از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 26 از 31
24- صحابه و علما و بزرگان را بشناسید | من کی هستم؟ | جمع آوری قسمت های (231) تا (240) با پاسخ
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01
توقف کنید
0:04
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب جوان انصار هستم
0:23
من ده سال قبل از مهاجرت به دنیا آمدم
0:26
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز بدر از من کمک خواست.
0:31
مرا برگرداند و در روز خندق به من اجازه داد
0:35
من شاهد پانزده حمله با او بودم
0:38
هجده بار با او سفر کردم
0:41
من هم از علما و فقهای صحابه بودم
0:45
سیصد و پنج حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است.
0:52
یک بار رسول خدا صلی الله علیه و آله به من گفت
0:56
دستم را گرفت و دستم را فشرد
0:59
پس گفتم یا رسول الله
1:01
من فقط به عنوان غیر عرب به دست دادن فکر می کردم
1:05
گفت: ما از آنها سزاوارتریم به مصافحه.
1:09
هیچ دو مسلمانی ملاقات نمی کنند و دست می دهند
1:13
جز اینکه گناهانشان بینشان بیفتد
1:17
من مشتاق بودم بعد از آن دست بدهم
1:22
من می گویم که یک سلام کامل، دست دادن با برادرتان است
1:27
روزی ابوبکر رضی الله عنه آمد
1:32
به پدرم در خانه ما
1:35
پس چمدان مرا از او خرید
1:37
از پدرم خواست که چمدانش را حمل کند
1:40
بنابراین من آن را با او حمل کردم
1:42
وقتی رفتیم بیرون
1:44
گفتم ابوبکر
1:46
به من بگو وقتی با رسول خدا صلی الله علیه و آله هجرت کردی چگونه بودی؟
1:53
و او گفت بله
1:55
شب و فردا را گذراندیم
1:58
تا اینکه ظهر برخاست
2:01
و در جاده، هیچ کس عبور نمی کند
2:04
سنگی بلند با سایه دیدم
2:08
بنابراین ما آنجا ماندیم
2:10
من با دست خودم جایی برای خواب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درست کردم
2:16
و خز روی آن پهن شد
2:18
و گفتم: بخواب یا رسول الله.
2:21
و آنچه را که در اطراف توست بر تو آشکار خواهم کرد
2:24
خوابش برد و من بیرون رفتم تا اطرافش را تمیز کنم
2:28
پس من چوپانی هستم که با گوسفندانش به سمت صخره می رود
2:33
او آن را می خواهد همانطور که ما می خواستیم
2:36
پس به او گفتم
2:37
تو کی هستی پسر
2:40
و او گفت
2:41
برای مردی از مکه
2:44
پس گفتم
2:45
آیا گوسفندان شما شیر دارند؟
2:47
گفت بله
2:49
گفتم
2:50
شیر بدم؟
2:51
گفت بله
2:53
پس گوسفندی برداشت و برای ما دوشید
2:56
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
2:59
از بیدار کردنش متنفر بودم
3:02
وقتی بیدار شد با او موافق بودم
3:05
پس مقداری آب روی شیر ریختم تا زیر شیر خنک شود
3:10
پس گفتم
3:11
بنوش ای رسول خدا
3:13
پس نوشید تا سیر شد
3:16
بعد گفتم
3:18
آیا وقت رفتن نرسیده است؟
3:20
گفت بله
3:22
پس بعد از غروب خورشید رفتیم
3:25
من به جوانمردی و شجاعت معروف بودم
3:30
و من از مرگ نمی ترسم
3:33
من در یک دوئل صد مرد را کشتم
3:36
جلاد در نبردها
3:38
من در باز کردن پوشش شرکت کردم
3:41
من فرمانده نیرویی بودم که آبیاری باز کرد
3:45
بیست و چهار سال پس از هجرت
3:48
من کی هستم؟
3:51
پاسخ
3:58
البراء بن عازب
4:00
خداوند از ایشان راضی باشد
4:02
توقف کنید
4:08
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
4:13
چالش جدید
4:19
من کی هستم؟
4:21
من یکی از شوالیه های مسلمان هستم
4:25
و رمضان های معروف عرب
4:28
و مردم سریعتر آلوده می شوند
4:30
من حتی گرگ را هم می گیرم
4:33
و بر اسبها سبقت گیرد
4:35
من یکی از مشوق ترین افرادی هستم که وقتی ملاقات می کنم
4:38
با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردم
4:41
سه بار زیر درخت مردن
4:44
آنچه به بیعت رضوان معروف است
4:48
یک روز به شهر رفتم
4:53
اسبی از طلحه رضی الله عنه
4:56
عبدالرحمن بن عیینه حسود شد
4:59
بر شترهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
5:02
چوپانش کشته شد
5:04
و شتران را گرفت
5:06
او و افرادی که با او سوار بر اسب هستند
5:09
پس به هر کسی که با من بود گفتم
5:11
این اسب را بردار
5:13
طلحه به دنبال او رفت
5:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله داناتر بود
5:19
بعد دنبال مردم رفتم
5:21
روی پای من آماده شدند
5:23
بنابراین من شروع به تیراندازی به سمت آنها کردم و تعدادی از آنها مورد اصابت قرار گرفتند
5:26
اگر یکی از آنها به فارس برگردد
5:29
من برای او در ریشه یک درخت نشستم
5:31
بعد پرتش می کنم و می گویم
5:34
من پسر العکوه هستم
5:36
امروز روز کودک است
5:38
و اگر چین ها شما را آزار می دهند
5:42
از کوه بالا رفتم
5:44
بنابراین به آنها سنگ پرتاب می کنم
5:46
این هنوز کار من و آنهاست
5:49
تا اینکه از شترهای پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی باقی نماند
5:54
جز اینکه من او را از دست آنها نجات دادم
5:56
پشت سرم گذاشتمش
5:59
سپس آنها را دور انداختم
6:01
تا اینکه بیش از سی نیزه پرتاب کردند
6:05
و بیش از سی بردا
6:08
آن را کم می کنند
6:10
و چیزی پرتاب نمی کنند
6:12
جز اینکه بر آن سنگ گذاشته بودند
6:14
آن را در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله جمع آوری کردم
6:20
حتی اگر بعد از ظهر طولانی شود
6:22
مدد نزد آنها آمد
6:24
پس از کوه بالا رفتم
6:26
چهار نفر از آنها به سمت من رفتند
6:29
به آنها گفتم: "من را می شناسید؟"
6:32
گفتند تو کی هستی؟
6:34
گفتم: من ابن العکواء هستم.
