از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 17 از 31

درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (141) تا (150) با پاسخ

◉ 0 بازدید ⏱ 37:51 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من عمه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22 و خواهر حمزه رضی الله عنه
0:25 شیر خدا و رسولش
0:27 ام الزبیر رضی الله عنه
0:30 شاگردان من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
0:34 من تنها یکی از عمه های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم که مسلمان شدم.
0:40 من به صبر و استقامت معروف بودم
0:43 من فرزندانم را سخت، جوانمردانه و قهرمان تربیت می کردم
0:50 او به شهر مهاجرت کرد
0:52 من با پیامبر صلی الله علیه و آله در غزوات او شرکت کردم
0:57 و در یک روز یکشنبه
0:59 من با مسلمانان بیرون رفتم
1:01 بنابراین من آب را حمل می کردم
1:02 تشنگی را رفع می کنم
1:04 و فلش ها را تیز کنید
1:06 و بعد از پایان نبرد
1:08 از کشته شدن برادرم حمزه رضی الله عنه به من خبر دادند
1:12 و او آن را دوست دارد
1:14 پس به دیدنش آمدم
1:16 رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرزندم زبیر فرمود:
1:21 مادرت را بینداز و برگردان
1:24 او نمی بیند که چه بلایی سر برادرش آمده است
1:26 سپس پسرم الزبیر با من ملاقات کرد
1:29 گفت: بله مادر
1:32 رسول خدا صلی الله علیه و آله شما را به بازگشت امر می کند
1:37 پس گفتم چرا؟
1:40 به من خبر داده اند که برادرم مثله شده است
1:43 و این در خداست
1:45 ان شاءالله ثواب بجوییم و صبر کنیم
1:50 به رسول خدا صلی الله علیه و آله اشاره کرد
1:54 و او گفت
1:56 بذار بره
1:58 پس نزد برادرم حمزه رفتم
2:00 بنابراین به او نگاه کردم
2:02 پس آن را پس گرفتم و از او طلب بخشش کردم
2:05 سپس او را به خاک سپردند
2:08 و در نبرد خندق
2:10 من در یک قلعه وسیع بودم
2:12 با زن و پسر
2:14 سپس مردی یهودی از کنار ما گذشت
2:17 پس دور قلعه رفت
2:19 برای اینکه ببینم آیا جنگجوی آنجا وجود دارد یا خیر
2:23 این پس از جنگ او با شترهای رضا بود
2:26 او عهد و پیمان خود و رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکست
2:32 کسی در قلعه همراه ما نبود که از ما دفاع کند
2:36 جایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
2:40 مسلمانان در گلوی دشمن هستند
2:43 وقتی آن را دیدم
2:45 خودم را آماده کردم و یک میله برداشتم
2:48 سپس از قلعه نزد او پایین رفتم
2:50 پس با تیر به او زدم تا اینکه او را کشتم
2:55 بعد سرش را جدا کردم
2:57 و من آن را به سوی یهودیان انداختم
2:59 وقتی دیدند چه اتفاقی برای دوستشان افتاده است
3:02 گفتند
3:04 آموخته ایم که محمد
3:06 او مردم دژ را بدون همراهی آنها رها نمی کرد
3:10 پس متفرق شدند
3:12 من اولین زن بودم
3:14 من یک مرد مشرک را کشتم
3:18 من کی هستم؟
3:27 پاسخ
3:29 صفیه بنت عبدالمطلب
3:31 خداوند از او راضی باشد
3:33 توقف کنید
3:43 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
3:52 چالش جدید
3:54 من کی هستم؟
3:56 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
4:02 از بنی اسد
4:04 یکی از شجاع ترین شوالیه های دوران پیش از اسلام و اسلام
4:08 داشتم هزار شوالیه می شمردم
4:11 من در سال نهم هجری اسلام آوردم
4:14 با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردم
4:18 بعد که با یک هیئت ملی به خانه هایمان برگشتم
4:22 اسلام را رها کردم
4:24 من ادعای نبوت کردم
4:26 این کمی قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله بود
4:31 بعد موضوع من عالی شد
4:33 مردم پس از رحلت او رضی الله عنه از من پیروی کردند
4:38 پس خلیفه ابوبکر صدیق رضی الله عنه با من جنگید
4:43 او تعدادی از همراهان ارشد را کشت
4:46 سپس او را شکست دادم که با خالد بن ولید رضی الله عنه ملاقات کردم
4:52 پس به شام فرار کردم
4:54 سپس بعد از آن اسلام آوردم
4:56 به امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه تقدیم شد.
