از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 22 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (191) تا (200) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید
0:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22
انصاری اوسی
0:25
من قبل از سعد بن معادر رضی الله عنه مولای اوس اسلام آوردم
0:30
مفتخر به لقب ولیّ رسول الله صلی الله علیه وسلم شدم
0:35
جایی که از او نگهبانی می دادم و هر کاری که او به من محول می کرد انجام می دادم
0:40
این شامل ترور کعب بن الاشراف نیز می شود
0:44
شاعر یهودی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله آزار می رساند
0:50
به اصحاب رضی الله عنه هجو می کنند
0:53
او زنان مسلمان را دوست دارد
0:56
کفار علیه آنها تحریک می کنند
0:59
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه آمد
1:04
او بین خود و مردم آن، اعم از یهودی و مشرک، عهد و پیمان نوشت
1:10
اما برخی از اینها احمق هستند
1:13
او این رفتار مهربانانه را با آنها پیدا نکرد
1:16
پس ما با اهل ایمان دشمنی کردیم
1:19
از جمله کعب بن الاشراف یهودی است
1:22
او در کارهای نادرست خود از حد فراتر رفته است
1:25
او در مورد شخصیت یا عهد خود از هیچ ابهامی منصرف نشد
1:29
این خصومت را افزایش داد
1:32
هنگامی که خانواده مشرکان را در بدر به زنجیر بسته دید
1:37
او شروع به نشان دادن دشمنی خود با مسلمانان کرد
1:40
او برای مشرکان کشته شده در بدر عزادار است
1:43
سپس به مکه رفت تا با شعر خود مشرکان را دلداری دهد
1:48
او آنها را به جنگ با مسلمانان ترغیب می کند
1:51
سپس به شهر بازگشت
1:54
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بازگشت او باخبر شد
1:58
گفت: آن كعب بن الاشراف كيست؟
2:01
او به من صدمه زد
2:04
پس گفتم یا رسول الله
2:07
من او را می کشم
2:09
گفت و کرد
2:11
سپس نگرانی بر من غلبه کرد
2:13
بنابراین روزهایی را بدون غذا سپری کردم
2:16
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
2:20
او به من گفت
2:22
غذا و نوشیدنی را ترک نکردم
2:24
پس گفتم یا رسول الله
2:27
یه چیزی بهت گفتم
2:29
نمی دانم آن را برای شما برآورده کنم یا نه
2:32
ایشان رضی الله عنه فرمودند
2:35
شما باید تمام تلاش خود را بکنید و بهترین کار را انجام دهید
2:38
او درباره موضوع خود با سعد بن معاذ مشورت کرد
2:41
بنابراین با او مشورت کردم
2:43
سپس با گروهی از اوس ملاقات کردم
2:46
از جمله عباد بن بشر است
2:48
و ابونائله
2:50
بنابراین ما بر سر طرحی به توافق رسیدیم که در آن به یهودی حمله کنیم
2:55
سپس به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدیم
2:58
پس گفتیم یا رسول الله
3:01
ما او را می کشیم
3:03
این برای ما تحقیرآمیز است که نسبت به مسلمانان و پیامبرشان سخن بگوییم
3:07
برای ما یک امر ضروری است
3:10
ایشان رضی الله عنه فرمودند
3:13
بگو مشکلی نیست
3:15
پس ابونائله نزد او رفت
3:19
من و ابونائله از شیر دادن نیرومندتر بودیم
3:23
وقتی کعب او را دید، مقامش را انکار کرد
3:27
ابونائله به او گفت
3:29
ما به شما نیاز داریم
3:32
کعب گفت: این چیست؟
3:35
ابونائله گفت
3:37
آمدن این مرد بر سر ما مصیبت بود
3:41
اعراب با ما جنگیدند
3:43
ما را از یک کمان پرتاب کرد
3:45
ما سرگردان بودیم
3:48
تا اینکه روح ها خسته شد و بچه ها گم شدند
3:51
صدقه گرفتیم
3:53
چیزی برای خوردن پیدا نمی کنیم
3:55
کعب گفت
3:57
قسم می خورم قبلا این را به شما می گفتم
4:01
ابونائله گفت
4:03
چند تن از همراهانم را با خود دارم که با من موافقند
4:07
می خواستم آنها را برای شما بیاورم
4:10
بنابراین ما از شما غذا یا خرما می خریم
4:13
و آن را برای ما بهبود بخشید
4:16
آنچه را که به آن اطمینان دارید به شما قول می دهیم
4:20
کعب گفت
4:22
به خدا من ابونائله را دوست نداشتم
4:25
برای دیدن این قطعه شما
4:28
حتی اگر شما یکی از سخاوتمندترین افراد برای من باشید
4:31
تو ای برادر من در مورد سینه هایت بحث کردی
4:34
ابونائله گفت
4:36
آنچه را که درباره محمد به تو گفتم از ما پنهان کن
4:40
کعب گفت
4:42
یک کلمه ازش یادم نیست
4:44
سپس کعب گفت
4:46
ای ابونائله
4:48
باور کن
4:50
از محمد چه می خواهی؟
4:53
او گفت
4:54
به او توهین کنید و از او کنار بروید
4:57
و اگر بتوانیم آن را ببریم
5:00
او گفت
5:01
تو مرا راضی کردی ابونائله
5:04
در ازای غذا با من چه تعهدی می کنی؟
5:07
پسران و زنان شما
5:10
ابونائله گفت
5:12
می خواستی ما را لو بدهی و وضعیت ما را به ما نشان بدهی
5:16
خیر
