از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 19 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (161) تا (170) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید
0:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:23
از جمله ده بهشت موعود
0:27
پاسخگوی تماس هستم
0:30
پدرم از معدود کسانی است که قبل از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر اساس توحید زندگی می کرد.
0:38
او از جمله کسانی است که در روز قیامت به صورت امت واحده برانگیخته می شوند
0:43
من اولین امیر دمشق در اسلام هستم
0:47
من از جمله کسانی بودم که با ابوعبیده بن الجراح رضی الله عنه در محاصره آن شرکت کردم.
0:54
وقتی بازش کرد
0:56
من از طرف او مسئول آن هستم
0:59
من در شهر زمین داشتم
1:04
در کنار آن زمینی است متعلق به عروه بنت اویس
1:08
عروه نزد محمد بن عمر بن حزم آمد
1:12
او ادعا کرد که من در زمین او دیوار کشیده ام
1:16
از او خواستم پیش من بیاید و با من صحبت کند تا بتوانم حق او را پس بدهم
1:22
حتی اگر این کار را نکنم
1:24
برای پیامبر در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فریاد بزنند.
1:29
از مروان بن الحکم امیر مدینه شکایت کنید
1:34
به او گفت
1:36
به صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله آسیب نرسانید
1:41
او به شما ظلم نمی کرد و حق شما را نمی گرفت
1:46
پس رفتم بیرون
1:48
عماره بن عمر و عبدالله بن سلام آمدند
1:52
همان طور که به اولی گفت به آنها گفت
1:56
حتی اگر این کار را نکنم
1:58
برای پیامبر در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فریاد بزنند.
2:03
و از فرماندار شهرستان شکایت کنید
2:07
پس بیرون رفت و عقیق را برایم به سرزمینم آورد
2:12
پس به آنها گفتم: من به شما توبه نمی کنم
2:16
او گفت
2:17
عروه بنت اویس نزد ما آمد
2:20
تو ادعا کردی که روی او دیوار کشیدی
2:24
و به خدا قسم اگر از بین نرود
2:27
برای پیامبر در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فریاد بزنند.
2:32
و از فرماندار شهرستان شکایت کنید
2:36
ما دوست داریم به شما مراجعه کنیم و این را به شما یادآوری کنیم
2:40
پس گفتم
2:42
من از زمین او چیزی نخواهم گرفت
2:45
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود
2:50
هر که یک وجب زمین را غیرقانونی بگیرد
2:54
دايره او در روز قيامت از هفت زمين است
2:58
بگذار بیاید و آنچه را که حقش است ببرد
3:03
بعد گفتم
3:05
وای خدا اگه بهم دروغ بگه
3:08
او را نکش تا بینایی اش کور شود
3:12
و جسد خود را در سرزمین خود می گذارد
3:15
برگرد و در موردش بهش بگو
3:18
سپس عروه بنت اویس به سرزمین من آمد
3:23
پس دیوار را خراب کردم و خانه ای ساختم
3:27
پس خداوند دعای مرا برای او مستجاب کرد
3:30
او فقط مدت کوتاهی ماند تا اینکه نابینا شد
3:34
او برای نیازهایش شب ها بیدار می شد
3:38
و یک کنیز دارد که او را رهبری می کند
3:41
یک شب بیدار ماند و کنیز را بیدار نکرد
3:45
او در چاهی در زمین خود افتاد
3:49
پس او مرد
3:51
من کی هستم؟
4:00
پاسخ سعید بن زید بن عمر بن نفیل است
4:05
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
4:07
توقف کنید
4:17
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
4:25
یک چالش جدید از طرف من
4:29
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
4:36
از مردم هیمیار یمن
4:39
من اهل فارس هستم
4:41
که توسط خسرو به یمن فرستاده شدند
4:44
حبشه را از آن تبعید کردند و شکست دادند
4:48
من پسر خواهرم نگوس هستم
4:50
و من قاتل شیرهای سیاهم
4:53
چه کسانی در یمن ادعای نبوت کردند
4:56
بعد از بحث خداحافظی
4:59
پیامبر صلی الله علیه و آله بیمار شد
5:03
این خبر در سراسر جزیره پخش شد
5:06
برخی از کسانی که ایمان ضعیفی داشتند مرتد شدند
5:09
برخی از آنها ادعای پیامبری کردند
5:12
از جمله شیرهای انسی در یمن هستند
5:15
او یک جادوگر خوش بیان بود
5:19
او می تواند مردم را متقاعد کند
5:21
با حرفای شیرینش
5:23
و به زور دستش
5:25
تا اینکه خیلی ها دنبالش رفتند
5:28
وقتی خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید
5:33
برای ما در یمن پیام بفرستید
5:36
او ما را ترغیب می کند که این نزاع را در غنچه خفه کنیم
5:41
او به ما دستور می دهد که سیاهی را از بین ببریم
5:45
پس به سرعت دستور پیامبر صلی الله علیه و آله را اجرا کرد
5:50
بنابراین با پسر عمویم آزاد به توافق رسیدم که او را بکشم
5:55
آزاد همسر الاسود الانسی است
5:59
مرد بد اخلاق پس از کشتن شوهرش با او ازدواج کرد
6:02
از او متنفر بود
6:05
پس مخفیانه وارد قصر الاسود الانسی شدم
6:08
آزاد درها را به روی من باز کرد
6:11
وقتی تاریک شد، وارد قصر شدم
6:15
دیدم پسر عمویم دم در اتاقش منتظرم است
6:20
به من اشاره کرد که دشمن خدا اسود الانسی کجا خوابیده است
6:25
پس وارد اتاق شدم و به سمت تختش رفتم
6:30
پس با شمشیر بر گردن او زد
6:33
صدایی مثل ناله کردن گاوها شروع شد
6:37
نگهبانان با شنیدن صدا به داخل اتاق رفتند
6:42
پرسیدند این چیست؟
6:44
پسر عمویم به او گفت: برو.
