از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 5 از 38
صور من حياة الصحابة - الحلقة (39) - وحشي بن حرب رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
وحشی بن حرب رضی الله عنه
0:44
این کیست که قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله را خون آلود کرد؟
0:51
هنگامی که عمویش حمزه بن عبدالمطلب در احد کشته شد
0:55
سپس قلوب مسلمانان را شفا داد
0:57
هنگامى كه مسيلمه دروغگو در روز يمامه كشته شد
1:01
او وحشی بن حرب الحبشی است
1:04
او را ابودسمه می نامند
1:06
داستانی خشن، غم انگیز و خونین دارد
1:10
پس گوش خود را به او قرض دهید تا بتواند مصیبت خود را به شما بگوید
1:15
وحشیانه گفت
1:18
بنده جبیر بن مطیم بودم
1:21
یکی از سران قریش
1:23
عمویش قیمه بود
1:25
او در روز بدر به دست حمزه بن عبدالمطلب کشته شد
1:29
او برای او بسیار ناراحت بود
1:32
او به خدا و جلالش قسم خورد که انتقام عمویش را بگیرد
1:36
بگذار قاتل او را بکشند
1:38
و حمزه در کمین فرصت ها بود
1:41
خیلی وقت پیش نبود
1:44
تا اينكه قريش تصميم گرفتند به طرف احد بيرون بروند
1:48
برای از بین بردن محمد بن عبدالله
1:51
و انتقام کشته شدگان بدر
1:54
بنابراین او گردان های خود را یادداشت کرد، اتحادهای خود را جمع کرد و تجهیزات خود را آماده کرد
1:59
سپس رهبری خود را به ابوسفیان بن حرب سپرد
2:03
ابوسفیان دید
2:05
قرار دادن گروهی از زنان قریش در کنار لشکریان
2:09
کسانی که پدر، پسر یا برادرشان کشته شدند
2:13
یا یکی از بستگانشان در بدر
2:16
برای ایجاد انگیزه در ارتش برای جنگ
2:19
آنها بدون مرد و بدون فرار هستند
2:22
او در صف اول زنانی بود که با او بیرون می رفتند
2:25
هند بنت همسر عتبه
2:28
پدر، عمو و برادرش بود
2:31
همه در بدر کشته شدند
2:34
زمانی که ارتش قصد خروج داشت
2:37
جبیر بن مطعم رو به من کرد و گفت:
2:40
ای آباد آیا تو این امتیاز را داری که خودت را از بردگی نجات بدهی؟
2:44
گفتم چه کسی این کار را با من کرد؟
2:47
گفت من با آن مال تو هستم
2:50
گفتم چطوری
2:53
گفت تو حمزه بن عبدالمطلب را کشتی
2:56
عموی محمد، طیمه بن عدی
2:59
تو پیر شدی
3:02
گفتم چه کسی می تواند ضمانت کند که این کار را انجام دهم؟
3:05
گفت هر کی میخوای
3:08
و همه مردم بر آن شهادت خواهند داد
3:11
گفتم دارم و مال او هستم
3:14
او گفت من یک هیولا و یک مرد اتیوپیایی هستم
3:17
من به حبشه تهمت می زنم
3:20
من چیزی را از دست نمی دهم
3:23
پس نیزه ام را برداشتم و با لشکر رفتم
3:26
و خودم را وادار کردم در پشت او راه بروم
3:29
نزدیک به زنان
3:32
هیچ تمایلی به مبارزه نداشتم
3:35
من هر بار در هند بودم
3:38
شوهر ابوسفیان یا او از او گذشت
3:41
او جنگ را دید که در دستان من زیر تابش نور خورشید می درخشد
3:44
شفا و بهبودی یابد
3:47
وقتی به احد رسیدیم دو گروه به هم رسیدند
3:50
برای جستجوی حمزه بن عبدالمطلب بیرون رفتم
3:53
من او را قبلا می شناختم
3:56
حمزه بر کسی پوشیده نبود
3:59
چون بر سرش پر شترمرغ بود
4:02
اجازه دهید همتایان به آن اشاره کنند
4:05
همانطور که اعراب دلاور این کار را کردند
4:08
و فقط تعداد کمی است
4:11
حمزه را دیدم که مانند شتر برگی در میان جمعیت غرش می کند
4:14
او مردم را با شمشیر خود هدایت می کند
4:17
هیچ کس نمی تواند او را تحمل کند
4:20
هیچ چیز از او ثابت نشده است
4:23
در حالی که برای او آماده می شدم
4:26
و آن را با یک درخت یا سنگ پنهان کنید
