از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 31 از 31
29- صحابه و علما و بزرگان را بشناسید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (281) تا (290) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب انصار هستم
0:21
من به محض ورود اسلام به شهر اسلام آوردم
0:25
من با پیامبر صلی الله علیه و آله بدر و احد را شاهد بودم
0:30
او به شجاعت و شجاعت معروف بود
0:33
و عشق به ساختن و فداکاری در راه دفاع از دین و مسلمین
0:38
من زیاد زندگی نکردم
0:40
من فقط سه سال در اسلام زندگی کردم
0:43
مأموریت من در جنگ احد بود
0:48
هنگامی که جنگ در احد شدت گرفت
0:51
دشمنان به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شدند
0:55
تنها چند مسلمان در اطراف او بودند
0:59
مصعب بن عمیر رضی الله عنه از او دفاع کرد تا کشته شد
1:04
ابودجانه رضی الله عنه در دفاع از او به خوبی عمل کرد
1:09
تا اینکه زخم ها زیاد شد
1:12
رسول خدا صلی الله علیه و آله مجروح شد
1:16
چهارضلعی آن بریده بریده بود
1:18
و لبش بریده شد
1:20
گونه اش زخمی شده بود
1:22
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله تکلیف شد
1:26
زیرا بین دو سپر قابل مشاهده است
1:29
ایشان رضی الله عنه فرمودند
1:32
چه کسی خود را به ما می فروشد؟
1:36
پس گروهی از انصار با من به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ایستادند.
1:42
تا جایی که می توانستیم با دشمن جنگیدیم
1:46
و مشرکان را از او دور کردیم
1:49
ما از رسول خدا صلی الله علیه و آله محافظت کردیم
1:53
با تمام اراده و قدرتمان
1:56
سینه هایمان را جلوی تیرها و نیزه ها می گذاریم
2:00
تا اینکه یکی یکی به دستش افتادیم
2:05
پس یارانم کشته شدند
2:07
و من آخرین آنها ماندم
2:09
افتادم و زخم ها مرا درست کردند
2:12
سپس اصحاب به جایگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
2:18
پس با کفار جنگید
2:20
و کاری را که شروع کردیم با دفاع از او به پایان برسانیم
2:25
تا اینکه آنها را از او دور کردند
2:28
به رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه کرد
2:32
و من نفسی از زندگی دارم
2:34
و شادی چهره ام را پر می کند
2:37
موفقیت ما در رسالت حفظ آن
2:40
او رضی الله عنه به یارانش گفت
2:44
او را به من نزدیک کن
2:46
وقتی مرا به او نزدیک کردند
2:49
سرم را گذاشت روی پایش
2:51
و این فقط چند لحظه است
2:54
تا اینکه روحم لبریز شد
2:56
گونه ام روی پایش بود که خدا رحمتش کند
3:00
من کی هستم؟
3:02
پاسخ
3:09
زیاد بن السکان رضی الله عنه
3:12
توقف کنید
3:18
توقف کنید
3:20
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
3:24
چالش جدید
3:30
من کی هستم؟
3:34
من یکی از اصحاب هستم
3:36
از طرفداران سابق تا اسلام
3:39
شاهد بیعت عقبه
3:41
من با پیامبر صلی الله علیه و آله حضور یافتم
3:44
جنگ بدر
3:46
او به شجاعت معروف بود
3:48
و مهارت در تیراندازی
3:50
و علم جنگیدن
3:52
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید
3:55
چه کسی در شب ماه کامل با او است؟
3:57
و او گفت
3:59
چگونه مبارزه می کنید؟
4:01
پس برخاستم و تیر و کمان را برداشتم
4:04
و من گفتم
4:06
اگر مردم به دویست ذراع نزدیک باشند
4:09
داشت تیراندازی می کرد
4:11
و چون نزدیک می شدند نیزه ها به سویشان می آمد
4:14
تملق بود
4:16
تا اینکه شکافته شود
4:18
اگر شکافته شود
4:20
آن را زمین گذاشتیم و شمشیرها را برداشتیم
4:23
و آن گلادیاتور بود
4:26
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
4:29
اینطوری جنگ شروع شد
4:32
چه کسی جنگید؟
4:33
آیا او مثل این دعوا می کند؟
4:36
من از کسانی بودم که در روز احد بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ثابت قدم ماندم.
