از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها)
· درس 8 از 31
درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | قسمت های (71) تا (80) با پاسخ جمع آوری شده است
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و علما آشنا شد
0:12
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:20
من یکی از همراهان مهاجر هستم
0:23
برادر شیرده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
0:27
و پسر عمویش برّا بنت عبدالمطلب
0:31
من یکی از اولین کسانی هستم که اسلام آوردم
0:35
من اولین کسی بودم که به حبشه و سپس به مدینه مهاجرت کردم
0:40
زمانی که تصمیم گرفتم به مدینه مهاجرت کنم
0:43
دو سفر برای من، همسرم و پسر بچه مان تدارک دیده شده بود
0:47
سپس به سمت شهر رفتم
0:50
وقتی رجال بن مغیره مرا دید
0:53
نزد من آمدند و گفتند
0:56
این روح شماست که ما آن را شکست داده ایم
0:59
من این دوستمون رو دیدم
1:02
به شما اجازه دهیم با چه کسی در کشور قدم بزنید؟
1:05
پوزه شتر زنم را از دستم گرفتند
1:08
و او و پسرم را بردند
1:11
پس تنها و پریشان کوچ کردم
1:16
من با پیامبر صلی الله علیه و آله بدر و احد را شاهد بودم
1:21
در جنگ احد از ناحیه بالای بازویم زخم عمیقی خوردم
1:26
من یک ماه بعد از جنگ او را معالجه کردم
1:30
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا فرستاد
1:33
برای یورش به بنی اسد
1:36
او برای من بنری در دست داشت که در آن جمع شده بود
1:39
گروهی از صد و پنجاه نفر
1:42
از مهاجرین و انصار
1:45
پس به سوی آنها حرکت کردیم و سپس برگشتیم
1:48
به شهر و سپس به من حمله کرد
1:51
جراحتی که برای من اتفاق افتاد
1:54
او از آن مرد
1:58
سپس مرگ به سراغم آمد
2:01
همسرم ام سلمه گفت
2:04
هند بنت ابی آمیت مخزومیه
2:07
خدایا برای بدبختی به تو پناه می برم
2:10
بنابراین او به من برای آن پاداش داد
2:13
و من را با یکی بهتر جایگزین کنید
2:16
بعد با خودش گفت
2:19
چه کسی بهتر از شوهر من است؟
2:22
وقتی دوره انتظارش تمام شد
2:26
عمر رضی الله عنه از او خواستگاری کرد
2:29
من هم آن را پس دادم
2:32
پس پیامبر صلی الله علیه و آله به دنبال او فرستاد
2:35
از او خواستگاری کرد و او گفت
2:38
به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوش آمدید
2:41
پس خدا جایگزینش کرد
2:44
بهتر از من
2:48
من کی هستم؟
3:00
پاسخ
3:03
ابوسلمه
3:07
عبدالله بن عبدالاسد مخزومی
3:10
خداوند از او راضی باشد
3:30
توقف کنید
3:37
و صحابه را بشناسید
3:41
و علما و بالاترین
3:47
چالش جدی
3:50
من کی هستم؟
3:56
من از اصحاب انصار از خزرج هستم
3:59
او به جوانمردی و شجاع بودن شهرت داشت
4:02
و شجاعت در نبرد
4:06
تبدیل من به تأخیر افتاد تا اینکه پیامبر راه افتاد
4:09
درود خدا بر او و درود بدر
4:12
پس با خودم گفتم
4:15
خجالت می کشم مردمم شاهد صحنه ای باشند
4:18
من با آنها شاهد نیستم
4:21
پس من و مردی از قومم از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کردیم
4:24
ما هنوز تحویل ندادیم
4:27
پس در حالی که در دریاچه باران بود به او رسیدیم
4:30
وقتی مردم مرا دیدند
4:34
چون از شجاعت و کمک من خبر داشتند
4:37
پس گفتم ای محمد
4:40
اومدم دنبالت کنم و کنارت باشم
4:43
پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود
4:46
آیا به خدا و رسولش ایمان داری؟
4:49
گفتم نه
4:52
گفت و برگشت
4:55
ما از مشرک کمک نخواهیم گرفت
4:59
سپس او را در درخت گرفتم
5:03
او همان مقاله اش را گفت
5:06
سپس او را در البیضا گرفتم
5:09
گفت: آیا به خدا و رسولش ایمان داری؟
5:12
گفتم بله
5:15
گفت: با ما برو.
