از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 28 از 31

26- صحابه و علما و بزرگان را بشناسید | من کی هستم؟ | قسمت های (251) تا (260) با پاسخ جمع آوری شده است

◉ 0 بازدید ⏱ 50:11 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب ارجمند هستم
0:21 استاد انصار
0:24 و در میان بزرگوارانشان محترم
0:27 من در پیری مسلمان شدم
0:30 من آخرین نفر از انصار بودم که اسلام آوردم
0:33 پیامبر صلی الله علیه و آله مرا پیشوای قومم بنی سلمه قرار داد
0:39 او به سخاوت، سخاوت و عشق به فداکاری و فداکاری معروف بود
0:44 اگر گدای حاجت نزد من بیاید
0:47 پولم را به او دادم و به او گفتم
0:50 بگیر، فردا برمی گردد
0:54 لنگش شدید در پاهایم داشتم
0:58 هنگامی که مسلمانان به سوی بدر رفتند
1:01 میخواستم باهاشون برم بیرون
1:03 فرزندانم به دلیل لنگش و کهولت سن مانع این کار شدند
1:07 دلم برای صحنه بدر تنگ شده بود
1:10 پس به پسرم گفتم
1:12 شما در روز بدر از بهشت محروم شدید
1:15 به خدا اگر بمانم وارد بهشت خواهم شد
1:19 وقتی یکشنبه بود
1:22 پسرانم هم می خواستند مرا حبس کنند
1:25 گفتند ما بانک هستیم
1:28 ما با پیامبر صلی الله علیه و آله قیام می کنیم
1:32 بنابراین گفتم: "تکان داد."
1:35 مردم به بهشت می روند
1:37 و من آنجا نشسته ام
1:40 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
1:43 و من به او گفتم
1:45 ای رسول خدا
1:47 پسرانم می خواهند مرا زندانی کنند
1:49 درباره بیرون رفتن با تو برای جهاد
1:52 به خدا امیدوارم
1:54 تا پا بر این لنگی ام در بهشت بگذارم
1:58 پیامبر صلی الله علیه و آله رو کرد
2:02 به فرزندانم و به آنها گفتم
2:05 دعا کنید خداوند شهادتش را نصیبش کند
2:09 بنابراین من اسلحه را حمل کردم
2:11 خوشحال و خوشحال رفتم
2:14 و خدا را صدا زدم و گفتم:
2:16 خدایا شهادت نصیبم کن
2:19 و مرا به خانواده ام برنگردان
2:22 و در میدان جنگ
2:24 پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدم
2:27 او می گوید
2:29 برو بهشت
2:31 وسعت آن آسمان ها و زمین است
2:34 برای صالحان آماده شده است
2:36 پس لنگ لنگان بلند شدم
2:39 پس گفتم
2:40 به خدا سوگند من در بهشت پا بر این لنگ خود خواهم گذاشت
2:44 پس به سوی مشرکان پیش رفتم
2:47 و پسرم خلاد با من است
2:49 پس جنگیدیم تا کشته شدیم
2:52 سپس پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار من گذشت
2:56 بعد از جنگ
2:58 و او گفت
2:59 به خدا قسم به تو نگاه می کنم
3:02 با پاهایت در بهشت راه می روی
3:04 و این درست است
3:06 و بعد از پایان نبرد
3:09 اصحاب شروع به دفن مردگان کردند
3:12 آن دو و سه نفر را با هم جمع می کردند
3:15 در یک قبر
3:17 پس پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد
3:20 که من و عبدالله بن حرم دفن شویم
3:23 خداوند از او راضی باشد
3:25 در یک قبر
3:27 و او گفت
3:28 این دوتا رو ببین
3:30 پس آنها را در یک قبر بگذارید
3:33 آنها در این دنیا پاک بودند
3:37 قبر ما را صدا زدند
3:40 قبر این دو برادر
3:42 در سال چهل و نه هجری
3:46 یک سیل شدید
3:48 محل قبور شهدای احد
3:51 پس خرابش کرد
3:53 پس قبرهای ما را کندند تا جایمان را عوض کنند
3:57 آنها متوجه شدند که بدن ما تغییر نکرده است
4:00 انگار دیروز مردیم
4:03 جراحی کردم
4:05 پس خودم را با دست روی زخمم دفن کردم
4:09 وقتی مرا حمل کردند
4:11 دستم از زخم فاصله گرفت
4:14 سپس خون پخش کرد
4:16 دستم را سر جایش گذاشتند
4:19 بنابراین به حالت قبل برگشت
4:21 و او در میان کشته شدگان ما بود
4:23 و این حادثه تغییر قبر
4:26 چهل و شش سال
4:29 من کی هستم؟
4:32 جواب عمر بن الجموح است
4:40 خداوند از او راضی باشد
4:42 توقف کنید
4:50 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
4:55 چالش جدید
5:01 من کی هستم؟
5:03 من یکی از اصحاب هستم
5:07 و از اولین ها به اسلام
5:09 از اولین مهاجران
5:12 به شهر
5:14 من در بیست و یک سالگی مسلمان شدم
5:17 و تو یکی از زیباترین مردان بودی
5:19 آنها قوی ترین و قدرتمندترین در جنگ هستند
5:23 او در تمام صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت می کرد
5:29 پیامبر صلی الله علیه و آله از من استفاده کرد
5:32 بیشتر از محرمانه بودن
5:35 در روز بدر خوب عمل کردی
5:38 تا اینکه شمشیرم در دستم شکست
5:41 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
5:45 بنابراین او یک درخت خرما به من داد
5:47 گفت با آن جنگید
5:50 پس گفتم: با این چوب چگونه بجنگم یا رسول الله؟
5:55 گفت تکانش بده
5:57 بنابراین من او را تکان دادم
5:59 بعد دوباره شمشیر در دستم بود
6:02 پس با او دعوا کردم
6:04 و صحنه ها بعد از آن تا زمان مرگم گواه آن بود
6:09 نام آن شمشیر را آن بود
6:13 پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از جلسات خود به آن اشاره کرد
6:20 هفتاد هزار نفر از امت او بدون قضاوت و عقوبت وارد بهشت می شوند
6:26 شرح آنها را ذکر کرد
6:29 آنها کسانی هستند که نه به دنبال بردگی هستند، نه پنهان می شوند و نه پرواز می کنند
6:35 و بر پروردگارشان توکل می کنند
6:38 وقتی اینو شنیدم
6:40 از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواستم که به درگاه خداوند دعا کند که من هم یکی از آنان باشم
6:47 پس به من مژده داد و گفت: تو یکی از آنها هستی.
