از مجموعهٔ من کی هستم (همراه با پاسخ ها) · درس 15 از 31

درباره اصحاب، علما و بزرگان بیاموزید من کیستم؟ | جمع آوری قسمت های (121) تا (130) با پاسخ

◉ 0 بازدید ⏱ 43:14 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از انصار هستم
0:24 همه صحنه ها را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جز بدر دیدم
0:30 زیر درخت بیعت کردم
0:33 من قوه قضائیه را در شام و مصر به عهده گرفتم
0:36 معاویه رضی الله عنه در صورت غیبت در دمشق، من را جانشین خود در دمشق قرار می داد.
0:43 من فرمانده دریا بودم، پس به رومیان حمله کردم و آنها را اسیر کردم
0:48 روزی مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که در مصر بودم نزد من آمد.
0:58 گفت: من ملاقات کننده ای نداشتم.
1:03 اما من و شما از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث شنیدیم
1:09 امیدوارم شناختی از او داشته باشید
1:13 گفتم چیه؟
1:15 گفت فلان و فلان، ما بحث حدیث کردیم
1:20 سپس گفت: چرا تو را ژولیده می بینم که امیر زمینی؟
1:26 گفتم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را از عیش و نوش بسیار نهی کرد.
1:34 گفت: چرا کفش بر تو نمی بینم؟
1:39 گفتم پیغمبر صلی الله علیه و آله دستور می داد که گاهی جشن بگیریم
1:48 از مردی صد دینار گرفتم
1:51 پس هر که را پیدا کرد صدا زد و بیست دینار گرفت
1:56 پس اونی که پیداش کرد اومد
1:58 گفت: این پول توست، پس آنچه به من داده ای به من بده
2:04 مرد گفت: صد و بیست دینار داشتم.
2:09 این صد و بیست دینار من است. شما آن را گرفتید
2:15 پس با من اختلاف کرد
2:17 پس به صاحب پول گفتم
2:19 مگر به یاد دارید صد و بیست دینار نداشت؟
2:24 گفت بله
2:26 و به دیگری گفتم: صد تا پیدا کردی
2:29 گفت بله
2:31 گفتم: پس آن پول را نزد خود نگه دار تا صاحبش بیاید.
2:36 و هیچی بهش نده
2:38 پول او نیست
2:40 یک روز برای تهاجم بیرون رفتیم
2:43 من شاهزاده ارتش بودم
2:45 در حالی که با سرعت راه می رویم
2:48 شخصی گفت:
2:50 شاهزاده
2:52 مردم قطع شده اند
2:54 بایستید تا به شما برسند
2:57 روی خشکی ایستادیم و در کنارمان یک قلعه بود
3:01 پس مردی قرمز رنگ با سبیل دیدیم
3:05 برای من بیاور
3:07 گفتند بدون نذر از قلعه فرود آمد
3:11 پس از او پرسیدم
3:13 گفت دیروز خروس خوردم و شراب خوردم
3:18 در حالی که من خواب بودم دو مرد به سمت من آمدند
3:21 پس شکم مرا شست
3:23 دو زن نزد من آمدند
3:25 گفتند: من مسلمانم.
3:27 من الان مسلمانم
3:30 حرفش را کامل نکرد
3:33 تا اینکه سنگی از قلعه به او رسید و به او اصابت کرد
3:37 سپس به خواب رفت و مرد
3:40 گفتم: خدا بزرگ است.