5:17
اما ما هر سلاحی که به آن راضی باشید به شما عهد می کنیم
5:21
کعب موافقت کرد
5:24
می خواستیم اسلحه را گرو بگذاریم
5:26
آیا اگر با اسلحه نزد او برگردیم به ما شک نمی کند؟
5:31
پس ابونائله او را ترک کرد
5:34
او قبول کرد که عصر همه پیش او بیاییم
5:39
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدیم
5:42
وضعیت خود را به او گفتیم
5:44
او به ما گفت
5:46
به برکت خدا از دنیا رفتند
5:49
سپس با او نماز شام خواندیم
5:51
تا بقیه با ما راه رفت
5:55
پس بر قول به کعب بن الاشراف رسیدیم
5:58
ابونائله او را صدا زد
6:00
کعب در زمان براس مردی متأخر بود
6:04
عروسش گفت
6:06
به کجا
6:07
انگار صدایی را می شنوم که از خون می چکد
6:11
و او گفت
6:12
او برادر من ابونائله است
6:15
من با او در یک قرار هستم
6:18
سپس پایین آمد و به ما سلام کرد
6:20
کمی صحبت کردیم
6:22
بعد راه افتادیم
6:24
تا اینکه فرصتی برایش پیش آمد
6:27
پس با شمشیر به او زدیم
6:29
سپس با خنجری که همراه داشتم او را کشتم
6:33
بنابراین آن را در شکم او گذاشت
6:35
بعد هلش دادم تا به کمرش رسیدم
6:40
دشمن خدا مرده افتاد
6:43
او فریاد زده بود به این معنی که یهودیان نابود شده بودند
6:47
دژهای خود را به آتش کشیدند
6:50
بنابراین ما به سرعت از آنها خارج شدیم
6:53
تا اینکه به بقیع رسیدیم
6:56
بنابراین ما بزرگ شدیم
6:57
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله تکبیر ما را شنید
7:02
بعد فهمید که ما او را کشته ایم
7:05
وقتی به آن رسیدیم
7:07
گفت: صورتها موفق شدند.
7:10
گفتیم
7:11
و صورت تو ای رسول خدا
7:14
من کی هستم؟
7:17
پاسخ محمد بن مسلمه است
7:27
خداوند از او راضی باشد
7:38
توقف کنید
7:41
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
7:45
یک چالش جدی
7:51
من کی هستم؟
7:55
من همنشین زنان قریش هستم
7:59
و یکی از زنان عرب
8:01
قبل و بعد از اسلام معروف بودند
8:06
من زن جوانمردی و دماغی بودم
8:09
و نظر و دلیل
8:11
شوهرم استاد قریش است
8:14
در میان پادشاهان اسلام، پادشاهی ساخت
8:18
و بنیانگذار دولت بنی امیه
8:21
اسلام تا سال فتح به تأخیر افتاد
8:24
او در جنگ بدر گم شد
8:26
پدر، برادر و عمویم
8:29
جایی که همه آنها در جنگ کشته شدند
8:32
دشمنی من با مسلمانان بیشتر شد
8:35
شروع به بازدید از مجالس و کانون های قریش کردم
8:39
آتش انتقام را برافروخت
8:41
فیوز جنگ را در جانشان افروخت
8:44
وقتی خبر آماده شدن زینب دختر رسول الله صلی الله علیه وسلم را شنیدم.
8:51
تا بیرون برود و به پدرش بپیوندد
8:54
اومدم پیشش و بهش گفتم
8:56
یعنی دختر محمد
8:58
شنیده ام که دین پیروی از پدرت را می بینی
9:02
هر پسرعمویی
9:04
اگر به چیزی نیاز دارید
9:07
که به شما در سفر کمک می کند
9:09
یا پولی که می توانید به پدرتان گزارش دهید
9:13
من آنچه شما نیاز دارید را دارم
9:15
از من خجالت نکش
9:17
در مورد زنان مانند مردان صدق نمی کند
9:22
زینب رضی الله عنه از من روایت کرده و فرمود:
9:27
به خدا من نمی بینم که او چیزی بگوید جز این که این کار را انجام دهد
9:31
در روز ارتحال زینب سلام الله علیها
9:35
او توسط مردان قریش که خواهان بازگشت او بودند مورد حمله قرار گرفت
9:40
از شتر افتاد و حامله بود
9:44
بنابراین من خونریزی کردم
9:46
وقتی اینو شنیدم
9:48
به طرفش دویدم و به مردمم گفتم
9:52
من یک زن را می شناسم
9:54
شجاعت شما در روز بدر بود
9:57
بین آنها و زینب (س) آمد
10:00
و من او را به سمت خود در آغوش گرفتم
10:02
و من آنچه را که برای او اشتباه بود پاک کردم
10:05
و درستش کردم
10:07
تا اینکه او با خیال راحت به بیرون رفتن نزد پدرش ادامه داد
10:12
با وجود تنفر شدید او از پدرش
10:15
و برای مسلمانان در آن روز
10:17
اما این باعث نشد که به مردم کمک نکنم
10:21
و نیازهای آنها را برآورده کند
10:24
در روز فتح مکه
10:26
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خون من را ریخت
10:30
این به خاطر کاری است که او در جنگ احد با تقلید از کشتار مسلمانان انجام داد
10:36
پس با چند زن نزد او آمدم
10:38
پس من در حضور خود اعلام اسلام کردم
10:41
پس مرا عفو کرد
10:43
چون تمام شد رضی الله عنه بیعت با مردان
10:48
او بدون دست دادن با زنان بیعت کرد
10:51
او با ما بیعت کرد و از ما خواست که چیزی را شریک خدا نکنیم
10:56
ما نه دزدی می کنیم و نه زنا می کنیم
10:59
در تکذیب گفتم
11:01
آیا زن آزاد مرتکب زنا می شود؟
11:03
ما بیعت کردیم که فرزندانمان را نکشیم
11:07
گفتم: ما آنها را جوان بزرگ کردیم.