5:18
پس با رسول خدا صلی الله علیه و آله بدر را شاهد بودم
5:21
در جریان تهاجم
5:25
با مردی از مشرکان آشنا شدم
5:28
فوق العاده قدرتمند
5:31
پس گفتم این به من بستگی دارد
5:34
و من او را زدم و کشتم
5:37
چه بدبختی زدم
5:40
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
5:43
پس به او تف انداخت
5:46
و مادرش به جای او گل رز دارد
5:49
بنابراین شانه من به حالت قبل برگشت
5:52
اما آثاری از این ضربه باقی ماند
5:55
سپس با دختر آن مرد ازدواج کردم
5:58
او به من می گفت که شوخی می کند
6:01
مردی را که این روسری را بر سر دارد نکش
6:04
منظورت علامت روی شانه من است؟
6:07
از ضربه پدرش
6:10
پس بهش میگم
6:13
مردی را نکش که پدرت را به جهنم رساند
6:16
من کی هستم؟
6:23
پاسخ
6:27
خبیب بن اسافین انصاری
6:33
خداوند از او راضی باشد
6:58
توقف کنید
7:01
با صحابه و علما آشنا شد
7:08
و پرچم ها
7:11
چالش جدی
7:14
من کی هستم؟
7:17
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
7:20
از کشور تای
7:26
من یکی از پرچم های دوران پیش از اسلام هستم
7:29
من یک شوالیه بودم
7:32
و یک تیرانداز از اتراز اول
7:35
او به جوانمردی و شجاعت معروف بود
7:38
و سخاوت
7:41
از تجربه من در دوران جاهلیت قبل از اسلام
7:45
مردی از بنی شیبان بیرون آمد
7:48
با دخترانش در سال نازا
7:51
بنابراین سردرگمی به زودی به پایان خواهد رسید
7:54
مال کیست که آسیب ببینند؟
7:57
از خوبی هایش
8:00
او قسم خورد که دیگر به آنها برنگردد
8:03
تا به خیری برسند
8:06
یا بمیر
8:09
او برای خود آذوقه کرد و سپس هفت روز پیاده روی کرد
8:12
تا اینکه به چادر بزرگ ما رسید
8:15
با خودش گفت
8:18
در این چادر منتظر باشید
8:21
شاید بتوانم چیزی از آنها بگیرم
8:24
پس پشت چادر نشست
8:27
دید یا به غروب خورشید مشکوک شد
8:30
مرا دید که سوار بر اسب می آیم
8:33
من صد شتر و نریانشان دارم
8:36
اسب نر متبرک شد
8:39
شترها در اطراف آن پارک کردند
8:42
پس منتظر ماندیم تا خوردیم و نوشیدیم، سپس خوابیدیم
8:45
پس مرد به سمت اسب نر برخاست
8:49
هدبندش را شل کرد و سوارش کرد
8:52
با او شتافت و شتران به دنبال او رفتند
8:55
پس تمام شب را تا صبح پیاده روی کرد
8:58
وقتی روز رسید
9:01
او را گرفتم و مرد پایین آمد
9:04
درباره شتر و عقلش
9:07
با صدای بلند به من گفت
9:10
ساختارها را پشت سر گذاشتم
9:13
من قسم خوردم که دیگر پیش آنها برنگردم
9:16
تا زمانی که به نفع آنها برسم یا بمیرم
9:19
به او گفتم که تو مرده ای
9:22
وقتی از دور با تیر به سر شتر زدم
9:25
بنابراین من او را زدم
9:28
وقتی آن مرد این را از من دید
9:31
او مرا اسیر کرد و من آن را از او گرفتم
9:34
شمشیر و کمان و سپس باسنش
9:37
پشت سرم بعد بهش گفتم
9:40
اما اگر این شترها مال من بودند
9:43
من آن را به تو می دادم، اما ...
9:46
برای دختر شیخ بمان
9:49
من در شرف حمله هستم
9:52
چند روزی ماند و سپس وسوسه شد
9:55
بر مردمی، و من توسط آنها مجروح شدم
9:58
صد شتر، پس همه را دادم
10:01
او و نزد خانواده اش رفت
10:05
وقتی از اسلام شنیدم
10:08
به شهر سفر کردم و دیدم...
