صور من حياة الصحابة - الحلقة (51) - عبدالله بن سلام رضي الله عنه

◉ 0 بازدید ⏱ 11:58 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:15 انجمن مواضع خشنود است
0:18 تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22 نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:25 خدا رحمتش کند
0:27 عبدالله بن سلام
0:31 خداوند از او راضی باشد
0:45 الحسین بن سلام یکی از خاخام های یهودی در یثرب بود
0:51 مردم مدینه بدون توجه به مذهب و پیشینه خود، او را گرامی می داشتند
0:57 او در میان مردم به تقوا و درستکاری معروف بود
1:01 به عنوان صادق و صادق توصیف شده است
1:04 حسین زندگی آرام و آرامی داشت
1:08 اما در عین حال جدی و مفید بود
1:12 او زمان خود را به سه بخش تقسیم کرد
1:15 او برای سخنرانی و عبادت به کنیسه رفت
1:18 و قسمتی از باغ خدا
1:20 درختان نخل او در معرض هرس و پیوند هستند
1:24 و برای درک دین از تورات جدا شوید
1:28 هر گاه تورات را می خواند، مدتی طولانی درمورد خبر ظهور پیامبری در مکه مکث می کرد.
1:36 او پیام های پیامبران پیشین را تکمیل و مهر می زند
1:40 او در حال بررسی توصیفات و نشانه های این پیامبر آینده بود
1:45 او از خوشحالی می لرزد زیرا کشوری را که در آن اعزام شده است ترک خواهد کرد
1:49 آنان را از یثرب به عنوان مهاجر و اقامتگاه خود می گیرد
1:53 هر وقت این خبر را می خواند یا از ذهنش می گذشت
1:58 او امیدوار است که خداوند به او آرامش دهد
2:01 تا اینکه شاهد ظهور این پیامبر مورد انتظار بود
2:04 او از ملاقات او خوشحال است و اولین کسی است که به او ایمان می آورد
2:09 خداوند متعال دعای حسین بن سلام را مستجاب کرد
2:13 پس از او درباره زندگی اش تا زمان مبعوث شدن پیامبر هدایت و رحمت می پرسیم
2:18 به او نامه نوشت تا از ملاقات و معاشرتش لذت ببرد
2:21 و به حقیقتی که بر او نازل شده ایمان بیاورد
2:24 بگذار حسین (ع) صحبت کند تا ماجرای مسلمان شدنش را برای ما بازگو کند
2:29 برای او بهتر است و شایسته ارائه خوب او است
2:33 حسین بن سلام گفت
2:36 وقتی خبر ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله را شنیدم
2:40 شروع کردم به بررسی نام و نسب او
2:43 دستور العمل های آن، زمان و مکان
2:46 یا آن را با آنچه در کتاب های ما نوشته شده مطابقت دهید
2:50 تا اینکه به نبوت او یقین پیدا کردم و صداقت دعوتش را تأیید کردم
2:55 سپس این را از یهودیان پنهان کردم و زبانم را از سخن گفتن در این باره بازداشتم
3:01 تا روزی که رسول الله صلی الله علیه وسلم از مکه خارج شد
3:06 به سمت شهر حرکت می کند
3:08 چون به یثرب رسید در قبا ساکن شد
3:12 مردی به ما نزدیک شد و مردم را صدا زد و آمدنش را اعلام کرد
3:17 یک ساعت بعد، بالای یک درخت خرما بودم که روی آن کار می کردم
3:21 عمه ام خالده بنت الحارث زیر درخت نشسته بود
3:26 به محض شنیدن این خبر، تشویق کرد
3:29 خدا بزرگ است، خدا بزرگ است
3:32 عمه با شنیدن تکبیرم به من گفت
3:35 خدا شما را ناامید کند
3:37 به خدا اگر خبر آمدن موسی بن عمران را شنیده بودم
3:40 من کاری فراتر از آن انجام ندادم
3:43 پس به او گفتم: چه عمه؟
3:45 به خدا سوگند او برادر موسی بن عمران است
3:48 و بر دینش
3:50 او با آنچه با آن مبعوث شد مبعوث شد
3:52 ساکت ماند و گفت
3:54 آیا او همان پیامبری است که به ما می گفتی؟
3:57 او برای کسانی که پیش از خود بودند تأییدیه ای می فرستد
3:59 و تکمیل رسالت پروردگارش
4:02 پس گفتم بله
4:04 او گفت
4:05 پس همین است
4:07 سپس از طوی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتم
4:11 مردم را دیدم که در خانه او ازدحام کردند
4:14 پس آنها را شلوغ کردم تا به او نزدیک شدم
4:17 این اولین چیزی بود که از او شنیدم
4:20 مردم
4:22 صلح را گسترش دهید
4:24 و غذا را تغذیه کردند
4:26 شب در حالی که مردم در خواب بودند وارد شدند
4:28 شما با آرامش وارد بهشت می شوید
4:31 بنابراین من شروع به نگاه کردن به آن کردم
4:33 و من از آن خسته می شوم
4:35 مطمئن بودم که چهره اش چهره دروغگو نیست
4:38 سپس به او نزدیک شدم
4:40 شهادت دادم که معبودی جز خدا نیست
4:43 و اینکه محمد رسول خداست
4:45 رو به من کرد و گفت
4:47 ماهی
4:49 پس گفتم
4:50 الحسین بن سلام
4:52 و او گفت
4:53 بلکه عبدالله بن سلام
4:56 گفتم: بله، عبدالله بن سلام.