11:11
و من آنها را بزرگ کشتم
11:13
عمر رضی الله عنه خندید تا به پشت دراز کشید
11:18
رسول خدا صلی الله علیه و آله لبخند زد
11:22
وقتی اسلام آوردم و بیعت کردم
11:26
به خانه ام برگشتم
11:28
بنابراین شروع کردم به شکستن بتی که داشتم
11:31
و من می گویم
11:33
من با تو مغرور بودم
11:35
بچه ای به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه شد
11:40
من از او به دلیل عدم تولد گوسفندم عذرخواهی کردم
11:44
پس برای من دعا کرد که گوسفندان را برکت دهم
11:47
بنابراین افزایش یافت
11:48
پس من به او صدقه می دادم و می گفتم
11:51
این از برکت رسول خدا صلی الله علیه و آله است
11:56
من کی هستم؟
11:58
پاسخ
12:06
هند بنت عتبه رضی الله عنه
12:10
توقف کنید
12:20
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
12:28
چالش جدید
12:30
من کی هستم؟
12:32
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
12:38
او به شجاعت، شجاعت، سوارکاری و شمشیربازی معروف بود
12:43
من از مرگ نمی ترسیدم
12:46
و من صد شوالیه شمشیر را کشتم
12:49
این علاوه بر کسانی است که در طول نبردها کشته اند
12:53
نام من وحشت در دل دشمنان شد
12:57
جوانمردی و سربلندی را در دل مسلمانان می آورد
13:02
خدا به دست شهر پارسی تستستر فتح کرد
13:09
آن شهر مستحکم، باشکوه و باستانی
13:13
که در آن الحرمزان، رهبر فرصت ها، خود را مستحکم کرد
13:17
لشکریان مسلمان در اطراف خندق توستار اردو زدند
13:21
او نتوانست هجده ماه را بگذراند
13:26
در آن دوره هشتاد نبرد با ارتش فرصت انجام داد
13:31
او ابوموسی اشعری رضی الله عنه بود
13:34
او امیدوار است که به سوره توستر هجوم آورد تا به مدینه برسد
13:39
محاصره طولانی شد و مسلمانان خسته شدند
13:44
ناگهان مردی از صاحبان فرصت نزد او آمد و از او امنیت خواست
13:50
پس به او امنیت داد
13:52
مرد پارسی به او از یک خروجی مخفی گفت که از طریق آن می توانستند وارد قلعه شوند
13:58
از او مردی نیرومند خواست که شنا بلد باشد تا او را در راه راهنمایی کند
14:04
پس به ابوموسی گفتم: ای امیر آن مرد را برای من بساز.
14:09
ابوموسی رضی الله عنه قبول کرد
14:13
با آن مرد پارسی زیر پوشش تاریکی رفتم
14:17
بنابراین او مرا به داخل یک تونل زیرزمینی برد که رودخانه و شهر را به هم وصل می کرد
14:22
گاهی راه می رفتم، گاهی دوست می داشتم، گاهی می خزیدم و گاهی شناور می شدم
14:30
تا اینکه به بندر رسیدم و بعد از اینکه راه را یاد گرفتم برگشتم
14:36
ابوموسی رضی الله عنه 300 شوالیه از شجاع ترین سربازان مسلمان را آماده کرده بود.