10:11
پیامبر صلی الله علیه و آله خطبه ای ایراد می کند
10:14
بر منبر رفت و وارد مسجد شد
10:17
او دو شهادت ایمان را بیان کرد
10:20
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:23
تو کی هستی؟ گفتم
10:26
من فلانی را به خوبی می شناسند
10:29
ایشان رضی الله عنه فرمودند
10:32
بلکه به نیکی معروف هستید
10:35
ستایش خدایی را که تو را آورد
10:38
از دشت و کوه تو
10:41
دلت را برای اسلام نرم کن
10:44
پس مرا رضی الله عنه برد
10:47
به خانه اش رفت و ایلیا را داد
10:50
دراز کشیدم و احساس شرمندگی کردم
10:54
به دستانم تکیه دادم و تکرارش کردم
10:57
به او، آن را به من پس داد
11:00
پس من آن را به او برگرداندم و او هم برگرداند
11:03
تا سه بار
11:06
بعد آنچه را که برایم تعریف کرد گفت
11:09
یک مرد گربه ای و من او را دیدیم
11:12
جز تو
11:15
بالاتر از آنچه در مورد شما گفته شد
11:18
پس گفتم یا رسول الله
11:21
سیصد شوالیه به من بده
11:24
من مسئول تغییر آنها هستم
11:27
در سرزمین رومیان و من به آنها تعلق دارم
11:30
پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود اکبر
11:33
این دغدغه من است
11:36
و گفت: خدا داناتر است.
11:40
پس از اسلام آوردن در مدینه ماندم
11:44
هفت روز و به من ضربه زد
11:47
پدرشوهر، پس آرزو کردم که می توانستم آن را پرتاب کنم
11:50
برخیز تا خدا برایشان بنویسد
11:53
اسلام دست من بود و رفتم
11:56
به آنها اما
11:59
آرزویم به سراغم آمد
12:02
در راه روحم لبریز شده بود
12:05
من کی هستم؟
12:17
پاسخ
12:24
خوبی ها را زیاد کنید
12:27
زید بن محال هلن الطایی
12:30
خداوند از او راضی باشد
12:49
توقف کنید
12:57
با صحابه و علما آشنا شد
13:00
و بالاترین
13:06
یک چالش جدید از طرف من
13:09
من یکی از اصحاب بزرگ هستم
13:16
از مهاجران
13:19
من قبل از اسلام در مکه شریف بودم
13:22
شدید بر مسلمانان
13:25
وقتی اسلام آوردم
13:28
خداوند اسلام و مسلمین را برای من عزیز گرداند
13:31
او مرا غرق در هیبت خود کرد
13:34
باعث شدم شیطان از سر راه فرار کند
13:37
که از آن عبور می کنم
13:41
من صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم
13:44
در زندگی او و وزیرش
13:47
او مشاور او در امور خصوصی و عمومی است
13:50
و جانشین او پس از مرگش
13:53
و همسایه اش در قبر اوست
13:56
در دوران خلافت من
13:59
من مجموعه شعر می نوشتم
14:02
و لشکرها به راه افتادند
14:05
کشور گسترده باز شد
14:08
دو امپراتوری بزرگ جهان شکست خوردند
14:11
ایران و روم
14:14
در زمان سلطنت من صدای اذان در بیشتر سرزمین به صدا درآمد
14:18
من اولین کسی بودم که به من امیرالمؤمنین(ع) خطاب شد
14:21
با این حال
14:24
در میان مردم بدون نگهبان راه می رفتم
14:27
من مثل مردم در مسجد می خوابم
14:30
و در بازار قدم می زنم
14:33
و من مروارید را در دست دارم تا با آن از من بازدارد
14:36
همه کسانی که مسلمانان را فریب می دهند
14:40
روزی غلام مجوسی نزد من آمد
14:43
او ریش ها را برای المغیره بن شعبه ساخت
14:46
خداوند از او راضی باشد
14:49
المغیره هر روز از او می گرفت
14:52
چهار درهم
14:55
مغیره بر من سنگینی کرده است
14:58
حرف هایش به من آرامش می دهد
15:01
پس به او گفتم: با استادت مهربان باش
15:04
قصد من صحبت با المغیره است
15:07
خادم مجوس عصبانی شد
15:10
و قصد خودکشی دارم
15:13
پس خنجر به دست گرفت
15:16
آن را تیز کرد و مسموم کرد
15:19
و وقتی برای نماز صبح بیرون رفتم
15:22
عبدالفاجر بین درجات
15:25
و قبل از اینکه بزرگ بشم
15:28
اومد و زد تو کتفم
15:31
و در کنار من
15:34
او به زمین افتاد
15:37
مجوس فرار کردند و شروع کردند به ضرب و شتم همه کسانی که در راه او بودند
15:40
تا اینکه سیزده مرد را با چاقو زدند
15:43
شش نفر از آنها فوت کردند
15:46
یکی از مسلمانان عبای خود را به سوی او پرتاب کرد
15:49
وقتی کافر دید او را گرفتند
15:52
با خنجر خود را کشت
15:56
و اما من را به خانه ام بردند
15:59
نزدیک بود خورشید طلوع کند
16:02
عبدالرحمن بن عفر رضی الله عنه نماز خواند
16:05
مردم در کوتاه ترین دو سوره
16:08
نماز فجر خواندم
16:11
و زخمم خون میاد
16:14
شیر آوردم و نوشیدم
16:17
حج از زخم من
16:20
بنابراین من می دانستم و مردم می دانستند که من مرده ام
16:23
بنابراین مردم مرا تحسین کردند
16:26
و می گویند
16:29
به خاطر گواهینامه شما تبریک می گویم
16:33
من صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم
16:36
و من بودم و بودم
16:39
گفتم: به خدا قسم دوست داشتم.