3:43 کمی کار کرد و حقوق زیادی گرفت
3:46 بر او نماز خواندیم و سپس دفنش کردیم
3:50 مردی نزد من آمد و گفت:
3:53 خصلت هایی را به من توصیه کن که خداوند من را به آن بهره مند سازد
3:56 پس به او گفتم
3:58 اگر می توانید بدانید و نمی دانید، این کار را انجام دهید
4:03 اگر می توانید گوش کنید اما صحبت نکنید، این کار را انجام دهید
4:08 اگر می توانید بنشینید و او کنار شما نمی نشیند، این کار را بکنید
4:13 من کی هستم؟
4:25 پاسخ صحیح را در نظرات علامت بزنید
4:28 وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله
4:33 توقف کنید
4:45 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
4:49 یک چالش جدید از طرف من
4:56 من یکی از اصحاب زن هستم
5:01 او یکی از اولین زنان مهاجر بود
5:03 و از سوابق تا اسلام
5:06 خواهرم از مادران مؤمنان است
5:09 شوهرم یکی از ده بهشت موعود است
5:13 من، پدرم، پدربزرگم و پسرم
5:16 ما همه همراهیم
5:19 برای همان دو دامنه شناخته شده بود
5:21 چون دامنه ام را گرفتم
5:24 کمربند است که کمرم را با آن سفت می کنم
5:27 بنابراین آن را به دو قسمت تقسیم کردم
5:30 بنابراین او یکی برای من درست کرد
5:32 دومی مربوط به سفر رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
5:37 زمانی که در سفر هجرت خود در الغر بود
5:41 هنگامی که پدرم با رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت کرد
5:49 تمام پولش را گرفت
5:51 چیزی برایمان باقی نمانده بود
5:54 پدربزرگم اومد پیشم
5:56 بینایی اش از بین رفته بود
5:58 او هنوز مشرک است
6:00 و او گفت
6:02 به خدا سوگند می بینم که پدرت با پولش تو را ناراحت کرده است
6:06 خودش هم ناراحتت کرد
6:09 پس به او گفتم
6:10 نه
6:11 او چیزهای خوبی از ما به جای گذاشته است
6:15 بنابراین من سنگ برداشتم
6:17 سپس لباسی به تن او پوشید
6:19 مثل یک بسته پول
6:22 بعد دست پدربزرگم را گرفتم و به او گفتم
6:25 این پول را به دست آورید
6:28 پس دست بر او گذاشت و گفت
6:31 اشکالی ندارد
6:33 اگر او این را به شما واگذار کند
6:35 او خوب عمل کرد
6:37 این یک اطلاعیه برای شماست
6:40 سپس ابوجهل با گروهی همراه او آمد
6:44 بنابراین من به سمت آنها رفتم
6:46 گفتند پدرت کجاست؟
6:48 گفتم نمی دانم کجاست
6:51 ابوجهل دستش را بلند کرد
6:53 سیلی به گونه ام زد
6:55 گوشواره ام افتاد
6:58 سپس آنها رفتند
7:01 من یک زن سخاوتمند بودم
7:04 او برای امور خیریه هزینه زیادی می کند
7:07 و من برای فردا چیزی پس انداز نکردم
7:10 و او مدت زیادی زندگی کرد
7:13 تا اینکه صد ساله شد
7:15 دندانم نیفتاد
7:17 من آخرین نفر از مهاجران مرد و زن بودم که مردم
7:22 من کی هستم؟
7:35 توقف کنید
7:37 توقف کنید
7:39 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
7:53 چالش جدید
7:55 من کی هستم؟
7:57 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
8:04 از انصار
8:08 به طور مشخص از مردم قبا
8:11 من از رهبران روز بیعت عقبه بودم
8:15 من از رهبران روز بیعت عقبه بودم
8:19 رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما نازل شد
8:23 وقتی به قبا رسید
8:25 در خانه همسایه ما کلثوم بن الحمد رضی الله عنه
8:29 با مردم می نشست، پذیرایی می کرد و در دارالوسع به آنها درس می داد
8:35 این خانه را خانه مجردها می نامیدند
8:39 جایی که قبلا پذیرای مهاجران زیادی بودم
8:43 آنها ابتدا به شهر می رسند
8:46 اولین نماز جمعه در این شهر برگزار شد
8:50 وقتی 12 سالم بود
8:53 مصعب بن عمیر رضی الله عنه ما را به نماز می خواند
8:58 هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله یاران خود را به بیرون رفتن به سوی بدر فرا خواند
9:05 پدرم به من گفت
9:07 ترجیح بده برم بیرون پسرم
9:10 و تو با زنان ما بمان
9:13 پس به او گفتم پدر
9:16 اگر غیر از بهشت بود، آن را بر تو ترجیح می دادم
9:20 پدرم گفت
9:22 پس بیایید رای دهیم
9:24 هر که تیرش به دست او برسد با رسول خدا صلی الله علیه و آله به جهاد می رود.