4:42
آن روز خوب کار کردی
4:46
در آن روز برخی از صاحبان بنر کشته شدند
4:49
مصفا و برادرش الجلاسه
4:52
پسرم طلحه بن ابی طلحه
4:55
بنابراین مادرشان عهد کرد که در سر من الکل ننوشد
4:59
و هر که سرم را صد شتر آورد ثواب دادم
5:04
در پایان سال سوم هجری
5:07
پیامبر صلی الله علیه و آله گروهی ده نفره فرستاد
5:12
تا برایش خبری از قریش بیاورند
5:15
او به من دستور داد که آنها را کنترل کنم
5:17
وقتی به منطقه حده بین عصفان و مکه رسیدیم
5:22
حدود دویست نفر از بنی لحیان علیه ما جمع شدند
5:26
به ما گفتند
5:28
اسیر شوید، زیرا ما نمی خواهیم شما را بکشیم
5:32
من به آنها اعتماد نداشتم
5:34
و گفتم: من در پناه کافر نمی شوم
5:39
خدایا به پیامبرت از ما خبر بده
5:42
به خدا عهد داده بودم
5:45
دیروز مشرک بود
5:47
و هیچ مشرکی به من دست نمی دهد
5:49
آنها توسط آنها آلوده شدند
5:51
شش نفر از دوستانم با من موافق بودند
5:55
او حاضر به تسلیم نشد
5:57
و ما سه نفر از اسارت راضی بودیم
6:00
پس با مشرکان جنگیدیم تا اینکه همگی کشته شدیم
6:05
می خواستند سرم را بردارند
6:07
زن را به او بدهند و جایزه را ببرند
6:11
بنابراین عقبنشینان مانع از آنها شدند
6:13
آنها زنبورهای نر هستند
6:15
جایی که بر من سایه داری
6:17
هر مشرکی را که به من نزدیک شد نیش زدم
6:21
وقتی بین من و آنها قرار گرفتند
6:24
گفتند او را تا عصر بگذار
6:27
بنابراین ذهن از او دور می شود
6:29
سپس آن را می گیریم
6:31
وقتی شب فرا رسید
6:33
خداوند سیل به دره فرستاد
6:36
پس دوری من را از آنها تحمل کرد
6:39
آنها به دنبال من بودند اما جسدم را پیدا نکردند
6:42
پس خداوند مرا از شر آنها حفظ کرد
6:45
قبر من معلوم نیست
6:47
به آن رژیم مقعدی می گویند
6:50
من کی هستم؟
6:57
پاسخ
6:59
عاصم بن ثابت بن ابی الاقله رضی الله عنه
7:03
توقف کنید
7:11
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
7:19
یک چالش جدید از طرف من
7:23
من یکی از اصحاب بزرگ هستم
7:28
یکی از بزرگان انصار
7:30
من استاد خزرج هستم
7:33
او به شجاعت و سخاوتش مشهور بود
7:36
من یکی از 12 قبیله بیعت عقبه بودم
7:40
من شاهد تمام فتوحات او با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
7:45
من پولم را در خدمت اسلام و مسلمین گذاشتم
7:49
او همچنین به حسادت شدیدش معروف بود
7:53
من هرگز با زنی ازدواج نکرده ام مگر اینکه باکره باشد
7:57
من تا به حال زنی را طلاق نداده ام
7:59
یک نفر جرات کرد با او ازدواج کند
8:03
در جریان جنگ حنین
8:06
و هنگامی که مسلمانان آن را پیروز تمام کنند
8:10
رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
8:13
غنائم آن را بین مسلمانان تقسیم می کند
8:16
و او شروع به بخشش قلب خود به کسانی کرد که عاشق بودند
8:19
آن بزرگواران هستند
8:21
کسانی که به تازگی از اهل مکه وارد اسلام شده اند
8:25
به مهاجران فقیر هم می داد
8:29
به قوم من انصار نداد
8:31
از این تهاجم چیزی به دست نیامد
8:34
شنیدم که مردمم درباره این موضوع زمزمه می کردند
8:37
از اینکه رسول خدا به آنها بی اعتنایی کرد ناراحت بودند
8:41
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم
8:45
و گفتم یا رسول الله
8:48
این محله از انصار است
8:50
آنها شما را در درون خود یافته اند
8:53
در این فضایی که به دست آورده اید چه کردید؟
8:57
در میان قوم تو سوگند
8:59
هدایای بزرگی به قبایل عرب داده شد
9:03
هیچ یک از انصار او در این محله نبودند
9:07
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
9:11
در این مورد کجا هستید؟
9:14
سرمو انداختم پایین و گفتم
9:16
من فقط یکی از قوم خود هستم ای رسول خدا
9:20
ایشان رضی الله عنه فرمودند
9:23
پس افرادت را برای من جمع کن
9:26
هیچ کس دیگری با آنها وارد نمی شود
9:29
پس قوم خود انصار را جمع کردم
9:31
و رسول خدا صلی الله علیه و آله را آگاه ساختم
9:34
با ملاقات آنها
9:36
آنگاه او رضی الله عنه نزد ما آمد
9:39
و او در حال لبخند زدن است
9:41
و او گفت
9:42
ای اهل انصار!