16:42
من برای امرار معاش از این دنیا رفتم
16:45
و نه برای من، من کی هستم؟
17:05
جواب عمر بن الخطاب است
17:08
خداوند از او راضی باشد
17:11
رفتند و به الضمیر انداختند
17:14
سوال: آیا آنها را دوست دارید؟
17:17
آسمان ستاره و تپه ها
17:20
پر از زندگی
17:23
و به عملکرد خود افتخار می کنند
17:26
و جهان نفس برای آنها آشکار شده است
17:29
خراب شده
17:36
توقف کنید
17:39
با صحابه و علما آشنا شد
17:42
و روابط
17:45
چالش جدید
17:48
من کی هستم؟
17:54
من از اصحاب برجسته هستم
17:57
یکی از عموهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
18:00
مهاجران
18:03
من از اساتید مکه هستم
18:06
من آنجا با برادرزاده ام بزرگ شدم
18:09
و برادر شیرده من
18:12
محمد صلی الله علیه و آله و سلم
18:16
او به شجاعت و سخاوتش معروف بود
18:19
من یکی از سرسخت ترین پسران قریش بودم
18:22
عزیزترین آنها شکیما است
18:26
یک بار با کمان آمدم
18:29
برگشت از ماهیگیری
18:32
پس از كنار خدمت عبدالله بن جدان گذشتم
18:35
او به من گفت
18:38
ای ابوعماره
18:41
اگر دیدی برادرزاده ات از ابوجهل چه گرفت
18:44
او را در اینجا یافت، پس او را آزار داد و او را نفرین کرد
18:47
و به چیزی که ازش متنفر بود رسید
18:50
سپس رفت و محمد با او صحبت نکرد
18:53
وقتی اینو شنیدم
18:56
برای برادرزاده ام رژیم گرفتم
18:59
و عصبانیت مرا خسته کرد
19:02
بنابراین به سرعت رفتم و مثل گذشته با کسی ایستادم
19:05
وقتی وارد یک سمینار خانه شدم
19:08
به ابوجهل که در میان مردم نشسته بود نگاه کردم
19:11
پس به او نزدیک شدم
19:14
حتی اگر بالای سرش باشی
19:17
کمان را بالا آوردم و با آن ضربه ای به او زدم
19:21
بعد به او گفتم
19:23
من به او توهین می کنم در حالی که از دین او پیروی می کنم
19:26
من همان چیزی را می گویم که او می گوید
19:29
اگه میشه به من جواب بدین
19:32
مردانی از بنی مخزوم نزد من آمدند
19:35
ابوجهل گفت: ابو عماره را صدا کن.
19:38
به خدا من باعثش شدم
19:41
برادرزاده او یک آبگرم زشت است
19:44
بنابراین آنها را ترک کردم
19:48
پس در آن زمان اسلام آوردم
19:51
و قوت مسلمانان را با اسلامم تقویت کردم
19:54
او به شهر مهاجرت کرد
19:59
من با پیامبر صلی الله علیه و آله بدر را شاهد بودم
20:02
من نفر اول را کشتم
20:05
برای مشرکان در آن غزوه
20:08
آن موقع بود که شیرها بیرون آمدند
20:11
ابن عبدالاسد مخزومی
20:14
خدا وعده داد که از طشت ما بنوشند
20:17
آن را نابود کن وگرنه بدون آن خواهند مرد
20:20
بنابراین من به سمت او رفتم
20:23
وقتی همدیگر را دیدیم با شمشیر به او زدم
20:26
پایش از نیمی از پایش پرید
20:29
به پشت افتاد و غرغر کرد
20:32
پاهایش خونی بود، سپس او را به داخل سینک بردند
20:35
او می خواهد به سوگند خود عمل کند
20:38
سپس زن دیگری او را زد تا اینکه او را کشت
20:41
بدون لگن
20:48
او خواستار دوئل شد
20:51
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من دستور داد
20:54
من و عبیده بن الحارث
20:57
و علی بن ابی طالب
21:00
با بیرون رفتن پیش آنها
21:03
پس با آنها جنگیدیم و همه را کشتیم
21:06
این اولین دوئل در اسلام بود
21:09
و قول خداوند متعال بر ما نازل شد
21:12
این دو مخالفی هستند که درباره پروردگارشان مجادله کردند
21:16
سپس درگیری عمومی آغاز شد
21:19
بنابراین یک پر شترمرغ را روی سینه ام گذاشتم
21:22
و با مشرکان جنگیدم
21:25
بنابراین قلاب های آنها پیچ خورده بود
21:28
و من آنها را از جای خود حذف کردم
21:31
