از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 9 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (81) تا (90) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:07
قرون به عنوان موقعیت ها و نمونه ها چیست؟
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:20
من از اصحاب مهاجر مکه هستم
0:25
من از اولین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم که اسلام آوردم.
0:30
و یک دلیل اسلامی
0:32
در خواب دیدم که بر لبه آتش ایستاده ام
0:37
انگار پدرم مرا به آن سوق می دهد
0:40
دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا از جامه ام می کشید
0:45
تا در آن نیفتم
0:47
ترسیدم و گفتم
0:49
قسم می خورم که این یک رؤیای واقعی است
0:52
سپس با ابوبکر رضی الله عنه ملاقات کردم
0:55
بنابراین من آن را به او اشاره کردم
0:57
ابوبکر گفت:
0:59
برات آرزوی سلامتی میکنم
1:01
این رسول خدا صلی الله علیه و آله است، پس پیروی کنید
1:05
این شما را از سقوط به جهنم محافظت می کند
1:09
و پدرت در آن است
1:12
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را در اجیاد ملاقات کردم
1:16
پس اسلام آوردم
1:18
دلم برای پدرم تنگ شده بود
1:21
وقتی از مسلمان شدن من باخبر شد
1:23
در سفارش من ارسال کنید
1:25
پس به او توبه می کنم
1:27
او به من فحاشی کرد و با چوبی که در دست داشت مرا زد
1:30
تا اینکه آن را روی سرم شکست
1:33
و او گفت
1:34
تو از محمد پیروی کردی و تفاوتی با قوم او دیدی
1:38
و آنچه باعث شرمندگی خدایان آنها شد
1:41
و ننگ کسانی که از پدرانشان در گذشتند
1:44
هرجا میخوای برو
1:47
خداوند تو را از روزی حفظ می کند
1:50
پس گفتم
1:51
اگر جلوی من را بگیری
1:53
خداوند چیزی را به من می دهد که بتوانم با آن زندگی کنم
1:56
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتم
2:00
پس بر او واجب شدم و با او زندگی کردم
2:03
سپس به حبشه مهاجرت کرد
2:07
و آنجا
2:08
ام حبیبه من را تعیین کرد
2:10
رمله بنت ابی سفیان رضی الله عنه
2:14
و تو مرا وصی او قرار دادی هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از او خواستگاری کرد.
2:19
پس او را به عقد او درآوردم
2:22
سپس در سال هفتم هجری به مدینه آمدم
2:26
با جعفر بن ابی طالب رضی الله عنه
2:29
پس با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمره قضائی را شاهد بودم.
2:34
و فتح مکه
2:36
حنینه، طائفه و تبوک
2:39
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا فرستاد تا در صدقه یمن کار کنم.
2:45
من کی هستم؟
3:04
پاسخ
3:06
خالد بن سعید بن العاص رضی الله عنه
3:10
عضو کانال شوید
3:12
و گفتند و در وجدان سؤال کردند
3:16
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
3:21
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
3:26
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
3:37
توقف کنید
3:41
با صحابه و علما و علما آشنا شد
3:46
یک چالش جدید از طرف من
3:51
من از صحابه و بزرگان انصار هستم
3:58
و یکی از سردارانشان در بیعت دوم عقبه
4:02
خانواده و پولم را در خدمت اسلام گذاشتم
4:07
در جنگ بدر و اوحد شرکت کردم
4:10
و در آنجا به شهادت رسید
4:12
در شب یک نبرد تنهایی
4:16
به پسرم زنگ زدم و گفتم
4:18
من فقط فردا خود را کشته می بینم
4:21
اولین نفر از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله کشته شد
4:26
من هرگز کسی را برای خودم عزیزتر از تو پشت سر نمی گذارم
4:30
غیر از روح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:34
من یک بدهی دارم، آن را پرداخت کنید
4:37
با خواهرات خوب رفتار کن
4:40
وقتی صبح شد
4:42
برای جنگ به طرف کوه احد بیرون رفتیم
4:46
پس عبدالله بن عبی را رئیس منافقان گرفتیم
4:50
با ارتش
4:52
پس نزد او رفتم و نصیحتش کردم که برگردد
4:55
اما او یک پدر است
4:57