6:37
و آن که چهره محمد صلی الله علیه و آله و سلم را گرامی داشت
6:41
هیچ مردی از شما مرا نخواهد یافت و نخواهد یافت
6:45
من آن را نمی خواهم و دلم برایش تنگ شده است
6:48
بعد ادامه دادم
6:50
تا اینکه به شوالیه های رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه کردم
6:55
آنها به درختان نفوذ می کنند
6:57
مشرکین باقلا
6:59
دشمنی به دنبال آنها آمد
7:02
پس پیش از غروب آفتاب نزد قومی از هر دو فرود آمدند
7:06
به او میمون می گویند
7:08
دیدند که دنبالشان دویدم
7:11
بنابراین آنها آب را ترک کردند
7:13
و هیچ نوشیدنی از آن نچشیدند
7:15
دو اسب را پشت سر گذاشتند
7:17
پس آنها را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بردم
7:22
روی آبی است که من آنها را از آنجا تخلیه کردم
7:25
او جزو 500 نفر از یارانش است
7:28
و بلال رضی الله عنه
7:31
او بخش هایی از آنچه را که من پشت سر گذاشتم سلاخی کرد
7:35
برای رسول خدا صلی الله علیه و آله کباب می کند
7:39
پس گفتم یا رسول الله
7:42
بگذار صد نفر از یاران تو را انتخاب کنم
7:45
پس به آنها بپیوندید
7:47
من آنها را در جریان قرار نمی دهم
7:50
ایشان رضی الله عنه فرمودند
7:53
آیا شما این کار را کردید؟
7:55
گفتم بله
7:57
پیامبر صلی الله علیه و آله خندید
8:00
تا اینکه پنجره هایش را زیر نور آتش دیدم
8:04
وقتی شدیم
8:06
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
8:10
شما بهترین مردان ما هستید
8:13
او هم سهم پیاده و هم شوالیه را به من داد
8:17
سپس مرا پشت سر خود بر ادابه فرستاد
8:20
به شهر برگشتیم
8:24
بین ما و شهر فاصله کمی بود
8:28
در میان مردم مردی هست که مقدم نیست
8:31
بنابراین او شروع به تماس کرد
8:33
آیا مردی هست که به شهر مسابقه دهد؟
8:36
این را بارها تکرار کرد
8:38
و کسی جواب او را نمی دهد
8:41
من به خاطر مقامی که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارم سکوت می کنم
8:46
پس چرا بیشتر در مورد ما
8:49
به او گفتم
8:50
آیا سخاوتمندان را گرامی نمی دارید و از بزرگواران نمی ترسید؟
8:54
گفت نه
8:55
مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
8:59
پس گفتم یا رسول الله
9:02
پدر و مادرم فدای تو باد
9:04
بذار مسابقه بدم
9:06
گفت اگر بخواهی
9:08
پس به آن مرد گفتم
9:10
برو جلو
9:11
با او صبور بودم تا اینکه دیگر او را ندیدم
9:15
سپس به دنبالش دویدم تا به او رسیدم
9:19
بنابراین دستم را بین شانه هایم گذاشتم
9:22
و من گفتم
9:23
من تو را زدم، قسم می خورم
9:25
مرد خندید
9:27
من کی هستم؟
9:29
پاسخ
9:35
سلامه بن الاکوا رضی الله عنه
9:39
توقف کنید
9:46
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
9:51
چالش جدید
9:57
من کی هستم؟
10:01
من صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
10:05
من شاهد بیعت با او بودم
10:08
با او حج وداع داشتم
10:10
من سی ساله هستم
10:13
او در دوران جاهلیت به عقل سلیم و صداقت مشهور بود
10:18
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا فرستاد
10:21
مردمم را به اسلام دعوت کنم
10:25
پس در حالی که خون می نوشیدند نزد آنها آمدم
10:28
از من استقبال کردند و دعوتم کردند تا غذا بخورم
10:31
پس گفتم
10:33
اومدم از این غذا براتون بگم
10:36
من فرستاده رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم
10:40
به او ایمان بیاورند
10:42
پس به من دروغ گفتند و من را برگرداندند
10:45
پس گرسنه و تشنه راه افتادم
10:48
پس خوابیدم
10:50
سپس در خوابم شیری خوردم
10:53
پس مشروب خوردم تا سیر شدم
10:56
و استخوان شکمم
10:59
بعد مردم من فکر می کنند
11:01
به هم گفتند
11:03
مردی از بزرگان و بهترین های شما نزد شما آمد
11:06
و تو جواب دادی
11:08
برایم غذا و نوشیدنی آوردند
11:11
گفتم بهش نیاز ندارم
11:14
خداوند به من غذا داده و به من آب داده است
11:18
آنها به وضعیت من و شکم من نگاه کردند
11:21
پس همه ایمان آوردند
11:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست
11:27
فرستادن لشکری برای حمله
11:30
و من با آنها هستم
11:31
پس نزد او آمدم و گفتم
11:33
ای رسول خدا
11:35
دعا کن شهادت بدهم
11:37
و او گفت
11:38
خداوند آنها و گوسفندانشان را بیامرزد
11:41
بنابراین ما حمله کردیم، تحویل دادیم و غنائم خود را گرفتیم
11:45
بعد از آن به نزد او آمدم
11:47
پس گفتم
11:48
ای رسول خدا
11:50
چیزی به من بده که بتوانم از تو بگیرم
11:53
خداوند متعال مرا از آن بهره مند خواهد ساخت
11:55
او گفت
11:57
باید روزه بگیری
11:59
هیچکس مثل او نیست
12:01
پس من، همسرم و خدمتکارم بودیم
12:04
ما روزه را ترک نمی کنیم
12:06
بعد از آن به نزد او آمدم
12:08
پس گفتم
12:09
ای رسول خدا
12:11
تو به من دستور داده ای که کاری انجام دهم
12:13
امیدوارم خداوند متعال باشد
12:16
به نفع من بوده است
12:18
بعد یه چیز دیگه بگو
12:20
خداوند متعال مرا از آن بهره مند خواهد ساخت
12:23
او گفت
12:24
بدان که برای خدا سجده نمی کنی
12:28
جز این است که خداوند متعال با آن درجه شما را بالا خواهد برد
12:32
یا گناهی را از خود دور کند
12:35
او به زهد و تقوا و فراوانی عبادت مشهور بود
12:41
من از اهل روزه دائم و نمازهای طولانی بودم
12:46
مردی نزد من آمد و گفت:
12:48
تو را در خواب دیدم
12:51
فرشتگان بر تو دعا می کردند
12:54
هر چه بیشتر وارد شوید و بیشتر خارج شوید
12:57
هر وقت می ایستم و هر وقت می نشینم
13:00
پس گفتم
13:01
خدایا ببخش
13:03
بیایید از این وضعیت خارج شویم
13:05
بعد به اطرافیانم گفتم
13:08
و شما در صورت تمایل
13:10
باشد که فرشتگان بر شما دعا کنند
13:12
سپس آنچه را که خداوند متعال فرموده بود برایشان خواندم
13:16
ای کسانی که ایمان آورده اید!