5:01 من با اسلام بیعت کردم
5:04 او قبول کرد و مرا بخشید
5:09 او در فتوحات مسلمانان شرکت کرد
5:12 من جوانمردی و شجاعت خود را برای خدمت به اسلام به کار بردم
5:16 برای کفاره ارتدادم
5:20 در جنگ القادسیه
5:24 رهبری مسلمانان را سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه بر عهده داشت
5:29 روبروی پارسیان بودند
5:32 پارسی ها از نظر تعداد و تجهیزات برتر بودند
5:36 و قبل از شروع نبرد
5:39 سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه مرا فرستاد
5:42 در پیشاهنگ هفت نفره
5:45 برای کشف اخبار فارسی
5:48 او به ما دستور داد که اگر توانستیم یک مرد ایرانی را اسیر کنیم
5:53 یک بار از اردوگاه مسلمانان خارج شدیم
5:56 لشکر پارسی که روبرویمان بود غافلگیر شدیم
6:00 فکر می کردیم از ما دور هستند
6:04 دوستانم تصمیم گرفتند برگردند
6:07 قبل از انجام مأموریتی که سعد رضی الله عنه به ما محول کرده بود از بازگشت خودداری کردم
6:14 اصحاب آن شش به لشکر مسلمانان بازگشتند
6:18 در مورد من، من با اسبم راه افتادم
6:21 من به تنهایی به لشکر ایرانی هجوم می برم
6:24 پس به دور ارتش چرخیدم
6:26 تا اینکه به یک چادر سفید بزرگ رسیدم
6:31 در مقابل او تعدادی از بهترین اسب ها قرار داشتند
6:35 فهمیدم که خیمه رستم پیشوای ایرانی است
6:39 طناب هایش را برید و اسب ها را رها کرد
6:43 چادر بر سر کسانی که در آن بودند افتاد
6:46 بعد فرار کردم
6:48 منظورم توهین به آنها بود
6:52 و هنگامی که به سوی لشکر مسلمانان عقب نشینی کرد
6:55 سه تا از شوالیه های قهرمان آنها به دنبال من آمدند
6:59 وقتی از اردوگاه آنها رد شدیم
7:02 من ایستادم تا با آنها مبارزه کنم
7:04 بنابراین من دو نفر از آنها را کشتم
7:06 سومی اسیر شد
7:08 من آن را به اردوگاه مسلمانان ارائه کردم
7:12 سعد رضی الله عنه به زندانی گفت
7:15 از ارتشت بگو
7:18 پارسی با حیرت گفت
7:21 از ارتش من برای شما بگویم
7:23 بلکه در مورد این مرد به شما خواهم گفت
7:26 کی منو آورد
7:28 ما هرگز این مرد را مانند او ندیده ایم
7:32 او از دو اردوگاه عبور کرد
7:34 هیچ ارتشی نمی تواند از آنها سبقت بگیرد
7:37 بعد چادر رهبر ما را برید
7:39 او یک اسب را شلیک کرد
7:41 سپس او دو تا از بهترین شوالیه های ما را کشت
7:44 و من را اسیر خود کند
7:46 فکر می کردم یکی از شجاع ترین ایرانی ها هستم
7:49 این چه نوع قهرمانی است؟
7:53 سپس آن پارسی اسلام آورد
7:56 خبر لشکر پارسی را به صعده گفت
8:00 من همچنان بر اسلام و جهادم ثابت قدم ماندم
8:04 دعواها را ادامه دهید
8:06 و برای رضای خدا میجنگم
8:09 تا اینکه در جنگ نوحه و ناد کشته شدم
8:13 من کی هستم؟
8:22 پاسخ طلیحه بن خویل، رئیس اسدی است
8:26 خداوند از او راضی باشد
8:37 توقف کنید
8:40 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
8:44 یک چالش جدید از طرف من
8:50 من از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
8:58 من از متحدان انصار هستم
9:00 با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یکی را شاهد بودم
9:04 و تهاجمات بعدی
9:07 من مورد اعتماد پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
9:11 و صاحب راز او
9:13 و احادیث وسوسه تا قیامت از او گرفته شد
9:17 انگار می‌توانستم آن را با چشمان خودم ببینم