9:44
چه مقاله ای در مورد شما شنیدم؟
9:47
فهمیدم تو خودت پیداش کردی
9:51
آیا من به سوی شما گمراه نشدم، پس خداوند شما را هدایت کرد؟
9:56
و تو فقیری، خداوند تو را ثروتمند گرداند
9:59
و دشمنان، پس خداوند دلهای شما را آشتی می دهد
10:03
پس گفتیم
10:05
بله
10:06
خدا و رسولش امن تر و بهترند
10:10
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
10:13
ای انصار جواب من را نمی دهی؟
10:17
گفتیم
10:18
ای رسول خدا چه کسی پاسخ شما را می دهیم؟
10:21
برای خدا و رسولش صلوات و فضل است
10:25
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
10:28
به خدا اگر می خواستی می گفتی
10:32
پس ایمان آوردی و ایمان آوردی
10:35
تو با دروغ نزد ما آمدی، پس ما تو را باور کردیم
10:38
و شما ناامید شدید، بنابراین ما به شما کمک کردیم
10:41
و خانواده فسینک
10:44
و ما به عنوان یک فراری تو را گرفتیم
10:47
ای جماعت انصار، آن را در درون خود یافته اید
10:50
در پرتو جهان
10:53
گروهی را جمع کردم تا اسلام بیاورند
10:56
من تو را به اسلام منصوب کردم
10:59
ای انصار راضی نیستی؟
11:02
برای اینکه مردم با گوسفند و شتر بروند
11:05
و به سوی رسول خدا باز خواهی گشت
11:08
به رفتنت
11:10
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
11:12
اگر نه مهاجرت
11:14
اما از انصار می دیدی
11:17
حتی اگر مردم مثل مردم رفتار کنند
11:19
من از قوم انصار پیروی می کردم
11:22
خداوند انصار را بیامرزد
11:26
و فرزندان انصار
11:29
و فرزندان پسران انصار
11:32
تا گلویمان خیس شد گریه کردیم
11:35
و همه گفتیم
11:38
ما به رسول خدا قسم و سهم راضی بودیم
11:41
ما به رسول خدا قسم و سهم راضی بودیم
11:45
خداوند مسلمانان را حفظ کند
11:48
روح ما قرین رحمت شد
11:51
ما جایگاه خود را نزد رسول خدا می دانستیم
11:54
خدا رحمتش کند و درود فرستد
11:57
من کی هستم؟
12:05
جواب سعد بن عباده است
12:08
خداوند از او راضی باشد
12:15
توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
12:18
دانشمندان و چهره ها
12:24
یک چالش جدید از طرف من
12:27
من یکی از همراهان مهاجر هستم
12:33
و یکی از اساتید مکه
12:37
جایی که من نگهبان کعبه بودم
12:40
و بیت الحرام
12:43
او به رهبری و شجاعتش معروف بود
12:46
جوانمردی و جوانمردی
12:49
او با خالد بن ولید به مدینه مهاجرت کرد
12:52
عمر بن العاص در دوران آتش بس
12:55
پس از عهدنامه حدیبیه
12:58
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله ما را دید
13:01
گفت: مکه تو را دور انداخت
13:04
پس ما در برابر او تسلیم شدیم
13:08
وقتی ام سلمه رضی الله عنه رفت
13:11
از مکه شوهرش را در مدینه می خواهد
13:14
او فقط پسر شیرخوارش را همراه داشت
13:17
من پیدا کردم که پاره شده است
13:20
راه هایی که بهش گفتم
13:23
دختر پدرم امیه کجا می روی؟
13:26
گفت من شوهرم را در شهر می خواهم
13:29
گفتم: کسی با تو نیست.
13:32
گفت: جز خدا هیچکس با من نیست.
13:35
و این را بسازید
13:38
گفتم: به خدا سوگند چاره ای جز رفتن ندارید.
13:41
پس پوزه شترش را گرفت
13:44
و من گرفتم تا رسیدیم
13:47
من و شهر به او گفتیم
13:50
شوهرت تو این دهکده
13:53
با برکت خدا وارد آن شوید
13:56
سپس رفتم و به مکه برگشتم
13:59
قبل از آن اسلام را پذیرفت
14:02
مادر مؤمنان ام سلمه از من تعریف و تمجید کرد
14:05
او گفت: خدا از او راضی باشد
14:08
من مردی عرب را سخاوتمندتر از او ندیده ام
14:11
ما در جهل بودیم
14:16
روزهای دوشنبه و پنج شنبه کعبه را باز می کنیم
14:19
هرکی خواست واردش بشه
14:22
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
14:25
یک روز می خواهد وارد کعبه شود
14:28
بهش گفتم چی گفت و فهمیدم
14:31
او مرا در خواب دید و سپس گفت
14:34
شاید روزی این کلید را در دست من ببینی
14:37
آن را در هر کجا که می خواهید قرار دهید
14:40
گفتم: قریش هلاک شدند
14:43
در آن روز من ذلیل شدم، گفت
14:46
بلکه در آن روز زنده شد و سرفراز شد
14:49
هنگامی که مکه در سال فتح شد
14:52
هجری هشتم و درآمد آن
14:56
سپس خداوند رضی الله عنه فرمود
14:59
گفت کلید کعبه را برایم بیاور
15:02
پس برایش آوردم
15:05
پس آن را از من گرفت و وارد کعبه شد
15:08
سپس علی بن ابی طالب رضی الله عنه به سوی او قیام کرد
15:11
گفت یا رسول الله
15:14
حجاب و آبیاری را برای ما ترکیب کنید
15:17
پس خداوند متعال سخن او را بر او نازل کرد
15:20
خداوند به شما دستور می دهد
15:23
وادی امانت به مردمش
15:26
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
15:29
گفت کلیدت اینجاست
15:32
امروز روز عدالت و وفاداری است
15:35
برای ابد آن را بگیرید
15:38
هیچ کس جز ظالم آن را از شما نخواهد گرفت
15:41
پس وقتی رفتم
15:44
مرا صدا زد که درود خدا بر او باد
15:47
پس نزد او برگشتم و او گفت
15:50
این چیزی نبود که بهت گفتم؟
15:53
پس به یاد آوردم که او صلوات الله علیه به من گفت
15:56
در مکه قبل از هجرت
15:59
شاید روزی این کلید را در دست من ببینی
16:02
آن را در هر کجا که می خواهید قرار دهید
16:05
گفتم: آری شهادت می دهم که تو هستی.