به او گفتم: لعنت به تو، خدا تو را دور کند
5:01
خداوند متعال شما را از رسولش صلی الله علیه و آله امان می دهد
5:07
و زمانی که درگیری شروع شد
5:11
با تمام شوق و طمع شهادت به سوی مشرکان رهسپار شدم
5:16
من اولین کشته جنگ بودم
5:19
و مشرکان مثل من
5:22
پس خواهرم برای من گریه کرد
5:24
پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود
5:28
گریه کردن یا گریه نکردن
5:31
فرشتگان با بال های خود او را گمراه کردند تا اینکه تو را بلند کردند
5:37
سپس مرا در محل جنگ دفن کردند
5:40
سپس خداوند متعال
5:44
خداوند متعال با من به عنوان یک مبارزه بدون حجاب صحبت کرد
5:48
او به من گفت
5:49
آرزو کن بنده
5:51
از من بخواه تا هر چه می خواهی به تو می دهم
5:54
پس گفتم
5:55
پروردگار
5:56
تو مرا زنده کن و من دوباره برایت خواهم کشت
6:00
خداوند متعال به من فرمود
6:02
قبلا هم گفته بودم
6:05
به آن باز نخواهند گشت
6:08
پس گفتم
6:09
پروردگار
6:10
به کسانی که پشت سرم هستند اطلاع خواهم داد
6:13
سپس خداوند متعال نازل کرد
6:15
و مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده اند
6:21
بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند
6:26
این فضیلت برای کسی جز من ثابت نشده است
6:30
بعد از 46 سال
6:34
سیل آمد و چند قبر را نبش قبر کرد
6:37
آمدند جای من را عوض کنند
6:40
مرا در قبرم دیدند که انگار خواب بودم
6:44
وضعیت من کم یا زیاد تغییر کرده است
6:48
وقتی مرا بلند کردند
6:50
دستم از زخمم فاصله گرفت
6:52
خون فوران کرد
6:54
انگار ساعت کشته شده بود
6:57
دستم را سر جایش گذاشتند
7:00
خون متوقف شد
7:02
من کی هستم؟
7:05
بهترین قفن و استراحتگاه آن
7:09
از رسول اقتدا کرد
7:12
اگر به دنبال عقار باشد
7:15
آب می دادند
7:19
پاسخ
7:21
عبدالله بن عمر بن حرمان انصاری
7:24
خداوند از او راضی باشد
7:26
رفتند و از من سؤال کردند
7:31
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
7:36
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
7:41
و دنیای رویاها برایشان زیبا بود
7:46
توقف کنید
7:54
با صحابه و علما و علما آشنا شد
7:58
بهترین قرن ها
7:59
بهترین قفن و استراحتگاه آن
8:02
چالش جدی
8:05
من کی هستم؟
8:11
من یکی از اصحاب هستم
8:13
از حبشه
8:15
من برای یک مرد یهودی گوسفند می کردم
8:18
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
8:21
برخی از قلعه های خیبر را محاصره کرد
8:24
پس گفتم
8:26
ای رسول خدا
8:27
اسلام را به من نشان بده
8:29
بنابراین او آن را به من نشان داد
8:31
پس اسلام آوردم
8:33
او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
8:36
او کسی را تحقیر نمی کند
8:39
پس گفتم
8:40
ای رسول خدا
8:42
من اجیر صاحب این گوسفندان هستم
8:45
با من امانت است
8:47
چگونه با آن رفتار کنم؟
8:49
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
8:53
به صورتشون بزن
8:55
به صاحبش برمی گردد
8:58
پس بلند شدم و مشتی خاک برداشتم
9:01
انداختم تو صورتشون
9:04
و من گفتم
9:05
به دوستت برگرد
9:08
با هم برگشتند انگار راننده ای آنها را می راند
9:12
تا اینکه وارد قلعه شدم
9:15
پس از جایم بلند شدم
9:18
من تا آن قلعه پیش رفتم
9:20
برای جنگ با مسلمانان
9:23
سنگی به من اصابت کرد و مرا کشت
9:26
من هیچ وقت نماز نخواندم
9:29
پس مرا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد
9:33
بنابراین آن را پشت سر او گذاشتم
9:35
با پارچه ای که روی خودم بود پوشاندم
9:38
رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد
9:42
و جمعی از یارانش همراه او بودند
9:45
سپس سریع از من دور شد
9:48
گفتند یا رسول الله
9:51
دورش نکردم
9:53
ایشان رضی الله عنه فرمودند
9:56
او دو همسر از حوریان با خود دارد
10:00
من کی هستم؟
10:16
پاسخ از اتیوپی باقی مانده است
10:21
خداوند از او راضی باشد
10:48