9:21 در نبرد سنگر
9:24 پیغمبر صلی الله علیه و آله خواست
9:27 برای دانستن اخبار احزابی که علیه ما جمع شده اند
9:31 در یک شب سرد و سخت بودیم
9:36 ما از ترس و گرسنگی رنج می بریم
9:39 ایشان رضی الله عنه فرمودند
9:42 آیا مردی هست که اخبار مردم را برای من بیاورد؟
9:46 خداوند او را در روز قیامت نزد من نگه دارد
9:49 ما ساکت شدیم و هیچ کدام جواب او را ندادیم
9:53 بعد دومی را گفت
9:55 آیا مردی هست که اخبار مردم را برای ما بیاورد؟
9:58 خداوند او را در روز قیامت نزد من نگه دارد
10:01 ما ساکت شدیم و هیچ کدام جواب او را ندادیم
10:05 بعد بار سوم گفت
10:07 هیچ کدام از ما جواب او را ندادیم
10:10 او رضی الله عنه به من گفت
10:14 برخیز و خبر مردم را برای ما بیاور، اما پس از آن که مرا به نام خواند، چاره ای جز برخاستن نیافتم و رضی الله عنه به من گفت: برو و برایم خبری بیاور. مردم، و آنها را از او نترسان. گفتم: بشنو و اطاعت کن یا رسول الله. وقتی بیرون آمد
10:44 انگار در حمامی قدم می زدم تا اینکه به میان مردم آمدم و از اخبارشان مطلع شدم.
10:52 وقتی می خواستم برگردم، ابوسفیان، پیشوای مشرکان را دیدم که پشت بر آتش نماز می خواند.
11:01 پس تیری در کمان کمان گذاشتم و خواستم آن را پرتاب کنم.
11:07 پس سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله را ذکر کردم
11:11 نگران من نباش
11:13 تیر را به جایش برگرداندم
11:16 اگر پرتاب می کردم حتما می زدمش
11:19 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
11:22 پس اخبار مردم را به او گفتم
11:25 وقتی کارم تموم شد
11:28 سرمایی که پیدا کردم برگشت
11:32 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا لباس پوشاند
11:36 از مازاد خرقه ای که بر تن داشت و در آن نماز می خواند
11:40 تا سحر خواب ماندم
11:43 وقتی مؤذن اذان می گفت
11:46 او رضی الله عنه به من گفت
11:49 بلند شو نوما
11:53 وقتی مرگ سراغم آمد، گریه کردم
11:56 گفته شد: چه چیزی تو را به گریه می آورد؟
11:59 گفتم: من گریه نمی کنم، برای دنیا متاسفم.
12:03 بلکه مرگ برای من محبوب تر است
12:06 اما نمی دانم چه کنم
12:09 رضایت یا نارضایتی؟
12:12 و وقتی کفن را برایم آوردند
12:15 به او نگاه کردم
12:18 پس گران است
12:21 پس گفتم: این برای من کفن نیست.
12:24 دو رول سفید برای من کافی است
12:27 آنها پیراهن ندارند
12:30 جز اندکی چیزی در قبر نمی گذارم
12:33 تا زمانی که آنها را با موارد بهتر جایگزین کنم
12:36 یا بدتر از اونا
12:40 سپس چند کلمه را زیر لب زمزمه کردم و گفتم
12:43 به مرگ خوش آمدی
12:46 حبیب مشتاق آمد
12:49 من از پشیمانی موفق نمی شوم
12:52 بعد روحیه ام لبریز شد
12:55 من کی هستم؟
13:05 توقف کنید
13:08 با صحابه و علما آشنا شد
13:20 و پرچم ها
13:23 چالش جدید
13:29 من کی هستم؟
13:32 من یکی از اصحاب فقیر هستم
13:38 من کوتاه و زشت بودم
13:41 مرد فقیری با اصل و نسب ناشناس
13:44 حس شوخ طبعی داشتم
13:47 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا دوست داشت
13:50 یک بار به من گفت
13:53 ازدواج نمیکنی؟
13:56 گفتم: ای رسول خدا چه کسی با من ازدواج می کند؟
13:59 ایشان رضی الله عنه فرمودند
14:02 من با تو ازدواج خواهم کرد
14:05 بنابراین گفتم: «پس مرا تنبل می‌یابی.»