6:51 پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
6:56 من با سپاهیان مسلمان برای جنگ با مرتدان بیرون رفتم
7:00 پس فرمانده خالد بن ولید رضی الله عنه مرا فرستاد
7:04 من و ثابت بن اقرم رضی الله عنه
7:08 یک پیشتاز در مقابل آنها
7:10 خبر دشمن را برایشان بیاوریم
7:12 پس راه افتادیم
7:14 با طلیحه بن خویلد و برادرش سلمه آشنا شدیم
7:18 پیشتاز همچنین برای مرتدان
7:21 پس جنگیدیم
7:23 پس با طلحه خلوت کرد
7:25 ثابت با سلمه بن خویلد خلوت کرد
7:28 سلمه به زودی ثابت بن اقرم را کشت
7:32 همانطور که برای من
7:34 تصمیم گرفتم طلیحه را بکشم
7:36 تولیحه بر سلامه فریاد زد
7:39 منظورم در مورد مرد است، او قاتل من است
7:43 سلامه و برادرش علی فکر کردند و مرا کشتند
7:47 سپس آنها رفتند
7:49 وقتی مسلمانان آمدند
7:51 ما را کشته اند
7:53 آنها تحت تأثیر آن قرار گرفتند
7:55 خیلی غمگین بودند
7:58 آنها متوجه شدند که من زخم های ناپسندی دارم
8:01 بنابراین برای ما حفاری کردند
8:03 ما را با لباس دفن کردند
8:06 سن من زمانی بود که کشته شدم
8:08 چهل و پنج سال
8:10 من کی هستم؟
8:12 پاسخ
8:20 عکاشا بن محسن
8:22 خداوند از او راضی باشد
8:24 توقف کنید
8:31 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
8:36 چالش جدید
8:42 من کی هستم؟
8:46 من یکی از اصحاب هستم
8:48 از اربابان انصار
8:50 مصعب بن عمیر رضی الله عنه را دیدم
8:53 اولین کسی که به شهر آمد
8:56 پس قرآن را از او شنیدم
8:58 پس حب اسلام در دلم وارد شد
9:01 بلافاصله مسلمان شدم
9:03 این قبل از اسلام آوردن اسید بن حبیر بود
9:06 و سعد بن مظهر رضی الله عنهم
9:10 هیچ وقت از خواندن قرآن دست بر نداشتم
9:14 حتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
9:17 او یک روز خواندن من را شنید
9:19 من در مسجد هستم
9:21 صدایم را شناخت
9:23 به من زنگ زد و گفت
9:25 خدایا ببخشش
9:27 و پیامبر صلی الله علیه و آله مرا قرار داد
9:31 در مورد تقسیم غنائم جنگ حنین
9:34 او مرا نیز فرمانده گارد خود کرد
9:37 در جنگ تبوک
9:39 پیامبر صلی الله علیه و آله را زیارت کردم
9:43 روزی روزگاری شبی تاریک
9:46 با من اسيد بن حضير رضي الله عنه است
9:50 وقتی بلند شدیم که برویم
9:52 عصای من مثل چراغ با نور روشن شده بود
9:56 کرامتی از طرف خدا برای ما
9:58 بنابراین ما راه را دیدیم
10:01 وقتی از هم جدا شدیم
10:03 عصای تک تک ما روشن شد
10:06 راهش را دید تا به خانه اش رسید
10:11 من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
10:16 عشق شدیدی به قرآن داشتم
10:19 یکی از شجاع ترین توصیف شده
10:22 در جنگ ذات الرقاع
10:24 مورد اصابت دشمن قرار گرفتیم
10:26 یکی از زنان مرد اسیر شد
10:30 بنابراین شوهرش قول داد که به ما بپیوندد
10:33 و تا زمانی که خون مسلمانان ریخته نشود، برنگردند
10:37 یا همسرش را نجات دهد
10:40 بنابراین او ما را دنبال کرد
10:42 وقتی شب فرا رسید
10:44 رفتیم پایین تا شب را در صخره ای بگذرانیم
10:47 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
10:51 چه کسی امشب مراقب ماست؟
10:53 پس من و عمار بن یاسر رضی الله عنه برخاستیم
10:57 و گفتیم یا رسول الله
11:00 ایشان رضی الله عنه فرمودند
11:03 بله
11:04 پس به برادرم عمار گفتم
11:06 ما در دهان مردم هستیم
11:08 دوست دارید در کدام قسمت از شب بخوابید؟
11:12 اول یا آخر
11:14 و او گفت
11:15 بلکه من مسئول هستم
11:17 پس نه چندان دور از من رفت و خوابید
11:20 و رفتم نگهبانی
11:23 در حالی که در سکوت شب بودم
11:26 و در تاریکی مطلق
11:29 مشتاق نماز خواندن و خواندن قرآن بودم
11:33 پس بلند شدم و بزرگ شدم
11:35 شروع کردم به خواندن سوره کهف
11:38 سپس آن مرد آمد
11:40 ته دره ایستاد
11:42 از دور مرا دید که سر جایم ایستاده ام
11:46 او با یک تیر به من شلیک کرد و به من زد
11:49 بنابراین تیر را برداشتم و دور انداختم
11:52 به خواندنم ادامه دادم
11:55 او با یک تیر دوم به من دستور داد
11:57 پس آن را برداشتم و نمازم را ادامه دادم
12:01 فیرمانی با تیر سوم
12:03 بنابراین آن را برداشتم
12:04 با این حال، من به یاد نگهبانی خود از مسلمانان افتادم
12:08 می ترسیدم دشمن از من بیاید
12:12 پس تکبیر گفتم و زانو زدم و سجده کردم
12:15 سپس نزد عمار آمدم و او را بیدار کردم
12:18 وقتی مشرک ما را دید
12:20 و بعد از وفای به عهد فرار نکرد
12:24 وقتی عمار مرا دید
12:26 و خون از من جاری است
12:29 او به من گفت
12:30 اولین باری که تو را انداخت بیدارم نکردی؟
12:33 پس گفتم
12:35 داشتم سوره ای می خواندم
12:37 دوست نداشتم قطعش کنم
12:39 تا زمانی که از شر آن خلاص شوم
12:42 قسم می خورم