توقف کنید
10:51
با صحابه و علما آشنا شد
10:54
و بالاترین
11:00
چالش جدی
11:02
من کی هستم؟
11:04
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
11:10
از مردم مکه
11:12
من صاحب کلید کعبه هستم
11:15
پدرم روز یکشنبه به عنوان کافر کشته شد
11:18
او اسلام را در روز فتح نشان داد
11:20
از ترس کشته شدن
11:22
من شاهد نوستالژی با مسلمانان بودم
11:25
در دلم شکی هست
11:27
نزدیک بود رسول خدا صلی الله علیه و آله را بکشم
11:33
بنابراین با او به امید یافتن فرصتی بیرون رفتم
11:37
پس تمام انتقام قریش را از او گرفت
11:40
و من می گفتم
11:42
اگر عرب و فارس باقی نمی ماند
11:45
جز پیروی از محمد
11:47
من هیچ وقت دنبالش نکردم
11:49
وقتی مردم با هم مخلوط شدند
11:51
رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد
11:54
درباره قاطرش
11:56
به او نزدیک شدم
11:57
شمشیرم را برداشتم تا با آن ضربه ای به او بزنم
12:00
پس برای من ستونی از آتش برافراشت
12:02
او تقریباً مرا پاک کرد
12:04
رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد
12:08
و او گفت
12:09
به من نزدیک تر بیا
12:11
پس به او نزدیک شدم
12:12
دستش را روی سینه ام گذاشت
12:15
و او گفت
12:16
خدایا او را از شر شیطان حفظ کن
12:19
به خدا دستش را بلند نکرد
12:21
حتی اون روز
12:23
من بیشتر از شنیدن و بینایی خود دوست دارم
12:26
سپس گفت
12:29
برو بجنگ
12:31
پس جلویش رفتم و با شمشیر زدم
12:34
خدا می داند
12:36
دوست دارم خودم از او محافظت کنم
12:39
به خدا اگر پدرم را زنده می یافتم او را می کشتم
12:43
وقتی مردم عقب نشینی کردند
12:45
او رضی الله عنه به من گفت
12:48
چیزی که خدا از تو خواسته
12:50
بهتر از چیزی که برای خودت می خواستی
12:53
بعد هر چی تو ذهنم بود رو بهم گفت
12:56
که هیچکس ندید
12:59
جز خداوند متعال
13:01
پس شهادت دادم و گفتم
13:04
از خداوند طلب آمرزش می کنم
13:06
ایشان رضی الله عنه فرمودند
13:09
خداوند شما را ببخشد
13:11
من کی هستم؟
13:27
پاسخ
13:29
شیبه بن عثمان بن ابی قله
13:32
خداوند از او راضی باشد
13:55
توقف کنید
14:00
توقف کنید
14:02
توقف کنید
14:03
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
14:11
چالش جدی
14:13
من کی هستم؟
14:15
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
14:23
من در سال فتح اسلام آوردم
14:25
او مدت زیادی زندگی کرد
14:27
تا اینکه عمر رضی الله عنه مرا ساخت
14:30
از جمله افرادی که حدود حرم را تجدید کردند
14:34
من شاهد ماه کامل با مشرکان بودم
14:38
درسی دیدم
14:40
فرشتگانی را دیدم که بین آسمان و زمین کشته و اسیر شدند
14:45
گفتم: این مرد ممنوعه است.
14:49
چیزی را که دیدم برای کسی ذکر نکردم
14:52
شکست خوردیم و به مکه برگشتیم
14:55
بنابراین ما از آن ناراحت شدیم
14:57
قریش مرد به انسان تسلیم شدند
15:00
و من هنوز در شرک هستم
15:03
وقتی روز حدیبیه بود
15:07
من شرکت کردم و شاهد آشتی بودم
15:09
و من در آن راه رفتم تا اینکه کار تمام شد
15:12
و تنها چیزی که من می خواهم اسلام است
15:15
خداوند جز آنچه بخواهد امتناع می کند
15:18
وقتی عهدنامه حدیبیه را نوشتیم
15:21
من یکی از شاهدان او بودم
15:24
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
15:28
در حیات قوه قضائیه
15:30
قریش از مکه خارج شد
15:32
وقتی سه روز گذشت
15:35
من و سهیل بن عمر رسیدیم
15:38
پس گفتیم: ای محمد حال تو گذشته است.
15:42
بنابراین او کشور ما را ترک کرد
15:45
پس پیامبر صلی الله علیه و آله به بلال دستور داد
15:49
پس مردم را صدا زد
15:51
خورشید غروب نمی کند
15:53
یکی از مسلمانان مکه
15:56
زمانی که زمان فتح بود
15:59
خیلی ترسیدم
16:01
و من فرار کردم
16:03
سپس ابوذر رضی الله عنه به من ملحق شد
16:06
در زمان جاهلیت دوستی داشتم
16:09
مالک گفت
16:12
گفتم: می ترسم.
16:15
او به من گفت: نترس.