16:08
رسول خدا من کیستم؟
16:16
جواب عثمان بن طلحه است
16:19
خداوند از او راضی باشد
16:26
توقف کنید
16:29
با صحابه و علما آشنا شد
16:32
و پرچم ها
16:38
یک چالش جدید از طرف من
16:43
من از اصحاب انصار هستم
16:46
و عمه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
16:49
از شیردهی
16:52
من از اولین زنان مدینه بودم که اسلام آوردم
16:55
من مادر انس بن مالک هستم
16:59
زیرا وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
17:02
شهر
17:05
هیچ خانواده ای نمانده بود که به او هدیه ای ندهد
17:08
پس دست پسرم انس را گرفتم
17:11
آن را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردم
17:14
پس گفتم
17:17
ای رسول خدا مردی باقی نمانده است
17:20
و به زنی از انصار
17:23
مگر اینکه هدیه ای به شما بدهم
17:26
پسرم، من نمی توانم کاری را که به تو می گویم انجام دهم
17:29
به جز این پسرم
17:32
بنابراین آن را بگیرید و اجازه دهید آنچه را که مناسب می بینید در خدمت شما باشد
17:36
پس پسرم انس به او خدمت کرد
17:39
مدت اقامت وی در شهرستان ده سال است
17:43
پس از مرگ شوهرم مالک، پدر انس
17:46
ابوطلحه رضی الله عنه از من خواستگاری کرد
17:49
هنوز در شرک بود
17:52
پس به او گفتم
17:56
هیچی مثل تو جواب نمیده
17:59
اما تو کافر هستی و من مسلمانم
18:02
و تو مرا حل نمی کنی
18:05
اگر قبول کند مهریه من است
18:08
من از شما چیز دیگری نمی خواهم
18:11
پس ابوطلحه اسلام آورد و با من ازدواج کرد
18:14
مهریه ای جز اسلام نداشتم
18:17
مردم تا به حال نام مهریه را نشنیده بودند
18:20
سخاوتمندتر از مهریه من
18:24
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
18:27
با او بازی می کند و به او می گوید
18:30
ای ابوعمیر، ما جز این کار نمی کردیم
18:33
یک روز مریض شد و بیرون رفت
18:36
ابوطلحه به مسجد
18:39
پسرمان ابوعمیر از دنیا رفت
18:42
بنابراین من او را با یک لباس پوشاندم
18:45
سپس ابوطلحه بازگشت و من برای او آماده شدم
18:48
شامش برایش آماده شده بود
18:51
گفتم: به همان اندازه که ساکت است.
18:54
فکر می کرد حالش خوب است
18:57
پس شام خورد و بعد از من بد شد
19:00
آنچه بر مردی از خانواده اش می آید
19:03
وقتی شب شد
19:06
به او گفتم: ابوطلحه
19:09
خانواده فلانی را ندیدی؟
19:12
برهنه قرض گرفتند
19:15
پس برای آنها فرستادند و آنها برای ما فرستادند
19:19
ابوطلحه گفت
19:22
آنها منصف نبودند
19:25
گفتم پسرت از خدا برهنه است
19:28
پس خدا او را گرفت
19:31
پس ابوطلحه بهبود یافت و خدا را شکر کرد
19:34
صبح روز بعد نزد رسول خدا رفت
19:37
خدا رحمتش کند و به او بگوید
19:40
ایشان رضی الله عنه فرمودند
19:43
خداوند شب شما را برکت دهد
19:46
او از عبدالله بن ابی طلحه حامله شد
19:49
سپس ما نه نفر از فرزندان او را دیده ایم
19:52
همگی قرآن را حفظ کرده اند
19:55
او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
19:59
او اغلب به خانه من می آید
20:02
از او در این مورد سوال شد
20:05
گفت: به او رحم می کنم.
20:08
برادرش هم همراه من کشته شد
20:11
برای رسول خدا صلی الله علیه و آله آماده می شدم
20:15
یک تخت چرمی برای خوابیدن در خانه من
20:18
اگر بیدار شود
20:21
به رختخواب بلند شدم
20:24
پس عرق پیامبر صلی الله علیه و آله را جمع کردم
20:27
داخل بطری گذاشتم که باید معطرش کنم
20:30
پیامبر صلی الله علیه و آله به من بشارت داد
20:34
در بهشت
20:37
گفت: مرا دیدی که وارد بهشت شدم.