14:43
و من قادر به شنا هستم، بنابراین آنها را با خودم می فرستم
14:47
او تکبیر ما را نشانه دعوت از سربازان مسلمان برای هجوم به شهر قرار داد
14:54
پس با آنها زیر پوشش تاریکی رفتم
14:57
وقتی به بندر منتهی به شهر رسیدیم
15:01
متوجه شدم که در راه تنها 80 نفر از همراهانم باقی مانده اند و بقیه جان باختند
15:09
به محض اینکه به سرزمین شهر رسیدیم شمشیرهایمان را برهنه کردیم
15:14
به محافظان قلعه حمله کردیم و آن را به سینه آنها چسباندیم
15:19
سپس همانطور که رشد کردیم درها را باز کردیم
15:23
سربازان مسلمان به داخل شهر ریختند
15:26
جنگ سختی بین ما و دشمنان خدا درگرفت
15:31
تاریخ جنگ ها به ندرت چنین چیزی را دیده است
15:35
در حالی که جنگ در جریان بود
15:38
الحرمزان را در صحن خود دید
15:41
پس نزد او رفتم و با شمشیر جنگیدیم
15:44
هر کدام از ما ضربه مهلکی به دوستش زد
15:49
شمشیر من از او پرید و شمشیرش به من اصابت کرد
15:53
در میدان نبرد به شهادت رسید
15:58
و خداوند شهر توستار را به روی مسلمانان گشود
16:02
الحرمزان به تصرف اخوان المسلمین درآمد
16:07
من کی هستم؟
16:09
پاسخ را ابن ثورین صدوسی رضی الله عنه تکه تکه کرده است
16:21
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
16:34
یک چالش جدید از طرف من
16:42
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
16:50
من از بیعت کنندگان با الرضوان هستم
16:53
تأخیر اسلامی
16:55
سپس اسلام آوردم و همه صحنه ها را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدم
17:01
من در خانه بتی داشتم که آن را گرامی داشتم و از خاک پاک کردم
17:07
و لباسی به تنش پوشیدم
17:09
مردم مدینه با من درباره اسلام صحبت می کردند، اما من نپذیرفتم
17:15
عبادة بن الصامط رضی الله عنه از دوستان من بود
17:20
یک روز نشست و مرا تماشا کرد
17:23
وقتی از خانه بیرون آمدم عباده با تبر وارد شد
17:28
همسرم با خانواده اش است
17:31
پس بت را تکه تکه شکست
17:34
سپس بیرون رفت و در را بست
17:37
پس به خانه ام برگشتم
17:39
پس به بت نگاه کردم و شکسته شد
17:42
گفتم: این یک عبادت است.
17:45
پس با عصبانیت بیرون رفتم و خواستم با عباده دعوا کنم
17:50
تو راه با خودم فکر کردم و گفتم:
17:54
این بت هیچ خوبی ندارد
17:57
اگر او خیر داشت، مانع او نمی شد
18:00
پس ادامه دادم تا در عباده را زدم
18:04
وقتی بر او وارد شدم از من ترسید
18:08
گفتم: دیده ام که اگر بت چیزهای خوبی دارد.
18:12
او به شما اجازه نداد آنچه را که می بینید انجام دهید
18:16
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
18:20
و اینکه محمد رسول خداست
18:25
من با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
18:28
در حدیبیه ما در احرام هستیم
18:31
مشرکان ما را از انجام عمره باز داشتند
18:34
و ورود به بیت الحرام
18:36
موهای پرپشتی داشتم
18:39
باعث افتادن موذی روی صورتم شد
18:42
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار من گذشت
18:46
گفت: نگرانی در سرت آزارت می دهد؟
18:50
گفتم بله
18:52
پس دستور داد سرم را بتراشم
18:55
آیه فدیه نازل شد
18:59
رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی به من فرمود
19:04
از حکومت احمقان به خدا پناه می برم
19:08
پس گفتم یا رسول الله
19:11
امارت ابلهان چیست؟
19:13
او گفت
19:14
شاهزاده ها به دنبال من خواهند آمد
19:17
هر که بر آنها وارد شود و دروغ هایشان را باور کند
19:21
و آنان را در برابر بی عدالتی یاری داد
19:23
او از من نیست و من از او نیستم
19:26
عشق به من بر نمی گردد
19:29
من کی هستم؟
19:39
پاسخ
19:40
کعب بن عجره الانصاری
19:43
خداوند از او راضی باشد
19:51
توقف کنید
19:54
با صحابه و علما آشنا شد
19:57
و پرچم ها
20:02
چالش جدید
20:04
من کی هستم؟
20:06
من یکی از اصحاب هستم
20:11
از انصار
20:13
من شاهد احد و صحنه های پس از آن بودم
20:16
با پیامبر صلی الله علیه و آله
20:19
من از رسول خدا صلی الله علیه و آله عقب ماندم
20:23
در جنگ تبوک ابتدا
20:26
سپس در تبوک به او رسیدم
20:29
دعا کرد حالم خوب بشه
20:32
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت
20:35
برای جنگ با رومیان در ماه رجب
20:38
از سال نهم هجری قمری
20:40
در حمله ای به نام جنگ تبوک
20:43
این جنگ به نام جنگ العصره نیز معروف بود
20:46
به دلیل سختی و شدت شرایطی که در آن رخ داده است
20:50
به دلیل گرمای شدید و کمبود آب
20:53
و بعد از مکان
20:55
کمبود پول و حیوان
20:58
با وجود سختی و شدت این تهاجم
21:01
یارانش به پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ دادند
21:05
پس به سرعت برای جهاد گریختند
21:08
