49
در جنگ بدر در صف قریش جنگیدم
23:52
او اسیر شد
23:55
سپس خود را فدیه دادم
23:59
و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست
24:02
در سال ششم هجری دستور داد
24:05
او به مکه رفت اما قریش مانع شد
24:08
در حدیبیه سکونت داشت
24:11
او به قریش پیام می دهد و او به او پیام می دهد
24:14
تا به او و مسلمانان اجازه عمره بدهند
24:17
و زیارت بیت الحرام
24:20
سپس قریش مرا برای موافقت با پیامبر فرستاد
24:23
خدا رحمتش کند که عمره اش را به تعویق انداخت
24:26
صلح بین قریش منعقد شد
24:29
و برای مسلمانان
24:32
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا دید
24:35
فرمود: کار را بر تو آسان کن
24:39
زمانی که مسلمانان برای فتح مکه آمدند
24:42
می ترسیدم کشته شوم
24:45
پس فرزند امانه را از پیامبر صلی الله علیه و آله برای من گرفت
24:48
پس به سراغش آمدم
24:51
در دستانش تسلیم شدم
24:54
سپس با مسلمانان بیرون رفتم
24:58
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن روز آن را به من داد
25:01
صد شتر از غنائم هجوم
25:04
قلب من از آن تشکیل شده است
25:07
او مسلمان خوبی است
25:10
بعد از آن شروع کردم به نماز خواندن و روزه گرفتن و صدقه دادن بسیار
25:13
تا اینکه رنگم پرید و تغییر کرد
25:16
من خیلی گریه می کردم
25:19
هنگام شنیدن قرآن
25:22
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
25:26
شبه جزیره عربستان آشفته بود
25:29
هرج و مرج سراسر آن را فرا گرفت
25:32
بسیاری از مردم دین اسلام را ترک کردند
25:35
مکه نیز از این امر مصون نبود
25:38
از من نبود
25:41
مگر اینکه برخاستم و اهل مکه را خطاب کنم
25:44
خطبه ای شیوا
25:47
مضمون آن شبیه مضمون خطبه ابوبکر است
25:50
دوست خدا از او راضی باشد
25:53
در روز سقیفه مورد توافق انصار قرار گرفت
25:56
پس قریش در اسلام ثابت قدم ماندند
25:59
با شروع فتوحات اسلامی
26:04
من با تمام خانواده ام آمدم
26:07
برای شرکت در فتح اسلامی شام
26:10
و روز یرموک بودم
26:13
فرمانده یکی از گردان های مسلمانان در نبرد
26:16
من هنوز در دمشق بودم
26:19
تا اینکه در طاعون اماوس مردم
26:22
در سال هجدهم هجری
26:25
من کی هستم؟
26:45
جواب سهیل بن عمر است
26:48
خداوند از او راضی باشد
26:58
تپه های پر از زندگی
27:01
به عملکرد آنها افتخار می کنند
27:04
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
27:07
دلم
27:10
توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
27:18
و علما و بالاترین
27:21
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
27:24
چالش جدید
27:27
من کی هستم؟
27:33
بنده ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
27:36
و نزدیک ترین افراد به او
27:39
و مردم به آن چسبیدند
27:42
من اهل یمن بودم
27:45
عده ای به ما حمله کردند و مرا اسیر کردند
27:48
مرا در بازار فروختند
27:51
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله برای من چیزی خرید
27:54
و آزادم کن
27:57
گفت: اگر می خواهی به مردمت بپیوندی.
