از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 16 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (131) تا (140) با پاسخ
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از مادران مؤمنان و همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستم.
0:25
و مردم او را دوست داشتند
0:28
قبل از هجرت به مدینه با من ازدواج کرد
0:32
جز من با باکره ازدواج نکرد
0:35
سپس در حالی که من دختری نه ساله بودم بر او وارد شد
0:39
پس از بازگشت از جنگ بدر
0:42
در سال دوم مهاجرت
0:45
تا زمان مرگش نزد او و در محضرش ماندم
0:49
من چیزهای زیادی در مورد او یاد گرفتم
0:52
تا اینکه علما مرا با فضیلت ترین زنان امت می دانستند
0:58
وحی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله می آمد
1:04
او با من در لحاف من است
1:07
به او گفت درود خدا بر او
1:10
اینکه من از همه زنها برترم
1:13
مانند ترجیح فرنی بر سایر غذاها
1:18
در جنگ ابن المصطلق
1:20
من با لشکر در هیئت پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون رفتم
1:26
تو راه رفتم تا خیالم راحت بشه
1:29
ارتش حرکت کرد و متوجه من نشد
1:33
وقتی به محل آنها برگشتم، کسی را نیافتم
1:37
پس ماندم به این امید که دلشان برایم تنگ شود و پیش من برگردند
1:42
سپس صحابی بزرگ صفوان بن المعطل رضی الله عنه آمد
1:48
پس مرا گرفت و به دنبالم تا سربازی رفت
1:51
وقتی منافقین ما را دیدند
1:54
یک فک به سمت ما پرتاب کردند و گفتند:
1:57
به خدا قسم نه او از آن در امان بود و نه من از آن در امان بودم
2:01
پس خداوند متعال مرا از بالای هفت آسمان برائت فرمود
2:05
و قرآنی را بر من نازل کرد که تا روز قیامت تلاوت می شود
2:10
در آیات بزرگی از سوره نور
2:15
به خاطر من آیه تیمم نازل شد
2:18
آن موقع بود که در مسافرت گردنبندم را گم کردم
2:22
پس رفتم دنبالش
2:24
ارتش در حالی که بی آب بودند به زندان افتادند
2:28
وقتی نماز آمد
2:30
خداوند آیه تیمم را نازل کرد
2:33
اسيد بن حضير رضي الله عنه گفت
2:37
خداوند به شما اجر بدهد
2:39
به خدا هیچ اتفاقی برایت نیفتاده که از آن متنفری
2:43
جز این است که خداوند آن را برای شما و ما خیر قرار دهد
2:47
این اولین نعمت شما نیست ای آل ابوبکر
2:52
پدرم به من گفت
2:54
به خدا سوگند دخترم تو خوشبختی
2:58
خداوند با زندانی کردن مسلمانان چه کرد؟
3:02
از برکت و آسانی
3:04
پیامبر صلی الله علیه و آله بر من پیشی گرفت
3:09
در یکی از سفرهایش
3:11
پس او را زدم
3:12
وقتی بزرگ شد و گوشت می آورد
3:15
او از من پیشی گرفت و از من پیشی گرفت
3:18
این را به آن گفت
3:21
رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد
3:25
در خانه من و در شب من
3:28
خداوند در هنگام مرگش آب دهان مرا با آب دهان او جمع کند
3:32
و او را در حالی که بین جادو و گردن من بود گرفتار کردند
3:36
من کی هستم؟
3:39
پاسخ
3:47
عایشه بنت ابی بکر، رضی الله عنها
3:51
توقف کنید
4:03
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
4:08
چالش جدید
4:13
من کی هستم؟
4:18
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
4:22
یکی از اولین کسانی که در مکه اسلام آورد
4:25
او به حبشه مهاجرت کرد
4:27
سپس به مکه بازگشتم
4:29
بنابراین من در آن گرفتار شدم
4:31
من نتوانستم به شهر مهاجرت کنم
4:34
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله به آنجا هجرت کردند
4:38
پس در مکه ماندم
4:40
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد
4:43
راز برای مسلمانان
4:45