12:43 اگر ترس من از از دست دادن یک شکاف نبود
12:45 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من دستور داد
12:49 آن را ذخیره کنید
12:50 من خودم را می بریدم
12:52 من عاشق اونی هستم که قطعش کرده
12:56 در جنگ های مرتد شرکت کرد
12:58 پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
13:02 و در یوم الیمامه نیکی کردی
13:04 آفرین
13:06 شب جنگ را در خواب دیدم
13:09 انگار آسمان به رویم باز شده بود
13:12 بنابراین وارد آن شدم
13:14 بعد روی من بسته شد
13:16 پس به ابوسعید خدری رضی الله عنه گفتم
13:20 به خدا شهادت است
13:24 وقتی روز رسید
13:26 و جنگ شروع شد
13:28 بی ثباتی صفوف اسلامی را دیدم
13:30 در مقابل لشکر دروغگوی مسیلمه
13:33 بنابراین به مکانی مرتفع روی زمین صعود کردم
13:36 و شروع کردم به جیغ زدن
13:38 ای اهل انصار
13:40 از مردم متمایز شوید
13:42 و پلک های شمشیرها را شکستند
13:45 و مبادا اسلام از جانب شما بیاید
13:49 من هنوز هم آن تماس را تکرار می کنم
13:52 تا اینکه حدود چهار نفر از آنها دور من جمع شدند
13:56 در رأس آنها ثابت بن قیس است
13:58 و البراء بن مالک
14:00 و ابودجانه
14:02 صاحب شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
14:07 پس با تمام قوا به سوی مصلیمه و همراهانش پیش رفتیم
14:11 تا اینکه آنها را به باغ مرگ بردیم
14:15 آنجا تمام شد
14:18 همانطور که برای من
14:20 روی صورتم زخم خوردم
14:23 و آنچه از بدنم می پذیرم
14:25 تا اینکه به شهادت رسیدم
14:28 بی برنامه آمدن
14:31 من کی هستم؟
14:37 جواب عباد بن بشر رضی الله عنه است
14:47 توقف کنید
14:49 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
14:54 چالش جدید
15:00 من کی هستم؟
15:05 من از اصحاب ارجمند هستم
15:07 من در زمان جاهلیت ارباب قبیله دوس بودم
15:11 او بزرگوار و از اشراف ممتاز عرب است
15:15 و یکی از معدود صاحبان آینه
15:19 برای من دیگ آتش نفرست
15:22 هیچ دری به روی من در مقابل طارق بسته نیست
15:26 به گرسنگان غذا بدهید
15:28 و من به ترسو ایمان دارم
15:30 و کارگر اجیر شده
15:32 من با آن هستم
15:34 ادیب اللبیب
15:36 و شاعری حساس
15:38 این جمله شیرین و تلخ خواهد بود
15:41 جایی که کلمه در من جادو می کند
15:45 من در گذشته در مکه مسلمان شدم
15:48 سپس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کردم
15:51 مهاجرت به سرزمین ما و حمایت از او
15:54 پس به او گفتم
15:56 ای رسول خدا
15:58 آیا شما یک قلعه قوی دارید و از آن جلوگیری می کنید؟
16:01 پیامبر صلی الله علیه و آله امتناع کرد
16:05 برای کسی که خداوند او را برای انصار خیر ذخیره کرده است
16:09 وقتی خدا برای من خیر خواست
16:13 من به مکه آمدم
16:15 با مردانی از قریش آشنا شدم
16:18 به من گفتند تو شاعری
16:21 ترسیدیم که محمد با تو ملاقات کند
16:25 او با برخی از سخنان خود شما را گیج می کند
16:28 گفتار او مانند جادو است
16:31 پس مراقب باشید
16:32 به خدا سوگند هنوز درباره او به من هشدار می دهند
16:35 و آنها من را از شنیدن او باز می دارند
16:38 تا اینکه رفتم تو گوشم و پنبه پر کردم
16:42 سپس به مسجد رفتم
16:44 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله را دید
16:48 ایستاده و دعا می کند
16:50 بنابراین نزدیک او ایستادم
16:52 خداوند اجازه نداد برخی از سخنان او را بشنوم
16:58 پس با خودم گفتم
17:00 به خدا این یک شکست است
17:03 اگر کسی ثابت شود
17:05 چیزهای خوب و بد بر من پوشیده نیست
17:09 به خدا قسم از او خواهیم شنید
17:12 اگر موضوع او عقل سلیم بود، از او گرفته می شد
17:15 در غیر این صورت از آن اجتناب می کنم
17:17 بنابراین پنبه را برداشتم
17:19 من هرگز چیزی بهتر از سخنان او نشنیده ام
17:23 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله رفت
17:27 دنبالش رفتم
17:28 پس با او وارد خانه اش شدم
17:31 پس گفتم
17:32 ای محمد
17:33 افراد تو به من آمدند
17:35 فلان را به من گفتند
17:38 خداوند از شنیدن آنچه شما می گویید خودداری کرده است
17:42 به ذهنم رسید که درست است
17:46 پس دینت را به من نشان بده
17:48 پس اسلام را به من پیشنهاد داد
17:51 پس اسلام آوردم
17:52 سپس عرض کردم یا رسول الله
17:55 من به دوس برگشتم
17:57 من مطیع آنها هستم
17:59 من آنها را به اسلام دعوت خواهم کرد
18:02 شاید خداوند هدایتشان کند
18:05 پس از خدا می خواهم که برای من نشانه ای قرار دهد
18:09 ایشان رضی الله عنه فرمودند
18:12 خدایا برای او نشانه ای قرار ده که کمکش کند
18:16 پس بیرون رفتم تا به گوشه مردمم مشرف شدم
18:20 وقتی خم بالا رفت
18:23 خدا نوری مثل ستاره تیرانداز بین چشمانم قرار داد