4:29
منتظرم به من نزدیک شود
4:32
هنگامی که شوالیه ای از قریش به سوی من پیش رفت
4:35
نام او سیبا بن عبدالعزه است
4:38
حمزه مرا متمایز کن. مرا متمایز کن
4:41
حمزه بر او ظاهر شد و گفت
4:44
آیا مادر مشرک است؟ آیا مادر مشرک است؟
4:47
سپس سریع او را زد
4:50
از شمشیر به زمین افتاد و او را زدند
4:53
غلتیدن در خونش در دستانش
4:56
سپس از حمزه برخاستم
4:59
موقعیتی که او را راضی کرد و من شروع به تکان دادن نیزه کردم
5:02
حتی اگر در مورد آن اطمینان داشته باشید
5:06
در زیر شکمش افتاد
5:08
از بین پاهایم بیرون آمد
5:11
دو قدم به سمتم برداشت
5:14
سپس در حالی که نیزه را در دست داشت به سرعت افتاد
5:17
در بدن او، بنابراین من او را در آن جا گذاشتم
5:20
تا اینکه فهمیدم مرده
5:23
سپس نزد او آمدم و آن را از او ربودم
5:26
به سمت چادرها برگشتم و در آنها افتادم
5:29
چون نیازی به چیز دیگری نداشتم
5:33
سپس جنگ شدید شد
5:37
ضربه و دویدن زیاد بود
5:40
با این حال، دایره به زودی تغییر کرد
5:43
بر اصحاب محمد و کشتار در میان آنان بسیار بود
5:46
سپس هند دختر عتبه شد
5:49
برای کشتن مسلمانان
5:52
پشت سر او گروهی از زنان هستند
5:55
بنابراین من شروع به بازیگری برای آنها کردم
5:58
پس پیوندهایشان باقی می ماند و چشمانشان باز است
6:02
و گوش هایشان کدر می شود
6:05
سپس از بینی و گوش گردنبند و گوشواره درست کرد
6:09
پس او را در آغوش گرفتم و گردنبندش را هل دادم
6:12
و گوشواره های طلایش به من
6:15
گفت: ای آباد سماح مال تو هستند.
6:18
آنها مال شما هستند، آنها را نگه دارید، آنها ارزشمند هستند
6:21
و هنگامی که یکی از بارهای خود را از دست داد
6:24
با لشکر به مکه برگشتم
6:27
پس جبیر بن مطعم به آنچه به من وعده داده بود عمل کرد
6:30
و گردنم را آزاد کن
6:33
پس آزاد شدم
6:36
اما آرمان محمد روز به روز بیشتر شد
6:39
ساعت به ساعت بر مسلمانان افزوده شد
6:42
بنابراین من اهمیت بیشتری برای امور محمد داشتم
6:45
اندوه بزرگ
6:48
اضطراب و ترس وجودم را فرا گرفت
6:51
من هنوز اینطوری هستم
6:54
تا اینکه محمد با لشکر نیرومند خود به عنوان فاتح وارد مکه شد
6:57
در آن
7:00
ای کاش به طائف فرار می کردم
7:03
من در آنجا به دنبال امنیت هستم
7:06
اما مردم طائف مدت زیادی نماندند
7:09
پس نور اسلام وجود ندارد
7:12
از آنها هیئتی برای ملاقات با محمد آماده کردند
7:15
اعلام ورود آنان به دین او
7:18
بعد به دست من افتاد
7:21
زمین به چیزی که از آن استقبال می کرد تنگ شد و آموزه ها مرا خسته کردند
7:25
یا یه کشور دیگه
7:28
به خدا من در میان این اضطراب هستم
7:31
وقتی مردی مرا نصیحت کرد، گفت:
7:34
وای بر تو ای هیولا
7:37
به خدا قسم محمد کسی را نمی کشد
7:40
اگر در دین خود وارد شود و به حق شهادت دهد
7:43
به محض شنیدن مطلبش
7:46
تا اینکه میم از صورتم به طرف یثرب بیرون آمد
7:49
من محمد را می خواهم
7:52
وقتی به او رسیدم، وضعیت او را احساس کردم
7:55
پس دانستم که او در مسجد است
7:58
پس آرام و با احتیاط به او نزدیک شدم
8:01
تا ایستادم به سمتش رفتم
8:04
بالای سرش و من گفتم
8:07
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
8:10
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
8:13
وقتی این دو شهادت را شنید، به من نگاه کرد
8:16
وقتی مرا شناخت، نگاهش را از من گرفت
8:19
وحشی هستی؟
8:22
گفتم بله یا رسول الله
8:25
گفت: بنشین و بگو چگونه حمزه را کشته ای.