20:40
پس صدای پاهایت را شنیدم
20:44
من کی هستم؟
20:51
الرمیسه بنت ملحان الانصاریه
20:54
خداوند از او راضی باشد
21:19
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
21:22
از قوم عضد شنوا
21:25
از یمن
21:28
وقتی جوان بودم، به دنبال دانش بودم
21:31
من دکتر بودم و مردم را معالجه می کردم
21:34
و آنها را از لمس پاک می کنم
21:37
و برای آن
21:40
از فال چیزی یاد گرفته بودم
21:44
و جادوگران
21:48
من با پیامبر صلی الله علیه و آله دوست بودم
21:51
در جهل
21:54
محمد دیوانه است
21:57
از آنچه شنیدم شگفت زده شدم
22:00
و با خودم گفتم
22:03
اگر به سراغ این مردی بیای که می گویند دیوانه است
22:06
رستگاری او
22:09
پس نزد او آمدم و به او گفتم
22:12
ای محمد من از این ارواح پاکترم
22:15
و خداوند به دست هر که بخواهد شفا می دهد
22:18
آیا می توانم برای شما رقیه بخوانم؟
22:22
الحمدلله
22:25
ما او را ستایش می کنیم و از او یاری می جوییم
22:28
هر كه را خدا هدايت كند كسي نيست كه او را گمراه كند
22:31
و هر کس گمراه شود، هیچ هدایت کننده ای برای او نیست
22:34
شهادت می دهم که معبودی جز خدای یگانه نیست
22:37
او شریکی ندارد
22:40
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
22:43
در مورد بعد
22:46
وقتی اینو شنیدم
22:49
پس گفتم: این کلمات را برای من تکرار کن.
22:52
پس آنها را رضی الله عنه برگرداند
22:55
سه
22:58
گفتم: به خدا سوگند آنچه را که کشیشان گفتند شنیدم.
23:01
و شنیدم که جادوگران می گویند
23:04
و شنیدم که شاعران چه گفتند
23:07
من هرگز چنین کلماتی را نشنیده بودم
23:10
پس دستت را دراز کن تا بر اسلام با تو بیعت کنم
23:13
پس دست خود را دراز کرد و من با او بیعت کردم
23:16
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
23:20
با اسلام بیعت کرد
23:23
از طرف مردم شما
23:26
پس گفتم: و قوم من.
23:29
پس برای خود و مردمم با اسلام بیعت کردم
23:32
پس به سوی قوم خود بازگشتم و آنان را دعوت کردم
23:35
به اسلام، همه به اسلام گرویدند
23:38
من کی هستم؟
23:46
جواب داماد بن ثعلبه العضدی است
23:49
خداوند از او راضی باشد
23:55
توقف کنید
23:59
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
24:02
چالش جدید
24:08
من کی هستم؟
24:13
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
24:16
من سرور قوم خود و شیخ بنی شیبان بودم
24:19
قبل از اسلام
24:22
شرکت در نبردهای پیش از اسلام از جمله:
24:26
جایی که به شجاعت و رهبری نظامی معروف بودید
24:29
من از این تجربه به خوبی استفاده کردم
24:32
به اسلام بعد از اینکه مسلمان شدم
24:35
من نقش روشنی در فتوحات داشتم
24:38
اسلام اولیه در عراق
24:41
او به عنوان فاتح ایرانیان و قاتل فیل ها شناخته می شد
24:44
با پیامبر صلی الله علیه و آله ملاقات کردم
24:48
و جمعی از قوم من در مکه همراه من بودند
24:51
قبل از مهاجرت
24:54
و روحش بر ماست تا از او حمایت کنیم
24:57
از اسلام به ما گفت
25:00
او برای ما قرآن تلاوت کرد
25:03
به او گفتم: محمد، مقاله شما را شنیدم.
25:06
من از آنچه شما گفتید قدردانی کردم
25:09
از چیزی که گفتی خوشم اومد
25:12
اما بین ما و شما اسیر عهد و پیمانی هستیم
25:15
اینکه کافر را تحریک نکنیم و بدعت گذار را پناه ندهیم
25:18
شاید این چیزی است که شما ما را به آن فرا می خوانید
25:22
اگر می خواهید از شما حمایت کنیم و مانع شما شویم
25:25
ما کاری را انجام دادیم که از کشورهای عربی به ما رسید
25:28
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
25:31
خوب جواب ندادم
25:34
همانطور که حقیقت را اعلام کردید
25:37
و دین خدا او را جز کسانی که او را احاطه کرده اند یاری نمی کند
25:40
از همه جوانبش
25:43
سپس او رضی الله عنه برخاست
25:46
کاش تسلیم می شدیم و پیروز می شدیم
25:49
سال نهم با یک هیئت ملی بودم
25:52
اسلام آوردیم و در جنگ های انتقام جویانه شرکت کردیم
25:55
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
25:59
من اسلامم را تایید کردم
26:02
سپس به مبارزه با مرتدان پرداختم
26:05
در شرق عربستان
26:08
طناب آنها را در بحرین سفت کرد
26:11
هجرت کرد تا اینکه اسلام برقرار شد
26:14
سپس به راه شمال ادامه دادم
26:18
تا اینکه به مرزهای پادشاهی ایران رسید
26:21
بنابراین من به ایرانی ها حمله می کردم
26:24