در صحرای وسیع قدم می زنند
21:11
بین گرمای شدید و جاده ناهموار
21:15
همانطور که برای من
21:16
من نتوانستم با پیامبر صلی الله علیه و آله و یارانش همراهی کنم
21:22
بنابراین در خیابان های شهر قدم می زدم
21:25
جز منافق شناخته شده در آن چیزی نمی یابم
21:29
یا معذور از کسانی که خداوند آنها را معذور کرده است
21:33
بنابراین در یک روز گرم نزد خانواده ام برگشتم
21:36
دو تا زن برام پیدا کردم
21:38
در باغ ما دو آلاچیق برای آنها وجود دارد
21:41
هر کدام از آنها لانه اش را پاشیده بودند
21:45
و آب داخل آن برای من خنک شد
21:47
او برای من غذا آماده کرد
21:50
وقتی بر دروازه العریش ایستادم
21:53
به آینه ام نگاه کردم
21:55
و کاری که برای من کردی
21:57
پس گفتم
21:58
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
22:01
در آفتاب، باد و گرما
22:04
من در سایه سرد هستم
22:06
و غذای آماده
22:08
و یک زن خوب است
22:10
این نصف چیست؟
22:12
به خدا سوگند من وارد اریش هیچ یک از شما نمی شوم
22:16
تا اینکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوست
22:21
پس برای من آذوقه آماده کن
22:23
بنابراین من انجام دادم
22:25
بعد سوار دوچرخه ام شدم
22:27
در جستجوی رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفتم
22:32
و در راه
22:33
با عمیر بن وهب رضی الله عنه ملاقات کردم
22:37
رسول خدا صلی الله علیه و آله می خواهد
22:41
پس ما را همراهی کنید
22:42
حتی وقتی به تبوک نزدیک شدیم
22:45
به عمیر بن وهب گفتم
22:47
من مقصرم
22:49
لازم نیست از من عقب بمونی
22:52
تا اینکه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیایم
22:56
بنابراین او انجام داد
22:58
حتی اگر به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شدی
23:02
در تبوک اقامت داشت
23:04
مردم گفتند
23:06
این یک سواری است که در جاده پیش رو است
23:09
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
23:13
پدر فلانی باش
23:15
منظورش منه
23:17
و گفتند
23:18
ای رسول خدا
23:20
او به خدا پدر فلانی است
23:22
وقتی شتر من زایمان کرد
23:25
آمدم و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کردم
23:30
او به من گفت
23:32
اول به تو
23:34
هر قطعه ای از بین می رود
23:36
پس به رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر دادم
23:40
خبر من
23:41
به من خوب گفت
23:43
او به من زنگ زد خوب
23:46
من کی هستم؟
23:48
پاسخ
23:57
ابو خیثمه
23:58
مالک بن قیس
24:00
خداوند از او راضی باشد
24:02
توقف کنید
24:11
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
24:19
چالش جدید
24:21
من کی هستم؟
24:23
من یکی از همراهان جوان هستم
24:28
و پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
24:32
یکی از راویان متعدد حدیث
24:35
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا با خود بر حیوان خود سوار می کرد
24:41
من مرکب ملت هستم
24:43
و فقیه عصر
24:45
در مقابل تعبیر
24:47
و مترجمان قرآن
24:49
من در میان قوم بنی هاشم به دنیا آمدم
24:52
روزهای محاصره
24:54
سه سال قبل از سال هجری
24:57
من در جوانی با اسلام تربیت شدم
25:00
من با پدرم مهاجرت کردم و آخرین نفری بودیم که مهاجرت کردیم
25:04
سپس مطمئن شدم که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله می ماندم
25:10
نظارت بر احوال او، پرستش او و پیروی از او
25:14
یک بار دیر شب پیشش آمدم
25:18
پس خواستم پشت سر او نماز بخوانم
25:21
پس دستم را گرفت
25:23
مرا به باد داد و کنارش گذاشت
25:26
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به نماز آمدند
25:31
برگشتم و پشت سرش نماز خواندم
25:34
وقتی او تمام شد
25:35
او به من گفت
25:37
اگر تو را کنیز خود کنم و تو برگردی چه کنم؟
25:40
پس گفتم یا رسول الله
25:43
یا در حالی که رسول خدا هستی، کسی در کنار تو نماز بخواند؟
25:48
او این را دوست داشت
25:50
و او رضی الله عنه بر من دعا کرد و گفت
25:55
خدایا به او فقه در دین عطا کن
25:58
و تفسیر را به او آموخت
26:00
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله دستگیر شد
26:05
گفتم لیست حامیان
26:07
آیا از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بپرسیم؟
26:12
ما از آنها علم می گیریم
26:14
امروز آنها بسیارند
26:17
و او گفت
26:18
و من شما را تحسین می کنم
26:20
می بینید، مردم به ما نیاز دارند
26:23
از جمله اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند
26:28
بنابراین او آن یکی را ترک کرد
26:31
شروع کردم به درخواست از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و طلب علم.