14:08 ای رسول خدا
14:11 گفت: اما تو با خدا هستی.
14:15 روزی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
14:19 برای مرد انصار
14:22 دخترت با من ازدواج کن
14:25 انصاری خوشحال شد و گفت
14:28 آری و کرامت یک چشم یا رسول الله
14:31 ایشان رضی الله عنه فرمودند
14:34 من آن را برای خودم نمی خواهم
14:37 من او را برای این می خواهم
14:40 به من اشاره کرد
14:43 تردید کرد و گفت
14:46 تا اینکه با مادرش مشورت کنم
14:49 وقتی باهاش مشورت کردم
14:52 مادر گفت: نه به خدا.
14:55 ما هرگز با او ازدواج نمی کنیم
14:58 دختر احساس کرد
15:01 پس از پدر و مادرش پرسید که چه کسی مرا از تو خواستگاری کرد
15:04 پس مادرش به او گفت
15:07 گفت: آیا رسول خدا را اجابت می کنی؟
15:10 مرا به سمت او هل بده
15:13 خدا مرا ضایع نخواهد کرد
15:16 پس پدرش نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
15:19 پس بهش بگو
15:22 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به عقد من درآورد
15:25 و او گفت
15:28 خدایا صبح و بعدازظهر بر او خیر بریز
15:31 و امرار معاش نکن
15:34 مثل این
15:38 پس از آن یک زن بیشتر از او
15:41 پول و خرج
15:44 چند روز بعد از ازدواجم
15:47 رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
15:50 در سفر او، من با او بیرون رفتم
15:53 زمانی که خداوند به او پیروزی عطا کرد
15:56 به دوستانش گفت
15:59 دلت برای کسی تنگ شده؟
16:02 گفتند فلانی را از دست می دهیم
16:06 ببینید آیا دلتان برای کسی تنگ شده است
16:09 گفتند نه
16:12 ایشان رضی الله عنه فرمودند
16:15 اما دلم برای فلانی تنگ شده است
16:18 منظورش منه
16:21 او را در میان مردگان جستجو کنید
16:24 دنبالم گشتند و پیدا کردند
16:27 گفتند یا رسول الله
16:30 اینجا او در کنار هفت مشرک است
16:34 هفت کشته
16:37 سپس کشته شدند
16:40 این از من است و من از او هستم
16:43 این از من است و من از او هستم
16:46 این از من است و من از او هستم
16:50 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا زمین گذاشت
16:53 روی ساعدم
16:56 و قبرم را برایم حفر کن
16:59 و من بدون یاری رسول خدا بستری ندارم
17:02 سپس مرا رضی الله عنه قرار داد
17:05 در قبر من در دست شریفش
17:08 من کی هستم؟
17:11 پاسخ جلیبیب است
17:20 خداوند از او راضی باشد
17:33 توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
17:36 دانشمندان و چهره ها
17:39 چالش جدید
17:45 من کی هستم؟
17:51 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
17:54 یک روز پیش او آمدم
17:57 او در حال نامزدی است و من تازه وارد هستم
18:00 با اسلام
18:03 پس گفتم یا رسول الله
18:06 مرد غریبی آمد و از دینش پرسید
18:09 او نمی داند چیست
18:12 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من آمد
18:15 نامزدی را ترک کرد
18:18 روی صندلی با پاهای آهنی نشست
18:21 و به من یاد داد
18:24 از آنچه خدا می دانست
18:27 سپس خطبه خود را خواند و آخرین آن را تمام کرد
18:30 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من تعلیم داد
18:34 سوره بقره
18:37 نه ترکش کردم و نه از من ناپدید شد
18:40 از آنجایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به من آموخت
18:43 و آن را با خود برد
18:46 آنچه از قرآن برداشتم
18:49 پشتم از خواندن نماز شب درد نمی کند
18:52 و وقتی نمازم تمام شد