9:30 پس ما رای دادیم
9:32 بنابراین تیر من بیرون آمد
9:34 پس به سرعت به سوی بدر رفتم
9:36 و آنجا در میان فریادهای تکبیر و بوق اسبان
9:41 شمشیرها به صدا در می آمدند و سینه ها می لرزیدند
9:45 او در میدان جنگ به شهادت رسید
9:49 من در اولین جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله به شهادت رسیدم
9:57 پدرم من را خیلی دوست داشت
10:00 او از دست دادن من ناراحت بود
10:03 او یک شب مرا در خواب دید
10:06 به بهترین شکل
10:08 در میوه های بهشت و نهرهای آن سرگردانم
10:11 و من به او می گویم
10:13 به ما بپیوندید پدر
10:15 ما را در بهشت همراهی کن
10:18 آنچه را که پروردگارم به من وعده داده بود حق یافتم
10:22 چون صبح شد نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
10:27 و او گفت
10:28 ای رسول خدا
10:30 در حسرت همراهی پسرم در بهشت شدم
10:35 دندان هایم رشد کرده اند و استخوان هایم رشد کرده اند
10:38 و دیدار با پروردگارم را دوست داشتم
10:41 پس از خدا می خواهم به من شهادت بدهد
10:44 و پسرم را در بهشت همراهی کن
10:47 پس او را صدا زد
10:49 در واقع پدرم به آرزویش رسید
10:53 و به او گواهینامه دادند
10:55 او در جنگ احد کشته شد
10:58 من کی هستم؟
11:14 توقف کنید
11:16 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
11:32 چالش جدید
11:34 من کی هستم؟
11:36 من صحابی و داماد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
11:47 من اهل کتاب وحی هستم
11:50 و از این اعراب
11:52 من پادشاه اسلام هستم
11:54 من پادشاه اسلام هستم
11:56 من پادشاه اسلام هستم
11:58 و امیرالمؤمنین علیه السلام
12:00 و عموی مسلمین
12:03 اسلام آوردن من به خاطر پدرم به تأخیر افتاد
12:06 پدرم رئیس قریش در زمان جاهلیت و اسلام است
12:11 من پنج سال قبل از بعثت در مکه به دنیا آمدم
12:15 در جوانی نوشتن و حساب را یاد گرفتم
12:19 در نسب و نسب سخاوتمند بودی
12:22 سفید بلند زیبا
12:25 برخی از شکارچیان عرب در جوانی مرا دیدند
12:30 و او گفت
12:31 من معتقدم که این پسر بر مردم خود پیروز خواهد شد
12:36 مادرم گفت
12:38 من برای او متاسفم اگر کسی جز قوم او حکومت نمی کند
12:42 این نبانی بر همه اعراب غالب شود
12:46 من بنیانگذار دولت اموی در شام هستم
12:50 و اولین جانشینان او
12:52 وقتی سال حدیبیه بود
12:56 قریش رسول خدا صلی الله علیه و آله را از خانه بیرون کردند
13:01 بین آنها آشتی نوشتند
13:03 اسلام در دلم افتاد
13:06 بنابراین من آن را به مادرم اشاره کردم
13:08 و او گفت
13:10 مراقب نافرمانی پدرت باش
13:12 بنابراین من آن را در خودم پنهان کردم
13:15 به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حدیبیه خارج شد.
13:21 و من او را باور نمی کنم
13:24 اسلامم را در روز فتح نشان دادم
13:27 پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر من رحم کرد
13:30 و مرا از کتاب وحی قرار ده
13:33 غنائم حنین را به من داد
13:36 به من زنگ زد و گفت
13:39 خدایا او را راهنما و راهنما قرار ده
13:42 و به وسیله آن هدایت شد
13:44 سیاست و مدیریت خوبی داشتید
13:48 مهربان و عاقل
13:50 سخاوتمند و سخاوتمند با پول
13:53 من 20 سال امارت شام را بر عهده گرفتم
13:56 قسم به عمر و عثمان رضی الله عنهم
14:00 من 20 سال خلافت را بر عهده گرفتم
14:03 بعد از امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه
14:07 پس پیش از یارانم بر دلهای دشمنانم حکومت کردم
14:11 در خواب دیدم
14:14 و در محل پریشانی شدیدتر می شود
14:18 با این حال، رویا بر من چیره شده بود
14:21 و من می گفتم
14:23 اگر بین من و مردم یک تار مو بود، گسست می شد
14:28 اگر کشش دادند، آن را آرام کنید
14:31 اگر آن را آرام کنند، آن را تمدید می کنم
14:35 بدین ترتیب، اجماع علمای ملت حاصل شد
14:39 از صحابه و تابعین و پیروانشان
14:42 برای تعریف و تمجید من
14:44 و لیاقت من برای جانشینی
14:46 او سیاست و عدالت خوبی دارد
14:49 که مرا در قلب مردم توانمند کرد
14:52 و آنها را در عشق من متحد كن
14:56 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
15:00 انتخاب امامان شماست
15:02 کسانی که دوستشان دارید و دوستتان دارند
15:06 شما برای آنها دعا می کنید و آنها برای شما دعا می کنند
15:10 و بدترین امامانت
15:12 از کسانی که از آنها متنفر هستید و آنها از شما متنفرند
15:16 شما آنها را نفرین می کنید و آنها شما را نفرین می کنند
15:19 من کی هستم؟
15:58 چالش جدید
16:00 من کی هستم؟
16:02 من یکی از اصحاب هستم
16:07 از انصار
16:09 من یکی از تیراندازان معروف هستم
16:11 و شجاع و برجسته
16:14 من شاهد همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
16:19 روزی صلوات الله علیه به من فرمود