به رهبری عبیده بن الحارث رضی الله عنه
4:49
با گروهی از قریش ملاقات کردند
4:51
به رهبری عکرمه بن ابی جهل
4:54
و من با مشرکان بیرون رفته بودم
4:57
وقتی فرقانی ملاقات کرد و نجنگید
5:01
از مشرکان جدا شدم
5:03
ملحق به راز مسلمانان بود
5:06
من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
5:12
من اولین کسی بودم که اسب او را در راه خدا تاخت
5:17
من به سرعت به دعوت جهاد پاسخ دادم
5:20
شجاع، با هزار شوالیه به شمار می رود
5:23
در جنگ بدر
5:27
من با اسبم با مسلمانان بیرون رفتم
5:30
وقتی کاروان از دست رفت
5:32
او در دعوا شرکت کرد
5:34
پیامبر صلی الله علیه و آله با یاران خود مشورت کرد
5:39
و او گفت
5:40
مردم من را نصیحت کنید
5:43
سپس ابوبکر رضی الله عنه برخاست
5:46
پس حرف بزن و خوب عمل کن
5:48
سپس عمر رضی الله عنه برخاست
5:51
او هم همین را گفت
5:53
بعد بلند شدم و گفتم
5:55
ای رسول خدا
5:57
برای امر خدا با ما همراه شوید
5:59
ما با شما هستیم
6:01
به خدا سوگند به شما نمی گوییم بنی اسرائیل به موسی چه گفتند
6:06
تو و پروردگارت برو و بجنگ
6:09
ما اینجا نشسته ایم
6:12
اما
6:13
تو و پروردگارت برو و بجنگ
6:16
ما با شما مبارزیم
6:19
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
6:21
اگر ما را به برک الغمد ببرید
6:24
ما بدون او با تو می جنگیم تا به او برسی
6:29
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من نیکی کرد
6:33
او با من تماس گرفت
6:35
مدتی پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
6:40
از کنار مردی گذشت
6:42
و او گفت
6:43
خوشا به حال این دو چشم که رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند
6:50
به خدا سوگند اگر می خواستیم آنچه را که شما دیدید می دیدیم
6:54
بنابراین من به آنچه او گفت گوش دادم
6:56
من تحت تاثیر قرار گرفتم
6:58
بعد برگشتم سمتش و گفتم
7:01
چه چیزی باعث می شود که هر یک از شما آرزوی منظره ای داشته باشد که خداوند از او پنهان داشته است؟
7:07
نمیدانم که آیا او شاهد آن بود که در آن چگونه بود
7:10
به خدا قسم عده ای نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر شدند
7:16
خداوند آنها را در جهنم روی بینی آنها خواهد گذاشت
7:20
جواب او را ندادند و باور نکردند
7:23
آیا هنگامی که خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد شکر نمی کنید؟
7:28
تو فقط پروردگارت را می شناسی
7:31
ایمان به آنچه پیامبرتان آورده است
7:34
به مصیبت دیگران بسنده کرده ای
7:37
من شکم خوبی داشتم
7:41
من یک پسر رومی داشتم
7:44
به من گفت شکمت را باز کن
7:47
پس مقداری از چربی او را بردارید تا نرم شود
7:50
و بدن شما سبک تر می شود
7:52
زیرا من در آن متخصص هستم
7:54
شکمم را برید
7:56
و مقداری از چربی و چاق را گرفت
7:58
سپس آن را دوخت
8:00
زخم عفونی شد
8:01
و پسرک فرار کرد
8:03
و من به خاطر آن مردم
8:05
من کی هستم؟
8:08
پاسخ
8:17
مقداد بن عمر
8:19
خداوند از او راضی باشد
8:21
توقف کنید
8:31
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
8:36
چالش جدید
8:42
من کی هستم؟
8:44
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
8:51
او یکی از باتجربه ترین شاعران است
8:55
بلکه یکی از صاحبان آویزها هستم
8:58
شعر من سرشار از حکمت بود
9:02
او به جوانمردی و شجاعت معروف بود
9:05
او به دلیل سخنوری و سخنوری مشهور بود
9:09
من در زمان جاهلیت و اسلام یکی از اصیل ترین افراد بودم
9:14
مادر مؤمنان عایشه رضی الله عنها برایم روایت کرد
9:18
حدود هزار بیت شعر
9:22