خبر به ابوبکر رضی الله عنه می رسید
26:27
و او می گوید
26:30
از این که حقایق آن به ما می رسد
26:33
قبل از دانستن اصل و نسب او
26:36
قیس بن عاصم گفت
26:39
با این حال، او غیر فعال نیست
26:42
نه از تبار مجهول و نه تعداد کم
26:45
Raid Spaniel
26:48
این شیخ و فرمانده ماست
26:52
سپس نزد ابوبکر رضی الله عنه آمدم
26:55
در شهر مرا معرفی کرد و تجلیل کرد
26:58
پس به او گفتم
27:01
ای جانشین رسول خدا
27:04
مرا به سوی قومم بفرست که در میان آنان اسلام است
27:07
من با مردم فارس با آنها می جنگم
27:10
و مردم طرف من تو را از دشمن حفظ خواهند کرد
27:13
جنگ ابوبکر و مسلمانان با ایرانیان
27:16
امور پادشاهی ایران برایشان آسان شد
27:19
ابوبکر رضی الله عنه با من راه افتاد
27:22
با ارتش به عراق
27:25
من آنجا سفر و گردش داشتم
27:28
تا اینکه خدا آن را به دست من باز کرد
27:31
شما کار بزرگی در جنگ با ایرانیان انجام دادید
27:34
کسی به او خبر نداد
27:37
جراحات زیادی متحمل شدم
27:40
تا اینکه قبل از القادسیه به من حمله کرد
27:43
آرزوی من بود
27:46
من کی هستم؟
27:53
جواب المثنی ابن حارثه شیبانی است
27:56
خداوند از او راضی باشد
28:03
توقف کنید
28:06
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
28:09
چالش جدید
28:15
من کی هستم؟
28:18
من از اصحاب انصار هستم
28:23
من به خدا ایمان آوردم و از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کردم
28:26
در ابتدا
28:29
من یکی از بهترین جوانان انصار بودم
28:32
عبادت و زهد
28:35
شجاعت، وفاداری، صبر و استواری
28:39
من عاشق نماز و عبادت بودم
28:42
مدام به سراغش می آیند
28:45
و در تاریک ترین شرایط
28:50
او یکی از قهرمانان او بود
28:53
بنابراین من در آنجا شجاعانه جنگیدم
28:56
در جریان آن حارث بن عامر بن نوفل کشته شد
28:59
یکی از سران کفر در میان قریش
29:02
که باعث شد پسرانش انتقام بگیرند
29:05
سپس در احد شرکت کردم
29:08
و با کسانی که در آن راسخ بودند ثابت قدم ماند
29:11
او از پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع کرد
29:14
و سپس
29:17
پیامبر صلی الله علیه و آله در نهان قیام کرد
29:20
نبرد بازگشت
29:23
در سال چهارم هجری
29:26
که آرزوی من بود
29:30
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
29:33
هیئتی از قبایل عدل و القره
29:36
آنها ادعا می کنند که اسلام دارند
29:39
از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند
29:42
با آنها کسی را بفرستند تا برایشان قرآن بخواند
29:45
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا با آنها فرستاد
29:48
در ده تن از یارانش
29:51
وقتی به منطقه ای به نام الرجاء رسیدیم.
29:54
بین مکه و عصفان
29:57
هیئت به ما خیانت کرد
30:00
قبیله هذیل بر ما فریاد زدند
30:03
ما را محاصره کردند
30:06
بعضی از ما جنگیدیم تا کشته شدیم
30:09
در حالی که من اسیر شدم
30:13
پس عقبه بن الحارث مرا خرید
30:16
مرا بکشد تا انتقام پدرش را بگیرد
30:19
پس نزد آنان اسیر ماندم و مرا با آهن بستند
30:22
و وقتی تصمیم گرفتند من را بکشند
30:25
از ماویه بنت الحارث الموس پرسیدم
30:28
برای تمیز کردن و از بین بردن موهای بدنم
30:31
پس تیغ را به من داد
30:34
سپس از پسر کوچکش چشم پوشی کرد
30:37
کودک به سمت من رفت تا اینکه به سمت من آمد
30:40
بنابراین آن را روی رانم گذاشتم
30:43
وقتی زن مرا دید
30:46
وقتی این را از او فهمیدم وحشت کردم
30:49
به او گفتم: می ترسم او را بکشم
30:52
من این کار را نمی کنم
30:55
پس فرزندش را برد
30:58
او می گفت که هرگز زندانی را ندیده است
31:01
بهتر از او گرفتار شدند
31:04
دیدم از چیدن انگور می خورد
31:07
و مکه در آن روز میوه آن است
31:10
با آهن بسته شده است
31:13
این چیزی جز رزق و روزی خداوند نبود
31:17
و در روز موعود
31:20
که در آن می خواستند مرا بکشند
31:23
مرا به بیرون از حرم بردند
31:26
پس به آنها گفتم اجازه بدهید دو رکعت نماز بخوانم
31:29
مرا رها کردند و دو رکعت نماز خواندم
31:32
بعد به آنها گفتم
31:35
اول، باید فکر کنید که من از قتل خیلی نگران شدم
31:38
نه من خیلی دعا کردم
31:41
من اولین کسی بودم که نماز را به هنگام کشتن به جا آوردم
31:44
سپس مشرکان مرا بزرگ کردند
31:47
روی چوبی و مرا به صلیب کشیدند
31:50
با نیزه به من زدند و بدنم را پاره کردند