16:23 برای صدای تو در ارتش
16:25 بهتر از هزار شوالیه
16:28 ثابت شد که احد روز فرار مردم بود
16:33 من جلوی رسول خدا صلی الله علیه و آله می انداختم
16:38 و من از او دفاع می کنم
16:40 من مردی بودم که تمایل زیادی به تیراندازی داشتم
16:43 آن روز دو سه تا کمان شکستم
16:47 آن مرد تیری از تیر را با خود حمل می کرد
16:51 پیامبر صلی الله علیه و آله به او امر می کند
16:54 تا آن را برای من پخش کند
16:56 من از رسول خدا صلی الله علیه و آله پشت سرم محافظت می کردم
17:01 و تیرهایم را به سوی مردم پرتاب می کنم
17:04 اگر یک تیر پرتاب کنید
17:06 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سر تکان داد
17:10 ببین تیر من کجا می افتد
17:13 پس می گویم ای پیامبر خدا
17:16 پدر و مادرم فدای تو باد
17:18 آبرومند نباشید که تیر مردم به شما اصابت نکند
17:23 بدون حرکت حرکت می کنیم
17:25 رستگاری برای خودت
17:28 و به چهره خود وقار بدهید
17:31 یک روز دلتنگی
17:34 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
17:37 هر کس مرده ای را بکشد غنیمتش به دست می آید
17:41 پس آن روز بیست مرد را کشت
17:44 و غارت آنها را گرفتم
17:48 و هنگامى كه قول حق تعالى نازل شد
17:51 تا از آنچه دوست دارید انفاق نکنید به نیکی نمی رسید
17:56 عرض کردم یا رسول الله
17:59 من ثروتمندترین انصار در مدینه از نظر درخت خرما هستم
18:03 و اگر پول من را دوست داشته باشد، می رود
18:07 صدقه ای برای خداست
18:10 امیدوارم به او احترام بگذارید و از او محافظت کنید
18:13 پس ای رسول خدا آن را در جایی قرار ده که خدا به تو نشان می دهد
18:17 ایشان رضی الله عنه فرمودند
18:20 باخن باخن بخن
18:22 این پول پرسود است
18:24 این پول پرسود است
18:27 من فکر می کنم شما باید آن را در میان نزدیک ترین اقوام خود قرار دهید
18:32 و در حجة الوداع
18:34 پیامبر صلی الله علیه و آله سرش را تراشید
18:38 موی پهلوی راستش را در میان یارانش باز کرد
18:42 یک مو و دو تا به آنها می دهد
18:45 تمام موهای سمت چپم را به من داد
18:49 و هنگامی که مسلمانان تصمیم به هجوم در دریا گرفتند
18:54 در زمان خلافت عثمان بن عفان رضی الله عنه
18:58 داشتم خودم را آماده می کردم که با آنها بیرون بروم
19:02 بچه هایم به من گفتند
19:04 خداوند شما را بیامرزد
19:06 من یک پیرمرد بزرگ شده ام
19:09 من با رسول خدا صلی الله علیه و آله جنگیدم
19:13 و با ابوبکر و عمر رضی الله عنهم
19:17 لطفا بمانید؟
19:19 و ما را رها کردی تا به تو حمله کنیم
19:22 گفتم خدای متعال می فرماید
19:26 خز سبک و سنگین است
19:29 او همه ما را از پیر و جوان بسیج کرده است
19:34 لذا حاضر نشدم برای جهاد بیرون بروم
19:38 در راه دریا
19:41 وقتی در کشتی بودم مرگ سراغم آمد
19:44 جزیره ای پیدا نکردند که مرا در آن دفن کنند
19:48 بعد از هفت روز رفتند
19:51 در این مدت
19:53 همینجوری که هستم موندم
19:55 هیچ چیز تغییر نکرده است
19:58 من کی هستم؟
20:04 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
20:08 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
20:12 وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله
20:26 توقف کنید
20:28 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
20:32 یک چالش جدید از طرف من
20:42 من یکی از همراهان مهاجر زن هستم
20:45 من پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابولهب هستم
20:50 که از دشمن ترین افراد با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود
20:56 مادرم هم همینطور
20:59 پس خداوند سوره مسد را به نام او نازل کرد
21:03 همانطور که برای من
21:06 ایمان را بر کفر ترجیح دادم
21:09 پس اسلام آوردم و پدرم را ترک کردم
21:12 او به شهر مهاجرت کرد
21:14 در آن دیحیه بن خلیفه الکلبی رضی الله عنه با من ازدواج کرد
21:20 مردم از پدر و مادرم به من صدمه می زدند
21:25 و به من می گویند
21:27 تو دختر ابولهب هستی
21:29 تو دختر هیزمی
21:31 که خداوند متعال در این باره می فرماید
21:34 دست پدرم لهب توبه کرد و او توبه کرد
21:38 مهاجرت شما هیچ فایده ای برای شما ندارد
21:41 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم
21:46 ای رسول خدا آیا فرزندان کفار غیر من هستند؟
21:50 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
21:54 و آن چیست؟
21:56 گفتم زنان بنی زریق به خاطر پدر و مادرم مرا آزار داده اند
22:02 می گویند دختر هیزم
22:06 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
22:10 اگر نماز ظهر را می‌خوانم، هر جا که دیدم، نماز بخوانم
22:14 پیامبر صلی الله علیه و آله نماز ظهر را خواند
22:18 سپس به مردم نزدیک می شوم
22:20 ساعتی بالای منبر نشست
22:23 سپس فرمود: ای مردم!
22:26 مردمی که از نسب و بستگانم به من آزار می رسانند چه می شود؟
22:31 مگر کسانی که به نسب من و نزدیکانم آسیب می رسانند
22:35 او به من صدمه زد
22:37 هر که مرا آزار دهد خدا را آزرده است
22:41 عمر بن خطاب رضی الله عنه از جا پرید و گفت
22:45 هر که تو را به خشم آورد خدا را غضب کن یا رسول الله
22:49 سپس حضرت رضی الله عنه فرمودند
22:52 مرده نمی تواند به انسان زنده آسیب برساند
22:55 دو خواهر و سه برادر داشتم
22:59 همگی در روز فتح مکه اسلام آوردند
23:02 به جز برادرم اوتیبه اسلام را قبول نداشت
23:06 او یکی از دشمنان سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود
23:11 یک روز در مکه بودیم
23:15 برادرم اوتایبا می خواست به شام برود
23:19 گفت: نزد محمد می‌آمدیم و ضرر می‌کردیم.
23:24 نزد او آمد و گفت: ای محمد.
23:28 من به ستاره اگر بدرخشد کافر هستم
23:31 و با آن که نزدیک شد، او را راهنمایی کن
23:34 سپس آب دهان را جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انداخت
23:39 پیامبر صلی الله علیه و آله خشمگین شد
23:42 او را صدا زد و گفت:
23:45 خدایا یکی از سگ هایت را به او بده
23:50 بنابراین برادرم با دوستانش در ایر به شام رفتند
23:54 حتی اگر در راه باشند
23:57 صدای غرش شیر را شنیدند
24:02 دل برادرم را لرزاند
24:05 به او گفت: چرا می لرزی؟
24:09 گفت محمد علی را دعوت کرد
24:13 دعوتنامه ای دریافت نمی کند
24:16 وقتی خوابیدند دورش را گرفتند
24:19 و او را در میان خود قرار دادند
24:22 بعد شیر آمد و یکی یکی سرشان را بو کرد
24:27 تا اینکه با برادرم اوتایبا تمام شد
24:30 سرش را شکست و او را کشت
24:33 دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله برآورده شد
24:38 من کی هستم؟
24:52 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
25:09 یک چالش جدید از طرف من
25:14 من یکی از همراهان مهاجر هستم
25:20 من در زمان جاهلیت از یاران بنی اسد بن عبدالعزا از مکه بودم.
25:28 داشتم انرژی معامله می کردم
25:31 من یکی از تیراندازان ماهری بودم
25:36 من در گذشته مسلمان شدم
25:38 او به شهر مهاجرت کرد
25:40 من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
25:47 او رضی الله عنه برای من نامه ای به المقاوقیس پادشاه مصر فرستاد.
25:53 تحویل نداد
25:56 تحویل نداد
25:58 ولی بهترین جواب بود
26:01 او همراه من برای پیامبر صلی الله علیه و آله هدایایی فرستاد
26:06 از جمله ماریا
26:08 مادر ابراهیم فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
26:13 در جنگ احد
26:15 صدای فریاد کسی را شنیدم
26:19 محمد کشته شد
26:22 من از این موضوع شگفت زده شدم
26:25 بنابراین من به سرعت به جای او آمدم، وحشت زده
26:30 انگار روحم رفته بود
26:33 او را در حال شستن خون از صورتش یافتم
26:38 گفتم: ای رسول خدا چه کسی این کار را با تو کرد؟
26:43 عتبه بن ابی وقاص گفت
26:46 سنگی به سمتم پرتاب کرد
26:48 صورتم را کوبید و به چهار سرم زد
26:52 گفتم: عتبه به کجا می رود؟
26:55 او به من اشاره کرد که به کجا می رود
26:58 بنابراین من او را دنبال کردم تا اینکه او را گرفتم
27:02 پس با شمشیر به او زدم
27:04 پس سرش را پایین انداختم
27:06 پس نازل شد و سر و غنیمت و اسبش را گرفت
27:10 برای پیامبر صلی الله علیه و آله آوردم
27:14 آن را توضیح دهید
27:16 به من زنگ زد و گفت
27:18 خداوند از شما راضی باشد
27:20 خداوند از شما راضی باشد
27:22 و غارتش را به من داد
27:24 و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست
27:29 عازم فتح مکه
27:31 من برای خانواده های کسانی که هنوز آنجا هستند ترسیدم
27:36 پس نامه ای مخفیانه برای قریش فرستاد
27:40 با یک زن مشرک
27:42 از عزم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برایشان بگو
27:46 در راه فتح مکه
27:49 پس خداوند پیامبرش را در این باره آگاه کرد
27:53 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
27:57 الزبیره و المقداد
27:59 و به آنها گفت
28:01 برو تا زنی را در باغ خاخ ببینی
28:06 نامه ای به قریش داشت
28:08 برای من بیاور
28:10 پس به راه افتادند تا به آنجا رسیدند که پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها فرمود
28:17 پس از او کتاب را خواستند
28:19 بنابراین او تکذیب کرد
28:21 علی رضی الله عنه به او گفت
28:24 به خدا قسم رسول خدا دروغ نگفته است
28:27 تا کتاب را برای ما بیاورند
28:29 یا لباس هایمان را در بیاوریم
28:33 وقتی پدربزرگشان را دید
28:35 او به آنها گفت
28:37 کنار برو
28:38 قیطان هایش را باز کرد
28:40 آن را از موهایش بیرون آورد
28:43 پس نامه را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند
28:48 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا کرد و فرمود
28:53 چه چیزی باعث شد این کار را انجام دهید؟
28:56 پس گفتم
28:57 ای رسول خدا
28:59 به من عجله نکن
29:01 به خدا قسم از روی کفر و ارتداد این کار را نکردم
29:05 بعد از اسلام با کفر راضی نیست
29:09 اما پسرم و تعدادی از بستگانم در مکه هستند
29:13 من در میان شما مردم قریش غریب بودم
29:17 بنابراین من می خواستم دستی در آنها بگیرم
29:20 آنها از فرزندان و بستگان من محافظت می کنند
29:23 پیامبر صلی الله علیه و آله به یاران خود فرمود
29:27 درست بوده است
29:29 جز خوب چیزی نگو
29:32 عمر رضی الله عنه گفت
29:35 ای رسول خدا به من اجازه ده تا او را بکشم
29:38 ایشان رضی الله عنه فرمودند
29:41 نه، او شاهد یک ماه کامل بود
29:45 و تو نمی دانی
29:47 شاید خداوند اهل بدر را دیده است
29:51 گفت: هر کاری می خواهی بکن.
29:54 من تو را بخشیدم
29:57 و خداوند آیاتی از سوره ممتحنه را درباره من نازل کرد
30:02 من کی هستم؟
30:12 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
30:16 وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله
30:30 توقف کنید
30:33 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
30:37 چالش جدید
30:43 من کی هستم؟
30:48 من صحابی از بنی مخزوم هستم
30:51 از مردم مکه
30:53 من با دختر عمویم ازدواج کردم
30:55 او مرد خوبی بود
30:57 زمانی که می خواستیم به مدینه هجرت کنیم
31:00 شوهرم مرا با یک شتر رها کرد
31:03 سپس مرا نزد خود برد
31:05 او را با پسرم در بغلم حمل کردند
31:08 سپس من را رها کرد که شتر را هدایت می کردم
31:11 هنگامی که مردان قوم من بنی مخزوم او را دیدند
31:15 نزد او برخاستند و گفتند
31:17 این روح شماست که ما آن را شکست داده ایم
31:21 این دوستمونو دیدی؟
31:23 همانطور که شما را در حال قدم زدن در کشور ترک می کنیم
31:27 پس پوزه شتر را از دست او گرفتند
31:30 برخلاف میل من و بر خلاف او مرا از او گرفتند
31:34 پس شوهرم تنها به عنوان مهاجر به مدینه رفت
31:39 چون از این موضوع مطلع شد شوهرم ابن عبدالاسد جمع شد
31:43 عصبانی شدند و گفتند
31:45 نه به خدا ما پسرمان را آنجا رها نمی کنیم
31:49 تو آن را از دوست ما گرفتی
31:52 پس نزد آنها رفتند و پسرم در میان آنها گپ زد
31:56 تا اینکه دستش را برداشتند
31:59 بن عبدالاسد با او به راه افتاد
32:02 بن مخزوم مرا با آنها زندانی کرد
32:05 پس مرا از شوهرم جدا کردند
32:08 و بین من و پسرم
32:11 قلبم نزدیک بود بشکند
32:14 دیگر نمی توانم صبور باشم
32:17 پس هر فردا بیرون می رفتم
32:19 پس روی زمین می نشینم
32:21 من هنوز تا غروب گریه می کنم
32:25 حدود یک سال در این حالت ماندم
32:30 تا اینکه مردی از پسرعموهایم از کنارم گذشت
32:34 دید که چه بلایی سرم آمده و به من رحم کرد
32:37 به بنی مخزوم گفت
32:39 به این زن بیچاره رحم نمی کنی؟
32:42 او را از شوهر و فرزندش جدا کردی
32:47 مال شما و او چیست؟
32:49 آنها به من لطف کردند و گفتند:
32:52 اگه میخوای دنبال شوهرت برو
32:55 سپس با بنی عبدالاسد نیز صحبت کرد
32:58 جواب پسرم را دادند
33:01 پس شترهایم را آماده کردم
33:04 بعد پسرم را گرفتم و گذاشتم روی بغلم
33:08 بعد رفتم بیرون و خواستم شوهرم تو شهر باشه
33:11 و هیچ یک از مخلوقات خدا با من نیست
33:14 راهشو بلد نیستم
33:17 حتی اگر در حال صاف کردن آن هستید
33:19 با عثمان بن طلحه رضی الله عنه ملاقات کردم
33:22 سپس مشرک بود
33:25 او به من گفت
33:27 ای امت خدا به کجا؟
33:30 گفتم شوهرم را در شهر می خواهم
33:34 گفت: کسی با تو نیست.