من با قوم خود به زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبل از فتح آمدم
9:28
پس با آنها اسلام آوردم
9:30
با اینکه من یکی از شاعران بزرگ هستم
9:33
اما در اسلام از شاعران سخنی نگفتم
9:37
خداوند متعال قرآن را جایگزین او کرده است
9:41
پس شعر را کنار گذاشتم
9:43
من فقط یک آیه را در اسلام ذکر کردم
9:47
و این خانه است
9:49
آزاده سخاوتمند مثل خودش را سرزنش نکرد
9:53
آنچه تلخ است توسط یک همنشین خوب اصلاح می شود
9:57
رسول خدا صلی الله علیه و آله در برخی از شعرهایم از من حمایت کرد
10:03
او درست ترین کلمه ای را که یک شاعر گفته است گفت
10:08
جز این است که هر چه خدا باقی گذاشته دروغ است
10:12
حرف من است
10:15
عمر بن خطاب رضی الله عنه والی خود را به کوفه فرستاد
10:20
از او می خواهد که آن را برای من بفرستد
10:23
تا برایش شعر بنویسم
10:26
پس به او گفتم: اگر بخواهی از شعر جاهلی برایت می خوانم.
10:31
گفت: بلکه از شعر شما در اسلام است.
10:35
پس سوره بقره را برای او نوشتم
10:38
و برایش فرستادم
10:40
و گفتم: خداوند این سوره را در اسلام جای شعر بدهد.
10:46
من کی هستم؟
10:54
جواب لبید بن ربیع رضی الله عنه است
11:30
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
11:34
از انصار
11:36
من به محض ورود اسلام به شهر اسلام آوردم
11:40
در جنگ بدر با پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون آمدم
11:45
بنابراین از نظر روحی پایم شکست
11:48
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به مدینه برگرداند
11:53
تیر مرا زد و غنائم بدر به من داد
11:57
من مثل کسی بودم که شاهدش بودم
12:02
شخصی را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله یافتم
12:06
و در آن روز با او ثابت قدم ماند
12:08
وقتی مردم آشکار می کنند
12:10
و در مرگ با او بیعت کردم
12:12
و من در آن روز کشته شدم
12:14
عثمان بن عبدالله بن المغیره
12:17
و منفی گرفتم
12:19
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله غارت را به من داد
12:23
آن روز غارت را کسی جز من نداد
12:28
رسول خدا صلی الله علیه و آله روز یکشنبه از من پرسید
12:32
او در میان مردم است
12:34
گفت: آیا عبدالرحمن بن عوث را دیده ای؟
12:38
پس گفتم بله
12:40
او را در کنار کوه دیدم
12:42
و بر او سپاهی از مشرکان بود
12:45
به سمتش دویدم تا جلوی او را بگیرم
12:47
دیدمت و برگشتم پیشت
12:50
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
12:54
فرشتگان مانع او می شوند
12:57
پس نزد عبدالرحمن برگشتم
12:59
در دستانش هفت مرد مشرک را یافتم که مریض شده بودند
13:04
پس به او گفتم
13:06
دست راستت را بافته ای
13:08
آنهایی را که کشتید بخورید
13:10
و او گفت
13:12
در مورد این
13:14
ارطاط بن شرحابیل رضی الله عنه او را کشت
13:18
و این من هستم، من آنها را کشتم
13:21
در مورد اینها
13:23
کسی که ندیدم آنها را کشت
13:25
پس گفتم
13:27
رسول خدا راست گفت
13:31
و رسول خدا صلی الله علیه و آله را قرار داد
13:34
یک یکشنبه می گوید
13:36
دایی من چه کار کرد؟
13:38
حمزه چه کرد؟
13:40
پس رفتم بیرون دنبالش
13:42
من او را کشته یافتم
13:44
مثل خودش بود
13:46
من تحت تأثیر او ایستادم
13:48
نمی توانستم حرکت کنم
13:50
ما برای او ناراحت شدیم
13:52
به رسول خدا صلی الله علیه و آله چه بگویم؟
13:56
بنابراین سرعت آن را کم کردم
13:58
سپس علی بن ابی طالب رضی الله عنه آمد
14:02
و او مرا پیدا کرد
14:04
حمزه را مقتول یافتند
14:06
کنار من
14:07
پس دستم را گرفت
14:09