31:53
ابوسفیان از من پرسید
31:56
دوست داری محمد جای تو باشه؟
31:59
و شما در خانه هستید
32:02
قسم می خورم که دوست ندارم در کنار خانواده و فرزندانم باشم
32:05
من سعادت و سعادت این دنیا را دارم
32:08
رسول خدا صلی الله علیه و آله دچار مصیبت شد
32:11
با چنگال
32:14
بعد زنگ زدم و گفتم:
32:18
خدایا تعدادشونو بشمار
32:21
و آنها را به صورت بیهوده کشت
32:24
و هیچ کدام را ترک نکنید
32:27
سپس شعار دهید
32:30
به هر حال یک مسلمان را کشت
32:33
خدا مرگ من بود
32:36
این در ذات خداوند است ولو او بخواهد
32:39
درود بر شالو مزازی
32:42
سپس به سوی عقبه برخاست
32:45
بن الحارث پس مرا کشت
32:49
سپس جسد مرا به صلیب کشیده روی درخت گذاشتند
32:52
برای خوردن پرندگان
32:55
زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دانست
32:58
زبیر بن العوام و مقداد را فروختم
33:01
بن الاسود رضی الله عنهم
33:04
تا بدنم را پایین بیاورند و دفن کنند
33:07
دو همراه موفق شدند مرا پایین بیاورند
33:10
مرا سوار بر اسب هایشان کردند
33:13
قریش از آنها مطلع شدند و از آنها پیروی کردند
33:16
پس بدنم را روی زمین گذاشت
33:19
و خودشان را نجات دادند
33:22
زمین بلافاصله بدنم را بلعید
33:26
پس خداوند بعد از شهادتم مرا از شر آنها حفظ کرد
33:29
من کی هستم؟
33:32
جواب قبیب بن عدی است
33:40
الانصاری رضی الله عنه
33:43
توقف کن و بفهم
33:50
بر صحابه و علما
33:53
پرچم ها یک چالش جدید هستند
33:59
من کی هستم؟
34:04
من از اصحاب زن انصاری هستم
34:07
و از سوابق تا اسلام
34:10
من یک زن خارج شده نزد پیامبر هستم
34:13
خدا رحمتش کند و درود فرستد
34:16
من به شجاعت و شرکت در جنگ ها معروف بودم
34:19
من به فصاحت و دفاع از زنان مشهور بودم
34:22
او را حتی نامزد زنان می نامیدند
34:25
من با زینت زنانه آشنا بودم
34:29
مادر مؤمنان زیبا شده است
34:32
عایشه خدا از او راضی باشد
34:35
در روز عروسی با رسول خدا صلی الله علیه و آله
34:38
همانطور که من اولین نفر بودم
34:41
عده در اسلام
34:44
چنان که در آیه ی انتظار نازل شد
34:47
بعد از طلاقم از شوهرم
34:50
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است
34:53
بیش از هشتاد حدیث
34:57
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
35:00
از اصحاب اوست
35:03
تو مادر من هستی ای رسول خدا
35:06
من یک تازه وارد برای زنان هستم
35:09
خداوند تو را برای همه مردان و زنان فرستاده است
35:12
پس ما به تو ایمان آوردیم
35:15
و ما زن هستیم
35:18
محفظه ها محفظه ها
35:21
من به خانه های شما کمک خواهم کرد و آرزوهای شما را برآورده خواهم کرد
35:24
و وسایل حمل نوزاد شما
35:27
و شما گروهی از مردان هستید
35:30
و گروه ها
35:33
و یک کلینیک برای بیماران و شاهدان تشییع جنازه
35:36
و حج بعد از حج
35:39
بهتر از آن جهاد در راه خداست
35:42
و اگر مردی برای حج بیرون رود
35:45
یا زائر یا مجاهد
35:48
ما پول شما را برای شما پس انداز کردیم
35:51
و ما لباس های شما را بافته ایم
35:54
ما فرزندانت را برای تو بزرگ کردیم
35:59
پیامبر صلی الله علیه و آله رو کرد
36:02
با تمام صورتش به یارانش
36:05
سپس گفت: شنیدی؟
36:08
مقاله زنانه بهتر است
36:11
هر کس او را در امور دینش حساب کند
36:14
گفتند یا رسول الله
36:17
ما فکر نمی کردیم که یک زن هدایت شود
36:20
برای دوست داشتن این
36:23
پیامبر صلی الله علیه و آله رو کرد
36:27
و زنان پشت سر خود را بشناسید
36:30
عمل نیک زن به شوهرش
36:33
او برای خشنودش درخواست کرد
36:36
و به دنبال تایید او
36:39
همش تنظیم میشه
36:42
بنابراین در حالی که تشویق می کردم رفتم
36:46
پدر، برادر و عمویم در جنگ احد کشته شدند
36:49
از پیامبر صلی الله علیه و آله دفاع می کنند
36:52
آن را با بدن خود می پوشانند
36:55
وقتی خبر شهادتشان را شنیدم
36:58
بیرون رفتم تا به رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه کنم
37:01
و از طرف کسی می آید
37:04
وقتی او را سالم دیدم
37:07
گفتم هر مصیبتی بعد از تو بزرگ است
37:10
این آسان است
37:13
همچنین شاهد نبرد خندق بود
37:17
و خیبر با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
37:20
در جنگ حدیبیه با او بیرون رفتم
37:24
من با الرضوان بیعت کردم
37:27
در سال سیزدهم هجری
37:30
به شام رفتم
37:33
در نبرد یرموک شرکت کرد