16:18
او پرهیزگارترین مردم و مهربانترین مردم با مردم است
16:21
من همسایه شما هستم
16:23
او با من آمد
16:25
پس با او برگشتم
16:27
پس مرا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برد
16:30
ابوذر به من آموخت که بگویم
16:33
درود بر تو ای پیامبر
16:36
و رحمت و برکات خداوند
16:39
بعد گفتم
16:41
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
16:44
و تو رسول خدا هستی
16:47
ایشان رضی الله عنه فرمودند
16:50
سپاس خداوندی را که شما را هدایت کرد
16:53
سپس شهر را معرفی کردم
16:57
بنابراین من با آن پایین آمدم
16:59
هنگامی که مروان بن الحکم سرپرستی او را بر عهده گرفت
17:02
به سمتش آمدم و سلام کردم
17:05
مروان از من درباره سنم پرسید
17:08
پس به او گفتم
17:10
او به من گفت
17:11
اسلام آوردنت به تأخیر افتاده شیخ
17:14
تا زمانی که اتفاقات قبل از شما رخ دهد
17:17
پس گفتم
17:18
خدا کمکمون کنه
17:20
به خدا بیش از یک بار به اسلام علاقه مند شده ام
17:24
در همه اینها پدرت مانع من می شود
17:28
او می گوید
17:29
شرافتت را گذاشتی
17:31
و دين پدرانتان را به دين جديد واگذاريد
17:35
و شما یک فالوور می شوید
17:37
مروان ساکت ماند
17:39
از حرفی که به من زد پشیمان شد
17:42
من کی هستم؟
18:00
پاسخ
18:01
حویطب بن عبدالعزا
18:04
خداوند از او راضی باشد
18:32
توقف کنید
18:33
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
18:42
چالش جدی
18:44
من کی هستم؟
18:49
من یکی از اصحاب هستم
18:51
از اساتید قریش
18:53
برادرم ابوجهل
18:55
و پسر عمویم خالد بن الولید رضی الله عنه
18:59
روز بدر را در حالی که در کفر بودم شاهد بودم
19:03
پس به مکه گریخت
19:05
وقتی شکست مشرکان را دیدم
19:08
و کشته شدن برادرانم ابوجهل و العاص
19:12
سپس در روز فتح مکه اسلام آوردم
19:15
شاهد جنگ حنین بود
19:17
پیامبر صلی الله علیه و آله آن را داد
19:20
صد شتر از غنائم حنین
19:24
با آشتی دلهایشان
19:27
خیلی اسلامی خوبه
19:29
و من گفتم
19:30
وادی را که در پیکار با رسول خدا گرفتم رها نمی کنم
19:34
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
19:36
مگر اینکه برای رضای خدا آن را بگیرید
19:40
من یک سکه که برای مبارزه با او خرج کردم دریغ نمی کنم
19:44
مگر اینکه همین مقدار را در طاعت خدا خرج کنید
19:47
و اطاعت از رسولش صلی الله علیه و آله
19:52
از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستم
19:56
یک روز گفتم
19:58
ای رسول خدا
20:00
یه چیزی بهم بگو که رعایت کنم
20:03
و او گفت
20:04
من این را برای شما نگه می دارم
20:06
به زبانش اشاره کرد
20:09
فکر می کردم آسان است
20:11
لال بودم
20:14
من مانع او نشدم
20:16
وقتی قصد داشتم منطق و زبانم را در نظر بگیرم
20:20
پس هیچ چیز بدتر از آن نیست
20:25
من شاعری سخاوتمند بودم
20:27
محبوب مردم مکه
20:30
وقتی تصمیم گرفتم برای رضای خدا بیرون بروم و بجنگم
20:33
مردم مکه به شدت نگران شدند
20:36
هیچ کدام از آنها باقی نماند
20:39
جز اینکه بیرون آمد تا مرا تشویق کند
20:41
وقتی بالای بطحا بودم
20:44
من ایستادم و مردم دور من ایستاده بودند و گریه می کردند
20:48
وقتی آنها را دیدم نگران شدند
20:50
گفتم
20:52
آهای مردم
20:54
به خدا سوگند من از آرزوی تو منحرف نشدم
20:59
برای انتخاب یک کشور از کشور خود
21:02
اما همین بود
21:04
سپس مردانی که پیش از ما بودند نزد خدا آمدند
21:08
به خدا ما هیچ روزی از آنها را ندیدیم
21:12
به خدا آن را در دنیا برای ما آوردند
21:16
بیایید به دنبال این باشیم که آن را در زندگی پس از مرگ با آنها به اشتراک بگذاریم
21:20
مردم
21:22
انتقال به خداوند متعال است
21:26
سپس به سمت شام حرکت کردم
21:30
پس در جنگ یرموک مجروح شدم
21:33
و دراز کشیده روی زمین افتادم
21:36
بنابراین من برای نوشیدن آب تماس گرفتم
21:39
وقتی آب به من رسید
21:41
به عکرمه نگاه کرد
21:43
او هم مجروح شد
21:46
پس گفتم
21:47
آب را به عکرمه بریز
21:50
وقتی عکرمه آن را گرفت
21:52
عیاش به او نگاه کرد
21:54
و او گفت
21:56
به عیاش بده
21:59
آب به عیاش نرسید
22:01
تا اینکه فوت کرد
22:03
پس با آب به عکرمه بازگشتند
22:06
پس مرد
22:08
پس برایم آب آوردند
22:11
پس اگر از جانم لبریز شده ام
22:14
من کی هستم؟
22:18
بهترین قارو ایستاده و نشسته است
22:22
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
22:28
آنها اینجا بودند که این را آبیاری می کردند
22:39
رفتند و از من سؤال کردند
22:44
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
22:49
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
22:54
و دنیای رویاها آنها را زیبا کرد
23:10
بهترین قارو ایستاده و نشسته است
23:14
چالش جدید
23:16
من کی هستم؟
23:18
من از مادران مؤمنان هستم
23:24
و همسر رسول مؤمن
23:26
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
23:29
در بین همسرانش هیچ کس از من صمیمی تر نیست
23:33
و هیچ کس که با او ازدواج کرد در حالی که او از خانه دور بود، دورتر از من نیست
23:38
پدرم ابوسفیان است
23:40
استاد و بزرگ قریش
23:43
من و شوهرم اسلام آوردیم
23:46
ما به حبشه مهاجرت کردیم
23:49
فرار از دین ما
23:51
شوهرم در خارج از کشور فوت کرد
23:53
این باعث اضطراب و ناراحتی من شد
23:57
در خواب دیدم مردی مرا صدا زد و گفت:
24:01
ای مادر مؤمنان
24:03
تعبیر کردم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با من ازدواج می کند.