برگشتیم و پیغمبر صلی الله علیه و آله به ما خبر داد
14:13
با مرگش
14:16
سپس من شاهد چاه های Maonah بودم
14:18
بنابراین او در آن روز کشته شد
14:20
جایی که من و عمر بن امیه رضی الله عنه در لشکر بودیم
14:25
پرنده هایی را دیدیم که بر فراز خانه های دوستانمان شناور بودند
14:29
بنابراین ما به آنها رسیدیم
14:31
پس همگی کشته شدند
14:34
پس به عمر گفتم
14:36
چی میبینی؟
14:38
او گفت
14:39
من فکر می کنم باید به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ملحق شویم و او را آگاه کنیم
14:44
پس گفتم
14:46
به مقین که یارانم در آنجا کشته شدند، دیر نمی آمدم
14:50
پس به دنبال مشرکان شتاب کردم
14:53
اگر به آنها برسید
14:55
پس با آنها جنگیدم تا کشته شدم
14:58
من کی هستم؟
15:07
پاسخ
15:09
الحارث بن السماح رضی الله عنه
15:12
توقف کنید
15:24
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
15:32
چالش جدید
15:34
من کی هستم؟
15:36
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
15:42
از انصار
15:44
من از اساتید بنی سلمه از خزرج هستم
15:48
من یکی از کمانداران شناخته شده هستم
15:51
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا سرور قوم خود قرار داد
15:56
جایی که گفت
15:58
مولای شما بنی سلمه کیست؟
16:01
و گفتند
16:02
جد بن قیس
16:04
با این حال، خسیس است
16:06
ایشان رضی الله عنه فرمودند
16:09
چه بیماری از بخل دردناک تر است؟
16:12
بلکه استاد فرفری سفید شماست
16:15
به من اشاره کرد
16:17
من با پدرم شاهد دومین بیعت عقبه بودم
16:22
که در آن یکی از نقف ها بود
16:25
من با پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت کردم
16:28
در بدر و احد و صحنه های بعد از آن
16:32
تا فتح خیبر
16:36
وقتی خداوند متعال آن را باز کرد
16:38
بر رسولش صلی الله علیه و آله و سلم
16:41
زینب بنت الحارث یهودی بود
16:44
چت دعا برای پیامبر صلی الله علیه و آله
16:49
او را در آن نام برد
16:51
زهر بیشتری به شانه و بازو زدم
16:54
هنگامی که به او گفتند که محبوب ترین عضو گپ نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
17:01
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد
17:05
با او وارد شدم
17:07
او چت را به ما ارائه کرد
17:10
پیامبر صلی الله علیه و آله شانه را گرفت و از آن خورد
17:15
چات هم خوردم
17:18
ردی از سم در دهانم پیدا کردم
17:21
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
17:25
دستان خود را بالا ببرید
17:27
شانه چت به من گفت که چت مسموم شده است
17:32
پس گفتم
17:33
و آن که تو را به حق گرامى داشت اى رسول خدا
17:36
من آن را در غذایی که خوردم پیدا کردم
17:40
و هیچ چیز مانع از تلفظ آن نشد
17:43
با این حال، من از خراب کردن غذای شما متنفرم
17:47
من خودم را به شما ترجیح نمی دهم
17:51
سپس اثرات سم را در بدنم احساس کردم
17:55
تا رنگم عوض نشد بلند نشدم
18:00
مرگ به سراغم آمد و روحم خسته شد
18:04
پس پیامبر صلی الله علیه و آله را فرستاد
18:07
به زنان یهودی
18:09
به او گفت
18:11
چه شد که کاری را که انجام دادید انجام دادید؟
18:14
او گفت
18:15
اگر پیغمبر باشی کاری که کرده ای به تو ضرری نمی رساند
18:19
و اگر پادشاه بودی مردم را از تو راحت می کردم
18:23
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تسلیم او شد
18:27
به اولیای من
18:28
پس به قصاص او را کشتند
18:31
من کی هستم؟
18:34
پاسخ
18:42
بشر بن البراء بن معور
18:45
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
18:55
توقف کنید
18:57