6:48
این پیامبر خداست که به او وحی می رسد
6:52
پس رفتند
6:55
تا سحر داخل قصر ماندم
6:58
سپس به سمت دیوار قصر رفتم
7:01
پس بر او ایستادم و اذان را بلند کردم
7:04
تا اینکه شهادت دادم که محمد رسول الله است
7:09
سپس گفتم: شهادت می دهم که اسود الانسی دروغگو است.
7:15
وقتی مسلمانان صدای اذان را شنیدند
7:18
از هر طرف آمدند
7:20
نگهبانان با آنها مقابله کردند
7:23
پس سر شیر سیاه را به طرف آنها پرتاب کردم
7:26
پس عقب نشینی کردند
7:28
و در شهر
7:31
این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
7:35
از آسمان
7:37
پس بیرون رفت و مردم را موعظه کرد
7:39
و او گفت
7:41
الاسود الانسی دیروز کشته شد
7:44
مرد مبارکی او را کشت
7:46
از اهل بیت مبارک
7:49
من کی هستم؟
7:51
پاسخ
8:00
فیروز الدیلمی
8:02
خداوند از او راضی باشد
8:04
توقف کنید
8:15
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
8:20
چالش جدید
8:26
من کی هستم؟
8:31
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
8:36
شاهد دومین بیعت عقبه بود
8:39
اما بیست سال
8:41
من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
8:47
و در جنگ بزرگ بدر
8:50
پرچم مشرکان را از دستشان ربودند
8:54
عباس بن عبدالمطلب اسیر شد
8:57
و من مردی کوتاه قد بودم
8:59
العباس مردی بزرگ و بلند قد است
9:03
پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود
9:07
باشد که یک پادشاه سخاوتمند به شما کمک کند
9:11
من یک روحانی داشتم
9:13
بنابراین در خانه اش از او پرسیدم
9:15
بنابراین او دیر آمد پیش من
9:18
به کنیز گفت
9:20
بهش بگو که اینجا نیست
9:23
پس صدایش را شنیدم
9:25
پس گفتم برو بیرون
9:27
صداتو شنیدم
9:29
بنابراین او به سمت من آمد
9:31
گفتم: چه شد که تو را به کاری که کردی؟
9:35
گفت اگر شرمنده تو هستم
9:38
تو در حالی که ورشکسته بودم به سراغ من آمدی
9:41
پس گفتم: به خدا قسم که معسر هستی.
9:46
خداوند فرمود: من معسر هستم.
9:50
پس گفتم: پسر، صحیفه الدین را به من نشان بده
9:55
پس گرفتم و پاکش کردم
9:58
بعد به آن مرد گفتم برو
10:01
شما هر چه بدهی دارید
10:04
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود
10:09
هر که ورشکسته را ببیند یا او را بدهکار کند
10:12
روز قیامت در سایه خدا بود
10:16
یا در عنایت خداوند متعال
10:19
و یک روز
10:22
خانمی آمد تا از من خرما بخرد
10:25
من آن را دوست داشتم
10:27
پس بهش گفتم
10:29
در خانه خرماهای بهتر از این وجود دارد
10:32
بنابراین وارد خانه شدم
10:34
من عاشقش شدم و بوسیدمش
10:37
بعد پشیمان شدم
10:39
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
10:43
بنابراین من آن را به او اشاره کردم
10:45
پس او رضی الله عنه مرا ملامت کرد
10:48
گفت: باعث شدم یک رزمنده برای رضای خدا در بین خانواده اش اینطور باشد
10:56
حتی آرزو می کردم تا آن لحظه مسلمان نشده بودم
11:01
و حتی گمان کردم که من از اهل جهنم هستم
11:05
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در زد
11:10
و خداوند به او الهام کرد
11:12
و دو قسمت از روز و دو جزء شب را نماز بخوان
11:20
اعمال خوب، اعمال بد را از بین می برد
11:26
این تذکری است برای کسانی که به یاد دارند
11:31
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
11:35
بنابراین او آن را برای من خواند
11:37
من با او بسیار خوشحال بودم
11:40
و من گفتم
11:41
ای رسول خدا
11:43
برای کسی خاص یا برای مردم به طور کلی؟
11:47
و او گفت
11:48
اما برای مردم به طور کلی
11:51
و شما مدت زیادی زندگی کرده اید
11:55
روز صفین را نزد علی بن ابی طالب رضی الله عنه شاهد بودم
12:00
من آخرین نفری از صحابه بودم که از دنیا رفتم و شاهد بدر بودم
12:05
من کی هستم؟
12:07
جواب ابواليسر است
12:17
کعب بن عمر الانصار رضی الله عنه
12:21
توقف کنید
12:30
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
12:34
چالش جدید
12:40
من کی هستم؟
12:42
من از اصحاب انصار هستم
12:48
در هجده سالگی مسلمان شدم
12:51
شاهد دومین بیعت عقبه بود
12:54
من یک جوان یاغی هستم
12:56
من موی صورتم ندارم
13:00
من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
13:05
فقیه و حافظ قرآن شدم
13:10
پیامبر صلی الله علیه و آله حتی به اصحاب خود توصیه می کرد که قرآن را از من بیاموزند.