18:27 مردم او را در تاریکی شب می بینند
18:30 پس گفتم
18:31 خدایا صورتم را عوض کن
18:34 می ترسم فکر کنند او شبیه اوست
18:38 چون خدایانشان را ترک کردم
18:41 بنابراین نور روشن شد
18:43 پس در سر تازیانه من شد
18:46 پس با شتر به سوی آنها می رفتم
18:49 و نور بر سر تازیانه من است
18:51 مثل یک چراغ آویزان
18:54 پدرم پیش من آمد
18:57 پس به او گفتم
18:58 اینجا در مورد من
19:00 من از تو نیستم و تو از من نیستی
19:03 او گفت
19:04 و چی؟
19:05 گفتم
19:06 من مسلمان شدم
19:08 من از دین محمد صلی الله علیه و آله پیروی کردم
19:13 و او گفت
19:14 یعنی قهوه ای
19:16 دین من دین شماست
19:18 و من با مادرم و همسرم همین کار را کردم
19:22 پس اسلام آوردند
19:23 سپس دوسا را به اسلام دعوت کردم
19:26 او من را رد کرد
19:28 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
19:32 پس گفتم یا رسول الله
19:35 زنا و ربا بر داوسون چیره شد
19:38 پس علیه آنها دعا کنید
19:40 ایشان رضی الله عنه فرمودند
19:43 خدایا دوسا رو راهنمایی کن
19:46 سپس به سمت آنها برگشتم
19:48 پس در میان آنان ماندم و آنان را به اسلام دعوت کردم
19:52 تا اینکه بسیاری از آنها پاسخ دادند
19:56 دلم برای بدر و احد و خندق تنگ شده بود
20:00 سپس شهر را معرفی کردم
20:02 نود نفر از دوس
20:05 از جمله ابوهریره رضی الله عنه است
20:08 پس با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم
20:12 تا زمان مرگش
20:15 پس از فتح مکه
20:17 پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد
20:20 برخی از یارانش بت هایی را که در جزیره بود شکستند
20:25 پس گفتم
20:26 ای رسول خدا
20:28 مرا به آن مکان بفرست
20:30 بتی که دوس می پرستد
20:33 تا من آن را بسوزانم
20:35 او گفت
20:36 بله
20:37 پس نزد او رفت و او را سوزاند
20:39 پس بیرون رفتم و نزد او آمدم
20:42 پس در حالی که می گفتم آن را آتش زدم
20:46 وای اون یکی من از بندگان تو نیستم
20:49 تولد ما از شما بزرگتر است
20:53 قلبت را پر از آتش کردم
20:57 سپس آن را سوزاندم
20:59 بقیه مردم من اسلام آوردند
21:04 پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
21:07 برای مبارزه با مرتدان بیرون رفتم
21:10 و پسرم عمر با من است
21:12 وقتی توی جاده بودیم
21:15 من رؤیایی دیدم
21:17 دیدم سرم تراشیده است
21:19 پرنده ای از دهانم بیرون آمد
21:22 انگار زنی مرا وارد واژنش کرده است
21:26 انگار پسرم فعالانه از من درخواست می کند
21:30 پس بین من و او حائلی بود
21:32 بنابراین به مردم خود در این مورد گفتم
21:35 خوب گفتند
21:37 گفتم: من آن را تفسیر کردم.
21:41 در مورد تراشیدن سرم، او آن را قطع کرد
21:44 در مورد پرنده، روح من است
21:47 زن زمین است
21:50 و در آن دفن شد
21:52 دیدم دارم شهید می شوم
21:55 در مورد درخواست پسرم از من
21:58 تنها چیزی که می بینم این است که در درک شهادت تاخیر می کند
22:03 من نمی بینم که او در این سفر به من ملحق شود
22:07 پس این چیزی بود که من دیدم
22:09 جایی که یک بار کبوتر را کشتم
22:12 پسرم مجروح شد
22:14 سپس یک روز یارموک را کشت
22:18 من کی هستم؟
22:24 الطوفیل بن عمرالدوسی رضی الله عنه
22:29 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
22:40 یک چالش جدید از طرف من
22:48 من از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
22:54 از انصار از بنی النجار
22:57 شاهد دومین بیعت عقبه بود
23:00 همه غزوات با پیامبر صلی الله علیه و آله بود
23:05 من به ارباب دهکده ها معروف بودم
23:08 من از زمانی که اسلام آوردم قرآن را می خوانم
23:12 پس در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله آن را در دل جمع کردم
23:18 کامل نشونش دادم
23:21 من دانش زیادی را از او حفظ کردم
23:24 خدا رحمتش کند، مرا قاری این ملت توصیف کرد
23:30 او به مردم توصیه می کرد که قرآن را از من بیاموزند
23:34 من در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله رئیس هیئت بودم
23:40 من همچنین اولین نویسنده وحی بودم
23:44 رسول خدا صلی الله علیه و آله روزی از من پرسید
23:50 و او گفت
23:51 آیا می دانید کدام آیه در کتاب خدا با شما بزرگتر است؟
23:56 گفتم
23:57 خدایا معبودی جز او نیست، زنده و همیشه پاینده
24:02 دستش را به سینه ام زد و گفت
24:05 باشد که خداوند به شما دانش عطا کند، اپل مانتر
24:08 او رضی الله عنه روزی به من گفت که در مسجد بودیم
24:15 می خواهم سوره ای را به شما یاد بدهم که در تورات و انجیل نازل نشده است
24:22 مانند آن در زبور و فرقان وجود ندارد
24:26 گفتم بله یا رسول الله
24:29 او گفت
24:30 امیدوارم تا زمانی که آن را ندانید از این در خارج نشوید