4:59 سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
5:01 من دوست ندارم بعد از امروز نام دیگری داشته باشم
5:04 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خانه خود گذاشتم
5:09 همسر و فرزندان و خانواده ام را به اسلام دعوت کردم
5:13 پس همه به اسلام گرویدند
5:15 عمه ام خالده با آنها مسلمان شد
5:18 او یک پیرزن بزرگ بود
5:20 بعد به آنها گفتم
5:22 اسلام من و اسلام خود را از یهودیان پنهان کنید
5:26 پس من به شما اجازه می دهم
5:28 و گفتند بله
5:30 سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشتم
5:33 خدا رحمتش کند و به او گفتم
5:35 ای رسول خدا
5:37 یهودیان مردمی تهمت زن و دروغگو هستند
5:40 و من دوست دارم که چهره آنها را به سوی خود دعوت کنی
5:43 و مرا در یکی از اتاق هایت از آنها پنهان کنی
5:47 سپس قبل از اینکه از اسلام من باخبر شوند، از آنها در مورد وضعیت من سؤال می کنی
5:52 سپس شما آنها را به اسلام دعوت می کنید
5:54 اگر می دانستند من مسلمان شده ام، مرا سرزنش می کردند
5:58 مرا به هر نقصی متهم کردند و به من تهمت زدند
6:01 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به چند اتاق خود برد
6:06 سپس آنها را نزد خود دعوت کرد
6:08 او شروع به ترغیب آنها به اسلام کرد
6:10 ایمان برای آنها دوست داشتنی است
6:12 آنچه را که در کتاب هایشان درباره او می دانستند به آنها یادآوری می کند
6:16 پس شروع کردند به دعوای دروغین با او
6:19 و در حق با او مخالفت می کنند
6:21 و می شنوم
6:23 هنگامی که از ایمان آنها ناامید شد، به آنها گفت
6:26 جایگاه حسین بن سلام در میان شما چیست؟
6:29 گفتند: مولای ما و پسر مولای ما.
6:32 جوهر ما و دنیای ما
6:35 و جوهر و دنیای خود را بسازیم
6:37 گفت: دیدی که اسلام آورد؟
6:40 تسلیم میشی؟
6:42 گفتند خدای ناکرده
6:44 او تحویل نمی گرفت
6:46 خداوند او را از مسلمان شدن حفظ کند
6:49 پس نزد آنها رفتم و گفتم
6:51 ای جامعه یهود!
6:53 از خدا بترسید
6:55 و آنچه را محمد برایت آورده است بپذیر
6:58 به خدا میدونی
7:00 رسول خداست
7:02 و خواهید دید که با شما نوشته شده است
7:04 در تورات نام و شرح او
7:06 شهادت می دهم که او رسول خداست
7:09 من به او ایمان دارم، او را باور دارم و او را می شناسم
7:12 گفتند دروغ گفتی
7:14 به خدا سوگند تو شیطان ما و فرزند شر ما هستی
7:17 ما نادانیم و نادانیم
7:20 هیچ عیبی از خود باقی نگذاشتند
7:22 جز اینکه با آن مرا نفرین کردند
7:24 پس به رسول خدا گفتم
7:27 مگه بهت نگفتم؟
7:29 یهودیان مردمی تهمت زن و دروغگو هستند
7:32 آنها اهل خیانت و بداخلاقی هستند
7:36 عبدالله بن سلام اسلام را پذیرفت
7:39 اقبال تشنه ای که عرضه کننده به سختی به او فشار آورد
7:42 من عاشق قرآن هستم
7:44 زبانش پیوسته از آیات صریح او مرطوب می شد
7:49 او وابسته به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است
7:53 تا فردا در بند سایه اوست
7:56 او خود را وقف کار در کمیته کرد
7:59 تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را به او ابلاغ کرد
8:04 بشارت در میان اصحاب بزرگوار پیچید و فراگیر شد
8:08 این خبر خوب داستانی داشت
8:11 از قیس بن عباده و دیگران روایت شده است
8:14 راوی گفت
8:16 در یک محفل علمی نشسته بودم
8:19 در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه
8:23 شیخی در حلقه بود که با او دلداری می داد
8:27 و دل به آن آرامش می یابد
8:29 بنابراین او شروع به صحبت با مردم به شیوه ای شیرین و لمسی کرد
8:33 وقتی برخاست، مردم گفتند:
8:36 هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
8:40 بگذار به این نگاه کند
8:42 پس گفتم این کیست؟
8:44 گفتند عبدالله بن سلام
8:47 پس با خودم گفتم
8:49 به خدا سوگند از او پیروی خواهم کرد
8:51 بنابراین من او را دنبال کردم
8:53 پس به راه افتاد تا اینکه تقریباً شهر را ترک کرد
8:56 سپس وارد خانه اش شد
8:58 پس از او اجازه خواستم
9:00 پس به من اجازه داد
9:01 و او گفت
9:02 چه نیازی داری برادرزاده من؟
9:04 پس گفتم
9:06 وقتی از مسجد بیرون آمدی شنیدم که مردم درباره تو صحبت می کردند
9:10 هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
9:13 بگذار به این نگاه کند
9:15 پس دنبالت کردم
9:17 برای یادگیری در مورد شما
9:19 و می دانم مردم چگونه می دانند که تو از اهل بهشت هستی
9:23 و او گفت
9:25 پسرم، خداوند به اهل بهشت داناتر است
9:28 پس گفتم بله
9:30 اما باید دلیلی برای حرف آنها وجود داشته باشد
9:33 و او گفت
9:34 من به شما می گویم چرا
9:36 پس گفتم بیار
9:38 خداوند به شما اجر بدهد
9:40 و او گفت
9:42 در حالی که یک شب در زمان حکومت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواب بودم.
9:48 مردی مرا دید و گفت بلند شو
9:50 بنابراین من ایستادم
9:51 پس دستم را گرفت
9:53 بنابراین، من در راه سمت چپم هستم
9:56 تصمیم گرفتم در آن قدم بزنم
9:58 او به من گفت
9:59 ولش کن مال تو نیست
10:02 نگاه کردم و مسیر روشنی را در سمت راستم دیدم
10:06 او به من گفت
10:07 آن را بگیرید
10:09 بنابراین آن را دنبال کردم تا به باغی غنی رسیدم
10:12 مناطق وسیع
10:14 سرسبزی زیاد
10:15 ظاهر عالی
10:17 در وسط آن یک ستون آهنی قرار دارد
10:20 منشا آن در زمین است
10:21 و پایانش در بهشت است
10:23 در بالا یک حلقه طلا قرار دارد
10:26 او به من گفت
10:27 آرام بخواب
10:29 گفتم نمی توانم
10:31 سپس خادمی نزد من آمد و مرا بلند کرد
10:34 من حرکت کردم تا اینکه در بالای ستون قرار گرفتم
10:37 و با دستان سرگردانت حلقه را گرفتی
10:40 من به او وابسته ماندم تا زمانی که او شد ...
10:44 وقتی ناهار بود
10:46 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
10:49 من تصوراتم را به او گفتم
10:52 و او گفت
10:53 در مورد جاده ای که در سمت چپ خود دیدید
10:56 راه مردم شمال از اهل جهنم است
11:00 در مورد جاده ای که در سمت راست خود دیدید
11:03 راه راست اصحاب بهشت است
11:07 و اما مهدکودکی که با سرسبزی و چشم اندازش شما را سخت کرده بود
11:11 اسلام است
11:13 در مورد ستون وسط آن
11:16 ستون دین است
11:18 در مورد حلقه، قابل اعتمادترین حلقه است
11:22 و تا زمانی که بمیری به آن ادامه خواهی داد
11:26 هر که راضی باشد به مردی از اهل بهشت بنگرد
11:33 به عبدالله بن سلام نگاه کند
11:48 آنها را رها کنید، چه آنها گوش هستند