13:20
بارها خدا را یاد می کردند
13:25
و صبح و شام او را تسبیح گویید
13:31
اوست که بر شما و فرشتگانش دعا می کند
13:37
تا تو را از تاریکی به سوی نور بیرون آورد
13:43
نسبت به مؤمنان مهربان بود
13:47
من مردی سخاوتمند بودم که عاشق صدقه بودم
13:52
من به یک سوال پاسخ نمی دهم
13:54
یک روز فقط سه دینار داشتم
13:59
گدا نزد من آمد و من دیناری به او دادم
14:03
سپس دیگری نزد من آمد و من دیناری به او دادم
14:07
سپس ثارث نزد من آمد و من دیناری به او دادم
14:12
همسرم عصبانی شد و گفت:
14:14
چیزی برای خوردن نداشتیم
14:17
و شروع کرد به سرزنش کردن من
14:19
پس او را ترک کردم و به مسجد رفتم
14:22
بنابراین او به من رحم کرد
14:24
پس رفتم و پول قرض کردم
14:27
و با آن شام خرید
14:29
یک میز برای ما چیده بودند
14:31
وقتی رفتم تخت رو مرتب کنم
14:34
بالش را بلند کردم
14:36
سپس سیصد دینار طلا ارزش داشت
14:40
بنابراین آن را همان طور که بود گذاشتم
14:43
وقتی وارد شدم و دیدم چه چیزی برایم آماده شده بود
14:47
خدای متعال را شکر کردم
14:49
گفتم این بهتر از بقیه است
14:53
پس نشستم و شام خوردم
14:55
او به من گفت: خدا تو را ببخشد
14:59
من با پول زیادی آمدم
15:02
سپس آن را در زباله ریختم
15:05
پس گفتم: «چه کار داری؟»
15:08
گفت: چه دیناری آوردی؟
15:11
بالش را از روی او برداشت
15:14
وقتی دیدم زیرش چیه ترسیدم
15:17
و من گفتم: این چیست؟
15:20
گفت من اطلاعی ندارم
15:23
با این حال، همانطور که می بینید، من آن را اینجا پیدا کردم
15:27
پس دانستم که این روزی خداست
15:30
پس خدا را شکر کردم
15:32
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
15:37
من با مسلمانان در فتوحات شام شرکت کردم
15:41
من در گسترش اسلام در آنجا نقش داشتم
15:45
من حالات و مقتضیات را رد می کردم
15:48
ترجیح دادن زندگی زاهدانه
15:51
و علم را تا زمان مرگ من در میان مردم منتشر کن
15:54
من از آخرین همراهان بودم
15:57
مرگ در سرزمین مبارک شام
16:00
من کی هستم؟
16:08
جواب ابوامامه باهیلی است
16:11
سعدی بن عجلم رضی الله عنه
16:14
توقف کنید
16:21
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
16:27
یک چالش جدید از طرف من
16:35
من از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
16:41
یکی از حامیان من و نزدیکان من
16:45
من تاجری بودم که از دوران پیش از اسلام به قهرمانی و سوارکاری معروف بود
16:51
و اکنون پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه است
16:55
هنگامی که در جنگ بزرگ بدر بیرون رفت
16:59
سپس ثواب و غنایم را برای من تقسیم کرد
17:02
از این رو من در زمره بدریان به حساب می آیم
17:06
من بعد از آن شاهد تمام صحنه ها با او بودم
17:10
پس از پایان نبرد خندق
17:14
هدایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
17:17
با او سه هزار مسلمان بودند
17:20
به بنی قریده که عهد خود را شکستند
17:24
با احزاب علیه مسلمانان توطئه کردند
17:28
محاصره بر آنها تحمیل شد
17:31
بعد از چند روز تسلیم شدند
17:34
اما خواستند با یکی از مسلمانان مشورت کنند
17:39
پس نزد او فرستادند که درود خدا بر او باد
17:43
از او خواستند مرا برای مشاوره نزد آنها بفرستد
17:47
من قبل از اسلام با آنها دوست بودم
17:51
پول من و پسرم در منطقه آنها بود
17:55
وقتی آنها مرا دیدند، مردان به سمت من آمدند
17:59
زنان و بچه ها را سر راهم آوردند که در صورتم گریه می کردند
18:04
بنابراین من برای آنها ناراحت شدم
18:06
بعد به من گفتند
18:08
به نظر شما ما باید به حکم محمد عمل کنیم؟
18:12
پس گفتم بله
18:14
اما دستم را به گلویم گرفتم
18:17
اشاره ای به ذبح
18:19
یعنی ذبح می شوی
18:22
بلافاصله متوجه شدم که به خدا و رسولش خیانت کرده ام
18:26
من از کاری که انجام دادم وحشت زده هستم
18:28
بنابراین سریع آنها را ترک کردم
18:31
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برنگشتم
18:35
تا اینکه به مسجد آمدم
18:38
بنابراین خودم را به یک میله در آن بستم
18:41
سوگند خوردم که جز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کسی مرا به دست او باز نکند.
18:48
وقتی خبر من به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
18:52
او گفت
18:54
اگر پیش من آمده بود، او را می بخشیدم
18:58
اما از آنجایی که او همان کاری را که کرد انجام داد
19:01
من کسی نیستم که او را از جایش رها کنم
19:04
تا اینکه خداوند به او توبه کند
19:07
شش شب به دکل بسته بودم
19:10
زن من هر وقت نماز می آید
19:13
پس بندهای نمازم شل می شود
19:16
پس نماز می خوانم و سپس برمی گردم و خود را به تیر می بندم
19:20
و غیره
19:22
تا اینکه ام سلمه رضی الله عنه یک شب سحر شنید
19:27
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
19:30
و او می خندد
19:32
گفت: ای رسول خدا چرا می خندی؟
19:37
پس او را از توبه خداوند به من مژده ده
19:40
ام سلام گفت
19:42
ای رسول خدا آیا او را مژده ندهم؟
19:45
گفت: اگر بخواهی بله.