24:36 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دست مرا گرفت و با من صحبت کرد
24:41 بنابراین سرعتم را کم کردم
24:43 از ترس اینکه قبل از پایان گفتگو به در برسد
24:47 نزدیک که شدم گفتم:
24:50 ای رسول خدا
24:51 چه سوره ای به من قول دادی؟
24:54 او گفت
24:55 آنچه در نماز می خوانید
24:57 پس عمه بر او قرآن تلاوت کرد
25:00 و او گفت
25:02 سوگند به کسی که جان من در دست اوست
25:04 در تورات و انجیل نازل نشده است
25:08 مانند آن در زبور و فرقان وجود ندارد
25:12 هفتگانه است
25:14 و قرآن بزرگی که به شما داده شد
25:18 پیامبر صلی الله علیه و آله به من هم فرمود
25:22 خداوند به من دستور داد که برای شما قرآن بخوانم
25:27 پس گفتم
25:28 خدایا مرا به خاطر تو نامگذاری کرد
25:31 گفت بله
25:33 گفتم
25:34 و نزد پروردگار جهانیان ذکر شد
25:37 گفت بله
25:39 چشمانم از خوشحالی اشک ریخت
25:43 روزی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم
25:48 ای رسول خدا
25:50 بیشتر برات دعا میکنم
25:53 چقدر برات دعا میکنم
25:56 هر چی خواستی گفت
25:58 گفتم
25:59 ربع
26:00 او گفت
26:01 هر چی بخوای
26:02 اگر زیاد کنید برای شما بهتر است
26:05 گفتم
26:06 نصف
26:07 او گفت
26:08 هر چی بخوای
26:09 اگر زیاد کنید برای شما بهتر است
26:12 گفتم
26:13 دو سوم
26:15 او گفت
26:16 هر چی بخوای
26:17 اگر زیاد کنید برای شما بهتر است
26:20 گفتم
26:21 من تمام دعاهایم را به شما می دهم
26:25 او گفت
26:26 پس برای تو کافی است
26:28 و گناهان شما آمرزیده می شود
26:32 پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
26:36 من از مردم بریده بودم
26:38 من خودم را وقف عبادت و خواندن قرآن کردم
26:42 وقتی نیاز مردم را به من دیدم
26:45 عبادت را ترک کردم
26:47 من با آنها نشستم و به آنها قرآن آموختم
26:51 من اولین امامی بودم که مردم را در نماز تراویح امامت کردم
26:56 در زمان حکومت عمر رضی الله عنه
26:59 من در زمان حکومت عثمان رضی الله عنه در جمع آوری قرآن شرکت کردم
27:04 من هر هشت روز یکبار قرآن را ختم می کردم
27:09 روزی مردی از من پرسید و گفت:
27:14 به من توصیه کنید
27:15 پس به او گفتم
27:17 کتاب خدا را امام بگیرید
27:20 و به عنوان قاضی و داور از او راضی بود
27:23 زیرا اوست که رسول تو را جانشین تو قرار داد
27:27 شفیع مطیع
27:29 او تلاش کرد که متهم نشود
27:31 ذکر تو و ذکر کسانی که پیش از تو بودند
27:35 و قضاوت کن در مورد آنچه بین شماست
27:37 و اخبار تو و اخبار پس از تو
27:42 من با قرآن زندگی کردم
27:44 تحصیل کرده و تحصیل کرده
27:47 مردم قدر من را در میان آنها می دانستند
27:51 وقتی مرگ سراغم آمد
27:53 راه آهن شهر مملو از جمعیت بود
27:57 مردی از صحرا آمد
27:59 مردم شهر را دید که در مسیر خود حرکت می کنند
28:03 و او گفت
28:05 مشکل این افراد چیست؟
28:07 بنابراین به او گفته شد
28:09 مگه اهل کشور نیستی؟
28:11 گفت نه
28:13 بنابراین به او گفته شد
28:14 مولای مسلمین امروز درگذشت
28:19 من کی هستم؟
28:26 پاسخ
28:28 قبی بن کعب رضی الله عنه
28:35 توقف کنید
28:37 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
28:42 یک چالش جدید از طرف من
28:52 من بر دختران پیامبر صلی الله علیه و آله اصرار دارم
28:56 و مردم او را دوست داشتند
28:58 من از نظر گفتار و رفتار به پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله شباهت داشتم.
29:06 و اگر واردش کردم
29:08 بلند شد و از من استقبال کرد
29:11 بین چشمانم مرا بوسید
29:13 و اگر پیش من بیاید این کار را با او انجام می دهم
29:17 من معشوقه زنان بهشتی هستم
29:21 او را الزهری می نامیدند
29:23 شوهرم علی بن ابی طالب رضی الله عنه است
29:27 خلیفه راشدین
29:29 پسرانم حسن و حسین هستند که خداوند از آنها راضی باشد
29:34 سرور جوانان اهل بهشت
29:37 چرا شوهرم قصد ازدواج با دختر ابوجهل را داشت؟
29:42 پیامبر صلی الله علیه و آله بر من غضب کرد
29:46 و او گفت
29:47 به خدا سوگند دختر پیامبر خدا و دختر دشمن خدا نمی توانند ملاقات کنند
29:52 دخترم جزئی از وجود من است
29:55 تعجب می کنم که چه اتفاقی برای او افتاده است
29:57 و آنچه او را آزار می دهد مرا آزار می دهد
30:00 بنابراین شوهرم نامزدی خود را ترک کرد تا از من مراقبت کند
30:04 او با علی ازدواج نکرد تا آن حضرت از دنیا رفت
30:08 وقتی پدرم فوت کرد، تو پیش من آمدی
30:14 پس مرا وادار کرد کنارش بنشینم
30:16 سپس مرا پیاده کرد
30:18 پس گریه کردم
30:19 سپس او مرا دوم راه داد
30:21 من خندیدم
30:23 عایشه رضی الله عنها به من گفت
30:26 رسول خدا رازی به تو گفت و تو گریه کردی
30:30 بعد راه رفت و تو خندیدی
30:33 من به خاطر حقی که بر تو دارم، علیه تو تصمیم گرفتم
30:37 وقتی به من گفتی چه چیزی تو را بخنداند و چه چیزی تو را به گریه انداخت
30:41 پس بهش گفتم
30:43 من راز رسول خدا صلی الله علیه و آله را فاش نمی کنم
30:48 وقتی فوت کرد
30:50 او به من گفت
30:52 من به خاطر حقی که بر تو دارم، علیه تو تصمیم گرفتم
30:55 وقتی به من گفتی
30:57 پس گفتم
30:59 اما حالا، بله
31:02 وقتی اولین بار مرا پیاده کرد
31:05 او به من گفت که در این بیماری خواهد مرد
31:09 پس گریه کردم
31:11 سپس برای بار دوم به سمت من آمد و گفت
31:14 من معشوقه زنان این ملت هستم
31:17 من به سرعت به خانواده او خواهم رسید
31:21 من خندیدم
31:24 بعد از فوت پدرم رضی الله عنه 6 ماه ماندم
31:29 من از غم برای او ذوب می شوم
31:32 بعد که مرگ به سراغم آمد
31:34 گفتم
31:35 من از آنچه در مراسم تدفین با زنان انجام می شود متنفرم
31:40 لباس را به زن می پوشد
31:42 او آن را توصیف می کند
31:44 زنی به من گفت
31:46 ای دختر رسول خدا
31:48 آیا چیزی را که در حبشه دیدم به شما نشان ندهم؟
31:52 بنابراین او خواستار روزنامه های خیس شد
31:54 پس خمش کردم
31:56 بنابراین آن را روی تابوت گذاشتم
31:58 بعد یه لباس براش پوشیدم
32:01 من آن را دوست داشتم و آن را توصیه کردم
32:04 من اولین کسی بودم که تابوت او را در اسلام به این صورت پوشاندم
32:10 من کی هستم؟
32:13 پاسخ
32:19 فاطمه خدا از او راضی باشد
32:21 دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
32:25 توقف کنید
32:32 توقف کنید
32:33 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
32:37 چالش جدید
32:43 من کی هستم؟
32:47 من یکی از اصحاب هستم
32:49 از انصار
32:51 من از اولین کسانی بودم که اسلام آوردم
32:54 من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
33:00 روز یکشنبه تایید شد
33:02 وقتی مردم افشا شدند
33:04 در آن روز تا سرحد مرگ بیعت کردم
33:07 و من از رسول خدا صلی الله علیه و آله نجابت بیشتری داشتم
33:12 ایشان رضی الله عنه فرمودند
33:15 اشراف آسان
33:17 آسان است
33:19 و بعد از جنگ
33:21 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از من تمجید کرد
33:25 هنگامی که علی رضی الله عنه با شمشیر بر فاطمه رضی الله عنه وارد شد.
33:31 خون را از صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله می شوید
33:36 شمشیر را به او داد و گفت
33:38 آن را بگیرید
33:40 او به خوبی با آن مبارزه کرد
33:43 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
33:46 اگه خوب دعوا کنی
33:49 فلانی خوب عمل کرد
33:51 او مرا به نامم صدا کرد
33:53 رسول خدا صلی الله علیه و آله نداد
33:58 از اموال بنی النضیر، هیچ یک از انصار
34:02 همراه با من
34:03 جنه رضی الله عنه را نابود کرد
34:06 بخاطر فقر ما
34:09 مخفیانه با مسلمانان بیرون رفتم
34:12 پس در نهری فرود آمدم و در آن غسل کردم
34:15 من سفید بودم و پوست خوبی داشتم
34:19 عامر بن ربیعه مرا دید و گفت
34:22 قسم میخورم که امروز ندیدمت
34:25 بدون پوسته پنهان
34:27 چشمش به من خورد
34:29 پس با تب به خواب رفتم
34:31 به سختی می توانم سرم را بلند کنم
34:34 پس به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم توبه می کنم
34:38 و خبر من را به او گفتند
34:40 ایشان رضی الله عنه فرمودند
34:43 آیا کسی را متهم می کنید؟
34:46 گفتند بله
34:47 ما عامر بن ربیعه را متهم می کنیم
34:50 چنین و چنان گفت
34:53 پس او را صدا زد
34:56 با او تند صحبت می کنم
34:59 و او گفت
35:00 وقتی یکی از شما برادرش را بکشد
35:03 چه چیزی شما را از دیدن برادرش باز می دارد؟
35:06 آنچه در مورد خودش و پولش دوست دارد
35:09 برای برکت دادن به او
35:11 چشم حق است
35:13 دوشش بده
35:15 عامر صورت و دستانش را شست
35:18 و آرنج و زانوهایش
35:20 و انتهای پاهایم
35:22 و داخل کمرش یک لیوان بود
35:25 بعد روی من ریختند
35:27 پس با مردم راه رفتم
35:30 هیچ مشکلی با من نیست
35:32 وقتی وفاداری به سراغم آمد
35:35 درود بر رهبر مسلمین
35:38 علی بن ابی طالب رضی الله عنه
35:41 پس 6 بار الله اکبر گفت
35:45 انگار عده ای تکذیب کردند
35:48 به آنها گفت
35:50 زود است
35:52 مردم بدر بر دیگران برتری دارند
35:55 بنابراین من می خواستم در مورد فضیلت آنها به شما آموزش دهم
35:59 من کی هستم؟
36:02 پاسخ
36:08 سهل بن حنیفان الانصار
36:11 خداوند از او راضی باشد
36:17 توقف کنید
36:20 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
36:24 چالش جدید
36:30 من کی هستم؟
36:34 من یکی از اصحاب هستم
36:36 از اربابان انصار
36:38 بیعت عقبه را با هفتاد مرد دیدم
36:42 شاهد ماه کامل و احد بود
36:44 صحنه ها همه با پیامبر صلی الله علیه و آله است
36:49 من یکی از تیراندازان معروف بودم
36:52 من پرچم قوم بنی ظفر را حمل می کردم
36:55 روز فتح مکه
36:57 من اولین کسی بودم که وارد شهر شدم
36:59 سوره مریم از قرآن
37:02 یک شب یک سوره خواندم
37:05 بگو: خدا یکی است
37:07 تکرار کردم تا سحر آمد
37:10 او آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر کرد
37:14 و او گفت
37:16 سوگند به کسی که جان من در دست اوست
37:18 برابر با نصف قرآن است
37:21 یا سه
37:24 مردی منافق از بنی ابیرک به من تعرض کرد
37:27 ما یک انبار داریم که در آن مواد غذایی و اسلحه نگهداری می کنیم
37:31 پس آنچه در آن بود برداشت
37:33 بنابراین ما دنبال او رفتیم
37:35 بنابراین ما دزد را شناختیم
37:37 پس آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر کردم
37:41 و او گفت
37:43 من آن را سفارش می دهم
37:45 هنگامی که بنی ابیراق این را شنیدند
37:48 مردم در میان آنها جمع شدند
37:50 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
37:54 و گفتند
37:55 ای رسول خدا
37:57 این افراد در خانواده ای از ما تعمید گرفتند
38:01 اهل اسلام و صالح
38:03 آنها را متهم به دزدی می کنند
38:05 بدون مدرک یا اثبات شده
38:08 پس پیامبر صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
38:11 با سرزنش گفت
38:13 من در یک خانواده غسل تعمید یافتم
38:15 از آن جمله از اسلام و نیکی یاد کرد
38:18 شما آنها را به دزدی متهم می کنید
38:20 معلوم و اثبات نشده است
38:23 وقتی اینو شنیدم
38:25 من برگشتم
38:27 ای کاش مقداری از پولم را بیرون آورده بودم
38:30 من با رسول خدا صلی الله علیه و آله صحبت نکردم
38:34 پس چی
38:37 زیاد نموندم
38:39 تا اینکه کلام خداوند متعال نازل شد
38:41 باور کردن من
38:43 خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
38:47 من هستم
38:49 رفتیم پایین
38:52 این کتاب در حقیقت است
38:55 در میان مردم حکومت کند
38:58 همانطور که تو را می بینم خدا
39:01 برای خالی ها نباشید
39:07 یک حریف
39:10 و از خدا آمرزش بخواه که همانا خداست
39:14 او بخشنده و مهربان بود
39:19 و در مورد کی بحث نکنید
39:22 خودشان را ختنه می کنند
39:26 خدا دوست ندارد
39:30 چه کسی خائن گناهکار بود؟
39:34 یعنی بنی ابیرک
39:37 و در جنگ احد
39:41 چشمام زخم شد
39:43 من اخیرا ازدواج کردم
39:45 می خواستند قطعش کنند
39:48 پس گفتم نه
39:49 تا اینکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نصیحت می کنیم
39:54 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم
39:58 و چشمانم در دستانم است
40:00 و او گفت
40:01 این چیه؟
40:03 گفتم
40:04 این همان چیزی است که می بینی یا رسول الله
40:07 ایشان رضی الله عنه فرمودند
40:10 اگر بخواهید
40:11 صبور باش تا بهشت مال تو شود
40:13 و اگر بخواهید
40:14 به تو برگرداندم
40:16 پس گفتم
40:17 به خدا، ای رسول خدا
40:19 بهشت پاداش بزرگی است
40:22 و بخشش عالی
40:24 اما
40:25 با زنی که دوستش دارم
40:28 و اگر چشمان مرا دید
40:30 می ترسیدم از من قدردانی کنی
40:32 اما
40:33 ای رسول خدا آن را به من برگردان
40:36 و از خدا برای من بهشت بخواه
40:39 ایشان رضی الله عنه فرمودند
40:42 انشاءالله خواهم کرد
40:45 پس آن را در دست گرفت
40:47 پس آن را به جای خود برگرداند
40:49 او مرا به بهشت فرا خواند
40:52 او بهترین و سالم ترین چشم ها را داشت
40:56 او بود که با من آشنا شد
40:58 نمی داند کدام چشم زخمی شده است
41:02 من کی هستم؟
41:08 پاسخ
41:09 قتاده بن النعمان
41:12 خداوند از او راضی باشد
41:19 توقف کنید
41:22 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
41:27 چالش جدید
41:33 من کی هستم؟
41:37 من یکی از اصحاب بزرگ هستم
41:39 و رازدار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
41:44 من با پدرم به شهر آمدیم
41:47 ما همراه با مردمش اسلام آوردیم
41:50 پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفتیم
41:54 پس او رضی الله عنه به من اختیار داد
41:57 بین مهاجرین یا انصار بودن
42:01 پس انصار را انتخاب کردم
42:04 مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از احسان سؤال می کردند
42:10 از او در مورد شر می پرسیدم
42:12 از ترس اینکه او مرا بگیرد
42:15 رضای رسول خدا صلی الله علیه و آله از نام منافقین.
42:21 من آن را مخفی نگه داشتم و به کسی در مورد آن چیزی نگفتم
42:25 و احادیث در مورد وسوسه های پیش آمده در امت تا روز قیامت از او ثبت شده است.
42:32 من و پدرم جنگ بدر را از دست دادیم
42:35 چه چیزی مانع از آن شد که شاهد آن باشیم؟
42:38 با این حال به مسافرت رفتیم
42:41 پس کفار قریش را اسیر کردیم
42:43 و گفتند
42:44 تو محمد را میخواهی
42:47 گفتیم: ما فقط شهر را می خواهیم
42:51 پس با ما عهد گرفتند
42:53 بیا بریم شهر
42:55 ما با او دعوا نداریم
42:57 وقتی به شهر رسیدیم
43:00 پیغمبر صلی الله علیه و آله این را به ما فرمود
43:04 پس دستور داد که بنشینیم
43:06 او گفت که قول آنها را رد کرده است
43:09 ما از آنها از خداوند یاری می جوییم
43:12 سپس در جنگ احد شرکت کردیم
43:15 ما با پیامبر صلی الله علیه و آله و با دشمنان کافر او جنگیدیم
43:20 تا اینکه شکست خوردند
43:22 پس از شکستی که برای مسلمانان پیش آمد
43:26 مردم گیج شده بودند
43:28 پدرم را به گمان اینکه با مشرکان است با شمشیر زدند
43:33 سرشان فریاد می زنم
43:35 پدرم پدرم
43:37 او پدر من است
43:39 اما خواست خدا سریعتر بود
43:43 پس پدرم با شمشیر مسلمانان کشته شد
43:46 بنابراین به آنها گفتم
43:48 خداوند شما را ببخشد
43:50 او مهربان ترین رحم کنندگان است
43:53 زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله از این موضوع مطلع شد
43:57 پدرم به من دیه داد
43:59 او آن را نگرفت
44:01 و آن را خیریه مسلمانان قرار داد
44:05 این امر بر حضور من نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله افزود
44:08 مسلمانان مقام و خوبی دارند
44:13 روزی عمر بن خطاب رضی الله عنه از من پرسید
44:18 و او به من اصرار کرد
44:20 آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا در زمره منافقان قرار داده است؟
44:25 پس گفتم نه
44:27 من بعد از شما هیچ کس را توصیه نمی کنم
44:30 بعد از من پرسید
44:33 آیا کارگران من از منافقین هستند؟
44:36 گفتم بله
44:38 یکی
44:40 گفت او کیست
44:42 گفتم به شما اشاره نمی کنم
44:44 سپس عمر او را عزل کرد
44:46 گویی آنچه را که نشان داد
44:49 عمر رضی الله عنه بود
44:51 اگر مردی بمیرد
44:53 او در مورد من می پرسد
44:55 اگر در نماز شرکت کردی
44:57 درود بر او باد
44:59 حتی اگر در نماز او شرکت نکرده باشم
45:01 عمر شرکت نکرد
45:04 در نبرد نهاوند دیدم
45:07 هنگامی که نعمان بن مقرن رضی الله عنه فرمانده آن لشکر را کشت
45:13 پرچم را گرفتم
45:15 فتح همدان بود
45:17 و آبیاری
45:18 و دینور
45:19 روی دستم
45:21 شاهد فتح جزیره بود
45:23 و تا دو ویکت پایین رفتم
45:25 و من همانجا ازدواج کردم
45:27 من با مردم عراق در فتح ارمنستان و آذربایجان شرکت کردم
45:32 وقتی تفاوت مسلمانان در خواندن قرآن را دیدم وحشت کردم
45:38 پس خلیفه عثمان بن عفان رضی الله عنه را در مدینه زیارت کردم
45:43 و من به او گفتم
45:45 او امت را پیش از آن که در مورد قرآن اختلاف کنند، شناخت
45:49 پس عثمان رضی الله عنه دستور جمع آوری قرآن را داد
45:54 من کی هستم؟
45:57 پاسخ
46:04 حذیفه بن الیمان
46:06 خداوند از هر دوی آنها راضی باشد
46:08 توقف کنید
46:15 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
46:19 چالش جدید
46:25 من کی هستم؟
46:29 من یکی از همراهان مهاجر هستم
46:32 فرزند یکی از بزرگترین بزرگان مسلمان
46:36 من شاعری فصیح بودم
46:39 معروف به صداقت
46:41 من نه در دوران جاهلیت و نه در اسلام دروغ نمی دانستم
46:46 من شجاع ترین مردان قریش بودم و آنها را با تیر شلیک کردم
46:51 من یکی از بهترین شوالیه های عرب زمان خود بودم
46:55 اسلام تا عهدنامه حدیبیه به تأخیر افتاد
46:59 من در زمان آتش بس اسلام آوردم
47:01 سپس قبل از فتح کوچ کرد
47:04 او یکی از رهبران مسلمانان شد
47:08 پیامبر صلی الله علیه و آله مرا در حجة الوداع دید
47:12 برای انجام عمره با خواهرم عایشه رضی الله عنها از تنعیم
47:17 من شاهد ماه کامل با مشرکان بودم
47:21 قبل از تقابل دو تیم
47:24 من با مخالفت با مسلمانان بیرون آمدم
47:27 دعوت به دوئل
47:29 بنابراین پدرم می خواست برای جنگ با من بیرون برود
47:33 رسول خدا صلی الله علیه و آله مانع او شد
47:37 و به او گفت
47:38 از خودت لذت ببر
47:40 بعدشم کسی رو ندیدم
47:43 من فرمانده تفنگداران سپاه مکه بودم
47:47 و بعد از اسلام
47:49 من با رسول خدا صلی الله علیه و آله در غزوات او شرکت کردم
47:54 و در فتوحات اسلامی با خلفای پس از او
47:59 من با خالد بن الولد رضی الله عنه در جنگهای پاسخ شرکت کردم
48:04 در روز الیمامه، هفت تن از ارشدترین اعضای لشکر مصلیمه کذاب را کشتم.
48:10 از جمله محكم بن الطفیل است
48:13 متفکر مسیلمه
48:16 او در دهانه کوچکی از قلعه ایستاده بود
48:20 بنابراین با یک تیر به او شلیک کردم
48:22 پس گلویش را زدم و او را کشتم
48:25 مسلمانان از آن روزنه وارد شدند
48:28 مسيلمه و سپاهيانش را با او كشتند
48:33 وقتی روز رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله بود
48:38 بر او وارد شدم در حالی که بر دامان عایشه رضی الله عنها دراز کشیده بود
48:44 من یک سیواک خیس همراهم داشتم
48:47 به رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه کرد
48:51 انگار سیواک را می خواست
48:55 پس عایشه رضی الله عنها این را فهمید
48:59 و او گفت
49:00 من آن را برای شما
49:02 او رضی الله عنه با سر تکان داد
49:06 که بله
49:08 پس عایشه آن سیواک را از من گرفت
49:11 پس گازش گرفتم و نرم شد
49:13 سپس آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله دادم
49:18 با او با بهترین صبر رفتار کنید
49:21 سپس گفت
49:23 خدایا در بالاترین همنشین
49:27 سپس درگذشت رضی الله عنه
49:32 من بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله زندگی کردم
49:35 در پاسخ به اسلام
49:37 و دستیار خلفای مسلمین
49:41 سپس در نزدیکی مکه درگذشت
49:45 پس او را به مکه بردند و در آنجا دفن کردند
49:49 من کی هستم؟
49:51 پاسخ
49:58 عبدالرحمن بن ابی بکر صدیق رضی الله عنهم