28:00
اگر می خواهید در جمع ما اهل بیت باشید
28:03
بنابراین ترجیح دادم با او بمانم
28:06
من با او بودم و در سفر و حضور داشتم
28:09
تا روزی که بمیرد او را ترک نمی کنم
28:12
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
28:17
من به پیامبر صلی الله علیه و آله علاقه زیادی داشتم
28:20
صبر کمی با او
28:23
پس یک روز به سراغش آمدم
28:26
رنگم عوض شده و بدنم لاغر شده
28:30
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
28:33
چه چیزی رنگ شما را تغییر داد؟
28:36
چه اتفاقی برات افتاده؟
28:39
پس گفتم یا رسول الله
28:42
من هیچ آسیب و دردی ندارم
28:45
اما اگر تو را نبینم
28:48
دلم برات تنگ شده
28:51
تا زمانی که شما را ملاقات کردم احساس تنهایی می کردم
28:54
سپس به زندگی پس از مرگ اشاره کردم
28:58
زیرا می دانم که با پیامبران برانگیخته خواهید شد
29:01
حتی اگر وارد بهشت شوم
29:04
من وضعیت پایین تری نسبت به شما داشتم
29:07
حتی اگر وارد بهشت نشم
29:10
بهتر است دیگر هرگز تو را نبینم
29:13
پس خداوند متعال قول او را نازل کرد
29:16
و هر که خدا و رسول را اطاعت کند
29:19
پس آن ها با آن ها هستند
29:22
خدا رحمتشون کنه
29:25
از پیامبران
29:28
و دو دوست
29:31
و شهدا و صالحان
29:34
و خوبی ها
29:37
یک رفیق
29:40
پس از این آیه خوشحال شدم
29:44
به خودم اطمینان دادم
29:47
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
29:50
چه کسی از من مراقبت خواهد کرد؟
29:54
و من بهشت را برای او تضمین می کنم
29:57
پس گفتم یا رسول الله
30:00
من از کسی چیزی نپرسیدم
30:03
حتی تازیانه ام از دستم افتاد
30:06
و من سوار هستم
30:09
پس پیاده می شوم و آن را می گیرم، سپس سوار می شوم
30:12
و من به کسی نمی گویم که آن را به من بدهد
30:15
در وفای به عهدی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داشتم
30:18
من کی هستم؟
30:24
توقف کنید
30:28
از رسول اقتدا کرد
30:31
اگر تلاش کند
30:38
یا مرا با جانم سیراب کن
30:41
ثوبن رضی الله عنه
30:44
بنده ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
30:49
آیا آنها را دوست دارید؟
30:52
آسمان ستاره و تپه ها
30:55
زندگی را پر از غرور کردند
30:58
توقف کنید
31:01
با صحابه و علما آشنا شد
31:04
و بالاترین
31:14
چالش جدی
31:17
من کی هستم؟
31:20
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
31:23
از اهل بیابان
31:29
من به زیارت پیامبر بودم
31:32
یکی از هدایای صحرا را به او می دهم
31:35
و او رضی الله عنه
31:38
او مرا برای نیازهای شهر آماده می کند
31:41
اگه میخوای برگردی
31:44
او می گفت: تو نجات دهنده ما هستی.
31:47
ما اینجا برای شما هستیم
31:50
من مرد بد اخلاقی بودم
31:53
شوخی زیاد
31:57
او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
32:00
او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
32:03
او مرا به خاطر ناز من تحسین می کند
32:06
من شوخی کردم و او شوخی کرد
32:09
با من اگر در شهر پیش او بیایم
32:12
و هیچ کس نتوانست
32:15
خنداندن رسول خدا صلی الله علیه و آله
32:18
مثل من یک روز
32:22
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
32:25
با هدایایی از کویر
32:29
بنابراین برای او هدایایی گذاشتم
32:32
و به بازار رفتم
32:35
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت
32:38
به خانه رفت و هدایا را دید
32:41
او می دانست که من به شهر آمده ام
32:44
او به دنبال من به بازار آمد
32:47
او مرا پیدا کرد که برای خودم چیزی می خریدم
32:50
در حالی که نمیتونستم ببینمش از پشت بغلم کرد
32:53
پس گفتم: مرا از این بفرست.
32:56
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
32:59
او جواب من را نمی دهد
33:02
به سختی نگاه کردم و فهمیدم که اوست
33:05
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
33:08
پس پشتم را به سینه اش فشار دادم
33:11
من او را تبریک می گویم
33:14
و رسول خدا صلی الله علیه و آله را قرار داد
33:17
او مردم را صدا می کند
33:20
چه کسی این غلام را از من خواهد خرید؟
33:23
پس گفتم یا رسول الله
33:26
پس به خدا مرا تنبل می یابی
33:29
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
33:32
اما
33:35
تو نزد خدا با ارزشی
33:38
من تنبل نیستم پس من کی هستم؟
33:52
پاسخ
34:00
ظاهر بن حرم رضی الله عنه
34:24
توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
34:33
و علما و روابط
34:39
چالش جدید
34:42
من کی هستم؟
34:49
من از اصحاب و سروران انصار هستم
34:52
و یکی از سردارانشان در روز بیعت عقبه
34:55
در زمان جاهلیت در نوشتن مهارت داشتم
34:58
من در شنا و پرتاب بهتر هستم
35:01
پس با من تماس گرفتند
35:04
به طور کامل
35:08
من تنها یکی از طرفداران هستم
35:11
چه بلایی سرم اومده
35:14
مهاجران در مکه
35:17
به همین دلیل قریش شوالیه های خود را فرستاد
35:20
هیئت شهر بعد از موسم حج تسخیر شده است
35:23
که در آن با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردیم.