19:47
پس بر درب اتاقش ایستاد که خدا از او راضی باشد
19:51
او به من گفت
19:53
شاد باشید که خداوند شما را بخشیده است
19:56
و خداوند متعال در گفتار خود نازل کرد
19:59
دیگران به گناهان خود اعتراف کردند
20:03
کار خوبی کردند
20:07
یکی دیگه بد
20:09
خداوند آنها را ببخشد
20:13
خداوند آمرزنده و مهربان است
20:18
مردم برای آزادی من هجوم آوردند
20:23
گفتم نه به خدا
20:25
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد
20:29
اوست که مرا به دست خود رها می کند
20:32
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از کنار من گذشت
20:36
برای نماز صبح بیرون می رفت
20:39
مرا باز کن و رها کن
20:42
این تیرک تا به امروز در مسجد النبی شناخته شده است
20:49
نام من را به عنوان گواه بر صداقت توبه من دارد
20:53
من کی هستم؟
20:55
جواب ابولبابه است
21:02
بشیر بن عبدالمنذر رضی الله عنه
21:06
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
21:18
یک چالش جدید از طرف من
21:25
من از اصحاب جوانان انصار هستم
21:31
وقتی مصعب بن عمیر رضی الله عنه به مدینه آمد مسلمان شدم
21:37
من اغلب در مدینه با پیامبر صلی الله علیه و آله همراه بودم
21:42
زمانی که به او مهاجرت کرد
21:45
و اما پدرم در دوران جاهلیت به او راهب می گفتند
21:50
آنجا که از بعث و مذهب حنیفی یاد کرده است
21:54
اما زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد
21:58
حسادت بر او غلبه کرد
22:01
او به تماس او پاسخ نداد
22:03
بلکه او را متمایز کرد
22:06
و شهر را ترک کرد
22:08
او شاهد جنگ احد با قریش بود
22:11
پیامبر صلی الله علیه و آله او را فاسق نامید
22:15
به جای راهب
22:17
در سال سوم هجری ازدواج کرد
22:21
از یک همراه بزرگ
22:24
اسمش جمیله است
22:26
دختر عبدالله بن ابی بن سلول رضی الله عنه
22:31
پس شب قبل از جنگ احد بر آن وارد شدم
22:36
از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه گرفته بودم که شب را با او بگذرانم
22:42
پس به من اجازه داد
22:44
وقتی نماز صبح را خواندم
22:46
خواستم به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ملحق شوم
22:51
پس همسرم جمیله مرا ملزم کرد
22:54
پس برگشتم و با او بودم
22:56
بنابراین من از او بیگانه شدم
22:58
وقتی صدای دعوت جهاد را شنیدم
23:01
من می خواستم بیرون
23:03
پس برای چهار نفر از افراد خود فرستاد
23:06
شهادت دهند که من وارد آن شدم
23:09
سپس بیرون رفتم و به لشکر مسلمانان پیوستم
23:13
و زمانی که درگیری شروع شد
23:15
دو تیم از خود دفاع کردند
23:18
در جریان جنگ با ابوسفیان بن حرب آشنا شدم
23:22
پس با شمشیر جنگیدیم
23:25
سپس ضربه ای به او خورد و افتاد
23:28
وقتی با شمشیر به او حمله کردم تا او را بکشم
23:31
شداد بن الاسود مرا دید
23:34
با نیزه از پشت به من ضربه زد و مرا کشت
23:39
و پس از پایان نبرد
23:42
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا دید
23:45
مرا بین زمین و آسمان بشویید
23:48
با آب پخت در یک بشقاب نقره ای
23:52
ایشان رضی الله عنه فرمودند
23:55
از همسرش در این مورد بپرس
23:58
پس از او پرسیدند
24:00
گفت وقتی دعوت کننده جهاد را شنید
24:04
در حالی که کنارم بود مرا ترک کرد
24:07
سپس به او گفته شد
24:10
من به آن شهادت ندادم
24:12
و او گفت
24:13
دیدم که انگار آسمان باز شده است
24:16
بنابراین شوهرم وارد آن شد و من آن را بستم
24:20
پس این شهادت را گفتم
24:23
پس شهادت دادم که او در من وارد شده است
24:26
بنابراین من متهم نمی شوم
24:29
پس آن را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر کردند
24:33
گفت: به همین دلیل فرشتگان او را غسل دادند.