تا اینکه خداوند آنها را شکست داد
21:34
امیه بن خلف پس از جنگ گفت
21:37
او در اسارت است
21:40
که پر شترمرغ بر سینه دارد
21:43
مسلمانان مرا شیر خدا نامیدند
21:46
و شیر رسولش صلی الله علیه و آله و سلم
21:49
من کی هستم؟
22:08
پاسخ حمزه بن عبدالمطلب است
22:11
خداوند از او راضی باشد
22:20
آسمان ستاره و تپه ها
22:23
زندگی را پر از غرور کردند
22:26
با اعمالشان
22:29
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
22:32
دلم
22:44
بهترین موقعیت های قرن ها
22:47
و به عنوان نمونه
22:57
من یکی از همراهان جوان هستم
23:00
پدرم شاگرد پیامبر صلی الله علیه و آله است
23:03
مادر من دو گروه دارد
23:06
و عمه ام مادر مؤمنان
23:09
من اولین متولد هستم
23:12
برای مهاجران در شهر
23:15
وقتی من به دنیا آمدم مسلمانان خوشحال بودند
23:18
آنها رشد کردند تا اینکه شهر لرزید
23:21
بزرگنمایی کنید
23:25
زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
23:28
هشت سال و چهار ماه
23:31
من زیاد بهش سر میزدم
23:34
جایی که قبلا خیلی مردد بودم
23:37
در خانه عمه ام عایشه خدا از او راضی باشد
23:40
و نزد او آمدم که درود خدا بر او باد
23:43
یک روز حجامت می کرد
23:46
وقتی تمام شد به من گفت
23:49
برو با اون خون
23:52
آن را در جایی بریزید که کسی شما را نبیند
23:55
وقتی او را ترک کردم
23:58
خون را خوردم و وقتی برگشتم
24:01
گفت با خون چه کردم
24:04
گفتم عمدا پنهان شدم
24:07
یک مکان و من او را در آن قرار دادم
24:10
گفت: شاید نوشیده ای.
24:13
گفتم بله و او گفت
24:16
وای بر امثال شما
24:20
وقتی هفت ساله بودم پدرم به من دستور داد
24:25
با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کند
24:28
پس به سراغش آمدم
24:31
وقتی دید که اومدم
24:34
ابتصم رضی الله عنه
24:37
سپس با من بیعت کرد
24:40
چون جوان بودم با او در نبردها شرکت نکردم
24:43
اما من در عصر خلفای بعد از او بودم
24:46
من شوالیه زمان او بودم
24:49
اما شرایط قابل توجهی وجود دارد
24:52
نوشته شده توسط تاریخ
24:55
این شامل اتفاقاتی است که در فتوحات آفریقا رخ داد
24:58
وقتی رهبر بربر به ما حمله کرد
25:01
در بیست و صد هزار
25:04
بیست هزار نفر ما را محاصره کردند
25:07
رهبر ما عبدالله بن ابی سرح است
25:10
خداوند از او راضی باشد
25:13
برای ما بدتر شد
25:16
وقتی رهبر بربر را دیدم
25:19
او سربازان خود را پشت سر بردون اصحاب گذاشت
25:22
با او دو کنیز هستند که گمراه می شوند
25:25
روی آن پرهای طاووس است
25:28
بین او و لشکریانش زمین سفیدی است
25:31
پس نزد امیر بن ابی سرح رفتم
25:34
بنابراین از او اجازه خواستم تا به رهبرشان حمله کنم
25:37
پس به من اجازه داد
25:40
مردم برای من عزاداری کردند
25:43
و من به بقیه ارتش گفتم
25:46
در ردیف خود بمانید
25:49
بنابراین سخت ترین ردیف ها شروع شد
25:52
به کسانی که با من بودند گفتم از پشتم محافظت کنند
25:55
صفوف به سمت رهبر بربر شکسته شد
25:58
با صلابت به سمتش رفتم
26:01
نه او و نه همراهانش حساب نکردند
26:04
جز این است که من برای او رسول هستم
26:07
وقتی به او نزدیک شدم، مرگ را شناخت
26:11
پس برخاست و فرار کرد
26:14
او را گرفت و با چاقو زد
26:17
و مرده افتاد
26:20
بعد سرش را تکان دادم
26:23
پس آن را روی نیزه ام گذاشتم و قد کشیدم
26:26
مسلمانان به دشمن حمله کردند
26:29
آنها گیج شده بودند
26:32
خدا شانه های آنها را به ما داد
26:35
بنابراین ما آنها را همانطور که می خواستیم کشتیم
26:39