18:56 دعا می کنم و می گویم
18:59 خدایا عمری به من عطا کن تا هست
19:02 برای من خوبه و بذار بمیرم
19:05 مرگی پاک و مهربان
19:08 کسانی که از برادرانم این موضوع را شنیده اند به من حسادت می کنند
19:11 مسلمانان از عفت او
19:14 و خوبی هایش
19:17 و مرگ من را به خاطر خود یک قتل قرار بده
19:20 و او مرا در مورد خودم فریب داد
19:24 من با لشکری بر عبدالرحمن بیرون رفتم
19:27 بن سمره رضی الله عنه
19:30 چون شب شد، برخاستم و نماز خواندم
19:33 دور از دوستانم
19:36 حتی اگر اواخر شب باشد
19:39 زرهم را زمین گذاشتم و خوابیدم
19:42 رفتند و متوجه من نشدند
19:45 سپس دشمن مرا دید
19:48 پس نزد من آمد تا در خواب آنها را معالجه کنم
19:51 پس شمشیر مرا گرفتند و کشتند
19:54 بعد دوستانم دلتنگ من شدند
19:57 بنابراین آنها به من بازگشتند
20:00 آنها درمان را پیدا کردند و خواستند از من سرقت کنند
20:03 و آنها نماینده من هستند
20:06 وقتی آنها را دیدند فرار کردند و مرا ترک کردند
20:09 من کی هستم؟
20:19 ابورفاع
20:22 تمیم بن آسید العدوی رضی الله عنه
20:25 توقف کنید
20:35 با صحابه و علما آشنا شد
20:38 و پرچم ها
20:43 یک چالش جدید از طرف من
20:46 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
20:53 او در سال نهم هجری اسلام آورد
20:56 شاهد جنگ تبوک بود
20:59 من از مسلمانان فقیر بودم
21:02 با اهل صوفیه
21:06 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
21:09 پس با او نماز فجر خواندم
21:12 او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
21:15 اگر نماز را تمام کرد
21:18 چهره دوستانش را مرور کنید
21:21 وقتی به من نزدیک شد منکرم شد
21:24 تو کی هستی؟ پس به او گفتم
21:27 گفت: چه چیزی تو را آورد؟
21:30 گفتم: برای بیعت با تو آمده ام یا رسول الله.
21:33 او آنچه را که دوست داشتم گفت
21:36 و من از بله گفتن متنفر بودم
21:39 پس اسلام آورد و فروخت
21:42 او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
21:46 آماده شدن برای تبوک
21:49 چیزی برای حملم نداشتم
21:52 بنابراین شروع کردم به صدا زدن کسی که مرا حمل کند
21:55 و او سهم من از غنایم را دارد
21:58 کعب بن عجره رضی الله عنه مرا دعوت کرد
22:01 گفت من تو را حمل می کنم
22:04 مانع در شب و مانع در روز
22:07 دست تو مثل دست منه
22:10 و تیر تو مال من است، پس گفتم بله
22:13 بنابراین ما رفتیم
22:16 خداوند به او جزای خیر بدهد
22:19 او مرا با بارم حمل کرد و بر من افزود
22:22 من با او غذا می خورم و او مرا بزرگ می کند
22:25 هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مبعوث شد
22:28 خالد بن الولید رضی الله عنه
22:31 به آکیدر الکندی
22:34 در دوما الجندل با او بیرون رفتم
22:37 پس گوسفند بردیم و من شش جوجه گرفتم
22:40 پس آن را نزد کعب بن عجره آوردم
22:43 پس گفتم برو بیرون
22:47 کعب خندان بیرون آمد
22:50 می گوید خدا رحمت کند
22:53 تو چیزی را داری که برای من و تو حمل کردم
22:56 میخوام یه چیزی ازت بگیرم
22:59 رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد ما آمد
23:03 یک روز نشسته بودیم
23:06 از نظر شخصیتی روی ما تأثیر گذاشت
23:09 گرسنگی گفت
23:12 الان که راضی هستی چطوری؟
23:15 گوشت گندم و روغن
23:18 پس رنگ خوراکی خوردی
23:21 و انواع لباس ها را پوشیدی
23:24 امروز بهتری یا آن روز؟
23:27 آن روز گفتیم
23:30 گفت: بلکه امروز بهتری.
23:33 روزها نگذشته اند
23:36 حتی رنگ خوراکی هم خوردیم
23:39 همه جور لباس می پوشیدیم
23:42 من کی هستم؟
23:52 جواب وثیله بن الاسباء است.
23:55 خداوند از او راضی باشد
24:08 توقف کن و بفهم
24:12 بر صحابه و علما و بزرگان
24:15 چالش جدید
24:21 من کی هستم؟
24:26 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
24:29 در میان انصار به شجاعت معروف بود
24:32 حیله گری، فداکاری و رستگاری
24:35 من در گذشته مسلمان شدم
24:39 من شاهد رؤیت با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
24:42 ابو رافع بود
24:45 یهود به رسول خدا صلی الله علیه و آله ضرر می رساند
24:48 کفار را تعیین می کند
24:51 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را فرستاد
24:55 مردانی از انصار
24:58 برای ترور او و آسودگی خاطر مسلمانان
25:01 از شر او و مرا بر آنها امر کرد
25:04 ابو رافع در قلعه خود بود
25:07 خیبر، پس به سوی آن رفتیم
25:10 تا غروب به ما نزدیک نشدند
25:13 خورشید آمد و چوپانان با دامهای خود بازگشتند
25:16 به قلعه، بنابراین به دوستانم گفتم
25:19 بنشینید
25:22 زیرا من می روم و با دربان مهربان هستم
25:25 شاید باید بیام داخل
25:28 پس نزدیک شدم تا به در نزدیک شدم
25:31 سپس صورتم را با لباس پوشاندم
25:34 انگار دارم خودم را راحت می کنم
25:37 دربان بر سر من فریاد زد: "اوه، این یکی."
25:40 اگر می خواهید وارد شوید وارد شوید
25:43 می خواهم در را ببندم
25:46 پس او وارد قلعه شد و پنهان شد
25:49 نزدیک درب تا ببینم
25:52 من مسئول هستم و برنامه ام را تنظیم می کنم
25:56 سپس کلیدها را به گیره آویزان کنید
25:59 او رفت و من به سمت کلیدها رفتم
26:02 پس گرفتم و در را باز کردم
26:05 کمی و به اتاق نگاه کرد
26:08 در بالای قلعه، تعدادی از آنها در آنجا می مانند
26:11 پس دانستم که اتاق ابورافع است
26:14 هنگامی که اهل سمره او را ترک کردند
26:17 رفتم سمتش و درستش کردم
26:20 هر بار که دری را باز می کنم، آن را می بندم
26:24 تا اینکه به ابورافع رسیدم
26:27 بنابراین او در یک اتاق تاریک بود
26:30 با همسرش هیچ فرقی نمی کنم
26:33 تاریکی شدیدی بین آنها حاکم بود
26:36 پس او را ابورافع صدا کردم.
26:39 گفت این کیه؟
26:42 به سمت صدا افتادم
26:45 پس او را با شمشیر زدم
26:48 بعد دویدم بیرون
26:51 بنابراین می دانستم که او نمرده است
26:54 پس به سمتش برگشتم و صدایم را عوض کردم
26:57 و گفتم: ابا رافع تو را چه شده است؟
27:00 به مادرت گفت وای
27:03 مردی در خانه با شمشیر مرا زد
27:06 بنابراین من مکان او را می دانستم
27:09 پس برای بار دوم او را با شمشیر زدم
27:12 سپس نوک شمشیر را در شکم او گذاشت
27:15 تا اینکه از پشتش بیرون آمد
27:19 بعد دویدم بیرون
27:22 و شروع کردم به باز کردن درها، در به در
27:25 و من ضعیف بین بودم
27:28 از پله ها افتادم پایین و پایم شکست
27:31 پس او را با عمامه بستم
27:34 سپس راه افتادم تا آنجا که نشستم
27:37 از دروازه قلعه
27:40 وقتی صبح شد
27:43 عزادار روی حصار ایستاد
27:47 تاجر مردم حجاز
27:50 پس به سراغ دوستانم رفتم و گفتم
27:53 که زنده ماند که زنده ماند
27:56 خداوند ابو رافع را کشت
27:59 بنابراین به سمت شهر حرکت کردیم
28:03 وقتی واردش شدیم
28:06 او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
28:09 بالای منبر موعظه می کند
28:12 وقتی ما را دید گفت:
28:15 و صورت تو ای رسول خدا
28:18 وقتی دید، پایم شکست
28:21 گفت پایت را ساده کن
28:24 بنابراین من آن را پخش کردم و او آن را پاک کرد
28:27 حالم خوب بود انگار هیچ وقت از او شکایت نکرده بودم
28:30 من کی هستم؟
28:40 پاسخ عبدالله بن اتیک است
28:43 خداوند از او راضی باشد
28:56 توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
29:00 چالش جدید
29:06 من کی هستم؟
29:11 من مادر مؤمنان هستم
29:14 و همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
29:17 او به مادر فقرا معروف بود
29:20 چون به آنها غذا می دادم و صدقه می دادم
29:23 قبل و بعد از اسلام
29:26 من اولین کسی بودم که در بقیع دفن شدم.
29:29 از مادران مؤمنان
29:32 من در روزهای خودم بودم
29:35 با شرایط خوب
29:40 با همه اطرافیانم
29:43 و با همه همسران پیامبر صلی الله علیه و آله
29:46 کسی به من اشاره نکرد
29:49 به جز خوب
29:52 خودم را مشغول می کردم
29:55 با ذکر و عبادت
29:58 و به نیازمندان کمک کنید
30:01 و خودم با شایعات
30:04 نه مشکلات مردم و شرایط خودشان
30:07 رسول خدا صلی الله علیه و آله با من ازدواج کرد
30:11 پس از مرگ شوهرم در جنگ احد
30:14 زیاد نموندم
30:17 در خانه نبوت
30:20 او در بهار آخرین درگذشت
30:23 در سال چهارم هجری
30:26 بعد از گذراندن زیباترین هشت ماه عمرم
30:29 یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
30:32 من کی هستم؟
30:42 جواب مادر مؤمنان است
30:45 زینب بنت خزیمه رضی الله عنه
30:48 توقف کنید
30:59 توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
31:02 دانشمندان و چهره ها
31:08 چالش جدید
31:11 من کی هستم؟
31:17 از انصار
31:20 از قبیله خزرج بنی النجار
31:23 من برادر انس بن مالک هستم
31:26 بنده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
31:29 با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم
31:32 تمام صحنه ها به جز بدر
31:36 پیامبر صلی الله علیه و آله درباره من فرمود
31:39 پروردگاری ژولیده و خاک آلود که به او اهمیت نمی دهد
31:42 اگر به خدا سوگند یاد می کرد به آن وفا می کرد
31:45 از آنها این
31:48 پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
31:52 در جنگ های ارتداد شرکت کرد
31:55 شما یکی از کلیدهای پیروزی مسلمانان بودید
31:58 روز کبوتر
32:01 پس از مسیرمه، دروغگو و همراهان او مستحکم شدند
32:04 در یک باغ بزرگ
32:07 دیوار بزرگی دارد که به آن باغ می گویند
32:10 پس از مدتی که محاصره به طول انجامید
32:13 به دوستانم گفتم
32:16 مرا بر سپری بر نوک نیزه هایت حمل کن
32:19 بعد مرا انداختند پارک
32:22 بنابراین آنها انجام دادند
32:25 بنابراین او به باغ حمله کرد
32:28 من به تنهایی با ارتش دروغگو میسرما روبرو شدم
32:31 با مدافعان دروازه باغ جنگیدم
32:34 تا اینکه تونستم بازش کنم
32:37 پس مسلمانان در حال رشد وارد آن شدند
32:40 خدا بزرگ است
32:43 ما در نبرد پیروز شدیم
32:46 من آن روز آسیب دیدم
32:49 هشتاد و چند زخم
32:52 پس خالد بن ولید رضی الله عنه ماند
32:55 علی شهرا مرهم زخم هایم است
33:00 او قبل از جنگ به شمشیربازی معروف بود
33:03 پس من صد مرد شجاع را کشتم
33:06 دوئل
33:10 باشد که شجاعت و شهامت من اغراق شود
33:13 و من از مرگ نمی ترسم
33:16 نوشته خلیفه عمر بن الخطاب رضی الله عنه
33:19 خطاب به فرماندهان ارتش
33:22 او به آنها توصیه می کند که از من در ارتش یا گروهان استفاده نکنند
33:25 توضیح دادن که
33:28 که من محکوم به مرگ هستم
33:33 و در یکی از نبردها فرصت ها را محاصره می کنیم
33:36 فرصت ها به سمت شما پرتاب شد، نه اصلا
33:39 در زنجیر محافظت شده
33:42 در بدن مرد نفوذ می کند تا زمانی که بمیرد
33:45 یکی از آنها برادرم انس را زد
33:48 خداوند از او راضی باشد
33:51 با عجله به سمتش رفتم و زنجیر را با دستم گرفتم
33:54 تا او را از شر آن خلاص کند
33:57 تا اینکه موفق به انجام این کار شدم
34:00 بعد به دستم نگاه کردم
34:03 سپس گوشت او از گرمای شدید افتاد
34:07 بعد از آن گواهی را گرفتم
34:11 در نبرد بزرگ من، بپوشان
34:14 من کی هستم؟
34:24 پاسخ
34:27 خداوند از او راضی باشد
34:30 توقف کنید
34:40 با صحابه و علما آشنا شد
34:43 و پرچم ها
34:49 یک چالش جدید از طرف من
34:52 من یکی از همراهان مهاجر هستم
34:57 من در گذشته به اسلام و رسول خدا گرویدم
35:00 خداوند او را در دارالارقم رحمت کند
35:03 سپس هر دو بار مهاجرت کردم
35:06 مادرم عروه بنت عبدالمطلب است
35:09 بن هاشم، عمه پدری پیامبر
35:12 خدا رحمتش کند و درود فرستد
35:16 یک روز پیش مادرم آمدم و به او گفتم
35:19 دنبال محمد رفتم
35:23 او گفت: سزاوارترین کسانی که از آنها حمایت کردی من هستم.
35:26 و تو پسر عمویت را گاز گرفتی
35:29 به خدا سوگند اگر ما به آنچه او قادر است قادر بودیم
35:32 مردان باید جلوی او را بگیرند
35:35 از او روی برگرداندیم و گفتیم:
35:38 ای مادر چه چیزی مانع توست؟
35:41 برای تصدیق و پیگیری
35:44 برادرت حمزه اسلام آورد
35:48 گفت: صبر کن خواهرانم چه کنند.
35:51 سپس من با آنها خواهم بود
35:54 پس گفتم به خدا از تو می خواهم
35:57 مگر اینکه من پیش او بیایم و سلام کنم
36:00 من او را باور کردم و شهادت دادم
36:03 که معبودی جز خدا نیست
36:06 گفت: شهادت می دهم.
36:09 که معبودی جز خدا نیست
36:12 و اینکه محمد رسول خداست
36:15 سپس از پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع می کرد
36:19 پس ریش شتری گرفتم
36:22 بنابراین من او را با آن زدم
36:26 تا اینکه غرق در خون خودش افتاد
36:29 روزی ابوجهل را دیدم
36:32 او متعرض پیامبر صلی الله علیه و آله شد
36:35 و با او تعدادی از کفار قریش بودند
36:38 بنابراین آنها او را اذیت کردند
36:41 پس او را معذور کردند
36:44 پس او را معذور کردند
36:47 بنابراین آنها او را اذیت کردند
36:50 پس نزد ابوجهل رفتم
36:53 ضربه ای به او زد که عصبانی شد
36:56 پس مرا گرفتند و بستند
36:59 پس عمویم ابولهب برخاست
37:02 تا اینکه من یکی از آنها بودم
37:05 به مادرم گفت: پسرت را نمی بینی؟
37:08 خودش به جای محمد مدافع شد
37:11 او بهترین روزهای خود را گفت
37:14 او با حق از جانب خدا آمد
37:17 و گفتند
37:20 یا ممکن است از محمد پیروی کرده باشید
37:23 گفت بله من کی هستم؟
37:26 پاسخ قلیب بن عمیر است
37:36 خداوند از او راضی باشد