8:28
پس نشستم و خبر را به او گفتم
8:31
وقتی صحبتم تموم شد
8:34
صورتش را از من برگرداند و گفت
8:37
وای بر تو ای هیولا
8:40
چهره تو از من ناپدید شده است، پس دیگر تو را نخواهم دید
8:44
من از آن روز هستم
8:47
دوست دارم پیامبر اکرم مرا ببیند
8:50
اگر اصحاب مقابل او می نشستند
8:53
جای خودم را پشت سر او گرفتم
8:56
من در آن حالت ماندم تا اینکه رسول خدا وفات کرد
8:59
خداوند او را در جوار پروردگارش درود فرستد
9:02
سپس وحشی افزود:
9:05
با اینکه اینو میدونستم
9:08
اسلام باید مقدم بر آن باشد
9:11
من همچنان عظمت این عمل را احساس می کردم
9:14
و در قسمت شریف اغراق می کنم
9:17
که اسلام و مسلمین با آن آفریده شدند
9:20
شروع کردم به انتظار فرصتی برای جبران
9:23
با آن از آنچه پیش از من آمد
9:26
هنگامی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
9:29
با بالاترین صحابی و خلافت
9:32
مسلمانان به صاحبش ابوبکر
9:35
بنی حنیفه صحابی شدند
9:38
مسیلمه دروغگو با مرتدین
9:41
رسول خدا صلی الله علیه و آله لشکری
9:44
برای جنگ مسلمانان و بازگشت مردمش
9:47
بنی حنیفه به دین خدا
9:50
پس با خود گفتم این به خداست
9:53
شانس تو، هیولای من، از آن استفاده کن
9:56
و اجازه نده که از تو دور شود
9:59
سپس با سپاهیان مسلمان بیرون رفتم
10:02
نیزه ای را که با آن کشته شدم با خود بردم
10:05
سیدالشهدا حمزه بن عبدالمطلب
10:09
اینکه بتوانم مسیلمه را بکشم یا پیروز شوم
10:12
بر اساس شهادت، زمانی که او هجوم آورد
10:15
مسلمه و لشکریانش به مسلمانان حمله کردند
10:18
مرگ و گرفتاری با دشمنان خدا
10:21
شروع کردم به کمین کردن در اطراف مصلیمه و او را دیدم
10:24
او با شمشیر در دست ایستاد و دیدم
10:27
مثلاً مردی از انصار منتظر اوست
10:30
چیزی که من در کمین هستم هر دوی ما می خواهیم
10:33
او را کشت و وقتی در مقابلش ایستادم
10:38
نیزه ام را تکان دادم تا صاف شد
10:41
در دستم آن را به سمت او هل دادم
10:44
در آن افتادم و در همان لحظه
10:47
نیزه خود را به سوی مسیلمه شلیک کردم
10:50
انصار به او حمله می کردند و با او ظلم می کردند
10:53
ضربه ای با شمشیر که شما را ناامید کرد
10:56
او می داند که ما او را کجا کشتیم، اگر تو بودی
10:59
من بودم که او را کشتم. من او را کشته بودم
11:02
بهترین مردم بعد از محمد کشته شدند
11:05
افراد شرور هم
11:10
بهترین مردم بعد از محمد کشته شدند
11:13
او افراد شرور را نیز کشت
11:16
مورخان