24:09
فقط پس از اتمام دوره انتظار من است
24:12
تا اینکه کنیز نگوس نزد من آمد و گفت:
24:16
شاه به شما می گوید
24:19
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من نوشت که او را به عقد تو درآورم
24:26
خوشحال شدم و گفتم
24:28
خداوند به شما مژده دهد
24:30
او به من گفت
24:32
شاه به شما می گوید
24:34
من یکی رو دارم که باهات ازدواج کنه
24:36
پس برای خالد بن سعید بن العاص رضی الله عنه فرستاده شد
24:41
بنابراین من او را منصوب کردم
24:42
تمام جواهرات و جواهراتم را به کنیز دادم
24:47
پاداشی برای آنچه او به من موعظه کرد
24:51
وقتی عصر شد
24:53
نغوس دستور حضور مسلمانان در حبشه را داد
24:58
مهریه از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله پرداخت شد
25:03
400 دینار
25:05
وقتی مردم می خواستند بلند شوند
25:08
نجاشی به آنها گفت
25:10
بشین
25:12
سنت پیامبران در هنگام ازدواج است
25:15
که آنها اذیت می کنند
25:16
پس برای غذا صدا زد
25:18
پس خوردند
25:19
سپس متفرق شدند
25:21
سپس مرا آماده کرد و همراه شرابیل بن حسنه رضی الله عنه به مدینه فرستاد
25:29
وقتی پدرم شنید که پیامبر صلی الله علیه و آله با من ازدواج کرده است
25:34
پدرم هنوز مشرک بود
25:37
با این حال خوشحال شد و گفت
25:40
اون اسب نر
25:42
دماغش را نمی گیرد
25:44
یعنی شایسته و سخاوتمند است و جواب نمی دهد
25:48
قبل از فتح مکه
25:51
پدرم به شهر آمد
25:53
برای تجدید قرارداد آشتی بین او و پیامبر صلی الله علیه و آله
25:59
سپس علی وارد خانه من شد
26:02
وقتی خواست بر بالین پیامبر صلی الله علیه و آله بنشیند
26:07
سریع آن را از او دور کردم
26:10
این را از من تقبیح کرد و گفت
26:13
پسرم این تخت را برای من می خواهی یا من را برای آن می خواهی؟
26:19
پس گفتم
26:21
بلکه بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله است
26:25
و تو مشرک نجس هستی
26:28
و او گفت
26:30
پسرم یه بلایی سرت اومده
26:34
و وقتی مرگ به سراغم آمد
26:38
با عایشه رضی الله عنها تماس گرفتم و گفتم
26:42
شاید چیزی بین ما بوده که بین همسران هم اتفاق می افتد
26:47
خداوند من و تو را به خاطر هر اتفاقی که افتاده ببخشد
26:51
عایشه گفت
26:53
خداوند شما را به خاطر همه اینها ببخشد
26:56
او شما را نادیده گرفت و شما را از آن رها کرد
27:00
پس گفتم
27:01
از راز تو راضی هستم، خدا خیرت دهد
27:04
برای ام سلمه رضی الله عنه فرستاده شد
27:08
پس من اینطوری بهش گفتم
27:10
همان طور که عایشه گفت جوابم را داد
27:14
من کی هستم؟
27:31
پاسخ
27:32
ام حبیبه
27:33
رمله بنت ابی سفیان رضی الله عنه
27:48
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
27:53
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
27:58
توقف کنید و از صحابه و علما و علما بیاموزید
28:09
بهترین نمونه های قرن ها
28:14
یک چالش جدید از طرف من
28:18
من از اصحاب مهاجرین هستم
28:25
من در سال هفتم هجری اسلام آوردم
28:28
او در سفر و اقامت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را همراهی می کرد
28:34
خیبر و تهاجمات بعدی با او شاهد بود
28:38
در جنگ های مرتدین شرکت داشت
28:41
و در فتوحات اسلامی
28:44
او به عبادت و زهد در این دنیا معروف بود
28:48
در مکه مورد وسوسه جوانی قرار گرفتم
28:52
زمانی که مردم دعوت شدند تا به منطقه تانیم خارج از حرم بروند
28:58
شهادت خبیب بن عدی رضی الله عنه
29:02
بعد از اینکه خائنانه اسیرش کردند
29:05
من از آن حادثه متاثر شدم
29:08
آنچه از محبت خبیب به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم و شاهد آن بودم، برایم طنین انداز شد.
