صور من حياة الصحابة - الحلقة (23) - صهيب الرومي رضي الله عنه

◉ 0 بازدید ⏱ 11:18 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:15 انجمن مواضع خشنود است
0:18 تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22 اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25 خدا رحمتش کند
0:27 سهیبین الرومی رضی الله عنه
0:45 سهیبین الرومی
0:47 کدام یک از ما مسلمانان صحیبین الرومی را نمی شناسد؟
0:51 او از هیچ خبر یا ذره ای از زندگی نامه خود اطلاعی ندارد
0:55 اما چیزی که بسیاری از ما نمی دانیم
0:58 این است که سهیبن رومی نبود
1:01 اما او عرب خالص بود
1:04 نیمیری پدر تمیمی مادر
1:07 وابستگی سهیبین به رومیان
1:10 داستانی که هنوز در تاریخ به یادگار مانده است
1:13 سفرهای او آن را روایت می کند
1:15 او حدود دو دهه این مأموریت را پذیرفت
1:19 او از احمق مراقبت می کرد
1:21 این شهر باستانی است که در بصره قرار دارد
1:24 ریاست آن بر عهده صنال بن مالک النمیری بود
1:27 توسط خسرو پادشاه پارسیان
1:30 او محبوب ترین فرزندانش بود
1:32 کودک زیر پنج سال
1:35 او را صاحب نامید
1:37 صهیب چهره ای درخشان داشت
1:39 فعالیت فوران مو قرمز
1:42 او چشمانی دارد که از هوش و فصاحت می سوزد
1:46 علاوه بر این، او روح شیرینی داشت
1:50 او به دل پدرش شادی می بخشد
1:53 نگرانی شاه از او سلب می شود
1:56 ام صهیب با پسر کوچکش رفت
1:59 و گروهی از اعضا و خادمان آن
2:02 به روستای دوم عراق
2:04 در جستجوی استراحت و آرامش
2:07 سپس گروهی از ارتش روم به روستا یورش بردند
2:11 نگهبانانش را کشت و پولش را غارت کرد
2:15 و فرزندان او اسیر شدند
2:17 در میان خانواده های آنها صهیب بود
2:20 صهیب در بازارهای برده فروشی در روم فروخته شد
2:24 و آن را به تجارت تبدیل کرد
2:27 او از خدمت به یک ارباب به خدمت به استاد دیگر می رود
2:30 مثل هزاران برده
2:34 چه کسی کاخ های سرزمین روم را پر می کرد
2:38 این امر برای صهیب ممکن شد
2:40 برای نفوذ به اعماق جامعه روم
2:43 و از درون روی آن بایستد
2:46 او با چشمان خود آنچه را در قصرهایش لانه کرده بود دید
2:49 از رذایل و گناهان
2:51 او بی عدالتی ها و گناهانی را که در آنجا مرتکب شده بود با گوش خود شنید
2:56 آن جامعه از این ایده متنفر و تحقیر شد
2:59 و با خودش می گفت
3:01 چنین جامعه ای فقط با سیل پاک می شود
3:06 هر چند صهیبه در سرزمین روم رشد کرد
3:11 او در سرزمین آن و در میان مردم آن بزرگ شد
3:14 با اینکه عربی را فراموش کرده یا تقریباً فراموش کرده است
3:18 هرگز از ذهنش خارج نشد
3:21 او عرب بیابانی است
3:24 آرزوهایش لحظه ای کم نشد
3:27 تا روزی که از بردگی رهایی یابد
3:30 او به مردم خود می پیوندد
3:32 دلتنگی او برای کشورهای عربی اشتیاق او را بیشتر کرد
3:37 او یک کشیش مسیحی را شنید
3:40 به یکی از اربابانش می گوید
3:43 خیلی وقت است
3:45 او از مکه در شبه جزیره عربستان حرکت می کند
3:49 او پیام عیسی بن مریم را باور دارد
3:52 مردم را از تاریکی به سوی نور بیرون می آورد
3:55 سپس صهیب فرصت یافت
3:57 او با فرار از بردگی اربابانش رفت
4:00 صورتش را به سمت مکه، ام القری برمی گرداند
4:03 وطن اعراب و رسالت مورد انتظار پیامبر
4:07 و هنگامی که چوب خود را در آن انداخت
4:10 مردم او را صهیب الرومی می نامیدند
4:13 لهجه زبان و قرمزی موهایش را دارد
4:16 صهیب با یکی از حاکمان مکه ائتلاف کرد
4:19 او عبدالله بن جدان است
4:22 در تجارت شروع به کار کرد
4:24 برای او خیر فراوان و پول زیادی به ارمغان آورد
4:28 با این حال، صهیب تجارت و دستاوردهای خود را فراموش نکرد
4:32 حدیث کشیش مسیحی
4:35 هر بار که حرفش از ذهنش می گذشت
4:38 با نگرانی از خود پرسید
4:40 کی می شود؟
4:42 و فقط تعداد کمی است
4:44 تا اینکه جوابش رسید
4:47 روزی صهیب به مکه بازگشت
4:50 از یکی از سفرهایش
4:52 به او گفتند که محمد بن عبدالله فرستاده شده است
4:55 او از مردم خواست که تنها به خدا ایمان داشته باشند
4:59 او آنها را به عدالت و نیکوکاری تشویق می کند
5:02 آنها را از منکر و منکر باز می دارد
5:05 گفت: مگر او را الامین می گویند؟
5:09 به او گفته شد: "بله."