13:17
مرا به حلال و حرام داناترین مردم امت معرفی کرد
13:22
در مورد من هم گفت
13:24
در روز قیامت به محضر علما خواهم آمد
13:28
بین من و آنها سازش وجود دارد
13:31
هر پرتاب دارت
13:33
اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا به ابراهیم علیه السلام تشبیه کردند.
13:40
زیرا ابراهیم خلیل علیه السلام امتی مطیع خدا بود
13:46
یعنی مطیع خدا و معلم نیکی به مردم
13:51
و من هم بودم
13:53
پیامبر صلی الله علیه و آله یک بار دست مرا گرفت و فرمود
14:00
قسم می خورم که دوستت دارم
14:03
پس گفتم: به خدا سوگند من تو را دوست دارم ای رسول خدا.
14:08
فرمود: توصیه می کنم بعد از هر نماز وقت را از دست ندهید.
14:15
خدایا کمکم کن تا یادت کنم و شکرت کنم و عبادت کنم
14:21
زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مکه را فتح کرد
14:26
مرا در آن نگه دار
14:28
من به آنها قرآن می آموزم و دین را به آنها می فهمانم
14:32
قبل از مرگش رضی الله عنه مرا به یمن فرستاد
14:38
او با من بیرون رفت، با من خداحافظی کرد و در حالی که سوار بودم، مرا نصیحت کرد
14:43
و رسول خدا صلی الله علیه و آله زیر شتر من راه می رود
14:49
وقتی حرفش تمام شد، گفت: شاید بعد از این سال مرا ملاقات نکنی.
14:56
شاید بتوانی از کنار مسجد و قبر من بگذری
15:00
پس از غم فراق از رسول خدا صلی الله علیه و آله گریه کردم.
15:06
هنگامی که ابوعبیده رضی الله عنه به طاعون عماوس مبتلا شد.
15:13
ما در فتوحات شام هستیم
15:15
ایام خلافت عمر بن الخطاب رضی الله عنه
15:19
مرا جانشین خود بر مردم قرار ده
15:22
و مردم به من گفتند
15:24
از خدا می خواهم که این شرم را از سر ما بزداید
15:28
گفتم بورگ نیست
15:32
اما این دعوت پیامبر شماست
15:35
و مرگ صالحان پیش روی شماست
15:38
و شهادتی که خداوند از میان شما هر که را بخواهد برمی گزیند
15:44
بعد گفتم
15:47
خدایا سهم خانواده ام را از آن بیشترین سهم را قرار بده
15:52
بنابراین من به همسران و پسرانم چاقو زدم
15:54
همه آنها مردند
15:57
و به انگشت شستم ضربه زدم
15:59
پس شروع کردم به گفتن
16:01
من دوست ندارم سعادت قرمز داشته باشم
16:05
وای خدا کوچولو هست پس بهش رحم کن
16:10
پس خدا جوابم را داد
16:12
آرزوی من بود
16:15
و وقتی بمیرم
16:18
به آسمان نگاه کردم و گفتم
16:22
وای خدا ازت ترسیدم
16:25
اما امروز به شما التماس می کنم
16:28
خدایا تو می دانی که من دنیا و ماندن طولانی در آن را برای کاشتن درخت دوست نداشتم
16:36
و رودخانه ها جاری می شوند
16:39
اما برای ساعات گرم و نماز شب
16:43
و ازدحام علما هنگام تراشیدن آلت
16:47
خدایا جانم را با آنچه از روح مؤمن می پذیری بپذیر
16:54
سپس روح من از خانواده ام فرار کرد
16:59
دعوت به سوی خدا
17:01
مجاهد به خاطر او
17:04
من کی هستم؟
17:13
پاسخ
17:14
معاذ بن جبل رضی الله عنه
17:18
توقف کنید
17:29
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
17:33
یک چالش جدید از طرف من
17:44
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
17:48
از انصار
17:50
من مسلمان شدم
17:51
من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
17:56
در روز بدر
17:58
من با مسلمانان بیرون رفتم
18:00
در راه سنگی به من اصابت کرد
18:03
پس پایم شکست
18:05
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به مدینه برگرداند
18:09
با یک تیر به من زد
18:11
من مثل کسی بودم که شاهدش بودم
18:14
برادرم عبدالله بن جبیر رضی الله عنه است
18:18
شاهزاده رامت در روز یکشنبه
18:23
قبل از اینکه مسلمان شوم، شاعری فصیح بودم
18:27
من عاشق معاشقه با زنان و نگهداری از آنها هستم
18:31
و بعد از اسلام
18:33
من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سفر بیرون رفتم