29:16
او اعتقاد خود را به دین اسلام عمیق تر کرد
29:19
این دلیل اسلام من بود
29:22
و اینک امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در حمص است.
29:28
پس نزد او رفتم و از امارت متنفر بودم
29:32
سپس از خانواده او پرسید که با آنها چگونه هستم
29:36
مردم حمص از من به خوبی یاد کردند
29:39
اما از چهار مورد به او شکایت کردند
29:44
پس عمر رضی الله عنه مرا صدا زد
29:47
و به آنها گفت: آنچه دارید به والی خود بدهید
29:52
گفتند تا روز روشن نزد ما نمی آید
29:58
عمر در این باره از من پرسید
30:00
گفتم: به خدا قسم از ذکر آن متنفر بودم.
30:05
اما چون خانواده من خدمتکار ندارند
30:09
خمیرمو ورز میدم
30:11
سپس اجازه دهید تا تخمیر شود
30:14
بعد نانم را می پزم
30:16
سپس برای ذحی وضو می گیرم
30:18
سپس نزد مردم برو
30:21
عمر گفت: دیگر از چه شکایتی؟
30:25
گفتند شب جواب ما را نمی دهد
30:29
پس گفتم: روز را برای آنها و شب را برای پروردگارم قرار دادم.
30:35
عمر گفت دیگر چه؟
30:38
گفتند در ماه یک روز پیش ما نمی آید
30:43
گفتم بنده ای ندارم که لباسم را بشورم
30:48
من جز لباسی که می پوشم لباس دیگری ندارم
30:51
لباسم را می شوم و منتظر می مانم تا خشک شود
30:56
در پایان روز به سراغ آنها می روم
31:00
عمر گفت: دیگر از چه شکایتی؟
31:04
می گفتند هر از گاهی غش می کند
31:09
او در شورای خود غایب خواهد بود
31:12
گفتم در مکه شاهد کشته شدن خبیب رضی الله عنه بودم
31:18
در آن روز من از مشرکان خواهم بود
31:22
قریش او را بر چوبی به صلیب کشیدند
31:25
جسدش را تکه تکه کردند تا اینکه مرد
31:31
هر وقت به آن صحنه اشاره کردم دیدم
31:35
یاد ترکی نصره خبیب افتادم
31:38
از ترس خدای متعال می لرزم
31:41
و به کسی که به من خیانت می کند خیانت می کند
31:44
عمر گفت: ستایش خدایی را که مرا از تو ناامید نکرد.
31:51
پس از مدتی هیئتی از مردم حمص نزد خلیفه در شهر آمدند
31:58
عمر به آنها گفت: نام فقرای خود را برای من بنویسید.
32:03
پس برای او کتابی نوشتند که شامل نام فقرا بود
32:08
و اسم من را روی آن گذاشتند
32:10
عمر گفت: این کیست؟
32:13
گفتند این شاهزاده ماست
32:16
او گفت: "و شاهزاده شما فقیر است."
32:21
گفتند بله
32:23
عمر تعجب کرد و گفت: شاهزاده تو چگونه فقیر است؟
32:28
بخشش او کجاست؟ رزق او کجاست؟
32:31
گفتند یا امیرالمؤمنین!
32:34
او چیزی نمی گیرد
32:37
او تمام بخشش خود را صرف ما می کند
32:40
عمر گریه کرد
32:42
سپس هزار دینار گرو گذاشت
32:45
بنابراین او آن را بسته بندی کرد و برای من فرستاد
32:48
گفت: سلام مرا برسان.