من هم جرات دارم
26:42
او به علم و عبادت معروف بود
26:45
شب بیدار بودم
26:48
روزه گرفتن در روز و غسل در مسجد
26:51
جزء عبادت نبود
26:54
مردم توان پرداخت آن را جز هزینه آن ندارند
26:57
یک روز تورنت آمد
27:00
پس آنچه را که در اطراف کعبه بود پر کرد
27:03
بنابراین مردم طواف را متوقف کردند
27:06
در یک خانه شنا
27:09
من کی هستم؟
27:25
پاسخ عبدالله بن الزبیر بن العوام است
27:28
خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
27:43
او به عملکرد خود افتخار می کرد
27:46
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
27:49
دالا
27:52
توقف کن و بفهم
28:00
بر صحابه و علما و علوفه
28:03
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
28:06
چالش جدی
28:09
من کی هستم؟
28:15
من از اصحاب انصار هستم
28:19
من یکی از ناخداهای شب عقبه بودم
28:22
اولین بیعت کننده با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
28:25
اون شب
28:28
جایی که بهش گفتم
28:31
به خدا سوگند ما با تو هستیم ای رسول خدا
28:34
پنهان کردن آنچه می خواهید ما پنهان کنیم
28:37
و آنچه را که دوست دارید نشان دهید را نشان دهید
28:40
و به خودمان بدهیم
28:43
و خداوند از ما راضی باشد
28:46
و اهل قدرت و شکوه
28:49
و ما در این مورد بودیم
28:52
ما همانی هستیم که عبادت می کردیم
28:55
بت ها و سنگ ها
28:58
امروز ما چطور؟
29:01
خداوند ما را آفریده که ببینیم دیگران نسبت به آن نابینا هستند
29:04
ما از شما حمایت کردیم
29:07
دستت را دراز کن
29:10
پس دست خود را دراز کرد که درود خدا بر او باد
29:14
من اولین کسی بودم که به سوی کعبه نماز خواندم
29:18
قبل از اینکه قبله را به زور به سوی او ببرد
29:21
بنابراین مردم من با من مخالفت کردند
29:24
پس از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستیم
29:27
در مورد آن
29:30
او به من گفت: من در آستانه بوسیدن بودم.
29:33
اگر با آن صبور باشید
29:36
پس به سمت اورشلیم برگشتم
29:39
قبل از این مرگ به سراغم آمد
29:43
حجر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
29:46
در یک ماه به شهر
29:49
پس ثلث مال خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم وصیت کردم.
29:52
و سومی برای رضای خدا
29:55
و سومی برای ورثه
29:58
پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد
30:01
سومی که او دارد برای ورثه است
30:04
به من سلام کن
30:08
من کی هستم؟
30:18
پاسخ
30:26
البراء بن معور رضی الله عنه
30:29
خدا رحمتش کنه
30:57
توقف کنید
31:00
با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
31:06
چالش جدید
31:09
من کی هستم؟
31:16
من صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
31:19
اولین مؤذن اسلام
31:22
من در مکه به دنیا آمدم
31:25
من یک برده اتیوپیایی بنی جمعه بودم
31:28
وقتی از اسلام شنیدم
31:31
من اسلام آوردم و او مرا وفادار گرفت
31:34
آنها مرا شکنجه کردند و در رمضه انداختند
31:38
روی سینه ام سنگ گذاشتند
31:41
از دینم برگردم
31:44
مرا به پسرها سپردند
31:47
مرا در خیابان های مکه خواهند برد
31:50
و مرا می زنند و می گویند
31:53
تا زمانی که بمیری همینطور می ماند
31:56
یا به محمد کفر ورزید و لات و عز را بپرستید
32:00
و من در آن بودم
32:03
مصیبت و عذاب سخت می گویم
32:06
یکی یکی یکی
32:09
سپس ابوبکر صدیق از کنار من گذشت
32:12
خداوند روزی از او راضی باشد
32:15
پس مرا از آنها خرید و آزادم کرد
32:18
عمر رضی الله عنه می گفت
32:21
مولای ما ابوبکر
32:24
و استاد ما آزاد شد
32:28
او به شهر مهاجرت کرد
32:31
من آنجا در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله زندگی می کردم
32:34
و چون اذان شروع شد
32:37
پیامبر صلی الله علیه و آله مرا برگزید
32:40
تا اولین مؤذن او باشد
32:43
بنابراین من برای بقیه عمرش به او اجازه دادم
32:47
و رسول خدا صلی الله علیه و آله از من پرسید
32:50
یک روز گفت
32:53
از امیدبخش ترین کاری که در اسلام انجام داده اید بگویید
32:56
شنیدم دفن شدی
32:59
در دستان من در بهشت
33:02
ای رسول خدا
33:05
من هیچ کاری انجام نداده ام که امیدوارم
33:08
چون خودم را کامل پاک نکردم
33:11
در هر ساعت از شبانه روز
33:14
مگر اینکه با آن طهارت نماز خواندم
33:17
چه نوشته بود دعا کنم
33:22
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت
33:25
اذان را ترک کردم
33:28
برای رضای خدا برای جنگ و جنگ بیرون آمدم
33:31
سپس در زمان حکومت عمر رضی الله عنه به مدینه آمدم
33:34
پس مسلمانان از من پرسیدند
33:37
در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله اذان را بلند کند
33:40
امیرالمؤمنین به من اصرار کرد
33:43
عمر رضی الله عنه
33:46
در آن
33:49
من به آنها پاسخ دادم و برای اذان به پشت بام مسجد رفتم
33:52
به محض اینکه شروع به بزرگنمایی کردم
33:55
خدا بزرگ است
33:58
تا اینکه شهر از اشک می لرزید
34:01
انگار مردم به یاد آوردند
34:04
روزگارشان با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
34:07
وقتی رسیدم
34:10
من شهادت می دهم که محمد
34:13
رسول خدا مرا شکست داد
34:16
گریه کردن
34:19
و صدای گریه مردم
34:22
من یک روز بیشتر گریه ندیدم
34:25
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
34:28
از آن روز
34:32
بعد از آن شب پر از اشک
34:35
تصمیم گرفتم به شام برگردم
34:38
در آنجا مستقر شده است
34:41
تا اینکه از دنیا رفتم
34:44
و هنگام مرگ
34:47
همسرم گفت: وای بر او.
34:50
گفتم: بله، و او را خوشحال کردند.
34:53
فردا با عزیزانمان ملاقات خواهیم کرد
34:56
محمد و یارانش
34:59
من کی هستم؟
35:04
بهترین قرقاقا و مثنی
35:07
اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
35:14
یا آبیاری
35:19
جواب بلال بن رباح است که خدا از تو راضی باشد
35:22
رفتند و به الضمیر انداختند
35:25
یه سوال
35:28
آسمان ستاره و تپه ها
35:31
آنها پر از زندگی شدند
35:34
به عملکرد آنها افتخار می کنند
35:37
آنها از جهان نفس چشم پوشی کردند
35:40
خراب شده
35:48
توقف کن و بفهم
35:51
بر صحابه و علما و حق تعالی
35:54
بهترین موقعیت های قرن ها
35:57
و مانند آن
36:00
از پدربزرگم که هستم
36:07
من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
36:10
من در گذشته مسلمان شدم
36:13
به خاطر حیوانی که مرا به اسلام راهنمایی کرد
36:16
و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
36:19
در شهر به او مهاجرت کرد
36:22
من در دستانم تسلیم اسلام شدم
36:25
تا دو قبله با او نماز خواندم
36:28
من در روز حدیبیه زیر درخت با او بیعت کردم
36:31
یک روز که در حال چرا بودم
36:34
گوسفند مجانی
36:37
گرگ به گوسفند گله حمله کرد
36:40
بنابراین او آن را گرفت و من به دنبال او دویدم
36:43
تا اینکه از او استخراج کردم
36:46
پس گرگ به گناهش افتاد
36:49
و با کلمات انسانی با من صحبت کرد
36:52
گفت: آیا از خدا نمی ترسی؟
36:55
بین من و روزی خدا حائلی بود
36:59
گفتم: «دوست دارم.»
37:02
گرگی روی دمش خوابیده است
37:05
او حرف های انسانی می زند
37:08
گرگ گفت: به تو نگویم؟
37:11
شگفت انگیزتر از آن
37:14
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
37:17
در شهر بین دو حرّه
37:20
او از آنچه قبلاً اتفاق افتاده است به مردم خبر می دهد
37:24
وقتی حرف های گرگ را شنیدم
37:27
بنابراین من از شهر دیدن کردم
37:30
بنابراین من آن را به یکی از گوشه هایش زاویه دادم
37:33
سپس بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شدم
37:36
پس اسلام آوردم
37:39
داستان گرگ را برایش تعریف کردم
37:42
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
37:45
به مردمی که به من گفت
37:48
برخیز و اخبارت را به آنها بگو
37:51
پس به آنها گفتم بین من و گرگ چه گذشت
37:54
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
37:57
چوپان باور کرد
38:00
من کی هستم؟
38:09
اگر رسول تلاش کرد از او پیروی کنید
38:12
یا آب می دهند
38:20
پاسخ احبان بن اسین اسلمی است
38:23
خداوند از او راضی باشد
38:26
رفتند و از من سؤال کردند
38:29
آیا آنها را دوست دارید؟
38:32
از آسمان و تپه ها
38:35
زندگی را پر از غرور کردند
38:38
با اعمالشان
38:41
و دنیای رویاها برایشان زیبا شد
38:44
دلم
38:52
توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
38:55
و علما و بالاترین
38:58
بهترین موقعیت های قرن ها
39:01
و به عنوان نمونه
39:04
من کی هستم؟
39:11
من یکی از اصحاب قبیله غفار هستم
39:14
تو در جهل تنها بودی
39:17
من بت نمی پرستم
39:20
او به شجاعت و شجاعت معروف بود
39:23
و برای همان شراب و مستی و آمیزش حرام بود
39:26
و تو عاقل بودی
39:29
فکر زیاد
39:33
شنیدم مردی در مکه بیرون رفته است
39:37
پس به برادرم انیس گفتم
39:40
برو دنبال این پسر
39:43
و او برای من خبری آورد
39:46
پس رفت و او را ملاقات کرد و سپس بازگشت
39:49
گفتم چی داری؟
39:52
گفت: به خدا سوگند مردی را دیدم.
39:55
امر به معروف و نهی از منکر می کند
39:58
پس به او گفتم
40:01
این خبر حالم را خوب نکرد
40:05
من پیامبر صلی الله علیه و آله را نشناختم
40:08
و من از پرسیدن در مورد آن متنفرم
40:11
سپس علی رضی الله عنه از من گذشت
40:14
چنان گفت که آن مرد غریبه است
40:17
پس گفتم بله
40:20
گفت و به خانه رفت
40:23
پس با او رفتم
40:26
او از من چیزی نمی پرسد و من از او نمی پرسم
40:29
پس وقتی شدم
40:32
از او بپرسم
40:35
هیچ کس چیزی در مورد او به من نمی گوید
40:38
سپس علی رضی الله عنه در شام از کنار من گذشت
40:41
گفت: آیا من برای آن مرد نیستم؟
40:44
هنوز خانه اش را بشناسد
40:47
گفتم نه گفت
40:50
پس با من برو
40:53
بعد گفت: چه شده؟
40:56
این شهر چند ساله است؟
40:59
من به شما گفتم
41:02
پس به او گفتم
41:05
شنیدم که از اینجا رفته
41:08
مردی که مدعی پیامبری است
41:11
بنابراین من می خواستم او را ملاقات کنم
41:14
به من گفت: آیا هدایت نشدی؟
41:17
این راه من است
41:20
پس منو دنبال کن
41:23
پس با او رفتم تا وارد شدیم
41:27
پس به او گفتم
41:30
بنابراین او آن را به من نشان داد
41:33
پس جایم را تسلیم کردم
41:36
او به من گفت این موضوع را مخفی نگه دارم
41:39
و به کشور خود بازگردید
41:42
شاید خداوند آنها را از تو بهره مند سازد
41:45
اگر ظاهر ما به شما رسید قبول کنید
41:48
بنابراین من تصمیم گرفتم که به سوی مردم خود بازگردم
41:51
تا اینکه آمدی پیش برادرم
41:55
پس گفتم اسلام آوردم و ایمان آوردم
41:58
گفت: من چطور؟
42:01
میل به دینت
42:04
من نزد شما اسلام را پذیرفتم و راست گفته ام
42:08
بعد اومدیم پیش مامان و بهش گفتیم
42:11
به او گفتیم، او گفت
42:14
من تمایلی به ترک دین شما ندارم
42:17
من به اسلام گرویده ام و با هر دوی شما صادق بوده ام
42:20
سپس قوم خود را به بخشش فرا خواندم
42:23
برخی از آنها به اسلام گرویدند
42:26
بقیه گفتند
42:29
اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله ظهور کند
42:32
اسلام آوردیم
42:35
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
42:38
شهر به آن مهاجرت کرد
42:41
پس بقیه قوم من اسلام آوردند
42:44
پس آنها را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردم
42:47
قبیله اسلم آمدند
42:51
برادران ما
42:54
به کسی که به او سلام کردند سلام می کنیم
42:57
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
43:00
غفار، خدا او را ببخشد
43:03
خداوند او را بیامرزد و به او آرامش دهد
43:06
من کی هستم؟
43:11
بهترین مثال القفال است
43:16
هنگامی که رسول وقت می خواهد از او پیروی کنید
43:19
اینو آب بده
43:26
ابوذرن الغفاری
43:29
خداوند از او راضی باشد