35:26
جز من کسی را نشناختند
35:29
پس مرا گرفتند و دستانم را بستند
35:32
مرا به مکه برگرداندند
35:35
دور من جمع شدند و مرا کتک زدند
35:38
هر عذابی بخواهند بر من می آورند
35:41
یکی از آنها مرا تنها گذاشت
35:44
انگار به من رحم کرده بود
35:47
گفت: وای بر امیدت در مکه
35:50
چه کسی را استخدام می کنید؟
35:53
گفتم نه جز این که الاصاب نوال است
35:56
شهر را برای ما می آورد و ما او را تکریم می کردیم
35:59
مردی از مردم گفت
36:02
به پسر عمویم اشاره کرد، من همسایه او هستم
36:05
به خدا قسم هیچ یک از شما به آن نمی رسد
36:08
پس متوقفم کن
36:12
و تمام پولم را در شهر گذاشتم
36:15
در خدمت اسلام و تکریم مسلمانان
36:18
آن مرد انصار بود
36:21
او با یکی از مهاجران به سمت خانه اش حرکت می کند
36:24
یا دو سه تا
36:27
همه اهل سفاح را به خانه خود می بردم
36:30
پس به آنها احترام بگذارید
36:33
آنها بین هفتاد تا هشتاد مرد بودند
36:36
من از گوشت فرنی درست می کردم
36:39
در پلک
36:42
پس برای پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاد
36:45
پلک هایم با پیامبر صلی الله علیه و آله می چرخید
36:48
در تمام خانه های همسرانش
36:51
برای این
36:54
من همیشه از پروردگارم بیشتر خواستم
36:57
از خیر و رزق او
37:00
و من می گویم
37:03
خدایا به من افتخار بده
37:06
هیچ شکوهی جز با عمل نیست
37:09
هیچ اثری جز با پول نیست
37:12
خدایا پول کم برای من خوب نیست
37:15
و برای او مناسب نیست
37:19
و من خیلی حسودی کردم
37:22
من تا حالا با زنی ازدواج نکردم
37:25
به جز فردا
37:28
من تا به حال زنی را طلاق نداده ام
37:31
بنابراین هنوز کسی جرات ازدواج با او را نداشت
37:36
تجربه سوارکاری و جنگ باعث شد...
37:39
در خدمت اسلام نیز هست
37:42
پرچم مهاجران در نبردها بود
37:45
با علی رضی الله عنه
37:48
و پرچم انصار با من است
37:51
رسول خدا صلی الله علیه و آله پیام را ابلاغ کرد
37:54
کاروان ابوسفیان از دست رفت
37:57
گفت ای مردم به من اشاره کنید
38:00
مقداد و ابوبکر صحبت کردند
38:03
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
38:06
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
38:09
می گوید مردم به من اشاره کنید
38:12
پس بلند شدم و گفتم
38:15
به خدا سوگند که ما را می خواهی ای رسول خدا
38:18
برو ای رسول خدا برای آنچه دوست داری
38:21
ما با شما هستیم
38:24
به خدا سوگند اگر به ما امر کرده بودی که زایمان کنیم
38:27
اسب های ما در دریا قدم خواهند زد
38:30
حتی اگر دستور دادی به جگرشان بزنیم
38:33
به برکه های غلاف برای اعمال ما
38:36
چهره پیامبر صلی الله علیه و آله برق زد
38:39
و هنگامی که درگیری شدید شد
38:42
بر در العریش ایستادم
38:45
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
38:48
از ترس اینکه مشرکان به او برسند
38:51
من کی هستم؟
38:55
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
38:58
از رسول اقتدا کرد
39:01
اگر می خواست یا می گفت
39:04
آب می دادند
39:08
زندگیمان را ابری کنیم
39:11
جواب سعد بن عباده است
39:14
خداوند از او راضی باشد
39:17
رفتند و به الضمیر انداختند
39:20
یه سوال
39:23
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
39:26
آنها پر از زندگی شدند
39:29
به عملکرد آنها افتخار می کنند
39:32
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
39:35
دالا