33:37 گفتم نه به خدا
33:40 جز خدا و این پسر
33:43 گفت: به خدا سوگند چاره ای جز رفتن ندارید.
33:48 پس پوزه شتر را گرفت
33:51 پس با من به راه افتاد تا اینکه مرا به شهر آورد
33:54 گفت شوهرت
33:57 در این روستا
34:00 سپس به مکه بازگشت
34:03 پس وارد شهر شدم و خداوند دوباره مرا با شوهرم محشور کرد
34:06 و در جنگ احد
34:09 شوهرم مجروح شد
34:12 بنابراین شروع به درمان او کردم
34:16 پس مرد
34:19 پس برگشتم
34:22 و گفتم همانطور که پیامبر صلی الله علیه و آله به من آموخت
34:25 خدایا در مصیبت به من پاداش بده
34:28 و یکی بهتر برای من بگذار
34:31 بعد با خودم گفتم
34:34 کجا می توانم مردی بهتر از شوهرم پیدا کنم؟
34:37 وقتی دوره انتظار من تمام شد
34:41 رسول خدا صلی الله علیه و آله از من خواستگاری کرد
34:44 پس گفتم: سلام یا رسول الله
34:47 او هم مثل شما جواب نمی دهد
34:50 اما یک زن حسود
34:53 آنقدر شدید است که می ترسم آن را ببینی
34:56 چیزی از من که خدا مرا با آن مجازات کند
34:59 من یک پیرزن هستم
35:02 من بچه دارم
35:05 ایشان رضی الله عنه فرمودند
35:08 در مورد چیزی که در مورد حسادت گفتی
35:11 خدا آن را از شما خواهد گرفت
35:14 در مورد آنچه که در مورد سن ذکر کردید
35:17 برای من هم اتفاق افتاد مثل اتفاقی که برای تو افتاد
35:20 در مورد آنچه در مورد بچه ها اشاره کردید
35:23 فرزندان شما فرزندان من هستند
35:26 پس او رضی الله عنه با من ازدواج کرد
35:29 و خدا شوهرم را جایگزین من کرد
35:32 کی بهتر از اوست؟
35:35 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
35:38 او یکی از مادران مؤمنان شد
35:41 یکی از همسران رسول اکرم
35:44 من کی هستم؟
35:47 پاسخ های خود را در نظرات با ما در میان بگذارید
35:55 در زیر ویدیو و ما پاسخ را ثابت خواهیم کرد
35:58 در نظرات تصحیح کنید
36:01 وقتی قسمت بعدی میاد انشاالله
36:04 توقف کنید
36:15 و صحابه را بشناسید
36:18 دانشمندان و چهره ها
36:24 یک چالش جدید از طرف من
36:27 من یکی از کوچکترین یاران پیامبر هستم
36:32 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
36:35 دایی من یک تیرانداز بزرگ است
36:38 سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه
36:41 مشتاق ديدار پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بودم
36:44 و از او بگیر
36:47 بیش از صد بار با او نشستم
36:50 احادیثی در مورد او خواندم
36:53 بیش از دو هزار نماز با او خواندم
36:56 نماز او شبیه نماز امروز مردم بود
36:59 اما خواندن آن آسان بود
37:02 دعای سحر را می خواند
37:05 به سوره واقعه و سوره های مشابه
37:08 پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدم
37:12 روزی یک شب مهتابی
37:15 او کت و شلوار قرمز پوشیده است
37:18 پس به او و ماه نگاه کردم
37:21 من و او چیزی بهتر از ماه داریم
37:24 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
37:27 وقتی پسر هستیم از کنار ما می گذرد
37:30 در کوچه پس کوچه های شهر بازی می کنیم
37:33 گونه های ما را پاک می کند
37:36 یک روز از آنجا گذشت
37:39 گونه اش را پاک کرد
37:42 گونه ای که پاک کرد از دیگری بهتر بود
37:47 پاسخ های خود را با ما در میان بگذارید
37:54 در نظرات زیر ویدیو
37:57 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
38:00 وقتی قسمت بعدی میاد
38:03 انشاالله
38:19 توقف کنید و با اصحاب ملاقات کنید
38:22 دانشمندان و چهره ها
38:28 یک چالش جدید از طرف من
38:31 من از اصحاب پیامبر هستم