24:38
سپس مرا در میان مردگان یافتند
24:40
سرم آب می چکد
24:42
و نه نزدیک آب
24:45
بنابراین من در مورد شستشوی فرشتگان یاد گرفتم
24:48
الحیان به انصار افتخار می کرد
24:52
اوس و خزرج
24:54
اوس گفت
24:56
از ما فرشتگان می شویند
24:58
آنها برای من معنی دارند
25:00
در میان ما کسی است که عرش خدای رحمان برایش لرزید
25:04
سعد بن معاذ
25:06
و برخی از ما توسط پشت خود محافظت می شویم
25:08
عاصم بن ثابت
25:11
در میان ما شخصی است که شهادتش با شهادت دو مرد تأیید شد
25:15
خزیمه بن ثابت
25:17
خزرجیان گفتند
25:20
ما چهار نفر قرآن جمع کردیم
25:22
در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
25:26
هیچ کس دیگری آن را جمع آوری نکرد
25:29
زید بن ثابت
25:31
و ابوزید
25:32
و ابی بن کعب
25:34
و معاذ بن جبل
25:36
خداوند از همه راضی باشد
25:39
من کی هستم؟
25:41
پاسخ
25:48
حنظله بن ابی عامر
25:50
خداوند از او راضی باشد
25:52
توقف کنید
26:00
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
26:04
چالش جدید
26:10
من کی هستم؟
26:14
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
26:18
جوانی آراسته به جوانی
26:21
پدرم در جوانی فوت کرد
26:23
من به عنوان یک یتیم بدون پول بزرگ شدم
26:26
بنابراین عمویم من را اسپانسر کرد
26:28
او مردی ثروتمند بود
26:30
او مرا با عشقی بزرگ دوست داشت
26:33
او به من پول دوش داد
26:35
تا اینکه ساده ترین جوان قبیله مان شدم
26:39
لباس شخصی من از شام می آید
26:43
من یک مادیان بی نظیر دارم
26:45
هیچ مرد جوان عرب دیگری مانند او را ندارد
26:50
من در مورد اسلام شنیدم
26:53
به قلب ایمان افتاد
26:55
و محبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
26:59
پس اسلام آوردم و اسلام خود را پنهان کردم
27:02
منتظر همراهان مهاجر بودم
27:05
در راه مهاجرت به شهر
27:08
اگر کسی را پیدا کردی
27:10
با او روی پاهایم راه رفتم
27:13
من احکام دین را از او می گیرم
27:15
و قرآن را از او می آموزم
27:18
تا غروب آفتاب برسد
27:20
سپس به سوی قوم خود باز می گردم
27:23
من مشتاقانه منتظر یکی دیگر از روز بعد هستم
27:26
و غیره
27:28
دوست دارم عمویم به من سلام کند
27:30
که از من حمایت کرد و به من برکت داد
27:33
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه آمد
27:39
من خودم را مشتاق مهاجرت کردم
27:42
من به خاطر عمویم نمی توانم این کار را انجام دهم
27:45
تا اینکه سال ها و صحنه ها گذشت
27:48
و من جای خودم هستم
27:50
بنابراین یک روز به عمویم گفتم
27:52
عمو
27:54
من مدتها منتظر مسلمان شدن شما بودم
27:57
اما می بینم که تو محمد را نمی خواهی
28:01
او مرا در اسلام تحقیر کرد
28:03
از دستم عصبانی شد و گفت
28:06
به خدا اگر از محمد پیروی کنی
28:09
من چیزی در دست تو نمی گذارم
28:11
بهت دادم
28:13
جز اینکه من آن را از تو گرفتم
28:15
حتی اون دوتا لباس
28:17
پس گفتم
28:19
به خدا سوگند من پیرو محمد هستم
28:22
او پرستش سنگ و بت را ترک کرد
28:25
این چیزی است که من روی ران خود دارم
28:28
پس هر چه به من داد گرفت
28:31
تا اینکه لباسم را از تنم درآورد
28:34
پس مادرم آمد
28:36
بنابراین او را به دو قسمت تقسیم کردم
28:39
فرش پارچه ای ضخیم است
28:42
پس آنها را به عنوان کمربند و جامه گرفتم
28:46
سپس به شهر مهاجرت کردم
28:49
من هیچ غذایی ندارم
28:52
پیاده روی من را خسته کرد و بدنم ضعیف شد
28:55
و من رنگ پریدم
28:57
تا اینکه شهر به زمان جادو رسید
29:00
پس در مسجد دراز کشیدم
29:03
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را در نماز صبح امامت کرد
29:08
بعد از نماز شروع به نگاه کردن به چهره مردم کرد
29:12
او به من نگاه کرد و من را تکذیب کرد
29:14
گفت تو کی هستی؟
29:17
پس به او گفتم
29:19
گفت: نزدیک من بیا پایین.
29:22
بنابراین من انجام دادم
29:24
پس من مهمانش بودم
29:27
او به من قرآن یاد می داد
29:29
بنابراین من بسیاری از آن را حفظ کردم
29:32
بیشتر وقتم را به او اختصاص می دادم
29:35
با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم
29:39
جنگ تبوک
29:41
در راه بازگشت
29:43
خیلی مریض شدم
29:45
پس در راه پیاده شدیم
29:48
بیماری شدیدتر شد
29:50
تا اینکه روحم را گرفتم
29:53
عبدالله بن مسعود رضی الله عنه در آن شب از خواب بیدار شد
29:58
او نور ضعیفی را در لبه اردوگاه دید
30:02
گفت: بگذار به آنها نزدیک شوم.
30:05
شاید با آنها غذا بخورم
30:09
مردم خیلی گرسنه بودند
30:12
او پر از نور شد
30:14
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
30:18
او در قبر من فرود آمده است
30:20
و ابوبکر و عمر رضی الله عنهم
30:23
به من اشاره کن
30:25
و او می گوید
30:27
به برادرت نزدیک تر شو
30:29
وقتی مرا برای بدبختی در قبر آماده کرد
30:33
ایشان رضی الله عنه فرمودند
30:36
خدایا ازش راضی شدم
30:40
بر او تحمیل شد
30:42
سه بار گفت
30:45
ابن مسعود رضی الله عنه گفت
30:48
کاش من صاحب سوراخ بودم
30:53
من کی هستم؟
31:01
پاسخ دو طرفه است
31:04
عبدالله المزینی رضی الله عنه
31:11
توقف کنید
31:14
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
31:21
یک چالش جدید از طرف من
31:25
من صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
31:32
و ابن یکی از سخاوتمندترین عربهایی است که تا به حال شناخته ام
31:36
او مصداق سخاوت و سخاوت است
31:40
بنابراین اخلاق نیکو را از پدرم آموختم
31:43
سخاوت و عشق به بخشش
31:45
تا اینکه خانم من شدم
31:48
و ارجمند در میان بزرگان عرب
31:51
وقتی شنیدم لشکریان مسلمان به خانه های ما نزدیک شده اند
31:56
من با هر کس از خانواده ام که توانستم فرار کردم
31:59
من به خانواده مسیحی خود در شام پیوستم
32:03
من خواهرم ساوانا را در خانه گذاشتم
32:06
پس لشکر مسلمانان آن را همراه با زیاده خواهی ها بردند
32:10
آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه کردند
32:14
در اسارت از تا شدن
32:17
پس او را در انباری درب مسجد حبس کردند
32:20
اسرا در آنجا زندانی می شدند
32:23
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنجا گذشت
32:27
پس نزد او برخاست و گفت
32:30
ای رسول خدا
32:32
پدر فوت کرد و تازه وارد غایب بود
32:35
چه کسی بهتر از خدا بهتر از شماست؟
32:40
گفت: چه کسی نزد تو آمد؟
32:43
گفت برادرم و مرا به اسم صدا زد
32:47
ایشان رضی الله عنه فرمودند
32:50
فرار از خدا و رسولش
32:53
بعد رفت و او را رها کرد
32:56
حتی اگر فردا بگذرد
32:59
او هم همین را به او گفت
33:02
همان چیزی را که دیروز گفت به او گفت
33:05
حتی اگر پس فردا باشد
33:08
او از آن گذشت و من ناامید شدم
33:11
نزد او نرفت
33:13
مردی پشت سرش به او اشاره کرد
33:15
بلند شو باهاش حرف بزن
33:17
پس نزد او برخاست و گفت
33:19
ای رسول خدا
33:21
پدر فوت کرد و تازه وارد غایب بود
33:24
چه کسی بهتر از خدا بهتر از شماست؟
33:27
ایشان رضی الله عنه فرمودند
33:30
من انجام دادم
33:32
عجله نکن بیرون
33:34
تا زمانی که در میان مردم خود فردی را پیدا کنید که به او اعتماد دارید
33:38
تا زمانی که شما را به کشورتان برساند
33:41
وقتی گروهی از مردم ما آمدند
33:44
ما به آنها اعتماد و فصاحت داریم
33:46
به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم
33:50
او را پوشاند و او را حمل کرد
33:52
او یک تونل به او داد
33:54
پس اسلام آوردم و با آنها بیرون رفتم
33:57
تا اینکه به شام آمدم
33:59
وقتی مقابلم ایستاد
34:01
او گفت: ای تحریم کننده ناعادلانه.