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
19:05
یک چالش جدید از طرف من
19:12
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
19:16
از انصار
19:18
من در بدر شرکت کردم و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بود
19:24
پیامبر صلی الله علیه و آله به من دستور داد که پس از فتح خیبر به سوی آن بروم
19:29
بنابراین من برای او خرمای او را می آوردم
19:33
من در جنگ بدر با مسلمانان شرکت کردم
19:36
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قبل از شروع جنگ صفوف را صاف می کرد.
19:43
در دست او یک تیر بدون پر است
19:46
ردیف را تنظیم کنید
19:49
ارباب من کمی از کلاس جلوترم
19:53
پس با تیر به شکمم زد و گفت
19:57
وارد کلاس شوید
19:59
پس گفتم
20:00
ای رسول خدا
20:02
به درد من خورد
20:03
خداوند تو را به حق فرستاده است
20:06
کاری کن که خودم را گم کنم
20:08
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله شکم خود را بر من نازل کرد
20:13
و او گفت
20:14
شروع کنید
20:16
پس او را در آغوش گرفت و شکمش را بوسید
20:19
او به من گفت
20:20
چه چیزی باعث شد این کار را انجام دهید؟
20:23
پس گفتم
20:24
ای رسول خدا
20:26
آنچه می بینید آمده است
20:28
او به کشتن اعتقادی نداشت
20:30
می خواستم این آخرین عهد من با تو باشد
20:33
برای اینکه پوست من به پوست تو دست بزند
20:36
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله برای من دعا کرد که حالم خوب شود
20:41
او به من گفت
20:42
وارد کلاس شوید
20:44
تو در آن نبرد خوب عمل کردی
20:50
خالد بن هشام مخزوم در آنجا اسیر شد
20:54
برادر ابوجهل
20:56
پس آن را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردم
21:00
پس او را در اسارت قرار داد
21:03
من کی هستم؟
21:05
پاسخ
21:13
سواد بن غازیه رضی الله عنه
21:17
توقف کنید
21:29
توقف کنید
21:30
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
21:38
چالش جدید
21:40
من کی هستم؟
21:42
من یکی از اصحاب هستم
21:47
بنده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
21:51
ملک من ام سلمه رضی الله عنه بود
21:55
او به من گفت
21:57
آزادت میکنم
21:58
شرط می کنم خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم باشید
22:03
من زندگی نکردم
22:05
پس گفتم
22:06
حتی اگر به من نیاز نداشته باشی
22:08
من رسول خدا صلی الله علیه و آله را ترک نمی کنم
22:13
من زندگی نکردم
22:14
بنابراین او مرا آزاد کرد
22:16
روزی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله نشستم
22:20
و همراه او یارانش
22:22
وسایلشان برایشان سنگین شد
22:25
او رضی الله عنه به من گفت
22:28
لباس خود را ساده کنید
22:30
پس پخشش کردم
22:32
پس تمام وسایلشان را در آن گذاشت
22:35
بعد برایم آورد
22:37
و او گفت
22:38
حمل کنید
22:39
تو چیزی جز این نیستی
22:42
او مرا با نام مستعاری صدا کرد که من هنوز او را با آن می شناسم
22:46
تا اینکه نام من غالب شد
22:48
من تبدیل به نام های مورد علاقه ام شده ام
22:51
پس چمدان را حمل کردم
22:53
حتی اگر آن روز مرا حمل کنند
22:55
حمل یکی دو شتر
22:58
یا پنج یا شش
23:00
چه بار سنگینی بر دوش من است
23:06
یک بار با کشتی سوار دریا شدم
23:10
بنابراین ما را شکست
23:12
بنابراین یک تبلت از آن برداشتم
23:14
امواج مرا به ساحل پرتاب کردند
23:17
چرا در آن هستید؟
23:18
جز با شیر در سر من
23:21
پس گفتم
23:25
ای شیر
23:26
من بنده رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
23:31
شیر سرش را پایین انداخت
