از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 24 از 61
صور من حياة الصحابة - الحلقة (51) - عبدالله بن سلام رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
عبدالله بن سلام
0:31
خداوند از او راضی باشد
0:45
الحسین بن سلام یکی از خاخام های یهودی در یثرب بود
0:51
مردم مدینه بدون توجه به مذهب و پیشینه خود، او را گرامی می داشتند
0:57
او در میان مردم به تقوا و درستکاری معروف بود
1:01
به عنوان صادق و صادق توصیف شده است
1:04
حسین زندگی آرام و آرامی داشت
1:08
اما در عین حال جدی و مفید بود
1:12
او زمان خود را به سه بخش تقسیم کرد
1:15
او برای سخنرانی و عبادت به کنیسه رفت
1:18
و قسمتی از باغ خدا
1:20
درختان نخل او در معرض هرس و پیوند هستند
1:24
و برای درک دین از تورات جدا شوید
1:28
هر گاه تورات را می خواند، مدتی طولانی درمورد خبر ظهور پیامبری در مکه مکث می کرد.
1:36
او پیام های پیامبران پیشین را تکمیل و مهر می زند
1:40
او در حال بررسی توصیفات و نشانه های این پیامبر آینده بود
1:45
او از خوشحالی می لرزد زیرا کشوری را که در آن اعزام شده است ترک خواهد کرد
1:49
آنان را از یثرب به عنوان مهاجر و اقامتگاه خود می گیرد
1:53
هر وقت این خبر را می خواند یا از ذهنش می گذشت
1:58
او امیدوار است که خداوند به او آرامش دهد
2:01
تا اینکه شاهد ظهور این پیامبر مورد انتظار بود
2:04
او از ملاقات او خوشحال است و اولین کسی است که به او ایمان می آورد
2:09
خداوند متعال دعای حسین بن سلام را مستجاب کرد
2:13
پس از او درباره زندگی اش تا زمان مبعوث شدن پیامبر هدایت و رحمت می پرسیم
2:18
به او نامه نوشت تا از ملاقات و معاشرتش لذت ببرد
2:21
و به حقیقتی که بر او نازل شده ایمان بیاورد
2:24
بگذار حسین (ع) صحبت کند تا ماجرای مسلمان شدنش را برای ما بازگو کند
2:29
برای او بهتر است و شایسته ارائه خوب او است
2:33
حسین بن سلام گفت
2:36
وقتی خبر ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله را شنیدم
2:40
شروع کردم به بررسی نام و نسب او
2:43
دستور العمل های آن، زمان و مکان
2:46
یا آن را با آنچه در کتاب های ما نوشته شده مطابقت دهید
2:50
تا اینکه به نبوت او یقین پیدا کردم و صداقت دعوتش را تأیید کردم
2:55
سپس این را از یهودیان پنهان کردم و زبانم را از سخن گفتن در این باره بازداشتم
3:01
تا روزی که رسول الله صلی الله علیه وسلم از مکه خارج شد
3:06
به سمت شهر حرکت می کند
3:08
چون به یثرب رسید در قبا ساکن شد
3:12
مردی به ما نزدیک شد و مردم را صدا زد و آمدنش را اعلام کرد
3:17
یک ساعت بعد، بالای یک درخت خرما بودم که روی آن کار می کردم
3:21
عمه ام خالده بنت الحارث زیر درخت نشسته بود
3:26
به محض شنیدن این خبر، تشویق کرد
3:29
خدا بزرگ است، خدا بزرگ است
3:32
عمه با شنیدن تکبیرم به من گفت
3:35
خدا شما را ناامید کند
3:37
به خدا اگر خبر آمدن موسی بن عمران را شنیده بودم
3:40
من کاری فراتر از آن انجام ندادم
3:43
پس به او گفتم: چه عمه؟
3:45
به خدا سوگند او برادر موسی بن عمران است
3:48
و بر دینش
3:50
او با آنچه با آن مبعوث شد مبعوث شد
3:52
ساکت ماند و گفت
3:54
آیا او همان پیامبری است که به ما می گفتی؟
3:57
او برای کسانی که پیش از خود بودند تأییدیه ای می فرستد
3:59
و تکمیل رسالت پروردگارش
4:02
پس گفتم بله
4:04
او گفت
4:05
پس همین است
4:07
سپس از طوی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتم
4:11
مردم را دیدم که در خانه او ازدحام کردند
4:14
پس آنها را شلوغ کردم تا به او نزدیک شدم
4:17
این اولین چیزی بود که از او شنیدم
4:20
مردم
4:22
صلح را گسترش دهید
4:24
و غذا را تغذیه کردند
4:26
شب در حالی که مردم در خواب بودند وارد شدند
4:28
شما با آرامش وارد بهشت می شوید
4:31
بنابراین من شروع به نگاه کردن به آن کردم
4:33
و من از آن خسته می شوم
4:35
مطمئن بودم که چهره اش چهره دروغگو نیست
4:38
سپس به او نزدیک شدم
4:40
شهادت دادم که معبودی جز خدا نیست
4:43
و اینکه محمد رسول خداست
4:45
رو به من کرد و گفت
4:47
ماهی
4:49
پس گفتم
4:50
الحسین بن سلام
4:52
و او گفت
4:53
بلکه عبدالله بن سلام
4:56
گفتم: بله، عبدالله بن سلام.
4:59
سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
5:01
من دوست ندارم بعد از امروز نام دیگری داشته باشم
5:04
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خانه خود گذاشتم
5:09
همسر و فرزندان و خانواده ام را به اسلام دعوت کردم
5:13
پس همه به اسلام گرویدند
5:15
عمه ام خالده با آنها مسلمان شد
5:18
او یک پیرزن بزرگ بود
5:20
بعد به آنها گفتم
5:22
اسلام من و اسلام خود را از یهودیان پنهان کنید
5:26
پس من به شما اجازه می دهم
5:28
و گفتند بله
5:30
سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشتم
5:33
خدا رحمتش کند و به او گفتم
5:35
ای رسول خدا
5:37
یهودیان مردمی تهمت زن و دروغگو هستند
5:40
و من دوست دارم که چهره آنها را به سوی خود دعوت کنی
5:43
و مرا در یکی از اتاق هایت از آنها پنهان کنی
5:47
سپس قبل از اینکه از اسلام من باخبر شوند، از آنها در مورد وضعیت من سؤال می کنی
5:52
سپس شما آنها را به اسلام دعوت می کنید
5:54
اگر می دانستند من مسلمان شده ام، مرا سرزنش می کردند
5:58
مرا به هر نقصی متهم کردند و به من تهمت زدند
6:01
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به چند اتاق خود برد
6:06
سپس آنها را نزد خود دعوت کرد
6:08
او شروع به ترغیب آنها به اسلام کرد
6:10
ایمان برای آنها دوست داشتنی است
6:12
آنچه را که در کتاب هایشان درباره او می دانستند به آنها یادآوری می کند
6:16
پس شروع کردند به دعوای دروغین با او
6:19
و در حق با او مخالفت می کنند
6:21
و می شنوم
6:23
هنگامی که از ایمان آنها ناامید شد، به آنها گفت
6:26
جایگاه حسین بن سلام در میان شما چیست؟
6:29
گفتند: مولای ما و پسر مولای ما.
6:32
جوهر ما و دنیای ما
6:35
و جوهر و دنیای خود را بسازیم
6:37
گفت: دیدی که اسلام آورد؟
6:40
تسلیم میشی؟
6:42
گفتند خدای ناکرده
6:44
او تحویل نمی گرفت
6:46
خداوند او را از مسلمان شدن حفظ کند
6:49
پس نزد آنها رفتم و گفتم
6:51
ای جامعه یهود!
6:53
از خدا بترسید
6:55
و آنچه را محمد برایت آورده است بپذیر
6:58
به خدا میدونی
7:00
رسول خداست
7:02
و خواهید دید که با شما نوشته شده است
7:04
در تورات نام و شرح او
7:06
شهادت می دهم که او رسول خداست
7:09
من به او ایمان دارم، او را باور دارم و او را می شناسم
7:12
گفتند دروغ گفتی
7:14
به خدا سوگند تو شیطان ما و فرزند شر ما هستی
7:17
ما نادانیم و نادانیم
7:20
هیچ عیبی از خود باقی نگذاشتند
7:22
جز اینکه با آن مرا نفرین کردند
7:24
پس به رسول خدا گفتم
7:27
مگه بهت نگفتم؟
7:29
یهودیان مردمی تهمت زن و دروغگو هستند
7:32
آنها اهل خیانت و بداخلاقی هستند
7:36
عبدالله بن سلام اسلام را پذیرفت
7:39
اقبال تشنه ای که عرضه کننده به سختی به او فشار آورد
7:42
من عاشق قرآن هستم
7:44
زبانش پیوسته از آیات صریح او مرطوب می شد
7:49
او وابسته به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است
7:53
تا فردا در بند سایه اوست
7:56
او خود را وقف کار در کمیته کرد
7:59
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به او ابلاغ کرد
8:04
بشارت در میان اصحاب بزرگوار پیچید و فراگیر شد
8:08
این خبر خوب داستانی داشت
8:11
از قیس بن عباده و دیگران روایت شده است
8:14
راوی گفت
8:16
در یک محفل علمی نشسته بودم
8:19
در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه
8:23
شیخی در حلقه بود که با او دلداری می داد
8:27
و دل به آن آرامش می یابد
8:29
بنابراین او شروع به صحبت با مردم به شیوه ای شیرین و لمسی کرد
8:33
وقتی برخاست، مردم گفتند:
8:36
هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
8:40
بگذار به این نگاه کند
8:42
پس گفتم این کیست؟
8:44
گفتند عبدالله بن سلام
8:47
پس با خودم گفتم
8:49
به خدا سوگند از او پیروی خواهم کرد
8:51
بنابراین من او را دنبال کردم
8:53
پس به راه افتاد تا اینکه تقریباً شهر را ترک کرد
8:56
سپس وارد خانه اش شد
8:58
پس از او اجازه خواستم
9:00
پس به من اجازه داد
9:01
و او گفت
9:02
چه نیازی داری برادرزاده من؟
9:04
پس گفتم
9:06
وقتی از مسجد بیرون آمدی شنیدم که مردم درباره تو صحبت می کردند
9:10
هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
9:13
بگذار به این نگاه کند
9:15
پس دنبالت کردم
9:17
برای یادگیری در مورد شما
9:19
و می دانم مردم چگونه می دانند که تو از اهل بهشت هستی
9:23
و او گفت
9:25
پسرم، خداوند به اهل بهشت داناتر است
9:28
پس گفتم بله
9:30
اما باید دلیلی برای حرف آنها وجود داشته باشد
9:33
و او گفت
9:34
من به شما می گویم چرا
9:36
پس گفتم بیار
9:38
خداوند به شما اجر بدهد
9:40
و او گفت
9:42
در حالی که یک شب در زمان حکومت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواب بودم.
9:48
مردی مرا دید و گفت بلند شو
9:50
بنابراین من ایستادم
9:51
پس دستم را گرفت
9:53
بنابراین، من در راه سمت چپم هستم
9:56
تصمیم گرفتم در آن قدم بزنم
9:58
او به من گفت
9:59
ولش کن مال تو نیست
10:02
نگاه کردم و مسیر روشنی را در سمت راستم دیدم
10:06
او به من گفت
10:07
آن را بگیرید
10:09
بنابراین آن را دنبال کردم تا به باغی غنی رسیدم
10:12
مناطق وسیع
10:14
سرسبزی زیاد
10:15
ظاهر عالی
10:17
در وسط آن یک ستون آهنی قرار دارد
10:20
منشا آن در زمین است
10:21
و پایانش در بهشت است
10:23
در بالا یک حلقه طلا قرار دارد
10:26
او به من گفت
10:27
آرام بخواب
10:29
گفتم نمی توانم
10:31
سپس خادمی نزد من آمد و مرا بلند کرد
10:34
من حرکت کردم تا اینکه در بالای ستون قرار گرفتم
10:37
و با دستان سرگردانت حلقه را گرفتی
10:40
من به او وابسته ماندم تا زمانی که او شد ...
10:44
وقتی ناهار بود
10:46
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
10:49
من تصوراتم را به او گفتم
10:52
و او گفت
10:53
در مورد جاده ای که در سمت چپ خود دیدید
10:56
راه مردم شمال از اهل جهنم است
11:00
در مورد جاده ای که در سمت راست خود دیدید
11:03
راه راست اصحاب بهشت است
11:07
و اما مهدکودکی که با سرسبزی و چشم اندازش شما را سخت کرده بود
11:11
اسلام است
11:13
در مورد ستون وسط آن
11:16
ستون دین است
11:18
در مورد حلقه، قابل اعتمادترین حلقه است
11:22
و تا زمانی که بمیری به آن ادامه خواهی داد
11:26
هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
11:33
به عبدالله بن سلام نگاه کند
11:48
آنها را رها کنید، چه آنها گوش هستند