34:05
شما مراقب خانواده و فرزندتان بودید
34:08
خواهرت بقیه پدرت را ترک کرد
34:11
پس گفتم: بله برادرم.
34:14
جز خوب چیزی نگو
34:17
به خدا هیچ بهانه ای ندارم
34:20
سپس او پایین آمد و پیش من ماند
34:23
وقتی به من گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله با او چه کرد
34:29
با خودم گفتم
34:31
اگر به سراغ این مرد بیای
34:33
اگر صادق باشد دنبالش می روم
34:36
وقتی به شهر آمدم
34:38
با پیامبر صلی الله علیه و آله ملاقات کردم
34:42
از من استقبال کرد و مرا به خانه اش برد
34:45
و در حالی که ما در راه هستیم
34:48
پیرزن ضعیفی با او ملاقات کرد
34:51
بنابراین متوقف شدم
34:53
مدت زیادی برای او ایستاد
34:55
او در مورد نیاز خود با او صحبت می کند
34:58
پس با خودم گفتم
35:00
به خدا این پادشاه نیست
35:04
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله با من همراه شد
35:08
حتی اگر مرا به خانه اش بیاورد
35:11
یک بالش چرمی بردارید
35:13
لوا پر شده
35:15
بنابراین او آن را به سمت من پرت کرد
35:17
و او گفت
35:19
روی این بنشین
35:21
گفتم
35:22
بلکه روی آن بنشینید
35:24
و او گفت
35:25
اما تو
35:27
پس روی آن نشستم
35:29
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر زمین نشست
35:34
پس با خودم گفتم
35:36
به خدا این دستور پادشاه نیست
35:39
سپس گفت
35:40
من مسلمان شدم. من مسلمان شدم
35:42
گفتم
35:43
من بدهی دارم
35:45
و او گفت
35:46
من دین شما را بهتر از شما می شناسم
35:49
مگر شما رهبر مردم خود نیستید؟
35:51
گفتم بله
35:53
او گفت
35:54
مگه تو راکوشیا میدان میخوری؟
35:57
گفتم بله
35:59
او گفت
36:00
این برای شما در دین شما جایز نیست
36:04
من مطمئن بودم که او پیامبر است
36:07
پس اسلام آوردم
36:10
یک بار شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله می خواند
36:15
آنها خاخام ها و راهبان خود را به غیر خدا و مسیح بن مریم ربانی گرفتند
36:23
پس به او گفتم
36:24
ما آنها را نمی پرستیم
36:27
او گفت
36:28
آیا آنچه را که خداوند حلال کرده حرام نمی کنند، پس شما آن را حرام می کنید؟
36:32
آنها آنچه را که خدا حلال کرده حلال می کنند، پس شما حلالش کنید
36:36
گفتم بله
36:38
او گفت
36:39
این عبادت آنهاست
36:43
بعد از اینکه اسلام آوردم بسیار سخاوتمند و سخاوتمند شدم
36:47
او اغلب از خداوند متعال یاد می کند
36:50
هیچ وقت برای دعا نیست تا زمانی که من مشتاق آن باشم
36:55
از زمانی که من مسلمان شدم دیگر به نماز اذان نگرفتیم
36:58
مگر اینکه در حالت وضو باشم
37:01
تو باعث شدی قوم من در دین ثابت قدم بمانند
37:05
روزی که اکثر اعراب پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتد شدند
37:11
من کی هستم؟
37:13
پاسخ
37:20
ادی بن حاتم الطایی رضی الله عنه
37:24
توقف کنید
37:31
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
37:36
چالش جدید
37:41
من کی هستم؟
37:43
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
37:49
من اولین زائر اسلام هستم
37:52
اولین مسلمانی که با تلاوت توحید وارد مکه شد
37:57
من امیر بنی حنیفه و سرور ارباب آنها هستم
38:02
من اولین کسی هستم که تحریم اقتصادی را بر کفار تحمیل کردم
38:07
زمانی که غذا از اهل مکه قطع شد
38:10
حمایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
38:16
قبل از اسلام آوردن خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رساندم و مشرک بودم.
38:23
پس خواستم او را بکشم، اما خدا مانع شد
38:27
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دعا کرد که خداوند به او توفیق دهد که مرا حفظ کند
38:32
بعد از مدتی
38:34
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لشکرکشی به نجد فرستاد
38:39
وقتی در راه بازگشت بودند
38:42
زمانی که برای عمره می رفتم مرا گرفتند
38:45
پس مرا با خود به شهر بردند
38:48
سپس مرا از مسجد به تیرک بستند
38:53
پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون رفت
38:58
گفت: چه داری؟
39:01
پس گفتم: محمد، چیزهای خوبی دارم.