23:33
و با مهربانی تو به من چشمکی زد
23:35
کنارم راه افتاد و راه را به من نشان داد
23:39
تا اینکه مرا به سربازی برد
23:42
بعد زمزمه کرد و رفت
23:44
میدونستم داره باهام خداحافظی میکنه
23:48
من کی هستم؟
23:57
پاسخ
23:58
کشتی، خدا از او راضی باشد
24:01
بنده ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
24:05
توقف کنید
24:14
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
24:18
چالش جدید
24:24
من کی هستم؟
24:29
من از کوچکترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
24:34
دو سال قبل از هجرت در مکه به دنیا آمدم
24:37
من در اسلام بزرگ شدم
24:40
پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت
24:43
و 12 ساله
24:46
با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم
24:49
و همچنین جنگ تبوک
24:51
من یکی از بزرگترین رهبران فتوحات در اوایل اسلام هستم
24:56
من از جمله کسانی بودم که در فتوحات شام شرکت کردم
25:00
من فاتح سرزمین ارمنی هستم
25:03
من با نبردهای زیادی که با آنها جنگیدم و پیروزی هایم بر آنها سرگیجه رومیان را گرفتم
25:09
تا اینکه به من می گفتند حبیب الروم
25:14
من از بزرگان قریش و از شجاع ترین آنها بودم
25:18
و پرچم شکوهشان را برافراشت
25:21
من از طبقه خالد بن ولید و ابوعبیده رضی الله عنهم محسوب می شوم.
25:27
در شجاعت، شجاعت و تاثیر زیبا در جنگ ها
25:32
دلیلش این است که من از جوانی با جنگ بزرگ شدم
25:37
از بچگی به چاقو زدن و کتک خوردن عادت داشتم
25:40
بیشتر عمرم را در جنگ سپری کردم
25:44
من در ساختن پایه های اسلام در کشورهای دوردست و پادشاهی های دور دست داشتم
25:51
یک جهاد طولانی، به ویژه در سرزمین روم
25:57
با این وجود من در لشکر رفیق و در این دنیا زاهد بودم
26:03
مردم شام خیلی خوب از من تعریف کردند
26:07
آنها معتقدند که من فوق العاده خوب هستم
26:11
و می گفتند من جوابگو هستم
26:15
اگر با دشمنی روبرو شدم یا قلعه ای را محاصره کردم، ترجیح می دهم بگویم:
26:21
هیچ قدرت و نیرویی نیست مگر به خدای تعالی و بزرگ
26:26
یک روز قلعه ای را محاصره کردم
26:29
پس صدایم را بدون هیچ قدرت و نیرویی جز در خداوند متعال بلند کردم
26:35
صدای مسلمانان با من بلند شد
26:39
سپس قلعه ترک خورد
26:41
رومی ها شکست خوردند
26:43
و خدا برای ما باز کرد
26:45
من کی هستم؟
26:48
پاسخ
26:56
حبیب بن مسلمه
26:58
خداوند از او راضی باشد
27:09
توقف کنید
27:11
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
27:16
چالش جدید
27:22
من کی هستم؟
27:27
من از اصحاب ارجمند هستم
27:29
من پدر صاحب راز رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
27:35
من از متحدان انصار هستم
27:37
من در زمان جاهلیت بین مردمم خون ریختم
27:41
بنابراین او از آنها به شهر فرار کرد
27:44
با بنی عبد الشهل هم پیمان بود
27:47
من در پیری مسلمان شدم
27:50
من احد را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد بودم
27:55
من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد ماه کامل نبودم
28:00
و چه چیزی مرا از دیدن آن باز داشت
28:03
با این حال، من و پسرم به حومه شهر رفتیم
28:08
پس کفار قریش ما را در حالی که در راه بودیم اسیر کردند
28:12
گفتند محمد را می خواهی
28:16
گفتیم: ما فقط شهر را می خواهیم
28:20
پس عهد و عهد خدا را از ما گرفتند
28:23
بیا بریم شهر
28:25
ما با او دعوا نداریم
28:27
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدیم
28:30
پس به او گفتیم
28:32
گفت: خرج کردند.