32:52
و به او بگویید
32:54
امیرالمؤمنین این پول را برای شما فرستاد
32:57
پس برای نیازهای خود از او کمک بگیرید
33:00
پس رسول او را نزد من آورد
33:03
پس به دینارها نگاه کردم
33:05
بنابراین من شروع به پس گرفتن آن کردم
33:08
صبح همه را برای رضای خدا صرف کردم
33:13
من کی هستم؟
33:31
پاسخ
33:32
سعید بن عامر الجمهی
33:35
خداوند از او راضی باشد
33:43
مثل آنها ستاره آسمان و تپه هایش
33:48
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
33:53
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
34:02
توقف کنید
34:04
با صحابه و علما و علما آشنا شد
34:09
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
34:13
چالش جدی
34:17
من دختر بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله هستم
34:25
مادرم خدیجه، خدا از او راضی باشد
34:28
من ده سال قبل از مأموریت به دنیا آمدم
34:32
من صاحب قرارداد را می شناختم
34:35
پدرم صلی الله علیه و آله و سلم بود
34:38
او مرا دوست دارد و از من تعریف می کند
34:41
مرا به عقد پسر عمویم ابوالعاص بن الربیع رضی الله عنهم درآورد.
34:46
بنابراین من اینجا با او زندگی کردم
34:48
وقتی پدرم رضی الله عنه مبعوث شد
34:52
سریع به او ایمان آوردم
34:54
شوهر اسلام را رد کرد
34:57
پس قریش از شوهرم دعوت کردند که مرا ترک کند
35:01
با همسری از اشراف خانه های قریش غرامت گرفت
35:06
جواب آنها را می داد و می گفت:
35:09
نه، قسم می خورم
35:10
من هرگز دوستم را ترک نمی کنم
35:13
و من دوست ندارم همسرم را داشته باشم
35:16
زنی از قریش
35:20
و هنگامی که روز بدر بود
35:22
شوهرم برای جنگ با مسلمانان بیرون رفت
35:25
اسیر دست آنها شد
35:28
پس گردن بندي را كه مادرم خديجه رضي الله عنه در روز عروسي به من داده بود به او فرستادم.
35:36
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله او را دید
35:40
به من پیام بده
35:41
او از شوهرم شفاعت کرد تا او را بدون باج آزاد کند
35:46
بازگشت به قرارداد
35:49
از شوهرم خواست که مرا به شهر بفرستد
35:54
وقتی شوهرم به مکه برگشت
35:57
به من دستور داد که برای پیوستن به پدرم آماده شوم
36:01
از برادرش کینا پرسید
36:03
تا یه راهی به من برسه
36:06
جایی که او با برخی از یاران ملاقات خواهد کرد
36:09
چه کسی مرا به شهر خواهد برد
36:12
پس نانا تو را با تیر و کمان خود برد
36:15
او مرا در روز روشن بیرون آورد
36:18
در مقابل آینه و سماع قریش
36:21
مردم قیام کردند و به ما پیوستند
36:24
در هوجی مرا به وحشت انداختند
36:27
تا اینکه افتاد
36:28
بارداری تو شکمم افتاد
36:31
سپس نثر شما ناننا ساهاما است
36:34
قسم می خورم که کسی به من نزدیک نمی شود
36:37
جز اینکه با تیری در گلویش شلیک کرد
36:40
او یک خانم نبود
36:43
پس مردم عقب نشینی کردند
36:45
سپس ابوسفیان آمد
36:47
نانا بهت گفت
36:49
آن را به مکه برگردانید
36:51
سپس شبانه مخفیانه به راه افتاد
36:55
مردم در مورد آن صحبت نمی کنند
36:57
من برخلاف میل مردم مکه رفتم
37:00
نانا این کار را برای تو انجام داد
37:03
وقتی شب شد
37:05
با من اومد بیرون
37:07
مرا به زید بن حارثه سپرد
37:09
و یک مرد دیگر
37:11
پدرم رضی الله عنه بود
37:13
او آنها را برای جلب لطف من فرستاد
37:16
به شهر
37:19
سپس شوهرم بعد از آن مسلمان شد
37:21
شش سال
37:23
به شهر مهاجرت کرد
37:25
پیامبر صلی الله علیه و آله به من پاسخ داد
37:28
به او با اولین عقد ازدواج
37:31
و من با او ماندم
37:33
با این حال، این بیماری موقتی نیست
37:35
از سقوطی که افتاد
37:37
وقتی از مکه هجرت کردی
37:40
تا آخرالزمان
37:42
در سال هشتم هجری
37:45
پس مادران مؤمنان مرا غسل دادند
37:48
پدرم رضی الله عنه آنها را به من داد
37:51
ایزاره و گفت
37:54
کاری کنید که او آن را حس کند
37:56
یعنی بخشی از بدنش کردند
37:59
مستقیما بدون کفن
38:01
سپس برای پدرم دعا کرد
38:03
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
38:06
او و شوهرم به قبر من رفتند
38:09
من کی هستم؟
38:26
پاسخ
38:28
زینب دختر محمد صلی الله علیه و آله و سلم
38:32
خداوند از او راضی باشد
38:42
توقف کنید
38:45
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
38:53
چالش جدید
39:00
من کی هستم؟
39:03
من از صحابه جوان هستم
39:06
من از صحابه جوان هستم
39:10
من از صحابه جوان هستم
39:13
من از اصحاب جوان انصار هستم
39:20
وقتی پسر جوانی بودم به اسلام گرویدم و پدرم فوت کرد و به همین دلیل یتیم شدم.