39:05
اگه منو بکشی دادا رو میکشی
39:08
و اگر نعمت داشته باشید، با شکرگزاران نعمت خواهید یافت
39:11
اگر پول می خواهی هر چه می خواهی بخواه
39:16
پس مرا ترک کرد و یارانش را به مهربانی با من توصیه کرد
39:21
بهترین غذایی که آنها می خوردند به من خوردند
39:25
تا اینکه فردا شد
39:27
اومد پیشم و گفت چی داری؟
39:31
بنابراین گفتم آنچه را که دیروز به شما گفتم دارم
39:35
بنابراین او مرا ترک کرد
39:37
تا اینکه روز سوم شد
39:39
اومد سمتم و گفت
39:41
چی داری؟
39:43
بنابراین گفتم آنچه را که به شما گفتم دارم
39:46
او رضی الله عنه به یارانش گفت
39:50
آزادش کردند
39:52
پس مرا آزاد کردند
39:54
و من در آن سه روز آنجا بودم
39:57
من کلام خدا را می شنوم
39:59
من مسلمانان را در حال عبادت و کنار آمدن با یکدیگر می بینم
40:02
و محبت ایشان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
40:06
و علاقه آنها به یکدیگر
40:09
پس نزد درخت خرمایی نزدیک مسجد رفت
40:12
پس حمام کردم
40:14
سپس وارد مسجد شدم
40:16
پس گفتم
40:18
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
40:21
و اینکه محمد رسول خداست
40:24
به خدا، ای رسول خدا
40:26
هیچ چهره ای در روی زمین برای من نفرت انگیزتر از چهره تو نبود
40:31
چهره تو برای من محبوب ترین چهره شده است
40:35
به خدا سوگند هیچ دینی نزد من منفورتر از دین شما نیست
40:40
دین تو برای من محبوب ترین دین شده است
40:44
به خدا هیچ کشوری برای من نفرت انگیزتر از کشور شما نیست
40:49
کشور شما به کشور مورد علاقه من تبدیل شده است
40:54
اسب های تو مرا بردند در حالی که می خواستم عمره کنم
40:58
پس چی میبینی؟
41:00
پس پیامبر صلی الله علیه و آله مرا بشارت داد
41:03
او با من تماس گرفت
41:05
وقتی از من خواست که عمره ام را تمام کنم
41:09
وقتی به مکه آمدم
41:11
اعتقادم به توحید را برآورده کردم
41:14
شخصی از اهل مکه به من گفت
41:17
دلم تنگ شده بود
41:19
گفتم نه
41:20
اما من مسلمان شدم
41:22
من از محمد رسول الله صلی الله علیه و آله پیروی کردم
41:27
پس برای گرفتن من نزد من آمدند
41:30
بنابراین به آنها گفتم
41:32
به خدا یک دانه گندم از الیمامه به شما نمی رسد
41:36
تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله اذن می دهد
41:41
از پسران قریش ترسیدم که با تیر به من شلیک کنند
41:45
پس دست او را گرفتند و گفتند
41:48
وای بر تو، من از این موضوع درس می گیرم
41:51
او پادشاه الیمامه است
41:54
وقتی به سوی قوم خود برگشتم
41:56
من با قسمم توجیه شدم
41:58
پس او را از اهل مکه دور نگه داشتند
42:00
حتی فواید و خوراکی هایی که از الیمامه به آنها می رسید
42:05
تا اینکه تلاش به آنها رسید
42:08
پس به رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشتند و گفتند:
42:13
اگر به شما قول بدهیم
42:15
شما به روابط خانوادگی فرمان می دهید و آنها را تشویق می کنید
42:19
دوست شما رزق و روزی ما را قطع کرده و به ما آسیب رسانده است
42:24
اگر احساس راحتی می کنید برای او بنویسید
42:27
بین ما و همسرمان بگذار، بعد این کار را بکن
42:31
پیامبر صلی الله علیه و آله به درخواست قوم خود پاسخ داد
42:36
او برای من نوشت که بین قریش و همسرشان اختلاف شد
42:41
پس دستور پیامبر صلی الله علیه و آله را انجام دادم
42:46
به بنی حنیفه اجازه داد تا محصولات زراعی را به مکه بفرستند
42:52
در پایان عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
42:56
وسوسه مسيلمه دروغگو در ميان قوم من ظاهر شده است
43:00
بعد از مرگش بدتر شد
43:05
پس خداوند مرا در دین ثابت قدم کرد
43:07
من با کسانی که از اهل الیمامه مرتد شدند، مرتد نشدم
43:11
من به قوم خود گفتم و آنها را از مسيليمه بيم دادم
43:15
ای بنی حنیفه
43:17
از این ماده تاریک که در آن نور نیست برحذر باشید
43:22
به خدا سوگند بدبختی است که خدای متعال مقرر کرده است
43:26
برای کسانی از شما که آن را گرفته اید
43:29
و مصیبت است برای کسانی که آن را نمی گیرند
43:32
ای بنی حنیفه
43:34
هیچ دو پیامبری در یک زمان ملاقات نمی کنند
43:38
و محمد رسول خداست و بعد از او پیامبری نخواهد بود
43:43
سپس با مسلمانان جنگیدم
43:45
تا اینکه نزاع مسیلمه دروغگو با مرگ او پایان یافت
43:50
سپس لشکری از بنی حنیفه آماده کردم
43:53
با آنان راه رفتم تا با لشکر اولا بن الحضرمی رضی الله عنه بودیم.
43:59
در جنگ با مردم مرتد بحرین
44:04
من کی هستم؟
44:06
پاسخ
44:12
ثومه بن اثل رضی الله عنه
44:19
توقف کنید
44:22
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
44:30
یک چالش جدید از طرف من
44:34
من از اصحاب بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستم
44:41
من در گذشته در مکه مسلمان شدم
44:44
سپس در هجرت دوم به حبشه مهاجرت کرد
44:48
سپس در مدینه به پیامبر صلی الله علیه و آله پیوستم
44:53
و من با او هجوم آوردم
44:55
در خواندن و نوشتن خوب بودم
44:58
و تو اهل کتاب وحی بودی
45:01
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا مأمور کرد
45:04
با آوردن همسرش ام حبیبه رضی الله عنه از سرزمین حبشه.
45:10
سپس در اواخر عمرش برای من نامه ای برای پادشاه مصر فرستاد
45:15
او رضی الله عنه در حالی که من در مصر بودم درگذشت
45:20
من پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست داشتم
45:24
به خودم تقدیمش میکنم
45:27
در همان روز
45:29
شفا بنت عبدالله نزد ما آمد
45:32
او مادر همسرم بود
45:34
وقت دعاست
45:37
و او مرا در خانه پیدا کرد
45:39
بنابراین او شروع به سرزنش من کرد و گفت
45:42
من در نماز شرکت کردم و شما اینجا هستید
45:45
پس گفتم عمو مرا سرزنش نکن
45:49
من دوتا لباس داشتم
45:51
یکی را می پوشم و دیگری را می پوشم
45:55
پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به عاریه گرفت
45:58
وقتی یکی از آنها از من خواست که برای نماز بیرون بروم
46:01
پس ردای خود را به او دادم
46:04
و بقیه اش اینجاست
46:07
من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غزوات او شرکت کردم
46:11
سپس در مبارزه با مرتدان شرکت کردم
46:15
کشورهایی در زمان خلافت ابوبکر و عمر رضی الله عنه فتح شدند.