5:11 گفت جایش کجاست؟
5:13 در خانه الارقم بن ابی الارقم به او گفتند
5:16 در آرامش
5:18 اما مواظب باشید که توسط هیچ یک از قریش دیده نشوید
5:21 اگر شما را ببینند به شما عمل می کنند و این کار را می کنند
5:24 و تو مرد عجیبی هستی
5:26 هیچ عصبیت نمی تواند از شما محافظت کند
5:28 شما هیچ قبیله ای ندارید که از شما حمایت کند
5:31 صهیب به دارالارقم رفت
5:34 مواظب خودش می چرخد
5:35 وقتی به آن رسید
5:37 عمار بن یاسر را بر در دید
5:40 قبلا او را می شناخت
5:42 او یک لحظه تردید کرد
5:44 سپس به او نزدیک شد و گفت
5:46 هر چه می خواهی عمار
5:48 عمار گفت
5:49 اما آنچه شما می خواهید
5:51 صهیب گفت
5:53 من می خواستم به این پسر وارد شوم
5:55 بنابراین از او می شنوم که چه می گوید
5:57 عمار گفت
5:59 و من هم همین را می خواهم
6:01 صهیب گفت
6:03 پس با برکت خدا وارد می شویم
6:06 صهیب بن سنان الرومی وارد شد
6:09 و عمار بن یاسر
6:11 بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
6:14 و به آنچه می گوید گوش دهید
6:17 نور ایمان در سینه آنها می درخشید
6:20 آنها دویدند تا دستان خود را به سوی او دراز کنند
6:23 او شهادت داد که معبودی جز خدا نیست
6:26 و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
6:29 ای ابر، روزشان را با او گذراندند
6:32 آنها از راهنمایی او لذت می برند و از همراهی او لذت می برند
6:35 و وقتی شب فرا رسید
6:37 حرکت آرام شد
6:39 او را زیر پوشش تاریکی رها کردند
6:42 هر کدام نوری در سینه خود حمل می کردند
6:45 برای روشن کردن تمام جهان کافی است
6:49 سهیب سهم خود را از زیان قریش متحمل شد
6:52 با بلال و عمار
6:54 واسمیه و خباب
6:56 و دهها مؤمن دیگر
6:58 او نسبت به مردم قریش ظلم کرد
7:01 اگر از کوهی به محل خود فرود آمد چه؟
7:03 بنابراین او همه اینها را دریافت کرد
7:05 با روحی آرام بخش و صبور
7:08 چون می دانست که راه بهشت است
7:11 مملو از فاجعه
7:13 هنگامی که پیامبر به اصحاب خود اجازه داد
7:15 با مهاجرت به شهر
7:17 صهیب تصمیم گرفت برود
7:19 در جمع پیامبر و ابوبکر
7:21 اما قریش
7:23 احساس کردم قصد مهاجرت دارد
7:25 بنابراین او را از هدفش باز داشت
7:27 او برای او سانسور ایجاد کرد
7:29 تا از دستشان در نیاید
7:31 آموخته هایش را با خود حمل می کند
7:33 او به تجارت نقره و طلا می پردازد
7:36 صهیب پس از هجرت باقی ماند
7:38 رسول و همراهش
7:40 او منتظر فرصت هایی است تا به آنها برسد
7:42 این کار نکرد
7:44 همانطور که چشمان سانسورچی ها بودند
7:46 مراقب او، توجه به او
7:48 راهی پیدا نکرد
7:50 غیر از توسل به حیله
7:52 یک شب سرد
7:54 صحیب تر از بیرون رفتن
7:56 به باز
7:58 انگار داشت خودش را راحت می کرد
8:00 از تسکین خود برنمی گشت