28:35
به عهدشان وفا کرد
28:37
ما از آنها از خداوند یاری می جوییم
28:40
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد
28:45
به جنگ احد
28:47
ثابت بن واقش رضی الله عنه مرا اینجا بگذار
28:50
در قلعه با زنان و پسران
28:53
چون ما پیرمرد هستیم، نمی توانیم دعوا کنیم
28:58
وقتی جنگ شروع شد
29:00
به دوستم گفتم
29:02
برام مهم نیست
29:04
منتظر چه هستیم؟
29:06
به خدا قسم هر کدام از ما اندکی عمر داریم
29:11
اما ما امروز یا فردا مهم هستیم
29:14
آیا شمشیرهایمان را نگیریم؟
29:17
سپس به رسول خدا صلی الله علیه و آله ملحق می شویم
29:21
شاید خداوند با او شهادت را نصیب ما کند
29:25
پس شمشیرهایمان را گرفتیم
29:27
به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پیوستیم
29:31
و ما به مسلمانان پیوستیم
29:33
و آنها از ما خبر ندارند
29:36
و اما دوستم ثابت بن واقش
29:39
مشرکان به سرعت او را کشتند
29:42
همانطور که برای من
29:44
شمشیر و نیزه مسلمانان به من اصابت کرد
29:47
و آنها مرا نمی شناسند
29:50
پسرم بر سر آنها فریاد زد و گفت:
29:53
پدر من، او پدر من است
29:56
او تا زمانی که مرا کشتند متوجه نشد
30:00
گفتند: به خدا سوگند ما او را نشناختیم.
30:03
و آنها آن را باور کردند
30:05
پسرم گفت
30:07
خداوند شما را ببخشد
30:09
او مهربان ترین رحم کنندگان است
30:12
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست
30:15
تا به او خدایی بدهند
30:17
قبول نکرد
30:19
و آن را برای مسلمانان صدقه قرار دهید
30:23
این امر حضور او را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیشتر کرد
30:28
مقام و فضیلت
30:30
او را صدا زد خوب است
30:33
من کی هستم؟
30:42
پاسخ
30:44
المان
30:45
حسیل بن جابر
30:47
پدر حذیفه
30:49
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
30:51
توقف کنید
30:59
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
31:03
چالش جدید
31:09
من کی هستم؟
31:11
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
31:18
من اصالتاً فارس هستم
31:21
بنده غلام بودم
31:23
فروخته می شود به عنوان خانه به فروش می رسد
31:26
تا اینکه زنی از اهل مکه برایم خرید
31:29
بنابراین او مرا آزاد کرد
31:31
اما شوهرش مرا دوست داشت
31:34
پس مرا به فرزندی پذیرفت
31:36
بعد با هم وارد اسلام شدیم
31:39
وقتی اسلام فرزندخواندگی را لغو کرد
31:42
به من می گفتند استادش
31:45
ما برادر دینی شدیم
31:48
دل من به قرآن وابسته است
31:52
کلام خدا همیشه کار من شد
31:56
زمانی که او به شهر مهاجرت کرد
31:59
من امام مردم آنجا بودم
32:02
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
32:06
پس امام شد
32:10
و یک شب
32:12
در مسجد با صدای زیبا قرآن می خواندم
32:16
