از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 24 از 31

22- صحابه و علما و بزرگان را بشناسید من کیستم؟ | قسمت های (211) تا (220) با پاسخ جمع آوری شده است

◉ 0 بازدید ⏱ 40:16 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب بزرگوار و سید قومی بن المستلق هستم
0:23 دخترم مادر مؤمنان، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
0:31 او در سال پنجم هجری پس از جنگ ابن المصطلق اسلام آورد.
0:36 علت آن یورش این بود که من مردم خود و اعراب را برای حمله به مسلمانان مدینه آماده می کردم
0:44 هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از این موضوع مطلع شد، لشکر خود را آماده کرد و به سوی ما لشکر کشید.
0:52 اسب های مسلمان به ما حمله کردند و ما از هر طرف از آنها فرار کردیم
0:58 پس مقداری از چهارپایان و فرزندان را بردند و دخترم جویریه را نیز به عنوان بخشی از اسارت با خود بردند.
1:06 پس پیامبر صلی الله علیه و آله او را برای خود برگزید و با او ازدواج کرد
1:13 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم تا دخترم را فدیه دهم
1:18 وقتی در العقیق بودم به شترهایی که به عنوان فدیه آورده بودم نگاه کردم
1:24 من دو تا از شترهایش را می‌خواستم، آنها را در یکی از صخره‌های عقیق پنهان کردم
1:31 سپس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و گفتم: ای محمد، دخترم را مانند او اسیر نمی کنند.
1:40 من ارجمندتر از آن هستم، او را رها کن و این رستگاری اوست
1:47 رضی الله عنه فرمود: اگر او را انتخاب کنیم چه فکر می‌کنی خوب نمی‌شویم؟
1:54 گفتم: "بله، و من کاری که تو باید انجام می دادی" انجام دادم، پس رفتم پیش او و به او گفتم
2:00 دخترم، این مرد تو را خوب ساخته است، پس ما را رسوا نکن
2:06 گفت: من رسول خدا صلی الله علیه و آله را برگزیده ام.
2:12 گفتم: به خدا سوگند ما را رسوا کردی.
2:16 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به فدیه نگاه کرد و فرمود
2:21 کجایند آن دو شتری که با عقیق راندم در فلان کشور؟
2:27 گفتم: به خدا سوگند من جز به خدا به آن نگاه نمی کنم.
2:32 شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست و تو رسول خدا هستی
2:38 پس اسلام آوردم و از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کردم
2:45 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به دادن زکات دعوت کرد
2:50 پس تصدیق کردم و گفتم ای رسول خدا به سوی قوم من بازگرد
2:56 پس آنها را به اسلام و اسباب زکات دعوت می کنم
3:00 هر کس مرا اجابت کند، زکاتش را جمع می کنم، پس به من اجازه داد
3:05 چون وقت زکات فرا رسید، پیامی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد.
3:12 خدا از او راضی باشد که زکات را از ما بگیرد
3:16 ما نیز به نوبه خود برای پذیرایی از او بیرون رفتیم
3:20 وقتی ولید به ما نزدیک شد و ما را دید، ترسید
3:25 فکر می کرد به خاطر خصومت ما در زمان جاهلیت او را می کشیم
3:31 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت
3:35 به او گفت که ما زکات را دریغ کردیم و می خواهیم او را بکشیم
3:40 پیامبر صلی الله علیه و آله لشکری برای جنگ با ما آماده کرد
3:45 دستور داد به سمت ما بروند
3:48 و اما من به مردان قوم خود گفتم
3:51 رسول خدا صلی الله علیه و آله از عهد خود با ما تخلف نمی کرد
3:57 به جز کسانی که از دست ما عصبانی هستند
4:00 پس با ما همراه باش و بگذار او را بیاوریم
4:03 وقتی به شهر نزدیک شدیم با ارتش روبرو شدیم
4:07 من به آنها گفتم برای چه کسی فرستادید
4:10 به شما گفتند
4:12 گفتم چرا؟
4:14 گفتند رسول خدا صلی الله علیه و آله
4:18 ولید بن عقبه تو را فرستاد
4:21 او مدعی شد که زکات را از او دریغ کرده اید و می خواهید او را بکشید
4:25 گفتم نه، سوگند به کسی که محمد را به حق فرستاد
4:29 نه ندیدم و نه به سراغم آمد
4:32 وقتی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم
4:36 او به من گفت
4:37 زکات را دریغ کردم و خواستم رسولم را بکشم
4:41 گفتم نه، سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
4:45 نه ندیدم و نه به سراغم آمد
4:48 و من پیش تو نیامدم
4:50 مگر زمانی که پیام رسان شما دیر کرده است
4:53 ترسیدم خدا یا رسولش بر من خشمگین شود
4:57 برای همین با زکات مردمم آمدم
5:01 پس خداوند متعال قول او را نازل کرد
5:04 ای کسانی که ایمان آورده اید!
5:09 اگر گناهکاری با پیامبری نزد شما بیاید
5:15 بنابراین آنها متوجه شدند
5:27 که از روی نادانی به مردم حمله می کنید
5:31 آن وقت از کاری که کردی پشیمان می شوی
5:37 رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را بر ما تحمیل کرد
5:41 زکات را از ما پذیرفت
5:44 من کی هستم؟
5:50 جواب الحارث بن دیرار است
5:53 خداوند از او راضی باشد
6:00 توقف کنید
6:03 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
6:11 چالش جدید
6:14 من کی هستم؟
6:18 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
6:22 از اربابان مهاجرین
6:24 از جمله کسانی که هجرتشان دو هجرت به حساب آمد
6:28 او به قرآن و علم و فقه معروف بود
6:32 خیبر و پس از آن را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شاهد بودم
6:37 با خلفای پس از او در فتوحات اسلامی شرکت داشت
6:43 هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله حنین را تمام کرد
6:47 عمویم ابوعامر لشکری به اوطاس فرستاد
6:51 مرا با خود فرستاد
6:53 ما دورید بن السماح را ملاقات کردیم
6:55 بنابراین دورید کشته شد
6:57 و خداوند یاران خود را شکست داد
6:59 عمویم ابوعامر از ناحیه زانو مورد اصابت گلوله قرار گرفت
7:03 پس با عجله به سمتش رفتم و گفتم
7:05 عمو کی پرتت کرد؟
7:07 به مردی اشاره کرد و گفت
7:10 این قاتل است که به من شلیک کرد
7:13 پس نزد او رفتم و به دنبالش رفتم
7:16 وقتی آن مرد مرا دید، نه
7:19 پس دنبالش رفتم و شروع کردم به گفتن
7:22 از محکم ایستادن خجالت نمیکشی؟
7:25 او برای من ایستاد
7:26 بنابراین با دو ضربه شمشیر مخالفت کردیم
7:29 پس من او را کشتم
7:30 بعد برگشتم پیش عمویم و گفتم
7:33 خدا دوستت را که به تو شلیک کرد بکشد
7:36 او گفت
7:37 بنابراین او تیر را برداشت
7:39 من آن را برداشتم
7:40 آب از آن خارج شد
7:42 و او گفت
7:43 برادرزاده ام
7:45 پیامبر صلی الله علیه و آله را بخوانید
7:48 درود بر من
7:49 و به او بگو برای من طلب بخشش کند
7:52 و مرا جانشین خود بر مردم قرار داد
7:54 مدتی ماند
7:56 سپس درگذشت
7:58 سپس به شهر برگشتم
8:00 پس بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شدم
8:03 در خانه اش
8:04 پس خبرمان را به او گفتم
8:06 و خبر عمویم ابوعامر
8:08 و من به او گفتم
8:10 عمویم می خواند: السلام علیکم
8:12 او از شما می خواهد که برای او طلب بخشش کنید
8:15 پس او رضی الله عنه به آب ندا داد
8:18 پس وضو گرفت
8:20 سپس دستانش را بالا آورد تا اینکه سفیدی زیر بغلم را دیدم
8:24 و او گفت
8:26 خدایا پدرم عامر را ببخش
8:29 خدایا آن را روز قیامت قرار بده
8:31 بالاتر از بسیاری از مخلوقات تو، مردم هستند
8:35 پس گفتم
8:36 ای رسول خدا
8:38 و طلب بخشش کنید
8:40 پس با من تماس گرفت و گفت
8:42 خدایا گناهش را ببخش
8:45 و در روز قیامت وارد آن می شود
8:47 ورودی سخاوتمندانه
8:49 یک روز با مردم صحبت کردم
8:53 بنابراین به آنها گفتم
8:55 با رسول خدا صلی الله علیه و آله در غزوه او بیرون رفتیم
9:00 ما شش نفریم
9:02 در میان ما شتری است که در حال تعقیبش هستیم
9:05 پاهایمان زخمی شد
9:07 ناخن هایمان از راه رفتن طولانی افتاد
9:10 پارچه هایی دور پاهایمان می پیچیدیم
9:14 بنابراین آن را تهاجم نامیدند
9:16 نبرد ذات الرقاع
9:19 زمانی که پاهایمان را با پانسمان پانسمان می کردیم
9:23 بعد از اینکه این اتفاق افتاد متنفر شدم
9:27 از ترس خودنمایی
9:29 و باید چیزی از کارهای من باشد که فاش کردم
9:33 من کی هستم؟
9:41 پاسخ
9:43 ابوموسی اشعری
9:45 عبدالله بن قیس رضی الله عنه
9:56 توقف کنید
9:59 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
10:04 یک چالش جدید از طرف من
10:14 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
10:18 من یکی از خاخام های یهودی بودم
10:21 در میان آنها ثروتمندترین ها هستند
10:23 و من در شهر زندگی می کردم
10:25 هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به آن هجرت کرد
10:30 رفتم نگاهش کنم
10:32 هیچ نشانه ای از نبوت وجود ندارد
10:35 جز این است که من آن را در صورتش تشخیص دادم که درود خدا بر او باد
10:40 به جز دو
10:42 من متوجه آنها نشدم
10:44 و هستند
10:45 او از رویاهای خود بی خبر است
10:48 شدت نادانی او فقط رویای او را افزایش می دهد
10:53 داشتم باهاش اختلاط می کردم تا از حالش مطلع بشم
10:57 روزی پیامبر صلی الله علیه و آله از مسجد خارج شد
11:03 با او ابوبکر و عمر و علی بن ابی طالب رضی الله عنهم بودند
11:09 بنابراین به آنها نزدیک شدم
11:11 بادیه نشینی آمد و از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضای پول کرد
11:17 او چیزی برای نجات او پیدا نکرد
11:20 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
11:24 به او پیشنهاد پول دادم
11:26 بنابراین او برای دریافت مقداری پول به من نزدیک شد
11:30 زمانی که دو سه روز قبل از موعد مقرر بود
11:35 به نزد او آمدم که درود خدا بر او باد
11:38 پس پیراهن و ردای او را گرفت
11:42 با چهره ای سخت به او نگاه کرد
11:44 و من به او گفتم
11:46 ای محمد آیا به من عدالت نمی کنی؟
11:49 به خدا سوگند به تو یاد ندادم ای بنی هاشم
11:52 اما در بازگرداندن حقوق تعلل می کنید
11:56 حکم عمر بن خطاب رضی الله عنه برای بینایی او
12:01 و گفت ای دشمن خدا
12:03 آیا آنچه را که من می شنوم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می گویید؟
12:08 و تو کاری را که من می بینم انجام می دهی
12:11 سوگند به کسی که او را به حق فرستاد
12:14 اگر آن چیزی که من مراقب آن هستم نبود
12:16 با شمشیر به سرت می زدم
12:19 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با آرامش و خندان به عمر نگاه کرد.
12:25 سپس گفت
12:27 ای عمر
12:28 من و او به چیز دیگری نیاز داشتیم
12:32 به من دستور دهد که عملکرد خوبی داشته باشم
12:35 او به او دستور می دهد که خواسته های خوبی داشته باشد
12:38 برو باهاش عمر
12:40 پس حقش را به او می دهم
12:42 بیست عدد خرما اضافه کنید
12:45 در ازای چیزی که می ترسیدی
12:47 پس عمر رضی الله عنه مرا گرفت
12:51 پس او به من حق داد
12:53 او به من بیست صاع خرما داد
12:56 پس به او گفتم
12:58 این افزایش پیدا نکرد
13:00 و او گفت
13:02 رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را برای شما امر فرمود
13:06 در ازای آنچه از تو پنهان کردم
13:08 پس گفتم
13:10 ای عمر
13:11 هیچ نشانه ای از نبوت وجود نداشت
13:14 جز اینکه او را در چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شناختم
13:19 وقتی به او نگاه کردم
13:21 به جز دو مورد که من از او نشناختم
13:25 او از رویاهای خود بی خبر است
13:28 شدت نادانی او فقط رویای او را افزایش می دهد
13:32 من آنها را در آن تست کردم
13:35 بر تو شهادت می دهم ای عمر
13:37 من خدا را به عنوان پروردگار خود پذیرفته ام
13:40 و اسلام دین ماست
13:42 و محمد صلی الله علیه و آله نبی است
13:46 نیمی از پولم را خیریه برای مسلمانان کردم
13:51 سپس با عمر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برگشتم
13:56 پس پیش از او اسلام آوردم و با او بیعت کردم
13:59 من شاهد صحنه ها با او بودم
14:02 من کی هستم؟
14:04 پاسخ
14:11 زید بن صنعنه
14:13 خدا رحمتش کند
14:14 توقف کنید
14:21 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
14:27 چالش جدید من کی هستم؟
14:34 من یکی از همراهان مهاجر زن هستم
14:40 و از مادران مؤمنان
14:42 چهارمین همسر پیامبر اکرم
14:45 و دختر خلیفه دوم مسلمین
14:49 او به فصاحت و بلاغت معروف بود
14:52 من در مکه با پدرم اسلام آوردم
14:55 او با خنیس بن حذفة السهمیه رضی الله عنه ازدواج کرد
15:00 که به اسلام گروید و همچنین در گذشته
15:03 پیش از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد دارالارقم شود
15:08 من با شوهرم خانیس به شهر مهاجرت کردم
15:13 در جنگ احد مجروح شد
15:15 سپس پس از آن درگذشت
15:17 بیوه شد
15:19 این برای پدرم سخت بود
15:22 می خواست مرا دلداری دهد
15:25 او به دنبال من برای یک شوهر خوب بود
15:28 انتخاب او بر عهده عثمان بن عثمان رضی الله عنه افتاد
15:33 نزد او آمد و به او پیشنهاد ازدواج داد
15:37 عثمان گفت: من الان تمایلی به ازدواج ندارم.
15:42 سپس مرا به ابوبکر رضی الله عنه عرضه کرد
15:46 ابوبکر ساکت ماند
15:48 با جواب برنگشت
15:50 بنابراین نگرانی پدرم را فرا گرفت
15:52 او خود را عاشق ابوبکر یافت
15:55 چند شب همینطور ماندیم
15:59 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از پدرم به من خواستگاری کرد
16:04 با خوشحالی افطار کردیم
16:06 و مرا به عقد او درآورد
16:08 سپس ابوبکر رضی الله عنه آمد
16:11 از پدرم عذرخواهی کرد و گفت
16:14 وقتی دخترت را به من پیشنهاد دادی مانع از ازدواج من نشد
16:19 اما فهمیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را ذکر کرده است
16:25 من نخوردم که نافم آشکار شود
16:28 اگر او رضی الله عنه آن را ترک می کرد، آن را می بوسیدم
16:34 من زن بسیار حسودی بودم
16:37 کنترل خودم برایم سخت است
16:40 این دلیل طلاق من بود
16:43 رسول خدا صلی الله علیه و آله یک بار مرا طلاق داد
16:49 بنابراین نگرانی بر من غلبه کرد و مرا به گریه انداخت
16:52 این برای پدرم عالی بود
16:55 سپس جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
17:00 و به او گفت
17:02 خداوند به شما دستور می دهد که آن را مرور کنید
17:05 روزه دائمی است
17:08 او همسر شما در بهشت است
17:11 پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
17:16 جنگ های ارتداد آغاز شد
17:19 بسیاری از خوانندگان مردند
17:21 پس ابوبکر رضی الله عنه قرآن را جمع کرد
17:25 تا قرآن به خاطر مرگ حفظ گم نشود
17:29 سپس قرآن نزد پدرم رفت
17:32 پس از مرگ، حفظ قرآن را به من سپرد
17:36 بنابراین او به سمت من آمد
17:38 من هنوز این اولین قرآن را دارم
17:41 تا اینکه عثمان رضی الله عنه از من خواست
17:45 او آن را کپی کرد و به من برگرداند
17:48 من کی هستم؟
17:51 پاسخ حفصه بنت عمر بن الخطاب است
18:00 خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
18:03 توقف کنید
18:14 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
18:18 یک چالش جدید از طرف من
18:28 من از اصحاب انصار هستم
18:31 من پسر بودم که پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
18:35 شهر
18:37 نوری بود که همه چیز را در آن روشن می کرد
18:41 شادی و شادی مردم را دیدم
18:45 با ورودش سلام و درود بر او باد
18:48 دیدم که او را با هدایا دوش می دهند
18:51 یکی از گرانبهاترین دارایی آنها
18:54 به جز مادرم هیچی نداشت
18:58 پس دستم را گرفت
19:00 مرا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد
19:04 گفت یا رسول الله
19:07 انصاری باقی نمانده بود
19:10 مگر اینکه به شما هدیه بدهم
19:13 و من چیزی ندارم
19:16 جز این پسرم
19:18 آن را بگیرید و بگذارید در خدمت شما باشد
19:20 قلب نویسنده را مجذوب خود کرد
19:23 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا پذیرفت
19:27 ده سال در خدمت ایشان بودم
19:30 من در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بزرگ شدم
19:35 و او زیر نظر من بزرگ شد
19:38 به خدا من با دستم به آن دست نزدم
19:40 بدون پارچه ابریشمی، بدون ابریشم، هیچ چیز
19:44 او از دست رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما نزدیکتر بود
19:49 هیچوقت بویی نبردم
19:52 بهتر از بوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
19:57 به خدا او هرگز به من فحش نداد
20:00 او هرگز به من نگفت F
20:03 وقتی فلان کار را کردم چیزی نگفت
20:07 نه برای کاری که نکردم که فلان کار را نکردم
20:11 من در نظر رسول خدا صلی الله علیه و آله نبودم
20:15 فقط خدمتکار
20:18 بلکه منشی و دستیار و شاگردش بودم
20:22 و همنشین و همراه او
20:25 اوست که مرا ابوحمزه نامید
20:28 او به من زنگ می زد و می گفت:
20:31 خدایا به او و پسرش بیشتر عطا کن
20:34 و او را به خاطر آنچه داده ای درود فرست
20:37 تاثیر دعایش را در زندگیم دیدم
20:41 من در شهر باغی داشتم که سالی دو بار میوه می داد
20:46 بقیه باغات سالی یک بار میوه می دهند
20:50 عمرم طول کشید تا به صد و بیشتر رسیدم
20:54 من آخرین نفر از اصحاب بودم که از دنیا رفتم
20:57 و من به بیش از صد روح از نسل خود پی بردم
21:02 پس از مرگم چوبی به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وصیت کردم
21:08 در کفنم کنارم قرار بگیرد
21:11 و یک مو از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
21:16 زیر زبانم قرار بگیرد
21:19 پس چنین کردند و وصیت من را اجرا کردند
21:23 من کی هستم؟
21:26 پاسخ
21:33 انس بن مالک انصاری رضی الله عنه
21:37 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
21:49 یک چالش جدید از طرف من
21:57 من از اصحاب بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم
22:04 من با اولین کسی که مسلمان شد مسلمان شدم
22:07 او به حبشه و سپس به مدینه مهاجرت کرد
22:11 همه صحنه ها را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شاهد بودم
22:16 من یکی از تیراندازان ماهر بودم
22:19 وی از فرماندهان تیپ ها و مأموریت های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.
22:24 و خلفای پس از او
22:26 امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه مرا فرستاد.
22:32 به احمقی از سرزمین عراق
22:34 تا آن را بگشایند و سرزمینش را از پارسیان پاک کنند
22:38 از من خداحافظی کرد
22:41 برو تو و آنهایی که با تو هستند
22:43 تا به دورترین نقطه کشورهای عربی برسید
22:46 و پست ترین کشورهای پارسی
22:48 و با برکت خدا قدم بردارید
22:51 و هر که شما را اجابت کند از خدا بخواهید
22:53 و از ابا، خراج
22:56 در غیر این صورت، شمشیر بی امان است
22:59 دشمن آسیب دید
23:01 و از خدا، پروردگارتان بترسید
23:03 بنابراین ادامه دادم تا جایی که فضای خالی را باز کردم
23:06 سپس شهر بصره در عراق را طراحی کردم
23:10 ساخت و عمره آن برای مسلمانان بود
23:14 فولانی امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه
23:18 من در این دنیا زاهد بودم
23:21 از امارت متنفرم
23:23 پس خطاب به مردم کردم و گفتم
23:25 مردم
23:27 جهان بینایی داده است
23:30 یک کفش مانده است
23:32 و چیزی از آن باقی نمی ماند مگر دوغابی مانند دوغاب ظرفی که یکی از شما در آن فرو رود.
23:39 همانا شما در خانه ای هستید که به ناچار از آن کوچ خواهید کرد
23:44 بنابراین تا جایی که می توانید از آن حرکت کنید
23:48 به خانه ای که هرگز ناپدید نمی شود
23:51 به ما اشاره شد که سنگ از لبه جهنم پرتاب می شود
23:56 هفتاد پاییز در آن می افتد بی آنکه به تهش برسد
24:01 به خدا سوگند پر می شود
24:04 به من گفته شد که بین آن دو مرد، یکی از درهای بهشت است
24:09 یک سفر چهل ساله
24:12 به خدا سوگند روزی می رسد که شلوغ می شود
24:18 به خدا پناه می برم تا در خود بزرگ باشم
24:22 و خدا کوچک است
24:25 و مرا با رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدم
24:29 هفت هفت
24:31 ما جز برگ درخت غذا نداریم
24:34 تا اینکه به گونه هایمان آسیب زد
24:37 یک ورق کاغذ پیدا کردم و آن را به دو نیم کردم
24:41 پس نصف آن را به سعد بن ابی القص دادم
24:44 نصفش را پوشیدم
24:46 امروز یکی از آن هفت نفر زنده نیست
24:50 جز اینکه او شاهزاده مصر از ممالک است
24:54 وقتی موسم حج فرا رسید
24:58 یکی از برادرانم را در بصره جانشین خود کردم
25:01 چیزی بیرون آمد
25:03 وقتی حج را تمام کردم
25:05 من به شهر سفر کردم
25:07 در آنجا از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسیدم
25:10 تا مرا از امارت راحت کند
25:13 عمر رضی الله عنه امتناع کرد و به من رحم نکرد
25:17 بنابراین من او را ترک کردم
25:19 از خدا خواستم مرا به بصره برنگرداند
25:23 و هرگز به امارت
25:26 خداوند دعای مرا مستجاب کرد
25:29 سپس مرگ در راه مرا فرا گرفت
25:32 نزدیک به شهر
25:34 من کی هستم؟
25:37 جواب عثبه بن غزوان رضی الله عنه است
25:52 توقف کنید
25:55 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
26:03 چالش جدید
26:05 من کی هستم؟
26:07 من جزو اولین اصحاب هستم
26:11 از مهاجران مکه
26:14 برادرم عمر بن الخطاب رضی الله عنه است
26:17 امیرالمؤمنین
26:19 و یکی از خلفای راشدین
26:22 من از او بزرگتر بودم
26:24 و من در اسلام و هجرت از او قدیمتر بودم
26:27 او مرا خیلی دوست داشت
26:30 در جنگ احد به من فرمود:
26:33 این سپر من را بگیر برادر
26:35 سپر آن
26:37 پس به او گفتم
26:38 من گواهینامه ای مانند آنچه شما می خواهید می خواهم
26:42 بنابراین همه آن را ترک کردیم
26:45 من با پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت کردم
26:49 در تمام فتوحاتش
26:51 سپس در جنگ های ارتداد شرکت کردم
26:54 او پرچم مسلمانان را در جنگ الیمامه حمل کرد
26:58 و شما در آن به خوبی عمل کردید
27:01 جایی که مسلمانان در آغاز نبرد شکست خورده عقب نشینی کردند
27:05 پس با صدای بلند شروع به گفتن کردم
27:08 یا مردان، هیچ مردی وجود ندارد
27:11 خدایا به خاطر پرواز یارانم از تو معذرت می خواهم
27:16 من تو را از آنچه مسيليمه آورد بيزارم
27:20 ای مردم دندان های آسیاب خود را گاز بگیرید
27:24 و به دشمنت ضربه بزن
27:26 و به جلو حرکت کنید
27:28 بعد قسم خوردم و گفتم
27:30 به خدا سوگند من سخنی نمی گویم تا خداوند آنها را شکست دهد
27:34 یا خدا را ملاقات کنم و با حجت من با او صحبت کنم
27:38 بعد با پرچم مسلمین جلو آمدم
27:42 و با مرتدان جنگیدم
27:44 تا اینکه بدترین مردم را کشتم
27:47 مردان پسر عنفوا هستند
27:49 که به شهر آمد
27:51 اسلام و قرآن را بیاموزید
27:54 سپس هنگامى كه مسيلمه در نجد ظاهر شد
27:57 پیامبر صلی الله علیه و آله او را مبعوث کرد
28:00 برای اثبات مردم
28:02 او از مسیلمه هشدار می دهد
28:04 اما او برگشت
28:06 مسيلمه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شهادت داد
28:11 وسوسه کننده تر از خود مسیلمه بود
28:16 پس او را کشتم و به جنگ ادامه دادم تا اینکه در آن جنگ کشته شدم
28:22 برادرم عمر رضی الله عنه از مرگ من ناراحت شد
28:27 و او می گفت
28:29 خدا برادرم را بیامرزد
28:31 او از من بر حسنیان پیشی گرفت
28:33 او قبل از من اسلام آورد
28:35 قبل از من شهید شد
28:37 به کسی که مرا کشت گفت
28:39 او ابو مریم اصلولی است
28:41 پس از آن که به عنوان مسلمان نزد او آمد
28:44 وای بر تو!
28:45 برادرم را کشتي
28:47 هیچ وقت جوانی نداشتم بدون یاد او
28:50 به خدا سوگند من تو را دوست ندارم تا زمانی که زمین خون را دوست بدارد
28:55 مرد گفت
28:57 واقعا جلوی من رو میگیری؟
28:59 عمر گفت
29:01 خیر
29:02 او گفت
29:03 اشکالی ندارد
29:05 او فقط از عشق زنان پشیمان است
29:08 من کی هستم؟
29:11 پاسخ
29:17 زید بن خطاب رضی الله عنه
29:20 توقف کنید
29:29 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
29:33 چالش جدید
29:39 من کی هستم؟
29:41 من از اصحاب ارجمند هستم
29:45 و استادی از انصار
29:48 در خواندن و نوشتن خوب بودم
29:51 شاهد دومین بیعت عقبه بود
29:54 من یکی از کاپیتان های آنجا بودم
29:57 همچنین شاهد جنگ های بدر و احد بود
30:00 با رسول خدا صلی الله علیه و آله
30:04 برادر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
30:07 بین من و عبدالرحمن بن عفر رضی الله عنه
30:11 در ابتدای شهر
30:13 پس به برادرم عبدالرحمن گفتم
30:16 انصار فهمیده اند که من یکی از ثروتمندترین آنها هستم
30:20 من پولم را بین من و تو به دو قسمت تقسیم می کنم
30:24 من دو تا زن دارم
30:26 ببینید آنها چه چیزی را برای شما دوست دارند
30:28 پس او را طلاق داد و وقتی طلاق گرفت، با او ازدواج کردم
30:33 عبدالرحمن رضی الله عنه به من گفت
30:36 خداوند به شما، خانواده و پول شما صبر بدهد
30:40 بازار را به من نشان بده
30:42 در جنگ احد
30:45 نبرد تمام شده است
30:47 من همراه با مسلمانان دیگر مجروح شدم
30:50 پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره من بپرسید
30:54 هر که به من نگاه کرد گفت فلانی چه کرد
30:58 مردی از انصار گفت
31:00 من هستم ای رسول خدا
31:03 پس برای یافتن مردگان بیرون رفت
31:05 تا اینکه مرا مجروح و تا آخرین نفس گرفتار یافت
31:10 به من گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو سلام می کند
31:16 میگه چطوری پیدات کنم
31:19 پس به او گفتم سلام مرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله برسان.
31:26 و به او بگو که بوی بهشت را استشمام می کنم
31:30 خداوند از جانب من به شما اجر دهد همان گونه که به پیامبری از جانب امتش پاداش می دهد
31:36 و سلام مرا به قومم برسان و بگو که نزد خدا عذری نداری
31:42 اگر با رسول خدا خاتمه دهد، و تو چشم گیر کنی
31:47 بعد روحیه ام لبریز شد
31:51 پس آن مرد نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت و به او خبر داد
31:56 گفت رحمت الله علیه
32:01 خدا و رسولش را زنده و مرده نصیحت کرد
32:05 من کی هستم؟
32:07 جواب سعد بن الربیع رضی الله عنه است
32:17 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
32:30 یک چالش جدید از طرف من
32:40 من از اصحاب قریش و سرور ارباب آنها هستم
32:45 پدر من فرعون این امت است
32:48 پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز او را به این نام خوانده است
32:52 من با اسلام و مسلمین بسیار دشمن بودم
32:56 پدرم را در جنگ بدر در مقابل چشمانم دیدم
33:01 دشمنی من با مسلمانان بیشتر شد
33:04 بنابراین یک روز یکشنبه بیرون رفتم تا انتقام پدرم را بگیرم
33:07 من با قریش شاهد همه صحنه ها علیه مسلمانان بودم
33:12 در فتح مکه
33:15 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خون من را ریخت
33:19 به خاطر بدی اعمالم
33:21 بنابراین من فرار کردم و روی صورتم سرگردان بودم
33:25 از مسلمانان می ترسد
33:27 پس سوار دریا شدم
33:29 بنابراین ما پاسخ دادیم
33:31 صاحب کشتی گفت
33:33 صادق باشید، زیرا خدایان شما در اینجا هیچ فایده ای برای شما ندارند
33:39 پس فکر کردم و گفتم
33:41 به خدا این همان چیزی است که محمد به آن دعوت می کند
33:44 پس حواسم به خودم برگشت و گفتم
33:47 به خدا سوگند خدا مرا از این امر نجات داد
33:50 برای بازگشت به سوی محمد
33:53 و دستم را در دست او خواهم گذاشت
33:56 سپس باد آرام شد
33:58 پس از کشتی پیاده شدم
34:00 و به شهر رفتم
34:02 در راه با همسرم آشنا شدم
34:05 که امانت را برای من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گرفت
34:10 اومده بود یه خبر خوب بهم بده
34:13 گفت: من از بهترین مردم نزد تو آمدم.
34:17 و با مردم رفتار می کنم
34:19 و بهترین مردم
34:21 خودتو نابود نکن
34:23 و با من پیش او بیا
34:25 پس با او برگشتم
34:27 وقتی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شدم
34:31 با خوشحالی به سمت من بلند شد
34:33 عبایی روی دوشش نیست
34:36 به مسافر مهاجر سلام کرد
34:41 پس اسلام آوردم
34:43 از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستم
34:46 برای هر موقعیتی که در برابر او دیدم از من طلب بخشش کند
34:50 پس برای من طلب بخشش کن
34:52 بعد گفتم
34:54 ای رسول خدا
34:56 من نمی گذارم هیچ پولی که خرج کردم از اسلام دور شود
35:00 مگر اینکه دوبرابر خود را در راه خدا خرج کند
35:04 من هم برای جلوگیری از مردم از راه خدا نمی جنگیدم
35:09 مگر اینکه او را در راه خود ضعیف ساخته باشید
35:13 و در جنگ یرموک
35:16 ناراحتی مسلمانان در یک موقعیت تشدید شد
35:20 پس از اسبم پیاده شدم
35:22 و غلاف شمشیرم را شکستم
35:24 در صفوف رومیان نفوذ کرد
35:27 پس نزد خالد بن ولید رضی الله عنه شتافت
35:31 گفت: نکن پسر عمو.
35:34 کشتن تو برای مسلمانان سخت است
35:39 به او گفتم از من کنار برود، خالد
35:43 من شخصاً با رسول خدا مبارزه کردم
35:46 الان باید جواب بدم؟
35:48 پس جنگیدم تا مجروح شدم و افتادم
35:52 در کنار حارث بن هشام افتاد
35:55 و عیاش بن ابی ربیعه رضی الله عنهم
35:59 پس حارث به او آب داد تا بنوشد
36:02 وقتی برایش آب آوردند
36:05 به من نگاه کرد و به من آب دوش داد
36:08 گفت: برایش بگذار.
36:11 پس برایم آب آوردند
36:13 به عیاش بن ابی ربیعه که کنارم بود نگاه کردم و او به من نگاه کرد
36:18 پس گفتم آن را به عیاش بدهم
36:22 وقتی به او رسیدند
36:24 پس مرد
36:28 وقتی نزد من برگشتند
36:30 پس من هم مردم
36:34 پس به الحارث بازگشتند
36:36 متوجه شدند که او هم مرده است
36:40 هیچ کدام از ما طعم آب را نچشیدیم
36:43 روی بدنم هفتاد و چند زخم پیدا کردند
36:48 بین ضربه شمشیر
36:50 یا با نیزه خنجر بزنند
36:52 یا شلیک تیر
36:54 من کی هستم؟
36:56 جواب عکرمه بن ابی جهل رضی الله عنه است
37:11 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
37:18 چالش جدید من کی هستم؟
37:25 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
37:31 اسلام تا روز فتح مکه به تأخیر افتاد
37:35 و اسلامی خوب
37:37 او از مقربان رسول خدا صلی الله علیه و آله شد
37:42 و خلفای پس از او
37:46 من کسی بودم که می توانستم بخوانم و بنویسم
37:49 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من می سپرد تا از جانب او اجابت کنم.
37:54 پس پادشاهان را به جای او جواب دادم
37:57 او با او به درجه اعتماد من رسید
38:00 او به من دستور می داد که برای برخی از پادشاهان نامه بنویسم
38:04 پس می نویسم و دستور می دهد آن را بچسبانم و مهر بزنم
38:08 آنچه را که او رضی الله عنه می خواند به خاطر اعتمادش به من است
38:13 روزی نامه ای به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید
38:18 گفت کی جواب میده؟
38:21 پس گفتم یا رسول الله
38:24 پس جوابش را دادم
38:26 سپس جواب خود را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردم
38:31 پسندید و اجرا کرد
38:33 این امر باعث تعجب عمر بن خطاب رضی الله عنه شد
38:37 او به من گفت
38:38 به آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می خواست، رسیدی
38:43 این در دلش ماند
38:46 زمانی که عمر رضی الله عنه به خلافت رسید
38:49 از من در بیت المال استفاده کن
38:52 و او گفت
38:53 هیچ کس را بیشتر از تو از خدا ندیده ام
38:57 به من هم گفت
38:59 اگر سابقه ای در اسلام دارید
39:02 من کسی را به شما معرفی نکردم
39:05 امیرالمؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه بود
39:10 از بیت المال قرض می گیرد
39:13 وقتي پيشنهاد بيرون مي آيد به عنوان ثواب نزد او مي آيم
39:17 و به آنچه که مدیون است، عمل می کند
39:19 سپس هنگامی که عثمان رضی الله عنه زمام امور را به دست گرفت
39:22 به من اجازه بده تا بیت المال مسلمین را تصرف کنم
39:25 از او قرض می گرفت
39:27 بعد مثل عمر از او شکایت می کنم
39:32 سپس از او خواستم که مرا از حفظ بیت المال معاف کند
39:36 پس او مرا عذرخواهی کرد
39:38 دستور داد که بدهم
39:40 ارزش آن سی هزار درهم است
39:43 من قبول نکردم
39:45 و من گفتم
39:46 من برای خدا کار کردم
39:48 بلکه اجر من از آن خداست
39:51 من کی هستم؟
39:58 جواب عبدالله بن الارقم رضی الله عنه است