8:02 تا اینکه نزد او برگردد
8:04 برخی از گروهبانانش به یکدیگر گفتند
8:06 روحت خوب باشه
8:08 اللات و العزه
8:10 شکمش را پر کرد
8:12 سپس به رختخواب خود رفتند
8:14 و چشمان خود را به بیابان تسلیم کردند
8:16 پس صهیب یواشکی در میان آنها رفت
8:18 صورتش را برمیگرداند
8:20 نصف شهر
8:22 همین چند وقت پیش بود که سهیب از دنیا رفت
8:24 تا اینکه متوجه شد
8:26 گروهبان هایش
8:28 آنها با وحشت از خواب بیدار شدند
8:30 و بر اسب های خود سوار شدند
8:32 آنها دستان خود را به پشت سر او انداختند
8:34 تا اینکه متوجه شدند
8:36 وقتی آنها را حس کرد
8:38 در یک مکان بلند بایستید
8:40 تیرهایش را از کتک بیرون آورد
8:42 کمانش را نخ کرد و گفت
8:44 ای مردم قریش!
8:46 به خدا یاد گرفتی
8:48 من هستم که به مردم پرتاب می کنم
8:50 و عاقلانه ترین آنها جراحت است
8:52 به خدا به من نمیرسی
8:54 تا اینکه با هر تیری که دارم کشته شوم
8:56 مردی در میان شما
8:58 سپس تا زمانی که شمشیر باقی است، شما را با شمشیر خواهم زد
9:00 من مقداری از آن را در دست دارم
9:02 یکی از آنها گفت:
9:04 به خدا نمی گذاریم شما پیروز شوید
9:06 از ما با خودتان و پولتان
9:08 تو به عنوان ولگرد به مکه آمده ای
9:10 من فقیر بودم و ثروتمند شدم
9:12 و به آنچه رسیدم رسیدم
9:14 گفت: دیدی؟
9:16 اگر پولم را برایت بگذارم
9:18 اجازه میدی برم؟
9:20 گفتند بله
9:22 محل پولش را در خانه اش به آنها نشان داد
9:24 در مکه نزد او رفتند
9:26 و از او گرفتند
9:29 صهیب غذایش را گرفت
9:31 پیاده روی به سمت شهر
9:33 با بدهی او به خدا فرار کنید
9:35 برای پول متاسف نیستم
9:37 که در پوند گل خرج کرد
9:39 سن و همه چیز بود
9:41 چیزی که آلونا متوجه شد
9:43 او خسته شد
9:45 در حسرت رسول خدا برانگیخته شد
9:47 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
9:49 فعالیت او به او برمی گردد
9:51 و به راه رفتن ادامه می دهد
9:53 وقتی به قبا رسید
9:55 رسول خدا دعاهای خدا را دید
9:58 او را فش کن و بش
10:00 و او گفت
10:02 ربیع السال، ابویحیی
10:04 سود حاصل از فروش
10:06 سه بار تکرار کرد
10:08 صورت صهیب پر از شادی شد
10:10 و گفت: سوگند
10:12 هیچ کس از من پیشی نگرفته است
10:14 ای رسول خدا
10:16 و هیچ کس جز جبرئیل این را به تو نگفت
10:18 من واقعا برنده شدم
10:20 فروش و صداقت
10:22 این وحی از بهشت است
10:24 جبرئیل شاهد آن بود
10:27 کلام خداوند متعال
10:29 و از مردم
10:31 کی خودش میخره؟
10:33 شما می خواهید
10:35 رضای خدا
10:37 قسم می خورم
10:39 دلسوز
10:41 با خدمتکاران
10:43 پس صبحانه
10:45 از صهیب بن سنان الرومی
10:47 و حسن مآب
10:49 سود حاصل از فروش
10:53 ابا زندگی می کند
10:55 سود حاصل از فروش
10:57 محمد رسول خداست