26:37
اگر فقط درباره آن مرد به من بگوید
26:40
پس بعد از ظهر در حالی که خواب بود به در خانه اش آمدم
26:44
پس ردای خود را بر در خانه اش گذاشتم
26:47
و باد از خاک بر من می وزید
26:50
مرد بیرون آمد و مرا دید
26:53
و او می گوید
26:54
پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
26:58
چه چیزی شما را به ارمغان آورد؟
27:00
برای من نفرستاد و من میام پیشت؟
27:03
پس من می گویم
27:04
خیر
27:05
من حق دارم پیش شما بیایم
27:08
پس از او در مورد حدیث پرسیدم
27:11
به طوری که آن پسر انصاری ماند
27:13
تا اینکه مرا دید و مردم دور من جمع شدند
27:17
و او گفت
27:19
این پسر از من باهوش تر است
27:23
عمر رضی الله عنه مرا با شیوخ بدر وارد می کرد
27:28
برخی از آنها گفتند
27:30
این پسر با ما وارد نشد و ما هم مثل او بچه داریم
27:34
و او گفت
27:36
او یکی از کسانی است که شما یاد گرفته اید
27:39
پس یک روز با آنها تماس گرفت و من را با آنها دعوت کرد
27:42
و او گفت
27:44
اگر نصرت و فتح خداوند فرا رسد چه می گویید؟
27:49
تا آخر سوره
27:51
برخی از آنها گفتند
27:53
گفتیم اگر پیروز شدیم و او ما را پیروز کرد خدا را شکر می کنیم و از او طلب مغفرت می کنیم
27:59
برخی از آنها گفتند ما نمی دانیم
28:02
او به من گفت
28:03
و چه می گویید؟
28:06
گفتم
28:07
مهلت رسول خدا صلی الله علیه و آله است که به او آموختم.
28:13
عمر گفت
28:14
من فقط چیزی را می دانم که او می داند
28:18
عمر رضی الله عنه روزی درباره من گفت
28:22
اون یه پسر پیره
28:24
او زبان مسئولیت پذیری دارد
28:26
و قلب ذهن ها
28:28
من شورای بزرگی در شهر داشتم
28:33
مردم برای کسب علم به آنجا می آیند
28:36
جلسات نشستن خود را به روزها و درس ها تقسیم می کردم
28:40
پس روزی برای فقه بگذار
28:42
روز تفسیر قرآن
28:45
روزی برای نبردها
28:47
و یک روز مو
28:49
و یک روز برای ایام عرب
28:52
من کی هستم؟
29:00
پاسخ
29:01
عبدالله بن عباس رضی الله عنه از هر دوی آنها راضی باشد
29:11
توقف کنید
29:12
توقف کنید
29:13
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
29:21
چالش جدید
29:23
من کی هستم؟
29:25
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
29:32
و هم پیمان انصار
29:34
یکی از شوالیه های اسلام
29:37
من از کسانی بودم که در کار خیر شتاب می کردم
29:40
و رقبا در کارهای خیر باقی مانده
29:43
و کسانی که خود و مال خود را در راه خدا فدا می کنند
29:48
وقتی مصعب بن عمیر رضی الله عنه به مدینه آمد مسلمان شدم
29:55
روزی با پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته بودیم
30:00
بعد مردی آمد و گفت
30:02
ای رسول خدا
30:04
فلانی درخت خرما دارد
30:07
من می خواهم باغبان را حصار بکشم
30:10
سپس دیوار به درخت نخل او می رسد
30:13
پس از او خواست که یک درخت خرما به من بدهد
30:15
تا اینکه در آنجا حصار باغی درست کردم
30:19
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مردی که درخت خرما داشت می فرماید
30:24
به او بده
30:26
و در بهشت درخت خرمایی خواهید داشت
30:29
مرد نپذیرفت
30:31
بعد بلند شد و رفت
30:33
پس پشت سرش ایستادم و به او گفتم
30:36
درخت نخلت را در تمام باغ من به من بفروش
30:39
من یک باغ بزرگ داشتم
30:42
شامل ششصد درخت نخل است
30:44
مرد موافقت کرد
30:46
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم
30:50
ای رسول خدا
30:52
من درخت خرما را با باغبانم خریدم
30:55
پس برایش درست کن
30:57
پیامبر صلی الله علیه و آله توضیح داد
31:01
و مرا به میوه ای تازه در بهشت مژده ده
31:05
و ساقه
31:07
شاخه درخت خرما است
31:09
بار آن به دلیل فراوانی میوه سنگین است
31:13
پس وقتی همسرم در باغ بود نزد همسرم آمدم
31:16
پس بهش گفتم
31:18
از باغ برو بیرون
31:20
پسرها را بیرون آورد
31:22
او را به درخت خرمایی در بهشت فروختم
31:27
و او گفت
31:28
او برنده فروش شد
31:30
بعد اومد پیش بچه های ما
31:32
خرما در دهانشان بیرون می آید
31:35
و آنچه در آستین آنهاست را تکان دهید
31:38
من شاهد جنگ احد با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
31:43
زمانی که مسلمانان شکست خوردند
31:46
شایع شد که پیامبر صلی الله علیه و آله کشته شده است
31:51
باعث شد با صدای بلند جیغ بزنم
31:54
ای اهل انصار
31:56
اگر محمد کشته می شد
31:59
زیرا خداوند زنده است و نمی میرد
32:02
پس برای دین خود بجنگید
32:04
خداوند پشتیبان و پشتیبان شماست
32:08
سپس گروهی از انصار به سوی من قیام کردند
32:11
پس به مشرکان حمله کردیم
32:13
سپس گردان خشنه به سمت ما ایستاد
32:16
بنابراین او ما را مجبور به جنگ با آنها کرد