38:36 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
38:39 خانه هایم را ترک کردم، بانو اسلم
38:42 او به شهر مهاجرت کرد
38:45 من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر بودم
38:48 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
38:51 من از فقرای صوفیه بودم
38:54 پس به پیامبر صلی الله علیه و آله متعهد شدم
38:57 من خیلی عاشقش بودم
39:00 خیلی مشتاق خدمتش
39:03 حتی شبانه روز پیشش بودم
39:06 در حضور و سفر او
39:09 و در تمام فتوحاتش
39:12 شب درب اتاقش ماندم
39:15 شاید او رضی الله عنه
39:18 او به چیزی نیاز دارد و من را در خدمتش می یابد
39:21 یک شب
39:25 خانه ای درب حجره رسول خدا صلی الله علیه و آله
39:28 وقتی شب از خواب بیدار شد
39:32 وضو و حاجتش را برایش آوردم
39:35 می خواست به من جایزه بدهد
39:38 به من گفت: حاجتت را از من بخواه
39:41 پس گفتم یا رسول الله
39:44 از شما می خواهم که در بهشت شما را همراهی کنید
39:47 ایشان رضی الله عنه فرمودند
39:50 یا در غیر این صورت
39:53 گفتم: همین است یا رسول الله.
39:56 گفت: منظورم این است.
39:59 بر خودت زیاد سجده کن
40:02 او رضی الله عنه به من گفت
40:06 یه روز ازدواج نمیکنی
40:09 گفتم: آری یا رسول الله.
40:12 ولی من هیچی ندارم
40:15 باهاش ازدواج کن بهم گفت
40:18 نزد شخصی از انصار برو
40:21 بگذار دخترش را با تو ازدواج کند
40:24 پس نزد او رفتم و گفتم: رسول خدا.
40:28 او به شما دستور می دهد که با دخترتان ازدواج کنید
40:31 گفت: به رسول خدا خوش آمدی
40:34 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
40:37 رسول خدا نمی رود
40:40 درود خدا بر او باد جز در حاجت
40:43 پس با من ازدواج کرد و از من نخواست
40:46 گواه حرفی که زدم
40:49 و هیچی از مهریه
40:53 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
40:56 پس به او گفتم و گفتم
40:59 ای رسول خدا تو به قومی آمده ای
41:02 کراما با من ازدواج کرد
41:05 از من مدرک نخواستند
41:08 و من چیزی ندارم که به آنها بدهم
41:11 از مهریه با رسول خدا صحبت کرد
41:14 رحمت خدا بر او صحابه باد
41:17 برای من وزن دو سنگ طلا جمع کردند
41:20 و برای ما غذا درست کردند
41:23 این خیلی خوب است
41:26 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من زمین داد
41:29 آن را به ابوبکر داد
41:32 خداوند از او در زمین راضی باشد
41:35 ما در مورد مرزهای زمین اختلاف نظر داشتیم
41:38 ابوبکر چیزی را به من گفت که من از آن متنفر بودم
41:41 بعد پشیمان شد و به من گفت
41:44 به یک کلمه مشابه پاسخ دهید
41:47 پس این انتقام خواهد بود
41:50 من این کار را نمی کنم
41:53 پس ابوبکر رضی الله عنه به راه افتاد
41:56 به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
41:59 و من به دنبال او راه افتادم
42:02 او رضی الله عنه به من گفت
42:06 تو و دوستت چطور؟
42:09 عرض کردم یا رسول الله
42:12 اینطور بود و همینطور بود
42:15 او یک کلمه به من گفت که از آن متنفر بودم
42:18 پس این انتقام خواهد بود
42:21 بنابراین من رد کردم
42:24 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
42:27 بله جواب او را نده
42:30 اما بگو
42:33 خداوند تو را ببخشد ابوبکر
42:36 خداوند تو را ببخشد ابوبکر
42:39 پس ابوبکر رضی الله عنه رفت
42:42 او گریه می کند پس من کی هستم؟
42:49 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو به اشتراک بگذارید
42:52 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
42:55 وقتی قسمت بعدی میاد
42:58 انشاالله