18:37
بنابراین در خانه ای ماندیم
18:40
پس چادرم را ترک کردم
18:42
بنابراین اگر من یک زن صحبت می کنم
18:45
من آن را دوست داشتم
18:47
پس به چادر برگشتم
18:49
بنابراین او وسایل مرا گرفت
18:51
بنابراین من یک کت و شلوار زیبا از او استخراج کردم
18:54
بنابراین من آن را پوشیدم
18:56
آمدم کنارشان نشستم
18:59
رسول خدا صلی الله علیه و آله از خیمه خارج شد
19:03
مرا دید و شناخت
19:06
او به من گفت
19:08
اباعبدالله چرا با آنها می نشینی؟
19:12
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم
19:16
او متحیر و گیج شده بود
19:18
پس گفتم
19:20
رسول خدا
19:22
جمله ام منحرف شد
19:24
من به دنبال او هستم
19:26
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رهسپار شد
19:29
و من دنبالش رفتم
19:31
پس حاجت خود را برآورده و وضو گرفت
19:34
پس آمد و آب از ریشش روی سینه اش جاری شد
19:38
و او گفت
19:41
اباعبدالله
19:43
شتر سرگردان شما چه کرد؟
19:46
از شرم سرم را پایین انداختم
19:49
بعد رفتیم
19:51
پس مرا در حال راه رفتن ندید مگر اینکه گفت
19:55
السلام علیک یا اباعبدالله
19:58
آن شتر سرگردان چه کرد؟
20:01
وقتی از او رضی الله عنه دیدم
20:06
زندگی صاحب من است
20:08
پس با عجله به شهر رفتم
20:11
از مسجد و همنشینی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پرهیز کردم
20:17
وقتی این را گفت
20:19
ساعت عزلت فرا رسیده است
20:22
پس به مسجد آمدم و به نماز ایستادم
20:25
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ناگهان از اتاقش بیرون آمد
20:31
پس وارد مسجد شد
20:33
دو رکعت نماز سبک خواند
20:36
و دعای من طولانی شد
20:38
لطفا برو و مرا رها کن
20:42
و او گفت
20:43
قد اباعبدالله به اندازه ای که می خواهی باشد
20:47
تا زمانی که کار را تمام نکنید نمی ایستید
20:51
پس با خودم گفتم
20:53
به خدا قسم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عذرخواهی می کنم
20:58
و در حد دلش
21:01
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
21:05
السلام علیک یا اباعبدالله
21:08
آن شتر سرگردان چه کرد؟
21:11
گفتم: سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد.
21:16
از زمانی که اسلام آوردم هیچ شتری از من دور نشده است
21:20
پیامبر صلی الله علیه و آله به من لبخند زد
21:25
گفت خدا رحمتت کند
21:29
بعد از آن دیگر به هیچ چیز مربوط به زنان برنگشتم
21:34
من کی هستم؟
21:36
پاسخ
21:45
خوات بن جبیر
21:47
خداوند از او راضی باشد
21:49
توقف کنید
21:59
توقف کنید
22:00
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
22:05
چالش جدید
22:10
من کی هستم؟
22:12
من از اصحاب ارجمند هستم
22:17
داماد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
22:21
من شوهر دخترش زینب رضی الله عنه هستم
22:25
من در مقابل او پدر هستم
22:28
که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را در نماز خود حمل می کرد
22:33
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا به احسان خود ستود
22:40
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد
22:44
دیر دنبالش شدم
22:47
در دین قریش ماندم
22:50
او به من گفت: برخیز.
22:52
دوستت بنت محمد را رها کن
22:55
ما تو را با هر زنی از قریش که بخواهی ازدواج می کنیم
23:00
بنابراین به آنها گفتم
23:02
نه به خدا دوستم را ترک نمی کنم
23:06
من دوست ندارم زنی از قریش همسرم باشد
23:12
من در جنگ بدر با مشرکان شرکت کردم
23:16
او به اسارت مسلمانان افتاد
23:19
پس مردم مکه برای اسیران خود فدیه فرستادند
23:23
همسرم زینب دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را فرستادم.