39:26
ناپدری ام الجلاس بن سوید از من حمایت کرد
39:30
او بهترین مرد بود، از من مراقبت می کرد و مانند پسر خودش مرا دوست داشت
39:35
من هم مثل بچه ای که پدرش را دوست دارد او را دوست داشتم
39:40
به دلیل شدت آنچه از لطف او به من دیدم
39:44
تا اینکه آن روز آمد که انتظارش را نداشتم
39:49
من به دلیل سن کم شاهد جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله نبودم
39:56
اما میتوانستم ببینم که مسلمانان برای جنگ تبوک آماده میشوند
40:01
آنها برای یک سفر طولانی آماده می شوند
40:04
شخص نشسته را دیدم که از روی بوق سرعتش را کم کرد و از این موضوع متحیر شدم
40:10
یک روز وارد شدم و شنیدم که می گوید
40:14
اگر محمد در آنچه می گوید راست می گوید ما از الاغ بدتریم
40:21
با گفتن این حرف شوکه شدم و خیلی عصبانی شدم
40:26
سریع جوابشو دادم و گفتم
40:29
به خدا، گلس، تو یکی از محبوب ترین مردم برای من و مهربان ترین مردم برای من هستی
40:36
همین الان یه چیزی گفتم که اگه بخوام در مورد شما پخش کنم ضرر می کنم
40:41
اگر در این مورد سکوت می کردم، به دینم خیانت می کردم و خود را نابود می کردم
40:46
حق دیون سزاوارتر بازپرداخت است
40:50
آنچه را که گفتم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اطلاع می دهم
40:56
نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم و آنچه الجلاس گفت به او گفتم
41:02
پس پیامبر صلی الله علیه و آله را نزد او فرستادم و از او خواستم که بیاید
41:08
پس آن که نشسته بود آمد و به خدا قسم داد که چنین نگفته است
41:14
او مرا به دروغگویی متهم کرد
41:16
مردم با اتهام به من نگاه کردند
41:20
رسول خدا صلی الله علیه و آله سکوت کرد
41:25
در مورد من، صورتم خونی بود
41:29
و تکبر چشمانم را اشک ریخت
41:32
بعد لیوان گفت
41:35
آنچه به شما عرض کردم یا رسول الله حقیقت است
41:39
اگر بخواهید، اتحاد ما در دستان شماست
41:42
و به خدا سوگند
41:45
من چیزی نگفتم که پسر من را به آن متهم کرد
41:49
سپس وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد
41:54
همه مورد حمله قرار گرفتند
41:56
هنگامی که از او مخفی شد، رضی الله عنه
42:00
کلام الله مجید را تلاوت کرد
42:03
به خدا سوگند که نگفتند
42:06
و کلمه کفر را گفتند
42:09
پس از اسلام آوردن کافر شدند
42:11
آنها رویای چیزی را می دیدند که به دست نیاوردند
42:15
از هیچ چیز کینه ای نداشتند جز اینکه خدا و رسولش آنها را از فضل خود بی نیاز کردند
42:25
اگر توبه کنند برایشان بهتر است
42:29
و اگر روی برگردانند، خداوند آنان را به عذابی دردناک در دنیا و آخرت عذاب خواهد کرد
42:38
و در زمین نه سرپرستی دارند و نه یاوری
42:46
چهره پیامبر صلی الله علیه و آله برق زد
42:50
دستش را به سمت گوشم دراز کرد و گفت
42:53
گوش هایت را بستی پسر و نشنیدی
42:57
و پروردگارت نسبت به تو صادق است
42:59
و اما شخص نشسته، پس از شنیدن سخنان خداوند متعال، لرزه بر او گرفت
43:05
گفت: بلكه توبه كنم يا رسول الله.
43:08
بلکه توبه می کنم
43:10
او در آن زمان اسلام آورد و مسلمان خوبی شد
43:13
او به دوست داشتن و احترام به من مانند قبل و حتی شدیدتر بازگشت
43:19
و به من می گفت
43:21
سپاس خداوندی را که مرا از آتش جهنم نجات داد
43:26
من کی هستم؟
43:29
بهترین پشت و پشت
43:34
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
43:42
آب می دهد
43:45
جواب عمیر بن سعد رضی الله عنه است
43:50
رفتند و از من سؤال کردند
43:55
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
44:00
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
44:05
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد