صور من حياة الصحابة - الحلقة (56) - طلحة بن عبيدالله التيمي رضي الله عنه

◉ 0 بازدید ⏱ 11:51 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:15 انجمن مواضع خشنود است
0:17 به شما ارائه شود
0:19 تصاویری از زندگی صحابه
0:21 توسط عبدالرحمن
0:23 دلسوزی پاشا
0:25 خدا رحمتش کند
0:30 طلحه بن عبیدالله
0:32 تیمی
0:34 خداوند از او راضی باشد
0:50 طلحه فرزند عبیدالله بود
0:52 تیمی همراه می شود
0:54 کاروان قریش
0:56 در تجارت خود به شام
0:58 وقتی کاروان رسید
1:00 شهر بوسرا
1:02 شیوخ تجار قریش آمدند
1:04 آنها به بازار شلوغ آن می فروشند
1:06 و خرید می کنند
1:08 اگرچه طلحه ...
1:10 جوانی که مال او نیست
1:12 مانند تجربه آنها در تجارت
1:14 اما او آن را داشت
1:16 از هوش و بصیرت تیز
1:18 که به او اجازه می دهد با آنها رقابت کند
1:20 و بدون آنها برنده شوید
1:22 بهترین معاملات
1:24 در حالی که طلحه می رفت
1:26 و در بازاری می شود که آشفته است
1:28 با بازدیدکنندگانی که از همه جا می آیند
1:30 اتفاقی برایش افتاد که نشد
1:32 دلیلی برای تغییر مسیر زندگی او
1:34 فقط همه اش
1:36 اما او یک مژده بود
1:38 با تغییر مسیر تمام تاریخ
1:40 اجازه دهید صحبت را به طلحه بن عبیدالله واگذار کنیم
1:42 لروی ما
1:44 داستان هیجان انگیز او
1:46 طلحه گفت در حالی که ما بودیم
1:48 در بازار بصره
1:50 اگر راهبی مردم را صدا بزند
1:52 ای بازرگانان!
1:54 از مردم این فصل بپرسید
1:56 آیا در میان آنان یکی از اهل حرام هست؟
1:58 من به او نزدیک بودم
2:00 پس رفتم پیشش و گفتم
2:02 آری من از اهل حرام هستم
2:04 و او گفت
2:06 آیا احمد در بین شما ظاهر شد؟
2:08 گفتم احمد کیست؟
2:10 ابن عبدالله گفت
2:12 ابن عبدالمطلب
2:14 این ماهی است که در آن ظهور می کند
2:16 و آن یکی دیگر است
2:18 پیامبران بیرون می آیند
2:20 سرزمین شما پناهگاه است
2:22 او به سرزمین صخره ها مهاجرت می کند
2:24 چمن، نخل و ساباخ
2:26 آب از آن می ریزد
2:28 مواظب پیشی گرفتن از او باش، ای
2:30 فاتا
2:32 طلحه گفت: افتادم.
2:34 مقاله او در قلب من است
2:36 بنابراین به سرعت به سمت مانت های خود رفتم و آنها را سوار کردم
2:38 کاروان را پشت سر گذاشتم
2:40 و من به عشق ادامه دادم
2:42 به مکه رفت
2:44 بهش که رسیدم گفتم
2:46 الاهلی چه اتفاقی افتاده باشد
2:48 بعد از ما در مکه
2:50 گفتند بله برخاست
2:52 محمد بن عبدالله مدعی است
2:54 ابن ابی به دنبال او رفت
2:56 دیپر آنها می خواهند
2:58 ابوبکر طلحه را گفت
3:00 ابوبکر را می شناختم
3:02 او مرد آسانی بود
3:04 قدم های دوست داشتنی
3:06 الکناف و شد
3:08 تاجری با شخصیت خوب و درستکاری
3:10 ما او را می شناختیم و دوستش داشتیم
3:12 با او نشسته تا او را از اخبار آگاه کند
3:14 قریش و نسب خود را حفظ کردند
3:16 پس به سمتش رفتم
3:18 و واقعا بهش گفتم
3:20 آنچه می گویند محمد فرزند عبدالله است
3:22 نبوت را نشان دهید
3:24 و تو دنبال کردی
3:26 گفت بله
3:28 و شروع کرد به گفتن تجربیاتش
3:30 او از من می خواهد که با او وارد شوم
3:32 پس خبر راهب را به او گفتم
3:34 تعجب کرد و گفت:
3:36 آیا مادرم با من پیش محمد است؟
3:38 تا اخبارت را به او بگویم
3:40 و برای شنیدن آنچه می گوید
3:42 و وارد دین خدا شوند
3:44 طلحه گفت پس با او رفتم
3:46 به محمد
3:48 پس اسلام را به من پیشنهاد داد
3:50 قرآن
3:52 و مرا به خیر دنیا و آخرت مژده ده
3:54 پس خداوند قلب مرا به اسلام گشود
3:56 و من برایش داستانی تعریف کردم
3:58 راهب بصره
4:00 از آن راضی باشید
4:02 در صورتش به نظر می رسید
4:04 سپس شهادتی نزد او اعلام شد
4:06 معبودی جز الله نیست
4:08 و محمد رسول خداست
4:10 من نفر چهارم از سه نفر بودم
4:12 به دست ابوبکر اسلام را پذیرفتند
4:14 اسلام رخ داد
4:16 پسر قرشی به خانواده و بستگانش
4:18 برخورد صاعقه
4:20 نگران کننده ترین، مسلمان شدن او بود
4:22 مادرش
4:24 او امیدوار بود که مردم او پیروز شوند
4:26 به خاطر سخاوتش
4:28 تعالی و صفات عالی
4:30 او ابتکار عمل را به دست گرفت
4:32 قوم او را از دینش منصرف کند
4:34 آنها آن را مانند یک پایه محکم یافتند
4:36 که تزلزل ناپذیر است
4:38 وقتی از متقاعد کردن او ناامید شدند
4:40 به بهترین شکل
4:42 به شکنجه و آزار او متوسل شدند
4:44 مسعود اتفاق افتاد
4:46 و او گفت
4:48 در حالى كه بين صفا و مروه در حال كوشش بودم
4:50 خیلی از مردم
4:52 آنها دنبال می کنند و من اعتماد به نفس پیدا می کنم
4:54 دستش به گردنش
4:56 دنبالش می دوند
4:58 او را به پشت هل می دهند
5:00 به سرش زدند
5:02 پشت سرش پیرزنی است که او را فحش می دهد و فریاد می زند
5:04 پس گفتم
5:06 این پسره چی شده؟
5:08 گفتند: این طلحه است
5:10 ابن عبید الله
5:12 دین خود را رها کرد و پیروی کرد
5:15 پس گفتم
5:17 و این پیرزن پشت سر او کیست؟
5:19 و گفتند
5:21 او الصعب دختر الحضرمی است
5:23 ام الفتا
5:26 سپس نوفل بن خویلد
5:28 معروف به شیر قریش
5:30 نزد طلحه بن عبیدالله رفت
5:32 پس او را با طناب بست
5:34 و ابوبکر به او نزدیک بود
5:36 دوست
5:37 و آنها را با هم جفت کنید
5:39 آنها را به دست احمقان مکه سپرد
5:41 تا سخت ترین عذاب را بچشند
5:43 به همین دلیل او را طلحه بن عبیدالله نامیدند
5:45 و ابوبکر صدیق
5:47 با قرنین
5:49 سپس روزها برگشتند
5:51 و اتفاقات به دنبال دارد
5:53 طلحه بن عبیدالله
5:55 هر روز که می گذرد کامل تر می شود
5:57 و مصیبت او به خاطر است
5:59 خدا و رسولش بزرگ می شوند
6:01 و رشد می کند
6:03 و اسلام و مسلمین را گرامی داشت
6:05 حتی رشد می کند و گسترش می یابد
6:07 مسلمانان او را شهید خطاب کردند
6:09 محله او را صدا زد
6:11 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
6:13 با آرزوی خوبی
6:15 و طلحه الجود
6:17 و طلحه الفیاد
6:19 هر کدام از این عناوین داستانی دارند
6:21 از خواهرانش کمتر زرق و برق نیست
6:23 در مورد داستانی که دریافت کرد
6:25 به عنوان یک شهید زنده
6:27 یکشنبه بود
6:29 هنگامی که مسلمانان از رسول خدا شکست خوردند
6:31 خدا رحمتش کند و درود فرستد
6:33 فقط یازده نفر با او ماندند
6:35 مرد انصار
6:37 طلحه بن عبیدالله از مهاجران بود
6:39 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود
6:41 او و کسانی که با او هستند بالا می روند
6:43 در کوه
6:45 گروهی از مشرکان به او پیوستند
6:47 میخوای بکشیش
6:49 فرمود صلی الله علیه و آله و سلم
6:51 چه کسی به جای ما جواب اینها را می دهد؟
6:53 او همنشین من در بهشت است
6:55 طلحه گفت
6:57 من هستم ای رسول خدا
6:59 فرمود صلی الله علیه و آله و سلم
7:01 جای تو نیست
7:03 مردی از انصار گفت
7:05 من هستم ای رسول خدا
7:07 بله شما
7:09 با انصاری جنگید تا کشته شد
7:11 سپس قاصد بالا رفت
7:13 درود و رحمت بر او و همراهانش باد
7:15 مشرکان از او پیروی کردند
7:17 گفت: من مرد هستم.
7:19 برای اینها
7:21 طلحه گفت: من هستم یا رسول الله.
7:23 فرمود صلی الله علیه و آله و سلم
7:25 جای تو نیست
7:27 مردی گفت
7:29 من یکی از انصار هستم یا رسول الله
7:31 گفت بله تو هستی
7:33 بعد دعوا کرد
7:35 پس او نیز کشته شد
7:37 رسول خدا به معراج خود ادامه داد
7:39 پس مشرکان به او رسیدند
7:41 او همچنان همان حرف را می زد
7:43 طلحه می گوید من هستم
7:45 رسول خدا و پیامبر از او جلوگیری می کند
7:47 به مردی اجازه می دهد
7:49 از انصار تا زمانی که به شهادت رسیدند
7:51 همه و هیچ چیز باقی نمانده است
7:53 طلحه همراه او بود
7:55 پس مشرکان به او رسیدند
7:57 اکنون به طلحه گفت
7:59 بله و همینطور بود
8:01 رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
8:03 تصمیم گرفتم دعوا کنم و پیشانی او را بریدم
8:05 چانه اش را کشید
8:07 خون روی صورتش جاری شد
8:09 خسته شد
8:11 پس طلحه شروع به حمله به مشرکان کرد
8:13 بنابراین آنها را هل می دهد
8:15 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
8:17 سپس رو به پیامبر می کند
8:19 او کمی به سمت بالا حرکت خواهد کرد
8:21 در کوه و سپس آن را پشتیبانی می کند
8:23 به زمین بیایید و راه بروید
8:25 باز هم مشرکان
8:27 و تا زمانی که دفع نشود همینطور باقی می ماند
8:29 آنها در مورد او هستند
8:31 و من من بودم، پس بودم
8:33 و ابوعبیده بن الجراح
8:35 دور از رسول خدا
8:37 وقتی به او نزدیک شدیم می خواستیم
8:39 آمبولانس گفت
8:41 مرا رها کن و برو پیش دوستت
8:43 طلحه را می خواهد
8:45 سپس طلحه خونریزی کرد
8:47 هفتاد و چند نفر هستند
8:49 ضربه ای با شمشیر یا چاقو
8:51 با شلیک نیزه یا تیر
8:53 و اگر قطع شود
8:55 دستش را تکان داد و در سوراخی افتاد
8:57 از حال رفتم
8:59 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
9:01 بعد می گوید
9:03 چه کسی از نگاه کردن به یک مرد خوشحال می شود؟
9:05 او بر روی زمین راه می رود صرف کرده است
9:07 عشق، بگذار نگاه کند
9:09 طلحه بن عبیدالله
9:11 او دوست رضوان الله بود
9:13 اگر کسی آن را ذکر کند، می گوید
9:15 این یک روز کامل است
9:17 برای طلحه
9:19 این داستان مرگ طلحه است
9:21 ابن عبید الله شهید زنده است
9:23 در مورد اینکه او را طلحه خطاب کنند
9:25 خوبی و خوبی
9:27 او صد و یک داستان دارد
9:29 از آن
9:31 طلحه تاجری گسترده بود
9:33 تجارت بسیار غنی است
9:35 یک روز آمد
9:37 پول از حضور مرگ
9:39 مبلغ 700 هزار درهم است
9:41 پس شب را در ترس گذراند
9:43 غمگین و غمگین
9:45 سپس همسرش بر او وارد شد
9:47 ام کلثوم بنت ابی بکر
9:49 دوست گفت
9:51 چه بلایی سرت آمده ای ابومحمد؟
9:53 شاید چیزی از ما گرفتی
9:55 و او گفت نه
9:57 شما بهترین دوست یک مرد مسلمان هستید
9:59 اما
10:01 امشب بهش فکر کردم و گفتم
10:03 چه مردی
10:05 به خدا اگر بخوابد
10:07 این پول در خانه اوست
10:09 گفت: چه غمگینی؟
10:11 اهل کجایی؟
10:13 نیازمندان در میان قوم تو و برادر
10:15 پس اگر شدی
10:17 پس آن را بین آنها تقسیم کرد
10:19 گفت خدا رحمتت کند
10:21 شما خوش شانس هستید
10:24 وقتی شد
10:26 سریع و خشن پول در بیاورید
10:28 آن را بین فقرا تقسیم کرد
10:30 مهاجرین و انصار
10:32 نقل هم شد
10:34 مردی نزد طلحه آمد
10:36 بن عبیدالله رافضا می خواهد
10:38 او به او از رابطه ای اشاره کرد که او را مقید می کند
10:40 و طلحه گفت
10:42 این یک رحم است
10:44 قبلا یکی به من اشاره کرده بود
10:46 و من زمین دارم
10:48 عثمل بن عفان در آن به من پرداخت
10:50 300 هزار
10:52 اگه خواستی بگیر
10:54 اگر بخواهی از او به تو می فروشم
10:56 300 هزار و من به شما دادم
10:58 قیمت، پس مرد گفت
11:00 بلکه من قیمت آن را می گیرم
11:02 پس آن را به او داد
11:05 طلحه الخیر را تبریک می گویم
11:07 و خوبی این عنوان است
11:09 که رسول خدا پوشیده بود
11:11 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
11:13 خداوند از او راضی باشد
11:15 و نوری برای او در قبرش
11:17 راز که نگاه کردن به آن است
11:21 مردی که روی زمین راه می رود
11:23 او درگذشت
11:25 بگذار به طلحه نگاه کند
11:27 بن عبیدالله
11:29 محمد
11:31 رسول خدا