پس عایشه رضی الله عنها از من گذشت
32:19
بنابراین من خواندن خود را شنیدم
32:22
او نمی توانست بنشیند و به من گوش دهد
32:25
تا اینکه برای رسول خدا صلی الله علیه و آله دیر رسیدم
32:30
وقتی نزد او آمد
32:32
از او پرسید چرا دیر آمدی؟
32:35
گفت مردی در مسجد بود
32:39
او بهترین صدایی را که تا به حال در تلاوت قرآن شنیده ام دارد
32:43
پس پیامبر صلی الله علیه و آله ردای او را گرفت
32:47
او بیرون رفت تا به خواندن من گوش دهد
32:49
مرا شناخت و گفت
32:52
سپاس خداوندی را که در امت من امثال شما را آفرید
32:57
و او رضی الله عنه روزی گفت
33:01
او آن را به دوستانش توصیه می کند
33:03
قرآن چهار جزء دارد
33:06
از من و از ابن مسعود
33:09
و ابی بن کعب
33:11
و معاذ بن جبل
33:13
این برای تمایز ما از دیگران در خواندن قرآن است
33:18
ما خودمان را وقف او کردیم
33:21
من با اینکه خارجی هستم اما پارسی هستم
33:24
امّا صحابه رضی الله عنهم
33:27
آنها برای من ارزش قائل بودند و من را بر دیگران ترجیح می دادند
33:31
امیرالمؤمنین عمر بن خطاب رضی الله عنه می فرماید:
33:37
وقتی مرگ به سراغش آمد
33:39
اگر فلانی زنده بود
33:41
من او را به خلافت گماشتم
33:44
این به من مربوط می شود
33:46
من با پیامبر صلی الله علیه و آله در همه غزوات شرکت کردم
33:53
سپس با مسلمانان در جنگ با مرتدان شرکت کردم
33:58
و در جنگ الیمامه
34:00
زمانی که مسلمانان در وهله اول رسوا شدند
34:03
پرچم مهاجرین از زید بن الخطاب رضی الله عنه افتاد
34:09
جلو رفتم و پرچم را گرفتم
34:12
و مردم به من گفتند
34:14
می ترسیم از جانب شما بیاییم
34:17
پس گفتم
34:18
پس من چقدر بدبختم که قرآن را حمل می کنم
34:21
مسلمانان پیش از من آمدند
34:24
این کاری نیست که ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می کردیم
34:30
سپس یک سوراخ در زمین حفر کردم
34:33
پس با پرچم بلند شدم
34:36
من به مبارزه و جنگ ادامه دادم
34:39
ضربات از هر طرف به من وارد می شود
34:42
تا اینکه زخم ها غمگینم کردند
34:45
و به زمین افتادم
34:47
من غرق در خون هستم
34:50
جنگ با پیروزی مسلمانان پایان یافت
34:53
مردم آمدند تا مردگان را بازرسی کنند
34:56
آنها مرا دیدند که به من خیره شده بودم
34:59
بنابراین به آنها گفتم
35:01
برادر و استادم ابوحذیفه چه کرد؟
35:05
گفتند او کشته شده است
35:07
گفتم
35:08
مرا کنار او دراز کن
35:11
و گفتند
35:12
اینجا او در کنار شما کشته شد
35:15
پاهایش بالای سر شماست
35:18
آنها لبخند گسترده ای زدند
35:21
این برادر من است
35:23
با هم اسلام آوردیم
35:25
و با هم زندگی کردیم
35:27
و با هم مردیم
35:29
سپس او پس از آن درگذشت
35:34
من کی هستم؟
35:42
جواب سالم مولی ابی حذیفه است
35:47
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد