از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 27 از 31
25- صحابه و علما و بزرگان را بشناسید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (241) تا (250) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید
0:03
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من یکی از همراهان مهاجر هستم
0:22
و یکی از معدود دوئیست ها
0:25
به خاطر تیزبینی و بینایی تیزشان مشهورند
0:29
من خیلی حیله گر و حیله گر بودم
0:32
استاد خباثت و نیرنگ
0:34
تا اینکه در مکه لقب من شد
0:37
شیطان قریش
0:39
من یکی از دشمنان سرسخت مسلمانان بودم
0:42
برای آنها بسیار مضر است
0:44
از آنها و دینشان متنفر است
0:47
منتظر لحظه ای که می پرم
0:50
با شمشیر من بر گردنشان
0:53
پس به سرعت با قریش به سوی بدر رفتم
0:58
و با من پسرم وهب است
1:00
وقتی نزدیک میدان جنگ فرود آمدیم
1:04
قریش مرا به دیدنشان فرستادند
1:07
تعداد مسلمانان و تجهیزات آنها
1:10
من سوار اسبم دور لشکر مسلمانان گشتم
1:13
و من به آنها فکر کردم
1:16
سپس به اردوگاه قریش بازگشتم و گفتم:
1:19
آنها سیصد هستند
1:21
کمی کم یا زیاد می شوند
1:25
پس از من بپرس که آیا پشتیبان آنها وجود دارد یا خیر
1:29
گفتم پشت سر آنها چیزی پیدا نکردم
1:33
اما ای قوم قریش
1:36
من کوه هایی را دیدم که حامل مرگ ناب بودند
1:40
افرادی که هیچ حفاظت و پناهگاهی ندارند
1:44
جز شمشیرهایشان
1:46
به خدا قسم من کشته شدن هیچ یک از آنها را نمی بینم
1:49
تا اینکه یکی از شما را بکشد
1:52
اگر در میان شما به تعدادشان ضربه بزنند
1:55
بعد از آن چه فایده ای برای زندگی کردن وجود دارد؟
1:58
پس ببین چی فکر میکنی
2:01
سخنان من تقریباً آنها را از جنگ منصرف کرد
2:05
اگر اصرار ابوجهل نبود
2:07
و عزم او برای مقابله
2:10
یکی از نتایج آن نبرد بود
2:13
که مشرکان شکست خوردند
2:15
تعداد زیادی از آنها کشته و اسیر شدند
2:19
پسرم به اسارت مسلمانان افتاد
2:23
ناامید به مکه برگشتیم
2:27
روزی با صفوان بن امیه در حجر نشستم
2:31
در بدر به یاد اسیرانمان افتادیم
2:34
صفوان گفت
2:36
قسم می خورم بعد از آنها زندگی بهتری وجود ندارد
2:39
به او گفتم حقیقت را گفتم
2:42
به خدا اگر بدهی نداشتم قدرت پرداخت آن را نداشتم
2:46
و فرزندانم که هنوز از املاک می ترسم
2:50
سوار بر محمد می شوم تا او را بکشم
2:54
من با او بهانه ای دارم
2:57
می گویم برای پسرم درست کردم
3:00
این زندانی
3:02
صفوان گفت
3:04
روی دستت
3:05
خرجش میکنم
3:07
فرزندان شما با فرزندان من هستند
3:09
تا زمانی که بمانند دلداریشان می دهم
3:12
پس به او گفتم
3:13
اگر امور من و خودت را تنها نگه داری
3:17
سپس به شمشیر خود فرمان دادم
3:19
او را با چاقو زدند و در او سم ریختند
3:22
سپس راهی شهر شدم
3:25
عمر بن خطاب رضی الله عنه مرا دید
3:28
شترم را جلوی در مسجد ایستادم
3:31
و غلاف شمشیرم را بیرون آوردم
3:34
گفت: این دشمن خداست
3:37
به خدا قسم او فقط برای شر آمده است
3:40
سپس بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد
3:44
گفت ای پیامبر خدا
3:47
این دشمن خداست
3:49
آمد در حالی که شمشیر به اهتزاز درآورد
3:52
او رضی الله عنه به او گفت
3:56
برای من بیاور
3:58
عمر به مردانی که از انصار با او بودند گفت
4:03
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شوید
4:07
پس با او بنشین
4:09
او را از این شر برحذر داشتند
4:12
ایمن نیست
4:16
عمر مرا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد
4:20
او شمشیر من را در دست داشت
4:23
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله او را دید
4:27
گفت: عمر او را رها کن
4:30
گفت: اجازه من.
4:33
پس به او نزدیک شدم
4:35
گفت: چه چیزی تو را آورد؟
4:38
گفتم آمدم پیش این زندانی که دست توست
4:43
ایشان رضی الله عنه فرمودند
4:46
شمشیر دور گردنت چطور؟
4:49
گفتم خدا او را به خاطر شمشیرها زشت کند
4:52
آیا چیزی ما را نجات داد؟
4:55
ایشان رضی الله عنه فرمودند
4:58
باور کن واسه چی اومدی
5:01
گفتم فقط برای همین آمده ام
5:05
ایشان رضی الله عنه فرمودند
5:08
بلکه تو و صفوان بن امیه در سنگ نشستی
5:12
پس قوم قالیب را از قریش ذکر کردی
5:16
بعد گفتم
5:18
اگر بدهی من و فرزندانم نبود
5:21
من برای کشتن محمد بیرون می رفتم
5:25
صفوان دین تو و فرزندانت را بردارد
5:29
برای کشتن من
5:31
خدا بین تو و آن ایستاده است
5:35
بعد بیدار شدم و گفتم
5:38
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
5:41
شهادت می دهم که تو رسول خدا هستی
5:44
این چیزی است که فقط من و صفوان در آن شرکت کردیم
5:48
به خدا سوگند هیچ کس جز خدا این موضوع را به شما نگفت
5:52
الحمدلله خدایی را که مرا به اسلام هدایت کرد
5:56
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
5:59
به دوستانش
6:01
برادر دینی خود را روشن کنید
6:03
و بر او قرآن بخوان
6:05
او را به اسارت آزاد کردند
6:08
عمر رضی الله عنه به من گفت
6:11
تو آمده ای و از خوک برای من متنفرتر
6:16
و امروز تو برای من از همه فرزندانم محبوبتر هستی
6:21
قلبم را با ایمان آغشته کن
6:25
پس گفتم یا رسول الله
6:28
من بدترین دشمن خدا بودم
6:31
برای مسلمانان بسیار مضر است
6:34
خیلی دوست دارم منو ببخشی
6:36
پس بیا مکه
6:38
پس آنها را به درگاه خداوند متعال دعوت می کنم
6:40
اگر جواب بدهند
6:42
در غیر این صورت در دینشان به آنها آسیب خواهی رساند
6:45
من هم به اصحاب تو در دینشان آسیب می رساندم
6:49
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من اجازه داد
6:53
پس به مکه آمدم
6:55
آنجا ماندم و به اسلام دعوت کردم
6:58
خیلی ها به من خوش آمد گفتند
7:02
من کی هستم؟
7:04
جواب عمیر بن وهب است
7:11
خداوند از او راضی باشد
7:19
توقف کنید
7:22
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
7:29
چالش جدید من کی هستم؟
7:33
من از اصحاب ارجمند هستم
7:39
و صاحب خرقه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
7:43
من در جهل بودم
7:45
یک جوان شجاع و یک شوالیه بی نظیر
7:50
داشتن اخلاق اصیل عربی
7:53
مانند جوانمردی، سخاوت و شجاعت
7:56
جوانمردی، رژیم غذایی و رویا
7:59
من بیشتر وقتم را به پرسه زدن در صحرا و شکار می گذراندم
8:05
من یکی از باتجربه ترین شاعران هستم
8:08
جایی که او با دوران پیش از اسلام و اسلام زندگی می کرد
8:11
خانواده من به شعر و مهارتش معروف بودند
8:15
پدرم از سرداران شاعران پیش از اسلام است
8:19
در میان صاحبان آویز
8:21
وجدی رابعه
8:23
ابوسلمه شاعر بود
8:26
عمه ام سلما شاعر است
8:28
برادرم بجیر شاعر است
8:31
بنی عقبه شاعر است
8:33
نوه ام العوام بن عقبه نیز شاعر است
8:37
پس عمر رضی الله عنه به من وعده داد
8:40
من شاعران دوران پیش از اسلام را حس می کنم
8:43
او همچنین به دلیل نفرت شدیدش از اسلام معروف بود
8:47
و طنز مسلمانان
8:49
و افشای زنانشان
8:53
وقتی برادرم بجیر مسلمان شد
8:55
شعری نوشتم
8:57
رسول خدا صلی الله علیه و آله را طعنه زدند
9:01
و مسلمانان با او هستند
9:03
و با همسرانشان خود را در معرض آن قرار دادند
9:06
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را شنید
9:10
خونم را هدر داد
9:12
به دوستانش گفت
9:14
هر که او را یافت، او را بکشد
9:16
پس برادرم بجیر در این باره به من نوشت
9:19
او به من گفت
9:21
که از رستگاری فرار کرد
9:23
خودت را نجات بده
9:25
و من نمی بینم که شما دور شوید
9:27
سپس گفت
9:29
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
9:32
کسی برای شهادت نزد او نمی آید
9:34
که معبودی جز خدا نیست
9:36
و اینکه محمد رسول خداست
9:38
جز قبل از او
9:40
و آنچه قبل از آن بود را رها کنید
9:43
اگر این کتاب برای شما بیاید
9:46
پس پذیرفت و تسلیم شد
9:48
روی صورتم گرفتم
9:50
نمی دانم کجا بروم
9:52
هر بار که نزد قومی می آمدم تا به من پناه بدهند، امتناع می کردند
9:56
پس زمین باریکتر از آنچه استقبال کرده بود شد
9:59
من طرد شده ماندم
10:02
تا اینکه خداوند دلم را به اسلام باز کرد
10:06
بنابراین به شهر نزدیک شدم
10:08
شترم را جلوی در مسجد ایستادم
10:11
سپس وارد مسجد و رسول خدا صلی الله علیه و آله شدم
10:17
بنابراین من او را با شخصیتش می شناختم
10:19
پس از مردم گذشتم تا در مقابل او نشستم
10:23
بعد گفتم
10:25
ای رسول خدا
10:27
اگر شاعری را بیاورم که تو را طنز می کرد، توبه می کند
10:31
آیا او را می پذیری و او را می بخشی؟
10:34
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:37
بله
10:38
گفتم
10:39
من شاعرم
10:41
ای رسول خدا از تو سلامتی می خواهم
10:44
سپس برایش شعری خواندم که در آن می گویم:
10:48
سعاد احساس کرد که امروز قلبش ادرار می کند
10:53
او عاشق بود، اما نتوانست کاری انجام دهد
10:57
به من خبر دادند که رسول خدا به من وعده داده است
11:01
آرزوی عفو رسول خداست
11:05
اوست که قرآن نافله را به تو داده که تاریخ و جزئیات آن را در بر دارد
11:13
مرا به سخنان تهمتزنان نگیرید و گناهی نکردهام، هر چند در مورد من شایعات فراوان باشد.
11:21
رسول نوری است که منور است
11:25
مهند از شمشیرهای خدا مسلول
11:29
رسول خدا صلی الله علیه و آله به همراهان خود اشاره کرد
11:34
برای گوش دادن
11:35
تا اینکه تمام شعر را برایش خواندم
11:39
پس مرا عفو کرد
11:40
سپس از جا برخاست و با عبایی که پوشیده بود مرا پوشاند
11:45
بنابراین من از آن راضی بودم
11:47
پس معاویه رضی الله عنه خواست آن را به بیست هزار درهم از من بخرد.
11:53
بنابراین من آن را نفروختم
11:55
برای من قیمتی ندارد
11:58
تا زمان مرگم با من ماند
12:01
سپس آن را به چهل هزار درهم از خانواده من خرید
12:05
به خلفای اموی به ارث رسیده است
12:08
سپس عباسیان
12:10
تا اینکه به جانشینان امپراتوری عثمانی رسید
12:15
من کی هستم؟
12:17
پاسخ
12:23
کعب بن زهیر بن ابی سلمه رضی الله عنه
12:28
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
12:40
یک چالش جدید از طرف من
12:47
من از اصحاب انصار هستم
12:53
او از زمان ورود اسلام به مدینه به اسلام گروید
12:57
من با پیامبر صلی الله علیه و آله در غزوات او شرکت کردم
13:02
جهاد را با وجود فقر دوست داشتم
13:06
تا اینکه جنگ تبوک فرا رسید
13:09
که به آن نبرد سختی نیز می گفتند
13:13
زیرا در زمان سختی برای مردم رخ داده است
13:16
و در گرما شدید
13:18
و در عین حال در جای خود
13:20
کمبود پول و حیوان
13:23
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مردم خواست که در آن پول به دست آورند و خرج کنند
13:29
و او گفت
13:30
هر کس لشکر سختی را آماده کند برای او بهشت است
13:34
صحابه رضی الله عنه دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله را اجابت کردند.
13:41
ثروتمندان در میان آنها شگفت انگیزترین نمونه های بخشش و بخشش را به نمایش می گذارند
13:47
در رأس آنها عثمل بن عفان رضی الله عنه بود
13:51
زنان هر چه صدقه و جواهرات می توانستند آوردند
13:56
آن را به دست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گذاشتند
14:01
اصحاب بیچاره هم در حد توان شرکت کردند
14:07
حتی ابوعقیل رضی الله عنه
14:10
با نصف صاع خرما آمد
14:13
پس آن را به دست پیامبر صلی الله علیه و آله سپرد
14:17
سپس منافقین به او حمله کردند
14:20
من و چند مسلمان ماندیم
14:24
ما چیزی پیدا نکردیم که برای آن تلاش کنیم یا پول خرج کنیم
14:28
از جهاد عقب افتادیم و نتوانستیم خرج کنیم
14:33
از این بابت خیلی ناراحت شدیم
14:36
تقریباً از عقب ماندگی خود غمگین بودیم
14:40
ما نتوانستیم در این تهاجم شرکت کنیم
14:44
پس چاقند آنهایی که گریه می کنند
14:47
خداوند متعال سخنی در مورد ما نازل کرده است
14:51
نه بر افراد ضعیف و نه بر بیماران
14:57
هیچ سرزنشی بر گردن کسانی که به اندازه کافی برای خرج کردن ندارند وجود ندارد
15:04
اگر برای خدا و رسولش صادق باشند
15:08
برای نیکوکاران چاره ای نیست
15:13
خداوند آمرزنده و مهربان است
15:18
و نه برای کسانی که وقتی نزد تو می آیند، آنها را تحمل می کنی
15:25
گفتم من چیزی پیدا نمی کنم که به شما بگویم
15:38
برگشتند، چشمانشان پر از اشک غمگینی بود
15:43
آیا چیزی برای خرج کردن پیدا نمی کنند؟
15:50
شب آن جنگ از خواب بیدار شدم و نماز خواندم و گریستم
15:55
سپس گفتم: خدایا تو دستور جهاد دادی و خواستی.
16:02
سپس آنقدر قوت نیاوردم که با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون بروم.
16:09
و در دست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چیزی که مرا به آن وادار کند قرار ندادی.
16:15
خدایا، من به تقدیم خود به هر مسلمانی ایمان دارم
16:20
به ازای هر ظلمی که از نظر مالی، بدنی یا ناموسی در حق من کرده است
16:26
بعد با مردم شدم
16:30
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
16:34
المتصدق امشب کجاست؟
16:37
هیچکس بلند نشد
16:39
سپس گفت: كجاست كجاست آن كه ديروز با هداياي خود صدقه داد؟
16:44
بنابراین من در مقابل او ایستادم
16:46
ایشان رضی الله عنه فرمودند
16:49
بشارت ده، سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست
16:53
خداوند صدقه شما را پذیرفته است
16:56
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جنگ تبوک بازگشت
17:02
به شهر نزدیک شد
17:04
احوال ما را به مردم بگو، ما که معذوریم
17:08
کسانی که به دلیل فقر یا بیماری نتوانستند برای جهاد بیرون بروند
17:13
فرمود: در مدینه افرادی هستند که به سفر نرفته اند.
17:18
از یک دره هم عبور نکردی
17:20
مگر اینکه با شما باشند
17:23
گفتند یا رسول الله
17:25
آنها در شهر هستند
17:27
گفت در حالی که در شهر بودند
17:30
بهانه آنها را زندانی کرد
17:32
پس خداوند ثواب ما را برای اخلاص ما نوشت
17:36
با ارائه او به المتصدق معروف شدم
17:40
من کی هستم؟
17:42
جواب، آلبا بن زید رضی الله عنه است
17:52
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
18:03
یک چالش جدید از طرف من
18:11
من یکی از همراهان مهاجر هستم
18:16
هاشمی قریشی
18:19
او به فصاحت و سختگیری در پاسخ معروف بود
18:23
هیچ کس برای من ایستادگی نخواهد کرد
18:25
اما من نسب شناس بودم
18:29
من قریش را از نسب و ایامشان می شناسم
18:33
من یکی از چهار نفری بودم که مردم در اختلافاتشان در مورد نسب به آنها مراجعه می کردند
18:39
من پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوطالب هستم
18:44
پیامبر صلی الله علیه و آله به من گفت
18:48
ای ابویزید!
18:50
دوبار دوستت دارم
18:52
به عشق نزدیکی تو به من
18:55
و به عشق ابوطالب از تو برحذر باش
18:59
بله
19:00
پدرم ابوطالب مرا بسیار دوست داشت
19:04
او با هیچ یک از فرزندانش مانند من رفتار نمی کند
19:08
و همچنین دیگران
19:10
این امر توسط
19:12
زمانی که قریش فقیر شدند
19:15
پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
19:18
و عمویم العباس رضی الله عنه به پدرم
19:22
این قبل از ماموریت بود
19:24
از او بخواهید که برخی از فرزندانش را اسپانسر کند تا بار او را کم کند
19:29
پدرم به شرطی قبول کرد که مرا به او بسپارند
19:33
از فرزندانش هر که را بخواهد می گیرد جز من
19:37
پس عمویم عباس برادرم جعفر رضی الله عنه را گرفت
19:41
پیامبر صلی الله علیه و آله برادرم علی رضی الله عنه را گرفت
19:47
من از کسانی بودم که از اقوام مسلمانشان که به مدینه مهاجرت کردند ارث بردم
19:55
خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را در مکه به ارث بردم
20:00
نقش بنی هاشم
20:02
از بنی هاشم به زائران آب می دادم
20:06
من یکی از سه نفری بودم که مجموعه شعر می نوشتم
20:11
به خلیفه مسلمین عمر بن الخطاب رضی الله عنه
20:15
پس مردم را بر حسب قبیله و نسبشان مرتب کردم
20:20
من شاهد جنگ بدر با مشرکان بودم
20:25
عده ای از مسلمانان مرا اسیر کردند
20:27
من را با عمویم عباس با یک طناب بستند
20:32
با همراهان با ما تماس بگیرید
20:34
پولی برای محافظت از خودم نداشتم
20:38
پس عمویم عباس رضی الله عنه مرا فدیه داد
20:42
سپس خداوند متعال سخن خود را درباره ما نازل کرد
20:45
ای پیامبر به آن اسیران در دستان خود بگو
20:56
اگر خدا می داند در دل شما خیری هست
21:01
اگر خدا می داند در دل شما خیری هست
21:09
اگر بهتر از آنچه از شما گرفته به شما بدهد
21:16
و او شما را می بخشد
21:18
خداوند آمرزنده و مهربان است
21:22
من یک سال از برادرانم بزرگتر هستم
21:27
من ده سال از جعفر بزرگترم
21:30
او بیست سال از علی بزرگتر است
21:33
اما من آخرین نفری بودم که مسلمان شدم
21:37
و آخرین آنها درگذشت
21:39
پس از حدیبیه به اسلام گروید
21:42
او در سال اول هشتم هجری به مدینه هجرت کرد
21:46
او در جنگ موته شرکت کرد
21:49
من از کسانی بودم که بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ثابت قدم ماندم
21:53
در جریان جنگ حنین
21:55
مرگ من در آخرین دوره حکومت معاویه رضی الله عنه به سراغم آمد
22:01
من کی هستم؟
22:03
جواب عقیل بن ابی طالب رضی الله عنه است
22:14
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
22:27
یک چالش جدید از طرف من
22:34
من همدم هوادارانم هستم
22:40
شریف از اشراف خزرج
22:43
من جزو شش نفر اهل یثرب بودم
22:46
کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله را در مکه ملاقات کردند
22:51
پس قبل از بقیه انصار اسلام آوردند
22:54
سپس شاهد بیعت العقباطین بودم
22:57
من یک سخنور خوش بیان بودم
23:00
به شجاعت و شجاعتش معروف است
23:03
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در بیعت دوم عقبه دست خود را برای بیعت با مردم دراز کرد.
23:12
دستش را گرفتم و به مردمم گفتم
23:15
ای اهل خزرج!
23:17
آیا می دانید این مرد را برای چه می فروشید؟
23:21
گفتند بله
23:22
به آنها گفتم که مطمئن هستم
23:25
شما بر سر جنگ بین مردم سرخ و سیاه با او بیعت می کنید
23:30
اگر دیدید که اگر پول شما تمام شود، فاجعه است
23:35
و بزرگان شما کشته شدند
23:37
تحویلش دادی
23:38
اکنون است
23:40
به خدا سوگند اگر این کار را بکنید ننگ دنیا و آخرت است
23:45
و اگر فکر می کنید که آنچه را که او را به آن فرا خوانده اید، انجام می دهید
23:50
بر فرسودگی پول و کشتن اشراف
23:53
پس او را ببر
23:54
به خدا سوگند او بهترین دنیا و آخرت است
23:58
گفتند: ما آن را به خاطر بدبختی پول و کشتن بزرگان می گیریم.
24:04
ای رسول خدا اگر این را انجام دهیم چه مشکلی داریم؟
24:09
ایشان رضی الله عنه فرمودند
24:12
بهشت مال تو باشد
24:14
گفتند
24:15
دستت را دراز کن یا رسول الله
24:18
پس دست خود را دراز کرد و با او بیعت کردند
24:21
قسم می خورم که این مقاله را نگفتم
24:24
جز اینکه عقد را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم محکم کند
24:31
وقتی با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت کردیم
24:35
شیطان از بالای مانع با بلندترین صدایی که تا به حال شنیده بودم فریاد زد
24:41
ای اهل جباب
24:43
آیا با او مذموم و مصیبت داری؟
24:46
آنها به اتفاق آرا در مورد جنگ شما توافق کرده اند
24:49
ایشان رضی الله عنه فرمودند
24:52
این عذاب عقبه است
24:54
یعنی دشمن خدا
24:56
به خدا برایت خالی می کنم
24:59
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما فرمود
25:03
به خودت برگرد
25:06
پس گفتم یا رسول الله
25:09
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
25:11
چون تو آرزو می کنی فردا با شمشیر به مردممان حمله می کنیم
25:16
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
25:20
دستوری به ما داده نشده بود
25:22
اما به سفرهای خود برگردید
25:26
بعد از اینکه به شهر برگشتیم
25:30
حس خوبی نداشتم
25:32
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفتم
25:35
او در مکه است
25:37
نزد او ماندم تا اینکه به مدینه هجرت کرد
25:41
سپس به آن مهاجرت کردم
25:43
من از مهاجران انصار بودم
25:47
من در جنگ احد شرکت کردم
25:49
مسلمانان شکست نخوردند
25:51
در میدان جنگ ثابت شده است
25:54
پس من و سفیان بن عبدشمس ملاقات کردیم
25:57
پس با شمشیر جنگیدیم
26:00
صفوان بن امیه را پیدا کردیم
26:03
پس با شمشیر به من زد
26:05
به سوی سفیانی بازگشت
26:07
به من هم زد
26:09
تا اینکه جراح مرا درست کرد
26:12
و این مرگ من بود
26:16
من کی هستم؟
26:22
پاسخ
26:23
العباس بن عباده بن ندله الانصاری
26:27
خداوند از او راضی باشد
26:29
توقف کنید
26:41
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
26:45
چالش جدید
26:51
من کی هستم؟
26:55
من از اصحاب قریش هستم
26:58
قبل از هجرت در مکه اسلام آوردم
27:01
او به شهر مهاجرت کرد
27:03
من یکی از داناترین و با فضیلت ترین زنان بودم
27:07
رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را زیارت می کرد و با ما چرت می زد.
27:13
برای این کار کمربند را به او اختصاص داده بودم
27:17
این جامه و تختی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن می خوابید، نگه داشتم.
27:25
من از معدود افرادی بودم که در دوران پیش از اسلام خواندن و نوشتن می دانستم
27:31
و با این حال من یک پزشک و فردی با کلاس بودم
27:35
پس پیامبر صلی الله علیه و آله خانه ای در مدینه به من داد
27:40
این خانه به مرکز علمی زنان تبدیل خواهد شد
27:44
به زنان مسلمان خواندن، نوشتن، طبابت و رقیه آموختند
27:51
بنابراین من اولین معلم اسلام خواهم بود
27:56
از شاگردان من حفصه بنت عمر، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.
28:06
من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غزواتش بیرون می رفتم
28:11
پس مجروحان را شفا می دهم
28:13
اصحاب برای مداوا به خانه من می آمدند
28:17
روزی مردی از انصار با بیماری به نام النمله بیرون آمد
28:23
اینها زخم هایی هستند که در هر دو طرف ظاهر می شوند
28:26
به این دلیل نامیده می شود که بیمار درد را در محل زخم احساس می کند
28:31
انگار مورچه ای روی آن راه می رفت و گازش می گرفت
28:35
او را به من نشان دادند
28:37
نزد من آمد و از من رقیه خواست
28:40
پس به او گفتم به خدا قسم از زمانی که اسلام آوردم هیچ کس را ارتقا ندادم
28:45
پس آن مرد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
28:50
پس بهش بگو چی گفتی
28:52
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
28:56
گفت: رقیه را به من نشان بده.
29:00
بنابراین من آن را به او نشان دادم
29:02
فرمود با آن رقیه کن
29:05
حفصه همان طور که نوشتن را به او یاد داد به او آموخت
29:09
عمر رضی الله عنه مرا در نظر مقدم داشت
29:14
او از من مراقبت می کند و من را بر زنان دیگر ترجیح می دهد
29:18
و از آن
29:20
یک روز پیش او آمدم
29:22
آتیکا بنت اوسید را در خانه اش پیدا کردم
29:26
بنابراین با هم وارد آن شدیم
29:28
یک ساعتی با او صحبت کردیم
29:31
بنابراین او Pattern را صدا کرد
29:33
پس به من داد
29:35
او با سبکی متفاوت صدا زد
29:37
پس آتیکا را به او داد
29:39
آتیکا گفت
29:41
دستت مبارک عمر
29:43
اسلام را پذیرفتم
29:46
و من بدون او پسر عموی تو هستم
29:48
و برای من فرستاد
29:50
خودش اومد پیشت
29:52
پس بهتر از آنچه به من دادی به او می دهی
29:56
به او گفت
29:58
من این را به جز شما مطرح نمی کردم
30:01
وقتی ملاقات کردی
30:03
اشاره کردید که او از شما به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیکتر است
30:09
من آن را به شما ارائه کردم
30:11
روزی عمر بن خطاب رضی الله عنه نماز سحر را خواند
30:17
بعد از کنارم گذشت و گفت
30:20
ای مادر سلیمان
30:22
من سلیمان را در نماز صبح ندیدم
30:25
پس به او گفتم
30:27
شروع کرد به نماز خواندن
30:29
چشمانش او را شکست داد
30:31
عمر گفت
30:33
چون نماز صبح را به جماعت شاهد هستم
30:36
من دوست دارم تمام شب بیدار بمانم
30:39
یک روز دو پسر را دیدم که برای پیاده روی می رفتند
30:44
و آهسته صحبت می کنند
30:47
پس گفتم این چیست؟
30:49
گفتند فراموشت می کنیم
30:52
بنابراین به آنها گفتم
30:54
به خدا اگر عمر حرف می زد گوش می دادم
30:58
اگر تندتر راه برود
31:00
اگر بزند، درد دارد
31:02
به خدا او واقعاً یک زاهد است
31:06
من کی هستم؟
31:08
پاسخ
31:15
الشفاء بنت عبدالله العدویه رضی الله عنه
31:20
توقف کنید
31:27
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
31:32
چالش جدید
31:38
من کی هستم؟
31:43
من از اصحاب مکی هستم
31:45
اولین مهاجران به شهر
31:48
اولین سفیر در اسلام
31:51
من زینت جوانان قریش بودم
31:54
من دختر خراب مکه هستم
31:57
و بهترین بندگان محترمش
32:00
مادر من خاناس، دختر مارک بود
32:03
یکی از ثروتمندترین افراد مکه
32:05
به من بهترین لباس را بپوش
32:07
و او زیباترین عطرها را برای من می آورد
32:10
من خوشبوترین مردم مکه بودم
32:12
بهترین آنها در زیبایی و ظاهر
32:16
وقتی از اسلام شنیدم
32:19
سریع واردش شدم
32:21
و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
32:24
در دارالارقم
32:26
اسلامم را پنهان می کردم
32:28
از ترس مادرم
32:30
که او از آن لذت می برد
32:32
با قدرت منحصر به فرد در شخصیت او
32:35
و دشمنی شدید با مسلمانان
32:39
وقتی از مسلمان شدنم با خبر شدم
32:41
منو حبس کردی
32:43
او می خواست مرا از دینم برگرداند
32:46
اما من در ایمان ثابت قدم ماندم
32:49
پس تصمیم گرفت مرا از خانه اش بیرون کند
32:52
و از من پول محروم کن
32:55
او به من گفت
32:57
برو دنبال کارت
32:59
من دیگر ملت شما نیستم
33:01
پس بهش گفتم
33:03
ای ملت
33:04
من به شما توصیه می کنم
33:06
من برای شما متاسفم
33:08
پس گواه باش که معبودی جز خدا نیست
33:11
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
33:15
با عصبانیت جوابم را داد
33:17
به سوراخ ها سوگند
33:20
من وارد دین شما نمی شوم
33:22
به نظر من مضر است و ذهنم را ضعیف می کند
33:26
مادرم هر بار از دادن آن به من جلوگیری می کرد
33:30
و تو بر مردان مردم ما قدرت گرفتی
33:33
من گرفتار شکنجه و بلا شدم
33:36
رنگم را عوض کرد و بدنم را خسته کرد
33:39
حتی پوستم هم داشت می افتاد
33:42
پوست مار هم می افتد
33:46
داشتم از شدت گرسنگی روی زمین می افتادم
33:49
من نمیتونم راه برم
33:52
یارانم مرا بر دوش خود حمل کردند
33:55
پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه کرد
33:58
یه روز میام
34:01
و بر پوست قوچ
34:04
ایشان رضی الله عنه فرمودند
34:07
به این مرد نگاه کن
34:09
که خداوند قلب او را روشن کرده است
34:12
بین دو پدر دیدم
34:15
او را با غذا و نوشیدنی خوشمزه تغذیه می کنند
34:18
او را محبت خدا و رسولش خواند
34:21
به آنچه می توانید ببینید
34:23
من با اولین مردم مظلوم مهاجرت کردم
34:27
به حبشه و او همنشین من بود
34:30
در سفر عامر بن ربیعه رضی الله عنه
34:33
او مرا اینگونه توصیف می کند:
34:36
او از روزی که مسلمان شد دوست من بود
34:39
تا اینکه در احد کشته شد
34:42
او با ما به سرزمین حبشه رفت
34:45
همسفر من در میان مردم بود
34:48
من هرگز مردی را ندیدم
34:51
من چیزی کمتر از او خلق نمی کنم
34:54
دیدمش و از پاهایش می چکید
34:57
خون از سختی سفر
35:00
جایی که مردم برده بودند
35:03
او به سختی زندگی عادت نداشت
35:06
مثل بقیه یارانش در سفر هجرت
35:09
سپس به شهر مهاجرت کرد
35:12
آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا تفویض کرد
35:15
به او
35:19
و آنان را در دین توفیق ده
35:22
من اولین نفری بودم که به آنجا مهاجرت کردم
35:25
اولین کسانی که نماز جمعه را در آنجا خواندند
35:28
من به آنها قرآن یاد می دادم
35:31
تا اینکه مرا قاری خطاب کردند
35:34
من جذب سبک نرم شدم
35:38
نامش را الحسن گذاشت
35:41
آنها بسیاری از مردم شهر را ایجاد کردند
35:44
تعداد زیادی از مردم آن به دست من مسلمان شدند
35:47
تا اینکه ذکر اسلام در شهر فراگیر شد
35:50
خانه انصار باقی نمانده بود
35:53
مگر اینکه ذکری از اسلام داشته باشد
35:56
شهر آماده شد
35:59
پذیرایی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
36:02
من با پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت کردم
36:06
در دو جنگ بدر و احد
36:09
من پرچمدار هر دوی آنها بودم
36:12
و در یکی
36:15
ابن قمه لیثی مرا دید
36:18
او گمان کرد که من رسول خدا هستم
36:21
این به خاطر شباهت زیاد من به رسول خداست
36:24
خدا رحمتش کند و درود فرستد
36:27
او در حالی که من بنر را حمل می کردم به من حمله کرد
36:30
ضربه ای به بازوی راستش زد و آن را قطع کرد
36:33
پس کلام خداوند متعال را خواند
36:36
محمد فقط یک فرستاده است
36:39
فرستادگان قبر او را ترک کردند
36:42
سپس بنر را در دست الیسره گرفت
36:45
کافر او را زد و قطع کرد
36:48
بنابراین من برای ژنرال احساس ترحم کردم
36:51
بغلش کردم به سینه ام و گفتم:
36:54
محمد فقط یک فرستاده است
36:57
پیش از او فرستادگان از دنیا رفته بودند
37:00
سپس علی با نیزه به سومی حمله کرد
37:03
من آن را در بدنم پیاده می کنم
37:06
شهید شدم روی زمین
37:09
ژنرال سقوط کرد
37:12
و وقتی خواستند مرا دفن کنند
37:15
چیزی پیدا نکردند که مرا با آن بپوشانند
37:18
در قبر من چیزی جز عبای من نیست
37:21
اگر سرم را با آن بپوشانند، پاهایم نمایان می شود
37:24
اگر پاهایم را با آن بپوشانند سرم را نشان می دهد
37:27
ایشان رضی الله عنه فرمودند
37:30
سرش را با آن پوشاندند
37:33
درختان را روی پایش گذاشتند
37:37
من کی هستم؟
37:45
جواب مصعب بن عمیر است
37:48
خدا رحمتش کند
37:56
توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
38:00
دانشمندان و چهره ها
38:03
چالش جدید
38:09
من کی هستم؟
38:14
من از اصحاب بزرگ انصار هستم
38:17
از بنی حارثه از اوس
38:20
نام من در زمان جاهلیت عبدالعزه است
38:23
پیامبر صلی الله علیه و آله را تغییر داد
38:26
نام من
38:29
او با ورود اسلام به مدینه به اسلام گروید
38:32
من از معدود کسانی بودم که می توانستم خوب بنویسم
38:35
در عربی قبل از اسلام
38:39
من و ابوبردا رضی الله عنه بودیم
38:42
ما بتهای قوم خود بنی حارثه را می شکنیم
38:45
بعد از مسلمان شدن ما
38:49
او می گوید
38:52
هر که برای رضای خدا پاهایش خاکی باشد
38:55
خداوند او را از آتش جهنم منع کرد
38:58
پس من مشتاق جهاد بودم
39:01
من شاهد همه صحنه ها بودم
39:04
با پیامبر صلی الله علیه و آله
39:07
همانطور که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا مبعوث کرد
39:10
با گروهی از انصار
39:13
برای ترور کعب بن الاشرف یهودی
39:16
چه کسی به پیامبر صلی الله علیه و آله آسیب می رساند
39:19
و دوستانش
39:22
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
39:25
آن دو خلیفه مرا گرفتند
39:28
عمر بن خطابی و عثمان بن عفان
39:31
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
39:34
برای پول خیریه
39:37
و خلیفه عثمان بن عفان رضی الله عنه آمد
39:40
یک روز پیش من برگرد
39:44
وقتی از خواب بیدار شدم به من گفت: خودت را چگونه می یابی؟
39:47
گفتم خوبه
39:50
ما متوجه شدیم که کل کارمان خوب است
39:53
جز ذهن ها در میان ما هلاک شد
39:56
و در بین کارگران ما مبارزه نکردیم
39:59
از شر آن خلاص می شویم
40:02
منظورم این بود که به خلیفه رضی الله عنه بگویم
40:05
ما امور و شرایط خود را یافته ایم
40:08
خوب و مستقیم
40:11
برخی از افراد با ذهن فاسد را تحسین کنید
40:14
چه کسانی واسطه بین ما و شاهزادگان بودند
40:17
به ما آسیب رساندند
40:20
آنها امور ما را خراب کردند
40:23
ما نتوانستیم از شر آسیب و نفوذ آنها خلاص شویم
40:26
جز به سختی
40:30
هفتاد سال در شهر زندگی کردم
40:33
مرگ من در سال سی و چهار بود
40:36
علی عثمان رضی الله عنه دعا کرد
40:39
در بقیع به خاک سپرده شد.
40:42
من کی هستم؟
40:45
جواب ابوعباس است
40:53
عبدالرحمن بن جبران الاوسی
40:56
خداوند از او راضی باشد
41:03
توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
41:06
دانشمندان و چهره ها
41:12
یک چالش جدید از طرف من
41:15
من یکی از همراهان مهاجر هستم
41:20
هاشمی قریشی
41:23
من پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله هستم
41:26
اکثر مردم شبیه او هستند
41:29
من در قدیم با اولین کسانی که اسلام آوردند به اسلام گرویدم
41:32
از مردم مکه
41:35
او به فصاحت، شجاعت و سخاوتش معروف بود
41:38
به آن دو بال داشتن می گویند
41:41
و خلبان
41:44
و من رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم
41:48
چون برایشان دلسوزی داشتم
41:51
آنها را چک می کنم و با آنها می نشینم
41:54
من یکی از فرماندهان ارتش شاهزادگان بودم
41:57
در جنگ من، او مرد
42:00
او به حبشه مهاجرت کرد و در آنجا ماندگار شد
42:03
به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله
42:06
سپس در حالی که در خیبر بود نزد او آمدم
42:09
از آمدن ما رضی الله عنه خوشحال شد
42:12
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله را دید
42:16
چه بلایی بر سر مسلمانان مکه آمد
42:19
او نتوانست جلوی ما را بگیرد
42:22
جایی که ما هستیم
42:25
او به ما گفت
42:28
اگر به سرزمین حبشه بروی
42:31
پادشاهی دارد که به کسی ظلم نمی کند
42:34
این سرزمین حقیقت است
42:37
تا اینکه خداوند تو را از آنچه در آن هستی رهایی بخشد
42:40
بعد رفتیم
42:43
مهاجران به سرزمین حبشه
42:46
ترس از وسوسه و فرار از دین خود
42:49
هنگامی که آن به قریش رسید
42:52
بین خود مشورت کردند
42:55
آنها تصمیم گرفتند برای ما از Negus بفرستند
42:58
دو نفر از آنها شلاق خوردند
43:01
آنها به نگوس نزدیک شدند
43:04
چون بر او وارد شدند، بر او سجده کردند
43:07
به او هدایایی دادند
43:10
او را تحسین کرد
43:13
یکی از آنها سمت راستش نشست
43:16
دیگری سمت چپ اوست
43:19
گفت: گروهی از قوم ما
43:22
آنها در سرزمین شما ساکن شدند و دین ما را ترک کردند
43:25
و حماقت خدایان ما
43:28
بنابراین نگوس به دنبال ما فرستاد
43:31
به کسانی که با من بودند گفتم: من نامزد شما هستم.
43:34
و گفتند بله
43:37
و کسانی که در شورا بودند گفتند
43:40
چرا در مقابل شاه تعظیم نمی کنی؟
43:43
گفتم ما فقط برای خدا سجده می کنیم
43:47
گفتند چرا؟
43:50
گفتم خداوند در میان ما رسولی فرستاد
43:53
ما مأموریم که فقط برای خدا سجده کنیم
43:56
ما را به نماز و پرداخت زکات امر کرد
43:59
و تجارت خوب
44:02
عمر گفت: با تو اختلاف دارند
44:06
النجاشی گفت
44:09
درباره پسر مریم و مادرش چه می گویید؟
44:12
گفتم همانطور که خدا گفته می گوییم
44:15
او روح خداست
44:18
و کلام او به مریم باکره رسید
44:21
که توسط انسان لمس نشده است
44:24
و صدر را برایش خواندم
44:27
از سوره مریم
44:30
النجاشی چوبی را از روی زمین برداشت
44:33
ریشش خیس از اشک است
44:36
ای مردم حبشه و کاهنان
44:39
و راهبان همان چیزی هستند که شما می خواهید
44:42
قسم می خورم که این من را اذیت نمی کند
44:45
شهادت می دهم که او رسول خداست
44:48
و این همان چیزی است که عیسی درباره آن موعظه کرد
44:51
در کتاب مقدس، قسم می خورم
44:54
اگر سلطنتی که در آن هستم نبود
44:57
من پیش او می آمدم و کسی بودم که ما را حمل می کردم
45:01
بعد به ما گفت
45:04
با خیال راحت هر جا می خواهید پایین بروید
45:07
اجازه ندهید کسی به شما آسیب برساند
45:10
او به قریشیان هدایایی سفارش داد
45:13
من به آنها پاسخ دادم
45:16
ناامید برگشتند
45:19
تو دلیل تسکین نگوس بودی
45:23
برای اسلام
45:26
تا سال هفتم در حبشه ماندیم
45:29
پس به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدیم
45:32
روز فتح خیبر
45:35
از آمدن ما خوشحال شد
45:38
و در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
45:41
بین چشمانم و تعهدم
45:44
گفت نمی دانم کدام است
45:47
از آمدنت خیلی خوشحالم
45:50
یا در فتح خیبر؟
45:53
من کی هستم؟
46:01
جعفر بن ابی طالب رضی الله عنه
46:04
توقف کنید
46:11
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
46:14
چالش جدید
46:20
من کی هستم؟
46:23
من از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
46:29
در میان دو سلف اول
46:32
به اسلام
46:35
و یکی از ده بهشت موعود
46:38
پیامبر صلی الله علیه و آله به من کنیه داد
46:41
منشی ملت
46:44
ابوبکر صدیق رضی الله عنه مرا نامزد کرد
46:47
برای جانشینی پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله
46:50
او به حبشه مهاجرت کرد
46:53
سپس به شهر
46:56
با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم
46:59
همه صحنه ها
47:02
و در احد نزد او ماند
47:05
دین گذشت
47:08
من ارتش ها را برای فتح شام رهبری کردم
47:12
پیامبر صلی الله علیه و آله از من استفاده می کرد
47:15
در مورد برخی از فرستادگان و شرکت ها
47:18
و یکبار
47:21
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم دسته ای فرستاد
47:24
قبل از ساحل تعداد آنها 300 نفر بود
47:27
مردی به من دستور داد که آنها را انجام دهم
47:30
پس تا زمانی که بودیم بیرون رفتیم
47:33
تکنسین یزد
47:36
پس آنچه از غذای ارتش باقی مانده بود سفارش دادم
47:39
او آن را جمع کرد و من مقداری از آن را به آنها می دادم
47:42
هر روز کمی
47:45
سپس شروع کردم به دادن به هر مرد
47:48
روزی یک قرار
47:51
حتی تکنسین مواد غذایی
47:54
متوجه گرسنگی شدیم
47:57
پس برگ درخت خوردیم
48:00
اگر یک نهنگ بزرگ وجود دارد
48:03
مثل یک کوه کوچک
48:06
مرده در ساحل
48:09
پس به دوستانم گفتم: این نهنگ مرده است
48:12
از آن نخورید
48:15
بعد به آنها گفتم نه
48:18
ما فرستادگان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستیم
48:21
و به خاطر خدا
48:24
مجبور شدی پس بخور
48:27
آن را می خوریم و می گذاریم
48:30
تا اینکه چاق شدیم و بدنمان سالم شد
48:33
من سیزده مرد را بردم
48:36
بنابراین آنها را در سوراخ چشم نهنگ قرار دادم
48:39
یکی از دنده هایش را گرفتم
48:42
بنابراین من او را مجبور به ماندن کردم و سپس بزرگتر رفتم
48:45
شتری با ماست پس از زیر آن بگذر
48:48
و تو به ما گوشت و خار می دهی
48:51
وقتی به شهر آمدیم
48:54
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
48:57
بنابراین ما به او اشاره کردیم
49:00
گفت: معیشتی است که بیرون آورد
49:03
خدا با شماست پس او با شماست؟
49:06
مقداری از گوشت او، پس شما به ما غذا بدهید
49:09
پس به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستادیم
49:12
از آن خورد
49:16
من در آن دوره فرمانده مردم شام بودم
49:19
عمر بن الخطاب رضی الله عنه
49:23
مردم محصول درو کردند
49:26
وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام این را شنید
49:29
برای او ترسید، پس برایم نامه نوشت و گفت
49:32
به نظر می رسید به تو نیاز دارم
49:35
من شما را از آن دریغ نمی کنم
49:38
اگر یک شب کتاب من برای شما بیاید
49:41
زیرا من بزرگترم که تو نباشی
49:44
تا زمانی که به سوی من سوار شوی
49:47
و اگر کتاب من در طول روز نزد شما بیاید
49:51
پس با خودم گفتم
49:55
حاجت امیرالمومنین را آموخته ام
49:58
که ارائه شد
50:01
و او می خواهد بماند
50:04
چه کسی نمی ماند؟
50:07
بنابراین او برای من نوشت
50:10
ای امیرالمومنین!
50:13
من نیاز تو را به من دانسته ام
50:16
من در ارتش مسلمانان هستم
50:19
من نمی خواهم آنها را از هم جدا کنم
50:22
تا اینکه خداوند در ایمانشان تصمیم بگیرد
50:25
فرمان و فرمان او
50:28
پس مرا از عزم خود رها کن ای امیرالمؤمنین
50:31
او به عنوان یک سرباز از من خداحافظی کرد
50:34
وقتی خریفه کتاب من را خواند
50:37
چشمانش پر از اشک شد و گریه کرد
50:40
به او گفت: او کیست؟
50:43
ای امیرالمومنین!
50:46
نه انگار
50:49
یعنی من در شرف مرگ هستم
50:52
بعد مدتی نماندم
50:55
تا اینکه طاعون به سرم زد
50:58
روحم لبریز شد
51:02
وقتی او مرد
51:05
معاذ بن جبل رضی الله عنه برخاست
51:08
با مردم نماز می خواند
51:11
سپس ایشان را مورد خطاب قرار داد و فرمود
51:14
هیچ یک از بندگان خدا را ندیده ام
51:17
کمتر نفرت انگیز و دلسوزتر
51:20
و هیچ چیز دورتر از این نیست
51:23
من نتیجه را بیشتر دوست ندارم
51:26
من آن را به عموم مردم توصیه نمی کنم
51:29
پس به او رحم کردند، سپس روشن شدند
51:32
به خدا برای او دعا کنیم
51:35
مانند آن دیگر برای شما نخواهد آمد
51:38
بعد آمد جلو و برایم دعا کرد
51:41
مرا در قبرم گذاشتند
51:44
و روی خاک فرود آمدند
51:47
معاذ رضی الله عنه گفت
51:50
برای دو نفر روی شما
51:53
من نمی گویم دروغ است
51:56
می ترسم کینه خدا به سراغم بیاید
51:59
به خدا قسم از کسانی که یاد کردند خبر نداشتم
52:02
خدایا خیلی
52:05
و در میان کسانی که بر روی زمین راه می روند، ما فروتن هستیم
52:08
و از کسانی که انفاق می کنند
52:11
نه اسراف می کردند و نه بخیل
52:14
یک بافت در این بین وجود داشت
52:17
قسم می خورم یکی از گیج ها بودم
52:20
انسان های متواضع که رحم می کنند
52:23
یتیم و فقیر
52:26
از خائنان متکبر متنفرند
52:29
خدا رحمت کند من کیستم؟
52:33
پاسخ
52:40
خداوند از او راضی باشد