32:19
تا اینکه مجروح شدم و مجروح در میدان جنگ افتادم
32:24
سپس از زخم هایم شفا یافتم
32:26
پس از حدیبیه درگذشت
32:29
برای پیامبر صلی الله علیه و آله دعا کرد
32:33
سپس گاو نر آوردند و او سوار شد
32:36
تشییع جنازه من دنبال شد
32:38
اصحاب او را تعقیب می کردند
32:41
ایشان رضی الله عنه فرمودند
32:44
چند دسته ساقه برای او در بهشت متنعم می شود؟
32:49
من کی هستم؟
32:57
جواب ابوالدهده است
33:00
ثابت بن الدهده رضی الله عنه
33:04
توقف کنید
33:14
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
33:18
چالش جدید من کی هستم؟
33:28
من یکی از همراهان مهاجر زن هستم
33:31
هاشمی قرشی
33:34
باشمی قریشی ازدواج کرد
33:36
او ابوطالب است
33:38
عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
33:41
علی بن ابی طالب رضی الله عنه را به دنیا آورد
33:45
و برادرانش
33:48
من اولین هاشمی بودم که از یک هاشمی به دنیا آمدم
33:52
اولین زن هاشمی که خلیفه به دنیا آورد
33:55
شما یک زن خوب و بخشنده هستید
33:58
و همین خلقت
34:00
من از مؤمنان صبور بودم
34:03
من در قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جایگاه بزرگی دارم
34:10
هنگامی که عبدالمطلب جد پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت
34:16
قصی شوهرم ابوطالب
34:18
تحت حمایت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم
34:22
پس ابوطالب او را در زمره فرزندان ما قرار داد
34:25
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه من برانگیخته شد
34:30
من علاوه بر مراقبت از فرزندانم از او نیز مراقبت می کردم
34:35
من برایش مثل یک مادر و دایه بودم
34:39
و دست مراقبی که او را با فرزندانش در آغوش گرفت
34:43
نزدیک به دو دهه او را در آغوش گرفت
34:46
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا مادر خود می دانست
34:51
و او مرا مامان صدا می کند
34:54
و من او را مانند پسرم دوست داشتم
34:56
حتی به اخلاق خوبش هم افتخار می کنم
35:00
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله فرزندم علی را برگزید
35:04
تا با او در خانه اش زندگی کند
35:06
خوشحالم کرد
35:08
به پسرم توصیه کردم که تحت تأثیر اخلاق محمد صلی الله علیه و آله باشد.
35:13
و او مسیر را دنبال می کند
35:16
این قبل از قیامت بود
35:19
پس از مرگ شوهرم ابوطالب اسلام آوردم
35:22
سپس به شهر مهاجرت کرد
35:25
رسول خدا صلی الله علیه و آله به زیارت من می آمد
35:29
و او در خانه من چرت می زند
35:32
و بعد از مرگ من
35:34
خدا رحمتش کند، مرا در پیراهن خود کفن کرد
35:38
داخل قبرم رفت و با دستش آن را صاف کرد
35:43
من کی هستم؟
35:50
جواب فاطمه بنت اسد رضی الله عنه است
35:55
توقف کنید
36:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
36:08
چالش جدید
36:14
من کی هستم؟
36:19
من یکی از اصحاب هستم
36:21
پشتیبان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
36:25
من قبل از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه اسلام آوردم
36:30
مدتی در اسلام زندگی کردم
36:33
او در جنگ بدر کشته شد
36:35
اولین جنگ های جاودانه اسلام
36:38
در روز هفدهم ماه مبارک رمضان
36:42
از سال دوم هجرت
36:45
این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید
36:48
با ورود کاروانی از شام به قریش
36:51
پیامبر صلی الله علیه و آله به یاران خود فرمود
36:55
که پشتش حاضر بود
36:57
بگذار با ما سوار شود
36:59
پس مردان را مجبور کرد از او اجازه بگیرند
37:02
شتران خود را از بالای شهر می آورند
37:05
او می گوید نه
37:07
به جز کسانی که پشتشان حاضر بود
37:10
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به راه افتاد
37:14
و با او رفتیم
37:16
تا اینکه مشرکان بر ما تا بدر پیشی گرفتند
37:19
سپس مشرکان آمدند
37:22
این دو رده به طور غیرمنتظره ای به هم رسیدند
37:25
دو اردوگاه آماده جنگ شدند
37:28
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
37:31
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
37:34
امروز یک مرد با آنها مبارزه نمی کند
37:37
او با صبر و شکیبایی کشته می شود و پاداش می خواهد
37:40
بی برنامه آمدن
37:42
مگر اینکه خداوند او را وارد بهشت کند
37:45
به بهشتی به وسعت آسمان ها و زمین برخیز
37:49
پس گفتم یا رسول الله
37:53
بهشتی به وسعت آسمان ها و زمین
37:56
گفت بله
37:58
پس من گفتم بله بلا
38:01
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
38:04
چه چیزی شما را وادار می کند که بلابله بگویید؟
38:08
گفتم: نه، به خدا یا رسول الله.