23:28
با پول باج من
23:31
گردنبندش را با او فرستاد
23:34
مادرش خدیجه بود که خدا از او راضی باشد
23:37
آوردمش روی خودم
23:39
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله گردنبند را دید
23:44
او با او بسیار مهربان بود
23:47
و او گفت
23:49
زینب این پول را برای باج دادن به شوهرش فرستاد
23:54
اگر تصمیم بگیرید که زندانی او را آزاد کنید
23:58
و پولش را پس بده
24:00
پس انجامش بده
24:02
صحابه گفتند
24:04
آری و نعمتی است یا رسول الله
24:08
پیامبر صلی الله علیه و آله شرط کرد
24:12
دخترش زینب را بدون معطلی نزد او بفرستد
24:17
پس من به او این قول را دادم
24:19
به سختی به مکه رسیده بودم
24:21
تا اینکه ابتکار عمل را به دست گرفت تا به قول او عمل کند
24:25
پس به زینب دستور دادم که برای پیوستن به پدرش آماده شود
24:29
با شدت عشقی که بهش داشتم ترکش کردم
24:33
ایشان رضی الله عنه فرمودند
24:37
بگو و باور کن
24:40
به من قول داد و عمل کرد
24:43
و چون قبل از فتح بود
24:46
من امیدوار بودم که با پول خودم و پول زیادی برای قریش به شام معامله کنم
24:52
وقتی برگشتم
24:54
مرا برای مسلمانان رازی یافتی
24:57
آنچه در کاروان با من بود مجروح شدند
25:00
بنابراین من توانستم از دست آنها فرار کنم
25:02
پس آنچه را که یافته بودند به شهر آوردند
25:06
و به جلد شب رسیدم
25:09
تا اینکه بر زینب رضی الله عنه وارد شدم
25:13
او آن را اجاره کرد و به من اجاره داد
25:16
زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله از این موضوع مطلع شد
25:21
او به سوی نیروهای مخفی که به مالی حمله کردند فرستاد
25:25
به آنها گفت
25:27
همانطور که شما آموختید این مرد یکی از ماست
25:31
شما از او پول دریافت کرده اید
25:34
اگر بهبود پیدا کنند، آن را برمی گردانید
25:37
ما آن را دوست داریم
25:39
حتی اگر امتناع کنید
25:42
و گفتند
25:44
بلکه باز می گردانیم یا رسول الله
25:48
همه را برگردانید
25:50
پس او را گرفتم و به مکه بردم
25:54
پس پولش را به همه دادم
25:57
بعد گفتم
25:59
ای مردم قریش!
26:01
آیا هیچ کدام از شما چیزی برای من باقی مانده است؟
26:05
گفتند نه
26:07
ما شما را وفادار و سخاوتمند یافتیم
26:11
پس گفتم
26:13
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
26:17
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
26:21
به خدا چه چیزی مرا از اسلام آوردن با او باز داشت
26:24
جز ترس از اینکه فکر کنی
26:26
من فقط می خواستم پول تو را بخورم
26:30
سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
26:35
تفسیر اسلامی کنید
26:38
علی زینب رضی الله عنه پاسخ داد
26:41
در ازدواج اول
26:44
من کی هستم؟
26:46
پاسخ
26:55
ابو العاص بن الربیع
26:57
خداوند از او راضی باشد
26:59
توقف کنید
27:10
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
27:15
چالش جدید
27:21
من کی هستم؟
27:23
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
27:30
از غفار
27:32
من بعد از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه اسلام آوردم
27:37
پس من شاهد کسی بودم که با او بود
27:40
آن روز تیری به گلویم زدم
27:43
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
27:47
به جایی که پیکان بود تف کرد
27:50
پس تبرئه شدم
27:51
پس آن را المنحور نامیدند
27:54
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دو بار مرا به جانشینی خود در مدینه منصوب کرد
27:59
یک بار در زندگی
28:02
و یک بار در سال فتح
28:05
من شاهد بیعت رضوان بودم
28:07
زیر درخت بیعت کردم
28:11
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله می خواست به تبوک برود
28:16
مرا نزد قومم فرستاد، غفار
28:18
من از آنها می خواهم که او را دنبال کنند
28:21
و با دشمنشان در تبوک ملاقات کردند
28:24
پس در خانه هایشان نزد آنها آمدم
28:26
فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها رسید
28:31
به آنها اصرار کردم که بیرون بیایند
28:33
پس با من فرار کردند
28:35
تبوک شاهد گروه زیادی از آنها بود
28:39
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله در راه بازگشت بود
28:44
شب با ما قدم زد
28:46
نزدیکش رفتم
28:49
پس، نیزه را بر من پرتاب کن
28:51
بنابراین در حالی که روی کوه بودم خوابم برد
28:55
سپس بیدار می شوم
28:57
من شتر خود را از شتر او که درود خدا بر او باد
29:02
نزدیکی او به او مرا می ترساند
29:04
بیم آن که مبادا مجروح شود رضی الله عنه
29:08
بنابراین من از او دور می شوم
29:11
تا اینکه یک شب چشمانم از من خسته شد
29:15
صندل های ضخیم روی من بود
29:18
شتر من شتر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ازدحام کرد.
29:23
نوک کفشم به پای رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاد.