37:36
آن روز میله چادرم را از ریشه درآوردم
37:39
با آن شروع کردم به زدن سر رومیان
37:42
تا اینکه نه تن از سربازان آنها را کشت
37:45
من کی هستم؟
37:52
جواب اسماء بنت یزید بن السکان است
37:55
خداوند از او راضی باشد
37:58
توقف کنید
38:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
38:07
چالش جدید
38:13
من کی هستم؟
38:16
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
38:21
از بنی الحارث از یمن
38:24
من قد بلند بودم
38:27
بدن بزرگ و بسیار تیره
38:30
هر که مرا ببیند از من استقبال می کند
38:33
مسلمان شدن من خیلی دیر شد
38:36
جایی که من با مردمم به شهر آمدم
38:39
در سال دهم هجری
38:42
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با اسلام بیعت کرد
38:46
او به زهد و رویاپردازی معروف بود
38:49
و توجه به مصالح مسلمانان
38:52
و در جبهه های جنگ
38:55
او به شجاعت و شجاعت مشهور بود
38:58
بسیاری از مناطق زمین باز شد
39:01
و من به مردم می گفتم
39:04
من فقط چیزها را با حقیقت می بینم
39:07
من حقیقت را جز به عدالت نمی بینم
39:10
من عدالت را جز در اطاعت خدا نمی بینم
39:13
او در فتوحات اسلامی شرکت کرد
39:17
در عصر خلفای راشدین
39:20
من یک سرباز وفادار برای فرماندهان ارتش بودم
39:23
و در جنگ مناذیر
39:26
با برادر مهاجرم
39:28
ما به فرماندهی ابوموسی اشعری رضی الله عنه با دشمنان می جنگیم
39:33
و در طول نبرد
39:35
دشمن برادرم را محاصره کرد
39:38
پس او را کشتند و سرش را بریدند
39:41
آنها آن را روی یک تیرک مشرف به میدان جنگ نصب کردند
39:45
میل به انتقام در من به وجود آمد
39:48
و به برادر شهیدم گفتم
39:51
به خدا سوگند به شما ثواب خواهد داد
39:54
وقتی ابوموسی نگرانی برادرم را دید،
39:58
او فرماندهی ارتش را به من واگذار کرد
40:01
بنابراین من مسئولیت مردم را بر عهده گرفتم
40:03
عزم رزمندگان را تقویت کرد
40:06
سپس باران سیل خروشان را بر دشمن باریدیم
40:10
ما آنها را جز فراری و زندانی رها نکردیم
40:14
پس جنگنده را کشتیم
40:16
و اسارت اتمی ما
40:18
کشور را باز کردیم
40:20
سپس با سپاه اسلام پیشروی کردم
40:24
کسالت و کشور باز
40:27
تا اینکه به مرزهای سیجستان رسیدیم
40:30
آنجا شهری پر رونق را با کاخ های مجلل احاطه کردیم
40:35
احاطه شده توسط قلعه های عظیم
40:38
بنابراین ما آن را محاصره کردیم
40:40
سپس خداوند آن را به روی ما باز کرد
40:42
شاهزاده آنها به دست ما افتاد
40:46
بنابراین او به سمت من آمد
40:48
او در ازای آزادی خود قربانی می دهد
40:51
پس به او گفتم
40:53
اگر مسلمانان را با این کار پاداش دهید، فدای شما خواهم شد
40:57
و او گفت
40:58
چقدر می خواهی؟
41:00
او نیزه ای به طول بیش از دو متر بیرون آورد
41:04
بنابراین آن را در زمین کاشتم
41:06
و من به او گفتم
41:07
بر این نیزه از طلا و نقره بریز
41:11
تا زمانی که کاملاً در آب فرو برود
41:14
گفت: راضی هستم
41:15
پس گنج های خود را بیرون آورد
41:18
شروع کرد به ریختن آن روی نیزه تا آن را پوشاند
41:22
پس من آن پول را گرفتم
41:24
بنابراین پنج نفر از آنها
41:25
من سهم مجاهدین را دادم
41:28
من چیزی از آن برای خودم نگرفتم
41:31
و در یکی از نبردها با پارسیان
41:35
بین ما جنگ شد، بحث شد
41:38
با تعداد کم ما و تعداد زیاد دشمنانمان
41:41
پرویز موفق شد
41:43
فرمانده پارسیان به صلح
41:45
بر این اساس به او پاسخ دادم
41:47
از او دعوت کردم تا در اردوگاه مسلمانان به من ملحق شود
41:51
و من به او امنیت دادم
41:53
قبول کرد که بیاید
41:55
پس به مردانم دستور دادم که محل را آماده کنند
41:58
برای دریافت پرویز
42:00
او از آنها خواست که در اطراف تخته جمع شوند
42:03
انبوهی از اجساد ایرانیان کشته شده
42:06
و در دو طرف جاده ای که از آن عبور خواهد کرد قرار گیرد
42:10
اجسام دیگر در حالت بی نظمی پراکنده شده اند
42:14
وقتی پرویز پیش من آمد
42:16
بدنش از ترس من می لرزید
42:19
دلش با دیدن مرده ترسیده بود
42:23
جرات نداشت به من نزدیک شود
42:26
جلو نیامد تا با من دست بدهد
42:28
او با من موافقت کرد که هزار پسر به مسلمانان بدهم
42:33
روی سر هر پسری
42:35
گلدان پر از طلا
42:37
بنابراین من آن را از او پذیرفتم
42:39
و با او صلح کردم
42:41
من کی هستم؟
42:43
پاسخ
42:49
الربیع بن زیاد الحارثی
42:51
خداوند از او راضی باشد