38:12
به جز این امید که من از افراد آن باشم
38:15
ایشان رضی الله عنه فرمودند
38:18
شما یکی از افراد آن هستید
38:21
بنابراین تاریخ هایی را که با خودم داشتم بیرون آوردم
38:26
بنابراین شروع به خوردن آنها کردم
38:29
بعد گفتم
38:31
چون زنده ماندم تا این خرماهایم را بخورم
38:34
برای عمر طولانی است
38:37
من آن را دور انداختم
38:40
و همانطور که گفتم خودم را مجبور به مبارزه کردم
38:43
بدون غذا به سوی خدا دویدند
38:46
جز اینکه معادی را ملاقات کرد و علیه آن کار کرد
38:49
و صبر فی سبیل الله بر جهادگر
38:52
و هر افزایشی در برابر تمام شدن آسیب پذیر است
38:55
غیر از تقوا و نیکی و هدایت
38:59
سپس با مشرکان جنگیدم تا کشته شدم
39:03
من اولین انصاری بودم که در اسلام کشته شدند
39:08
من کی هستم؟
39:17
جواب عمیر بن الحمام الانصاری است
39:21
خداوند از او راضی باشد
39:23
توقف کنید
39:34
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
39:38
چالش جدید
39:44
من کی هستم؟
39:46
من از صحابه جوان هستم
39:52
من در گذشته در مکه اسلام آوردم
39:55
من از اصحاب با فضیلت بودم
39:58
و یکی از شاهدان در عهدنامه حدیبیه
40:01
من در بدر جانب مشرکان را گرفتم
40:04
و به مسلمانان پناه برد
40:06
من با آنها شاهد آن بودم
40:08
و بادریان را شمردم
40:11
و آنچه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دست دادم
40:15
مشهد از زمانی که اسلام آوردم
40:17
برادر من، همسفر بزرگ
40:20
ابوجندل رضی الله عنه
40:23
که مسلمانان پس از عهدنامه حدیبیه بازگشتند
40:28
پدرم از امرای مکه بود
40:31
او با مسلمانان بسیار دشمن بود
40:34
او پس از اطلاع از اسلام آوردن من، شکنجه های خود را بر من شدت بخشید
40:38
پس از او پنهان به حبشه مهاجرت کرد
40:41
سپس با کسانی که بازگشتند به مکه بازگشتم
40:44
بعد از اینکه شایع شد که قریش اسلام آوردند
40:47
وقتی وارد خانه پدری شدم
40:50
مرا گرفت و به خود بست
40:53
او مرا شدیدتر از قبل شکنجه کرد
40:56
که باعث شد من را به او نشان دهم
40:59
من دین اسلام را ترک کردم
41:02
بنابراین می توانم خیالم راحت باشد
41:04
اما قلبم با ایمان آرام شد
41:08
و هنگامی که قریش جمعیت خود را جمع کردند
41:11
جنگیدن در بدر
41:13
با پدرم بلند شدم
41:15
وانمود كردن مشتاق جنگ با مسلمانان
41:18
من حافظ رزق و روزی قریش بودم
41:21
که با خود به نبرد خواهند برد
41:24
تحسین پدرم بیشتر شد
41:27
سپس با آنها به بدر رفتم
41:30
زمانی که این دو گروه به هم رسیدند
41:33
و رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم
41:36
در میان مسلمانان
41:38
خیلی خوشحال شدم
41:40
سپس پاهایم را به سمت آنها شلیک کردم
41:43
و من فریاد می زنم
41:45
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
41:48
و اینکه محمد رسول خداست
41:51
از دست پدرم فرار کردم
41:53
به رسول خدا صلی الله علیه و آله
41:57
من با او شاهد یک ماه کامل بودم
42:00
و روز افتتاحیه
42:02
من برای پدرم امنیت گرفتم
42:04
پس گفتم یا رسول الله
42:07
پدرم او را باور کرد
42:09
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
42:13
بله
42:14
او به امنیت خدا اعتقاد داشت
42:16
بگذارید ظاهر شود
42:18
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
42:21
به اطرافیانش
42:23
که سهیل بن عمر را دید
42:25
بهش نگاه نکن
42:28
برای زندگی من
42:29
سهیلا شعور و شرافت دارد
42:32
هیچ کس مثل سهیل نیست که از اسلام بی خبر باشد
42:35
پس نزد پدرم رفتم
42:38
پس آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند به او گفتم
42:43
پدرم گفت
42:45
به خدا او بیرون بود
42:47
کوچک و بزرگ
42:50
پدرم اسلام آورد و مسلمان خوبی شد
42:53
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
42:58
در جنگ های ارتداد شرکت کرد
43:00
او در جنگ الیمامه کشته شد
43:03
من کی هستم؟
43:05
پاسخ
43:14
عبدالله بن سهیل بن عمر
43:16
خداوند از او راضی باشد