29:29
بنابراین به او آسیب رساند
29:31
ایشان رضی الله عنه فرمودند
29:34
حس میکنم پای آخرت درد میکنه
29:38
با شلاق به پایم زد
29:40
پس گفتم
29:42
برای من آمرزش بخواه ای رسول خدا
29:45
من به کاری که انجام دادی اهمیت می دهم
29:47
ترسیدم که قرآن بر من نازل شود
29:50
برای بیشتر کارهایی که انجام داده اید
29:53
وقتی شدیم
29:55
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خواست
29:59
در حالی که با ترس منتظر بودم به سمتش آمدم
30:03
او رضی الله عنه به من گفت
30:06
دیروز با پایت به من صدمه زدی
30:10
پس با تازیانه زدم و به دردت خورد
30:13
ران این گوسفند
30:15
به جای اینکه من تو را بزنم
30:17
در چهره او رضوان الله تعالی علیه دیدم
30:23
به خدا قسم او از من راضی است
30:26
او برای من از دنیا و هر چه در آن بود عزیزتر بود
30:30
من کی هستم؟
30:32
پاسخ
30:41
ابورحمن الغفار
30:43
کلثوم بن الحسین
30:45
خداوند از او راضی باشد
30:47
توقف کنید
30:54
توقف کنید
30:56
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
31:00
چالش جدید
31:06
من کی هستم؟
31:10
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
31:14
بعد از فتح مکه اسلام آوردم
31:18
من شاعری فصیح بودم
31:21
و یک شوالیه شجاع
31:23
یکی از سرسخت ترین و قدرتمندترین جنگجویان
31:26
و عاشق جنگ
31:29
ذکر نامم در میدان جنگ کافی بود
31:32
ایجاد رعب و وحشت در دل دشمنان
31:36
من رهبر محترم مردمم بودم
31:39
ثروت گسترده
31:41
هزار شتر داشتم
31:43
و مادیانی از اسب عرب
31:46
نام او مرکب است
31:48
بنابراین من همه آن را ترک کردم
31:51
او با پیامبر صلی الله علیه و آله همراهی کرد
31:55
پس برای من دعا کرد
31:57
آیا معامله من را از دست نمی دهید؟
32:01
وقتی تولیحه بن خویلد مرتد شد
32:04
مردم عادی بنی اسد از او پیروی کردند
32:07
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا به سوی خود راهنمایی کرد
32:11
تا او را ملاقات کند و وسوسه اش را وعده دهد
32:14
پس آماده شدم تا نزد او بروم
32:17
وقتی قرار بود با طلیحه مسابقه بدم
32:20
خبر رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به من رسید
32:25
من و کسانی که همراهم بودند به شهر برگشتیم
32:28
وقتی خلیفه ابوبکر رضی الله عنه آماده شد
32:32
ارتش برای مبارزه با مرتدان
32:34
پرچم را خالد بن الولد رضی الله عنه در دست داشت
32:39
به او دستور داد تا بسوی بزخا حرکت کند
32:42
به دیدار مرتدان از اسد و غطافان
32:46
من یکی از شاهزادگان سرباز این ارتش بودم
32:50
پس با مرتدان قوم خود جنگیدم
32:53
تا اینکه طلحه شکست خورد
32:55
اسد و غطفان اسلام آوردند
32:58
او خالد بن ولید رضی الله عنه بود
33:02
او به شدت بر فتوحات خود در شام متکی است
33:07
تا جایی که بعد از خالد رضی الله عنه دومین مرد لشکر شدم
33:14
و در جنگ اجنادین
33:17
تعداد رومیان سه برابر تعداد مسلمانان بود
33:22
نود هزار رزمنده بودند
33:25
در حالی که تعداد مسلمانان
33:28
نزدیک به سی هزار جنگجو
33:31
او در این نبرد شجاعت نادری از خود نشان داد
33:35
کشتار بزرگی در میان صفوف رومیان ایجاد کرد
33:39
موازنه نبرد به نفع مسلمانان تغییر کرد
33:44
در طول نبرد
33:47
زره و پیراهنم را در آوردم
33:50
تا بتوانم راحت حرکت کنم
33:53
به محض اینکه دشمنان مرا با سینه برهنه دیدند
33:56
حتی می خواستند من را بکشند و از من تسکین بگیرند
34:00
سی سرباز دورم را گرفته بودند
34:04
تعدادی از آنها را کشتم و بقیه فرار کردند
34:08
به من می گفتند شیطان سینه برهنه
34:13
سپس به فرمانده رومی واردان حمله کرد
34:17
و وقتی دید که به سمتش می روم
34:20
او می دانست که من شیطان سینه برهنه هستم
34:23
او از من شنیده بود
34:26
دوئل محکمی بین ما شکل گرفت
34:29
پس با نیزه او را زدم
34:31
نیزه ام سینه اش را سوراخ کرد
34:33
او به کشتن او ادامه داد تا اینکه سرش را برید
34:37
سر او را به مسلمانان وعده دادم
34:40
سپس اگر از اردوگاه مسلمانان طلاق گرفته باشد
34:43
زوم فریاد می زند
34:45
خدا بزرگ است
34:47
خدا بزرگ است
34:49
دشمن شکست خورد
34:52
و در جنگ مرجد هاشور
34:55
با یک رهبر رومی به نام بولوس آشنا شدم
34:59
او می خواست انتقام دوستش واردان را بگیرد
35:03
بنابراین دوئل بین ما آغاز شد
35:05
بنابراین او را زدم تا اینکه افتاد
35:08
پس شمشیر خود را بلند کردم تا او را بکشم
35:11
سپس بولوس خالد بن الولد را صدا زد
35:14
و او گفت
35:16
ای خالد مرا بکش
35:19
و اجازه نده این منو بکشه
35:22
خالد رضی الله عنه به او گفت
35:25
بلکه تو و رومیان را کشت
35:30
من کی هستم؟
35:38
پاسخ
35:40
برار بن الازوار رضی الله عنه
35:51
توقف کنید
35:54
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
36:02
یک چالش جدید از طرف من
36:06
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
36:13
در میان مردم حجاز شمرده شده است
36:16
من از بنی سعد و پیشوای آنها خارج شده ام
36:20
می دانستم که بهتر از بادیه نشینانی هستم که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند
36:27
و من یک مرد شلاق خورده بودم
36:29
احساس می کنم دو تا خار دارم
36:32
من به عنوان خارج از کشور نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
36:38
پس شتر خود را بر در مسجد کشتم
36:41
سپس او را منطقی کردم
36:43
سپس وارد مسجد شدم و رسول خدا صلی الله علیه و آله با یارانش نشسته بود.
36:50
پس به آنها نزدیک شدم و گفتم
36:52
کدام یک از شما فرزند عبدالمطلب است؟
36:55
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
36:59
من فرزند عبدالمطلب هستم
37:02
پس گفتم
37:03
ای پسر عبدالمطلب
37:05
من از شما می پرسم و موضوع را کم می کنم
37:09
در خودت پیداش نکن
37:12
او گفت
37:13
من نمی توانم آن را در خودم پیدا کنم
37:15
آنچه می خواهید بپرسید
37:18
گفتم
37:19
تو را قسم می دهم، خدا، خدای تو
37:21
و خدای کسانی که پیش از تو آمدند
37:24
پس از تو خدایی وجود ندارد
37:27
خدایا تو را به عنوان رسول برای ما فرستاده است
37:31
ایشان رضی الله عنه فرمودند
37:35
اوه خدا، بله
37:37
گفتم
37:38
پس از تو به خدا، خدای تو می خواهم
37:41
و خدای کسانی که پیش از تو آمدند
37:43
پس از تو خدایی وجود ندارد
37:47
خدا به تو دستور داده است که ما را امر کن که او را بپرستیم و چیزی را شریک او نکنیم.
37:54
و این همتایان را که پدران ما با او می پرستیدند حذف کند
38:00
او گفت
38:01
اوه خدا، بله
38:03
گفتم
38:04
پس از تو به خدا، خدای تو می خواهم
38:07
و خدای کسانی که پیش از تو آمدند
38:09
پس از تو خدایی وجود ندارد
38:13
خدایا دستور داد این پنج نماز را بخوان
38:18
او گفت
38:19
اوه خدا، بله
38:22
سپس شروع کردم به ذکر واجبات اسلام یکی پس از دیگری
38:26
زکات و روزه و حج
38:29
و تمام قوانین اسلام
38:32
من در هر نماز واجب به او توسل می کنم همان گونه که در نماز قبل به او توسل کردم
38:38
حتی وقتی تمام شد گفتم
38:41
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
38:45
شهادت می دهم که تو رسول خدا هستی
38:48
من این وظایف را انجام خواهم داد
38:51
و از آنچه مرا از آن نهی کرده ای دوری می کنم
38:54
بعد نه بیشتر و نه کمتر
38:57
سپس به سوی شتر خود برگشتم
39:02
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
39:06
اگر به مرد دو خار ایمان بیاورند وارد بهشت می شود
39:12
سپس به سراغ مردمم آمدم
39:14
پس نزد من جمع شدند
39:16
اولین چیزی که گفتم این بود که گفتم:
39:20
بدبخت اللت و عزه است
39:23
هر چه شما بگویید گفتند
39:26
مراقب جذام و جذام باشید
39:29
از جنون بترسید
39:31
بهت گفتم اوه
39:34
به خدا سوگند این دو بت هستند که هیچ ضرر و فایده ای ندارند
39:39
و خداوند رسولی فرستاده است
39:42
و کتابی بر او نازل شد
39:44
من تو را از آنچه در آن هستی نجات خواهم داد
39:48
شهادت می دهم که معبودی جز خدای یکتا و بدون شریک نیست
39:54
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
39:58
همانا آنچه را که شما را به آن امر کرده و از آن نهی کرده است از سوی او برای شما آورده ام
40:04
پس شروع کردم به گفتن آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله به من آموخته بود.
40:10
به خدا از آن روز چه روزی گذشته است؟
40:14
من مردان و زنان به جز مسلمانان سخنرانی می کنم
40:20
من کی هستم؟
40:29
پاسخ
40:31
دمام بن ثعلبه السعدی رضی الله عنه
40:42
توقف کنید
40:46
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
40:53
چالش جدید
40:56
من کی هستم؟
41:00
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
41:03
از مهاجران بیچاره
41:06
من از سرشناسان اهل سفاح هستم
41:09
و یکی از گریه کنندگان که خداوند او را معذور کرد و گفت:
41:13
و نه برای کسانی که وقتی نزد تو می آیند، آنها را تحمل می کنی
41:18
گفتم: چیزی پیدا نمی کنم که به تو بگویم، برو.
41:23
برگشتند، چشمانشان پر از اشک غمگینی بود
41:28
آیا چیزی برای خرج کردن پیدا نمی کنند؟
41:32
من در درگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله می ماندم
41:38
در شهری و مسافرتی
41:40
وقتی در تبوک بودیم
41:42
به حاجتم رفتم
41:45
وقتی به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشتم
41:50
او و مهمانانش را در حال شام یافتم
41:55
وقتی نزد او آمدم گفت
41:58
از امشب کجا بودی؟
42:00
پس به او گفتم
42:02
دو مرد با من آمدند
42:05
ما سه نفر بودیم، همه گرسنه بودیم
42:09
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد خانه شد
42:13
چیزی برای خوردن خواست
42:15
او آن را پیدا نکرد
42:17
بنابراین او نزد ما آمد
42:19
بلله را صدا کرد
42:21
ای بلال آیا برای این مردم شامی هست؟
42:26
گفت: نه، سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد.
42:30
گفت: ببین شاید چیزی پیدا کنی.
42:36
سپس پوسته ها شروع به تکان دادن آن کردند، ذره ذره
42:40
تاریخ و دو تاریخ سقوط می کنند
42:43
تا اینکه در دستانش رضی الله عنه دیدم
42:47
هفت بار
42:49
بعد بشقاب خواست و خرما گذاشت
42:53
سپس دستش را روی خرما گذاشت و خدا را صدا زد
42:57
و او گفت
42:58
به نام خدا بخورید
43:00
پس خوردیم
43:02
من پنجاه و چهار خرمایی را که خوردم شمردم
43:06
آن را آماده کرد و در دست دیگر گذاشت
43:10
و دو دوست که کاری را که من انجام می دهم انجام می دهند
43:13
و ما راضی هستیم
43:15
دست هایمان را بالا بردیم
43:17
پس هفت خرما همان است که هستند
43:22
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
43:26
به شام رفتم
43:28
مجاهد فی سبیل الله
43:30
زاهد در این دنیا، روی گردان از آن
43:34
اگر گفته نمی شد
43:36
ابونجیح کرد
43:38
این یک مسیر نمونه است
43:41
همه پولم را برای رضای خدا خرج می کردم
43:45
سپس یکی از دره های لبنان را دنبال کردم
43:49
پس خدا را عبادت کردم تا اینکه مردم
43:52
برخی از پیروان نزد من آمدند و گفتند:
43:55
ما به عنوان بازدید کننده، بازگشت کننده و نقل قول به سراغ شما می آییم
44:00
پس حدیثی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بود به ما گفت.
44:06
بنابراین به آنها گفتم
44:08
رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی ما را در نماز صبح امامت کرد
44:14
سپس به سمت ما آمد
44:16
خطبه ای شیوا به ما داد
44:19
چشمانش خیس شد
44:21
و دلها از آن ترسیدند
44:24
پس گفته شد
44:25
ای رسول خدا
44:27
انگار خطبه وداع بود
44:30
پس او به ما چه تعهدی داد؟
44:33
او گفت
44:34
من به شما توصیه می کنم که از خدا بترسید
44:37
و شنیدن و اطاعت
44:39
و اگر غلام به تو فرمان دهد
44:43
بعد از من چه کسی از شما زنده خواهد ماند؟
44:46
او تفاوت زیادی خواهد دید
44:49
پس باید به سنت من پایبند باشید
44:51
و سنت خلفای راشدین مهدی
44:56
آن را نگه دارید
44:58
و با دندان های آسیاب خود آن را گاز بگیرید
45:01
و مراقب مسائل جدید باشید
45:04
هر ماده تازه اختراع شده یک نوآوری است
45:07
هر بدعتی گمراهی است
45:11
یکی از شاهزادگان قبل از قسم خوردن، الاغی از غنایم به مردی داد
45:17
پس به آن مرد گفتم
45:19
نمیتونستی تحملش کنی
45:21
و او چیزی برای دادن به شما نداشت
45:24
گویی در جهنم بودم و آن را به گردن تو می گیرم
45:28
مرد ترسید
45:30
الاغ به شاهزاده پاسخ داد
45:33
و وقتی دیدم شرایط مردم تغییر می کند
45:36
و نرمش آنها در حقوق
45:39
دوست داشتم خدا مرا نزد خود ببرد
45:42
پس دعا می کردم
45:44
خدایا سن و استخوانم را زیاد کردی
45:48
پس منو ببر پیش خودت
45:50
در حالی که روزی در مسجد دمشق بودم و نماز می خواندم
45:55
دعا می کنم دستگیر شوم
45:57
بنابراین من مجذوب زیباترین مردان هستم
46:01
او یک کت سبز ضخیم دارد
46:04
او به من گفت
46:06
این چه چیزی است که شما صدا می زنید؟
46:08
گفتم
46:11
برادرزاده من چگونه نماز بخوانم؟
46:13
او گفت
46:15
بگو
46:16
خدایا کار خوبه
46:18
مهلت به پایان رسیده است
46:20
پس گفتم
46:22
چقدر این زیباست
46:24
سپس چرخید
46:26
من کسی را پیدا نکردم
46:28
من کی هستم؟
46:30
پاسخ
46:39
العرباد بن سریه
46:41
خداوند از او راضی باشد