46:21
زمانی که ابوبکر رضی الله عنه می خواست به رومیان حمله کند
46:26
نزد او آمدم و در این مورد از او پرسیدم
46:28
ابوبکر گفت
46:30
بله به خودم گفتم
46:34
به کسی نشون ندادم
46:36
از کجا فهمیدی؟
46:39
حتما در مورد چیزی از من پرسیدی
46:43
پس گفتم: بلی ای جانشین رسول خدا
46:47
پس رؤیایی را که در خواب دیده بودم به او گفتم
46:52
تعبیر آن بشارت فتح شام بود
46:57
علاوه بر رحلت ابوبکر رضی الله عنه
47:01
برای ملاقات با مرگ او
47:03
سپس از او خواستم در حمله رومیان شرکت کند
47:07
پس به من اجازه داد
47:08
او مرا به یکی از فرماندهان سربازان فتح الشام تبدیل کرد
47:13
پس تمام اردن به زور فتح شد به جز قبیریه
47:18
مردم آن به من لطف داشتند
47:20
این به دستور ابوعبیده بن الجراح رضی الله عنه بود
47:26
سپس زمانی که عمر بن خطاب رضی الله عنه خلافت را به دست گرفت
47:32
او مرا از فرماندهی ارتش برکنار کرد
47:35
پس به او گفتم ای امیرالمؤمنین آیا ناتوان بودی یا خیانتکار؟
47:41
گفت: تو ناتوان نبودی و خیانت نکردی
47:45
گفتم پس من را منزوی کردی
47:48
گفت: از فرمان دادن به تو خجالت میکشیدم، وقتی کسی را یافتم که شایستهتر از تو باشد.
47:54
عرض كردم: مرا ببخش اى اميرالمؤمنين در ميان مردم.
47:59
گفت بله می کنم
48:02
سپس عمر رضی الله عنه برخاست
48:05
بنابراین در حضور مردم مرا عذرخواهی کرد
48:07
او مرا به مناطقی در شام منصوب کرد
48:12
عمر بن الاسیر رضی الله عنه نامزد کرد
48:15
زمانی که طاعون در شام شیوع یافت
48:18
گفت این طاعون مکروه است
48:22
بنابراین آنها از طریق این صخره ها و این دره ها پراکنده شدند
48:27
وقتی شنیدم گفتم:
48:30
بلکه رحمت پروردگارت و دعوت پیامبرت است
48:35
و مرگ صالحان پیش روی شماست
48:38
پس جمع شوید و از او جدا نشوید
48:41
این به عمر بن الاسیر رضی الله عنه رسید
48:45
گفت درست است
48:48
سپس در طاعون امائوس مردم
48:51
جایی که من و ابوعبیده بن الجراح رضی الله عنه مجروح شدیم
48:56
با طاعون در یک روز
48:59
ما در همان روز مردیم
49:02
من کی هستم؟
49:11
پاسخ را بیل بن حسنه رضی الله عنه توضیح داد
49:16
توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
49:27
چالش جدید
49:33
من کی هستم؟
49:37
من از مادران مؤمنان هستم
49:39
آخرین همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
49:45
اسم من بارا بود
49:47
رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را تغییر داد
49:51
من عمه عبدالله بن عباس هستم
49:54
و خالد بن الولد رضی الله عنهم
49:58
پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد
50:01
جعفر بن ابی طالب رضی الله عنه
50:04
برای خواستگاری به من
50:06
این خبر در حالی به من رسید که بر شتر خود بودم
50:09
پس صدا زدم
50:11
شتر و آنچه بدهکار است از آن خدا و رسولش است
50:15
پس خداوند متعال قول او را نازل کرد
50:18
و زن با ایمان اگر خود را به پیامبر سپرد
50:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا در عمره قضائیه نامزد کرد.
50:29
وقتی عمره را تمام کرد
50:32
سه روز در مکه ماند
50:34
سهیل بن عمر با گروهی از مکه نزد او آمد
50:38
گفتند: ای محمد ما را رها کن
50:42
امروز آخرین شرط شماست
50:45
یکی از شروط عهدنامه حدیبیه بود
50:48
اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمره کرد
50:51
مسلمانان سال آینده با او خواهند بود
50:54
سه روز در مکه می مانند
50:57
ایشان رضی الله عنه فرمودند
51:00
بگذار خانواده ام را بسازم
51:03
و من برای شما غذا آماده خواهم کرد
51:05
گفتند: ما به غذای شما نیازی نداریم.
51:09
پس ما را رها کن
51:11
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از مکه خارج شد
51:17
در بین راه، علی رضی الله عنه وارد شد
51:22
زیاده روی در آن جایز است
51:24
مکانی نزدیک به مکه
51:27
او از شاه داناتر به مردم بود
51:30
مهریه من چهارصد درهم بود
51:34
او پسر خواهرم عبدالله بن عباس رضی الله عنه بود
51:38
او گاهی پیش من می ماند
51:40
در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
51:44
دانش و آداب و منش را کسب می کند
51:47
و آن را در بین مسلمانان گسترش دهد
51:50
و این همان چیزی است که او گفت
51:52
شب پیش عمه من
51:55
او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
51:58
سپس در شب او
52:01
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب برخاست و نماز خواند.
52:06
بنابراین من در سمت چپ او ایستادم
52:08
پس موهایم را گرفت
52:10
پس مرا در سمت راست خود قرار داد
52:13
پس خوابم برد
52:15
لاله گوشم را می گیرد
52:17
یازده رکعت نماز خواند
52:20
سپس پنهان شد
52:22
حتی می شنوم که دروغ می گوید
52:25
وقتی سحر بر او ظاهر شد
52:29
دو رکعت نماز سبک خواند
52:33
در سال 51 هـ
52:36
برای حج رفتم بیرون
52:38
در راه بازگشت
52:40
مرگم مرا گرفت در حالی که اسراف می کردم
52:43
در جایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله با من ازدواج کرد
52:49
من را در جایی که علی وارد شد دفن کردند
52:56
گفتم عایشه رضی الله عنها مرا توصیف می کند
53:01
اما او از کسانی بود که از خدا می ترسید
53:05
و ما را به رحم بیاور
53:08
من کی هستم؟
53:10
پاسخ
53:13
مادر مؤمنان
53:20
میمونه بنت الحارث
53:22
خداوند از او راضی باشد