از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 21 از 61
صور من حياة الصحابة - الحلقة (47) - عتبة بن غزوان رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
عتبة بن غزوان
0:31
خداوند از او راضی باشد
0:48
او به امیرالمؤمنین عمر بن خطاب پناه داد
0:51
بعد از نماز مغرب به محل استراحت خود رفت
0:53
می خواست کمی استراحت کند
0:56
برای استفاده از آن برای کمک در شب
0:59
اما خواب از چشم خلیفه دور شد
1:03
زیرا نامه برای او حمل شد
1:05
سپاهیان پارس از مسلمانان شکست خوردند
1:08
هر وقت سربازانش می خواستند او را تمام کنند
1:12
لوازم از اینجا و آنجا می آید
1:15
به سرعت قدرت خود را به دست آورد و جنگ را از سر گرفت
1:19
و به او گفته شد
1:21
شهر احمق هاست
1:23
یکی از مهم ترین منابع تامین کننده ارتش های شکست خورده ایرانی است
1:27
با پول و مرد
1:29
تصمیم گرفت لشکری برای فتح العوبله بفرستد
1:32
و عرضه آن را به پارسیان قطع کرد
1:35
اما او از کمبود مردانی که داشت رنج می برد
1:38
این به خاطر این است که جوانان مسلمان، پیر و سالخورده آنها
1:43
بیرون رفته اند و در راه خدا به وسعت زمین حمله می کنند
1:48
تا اینکه خیلی کم در شهر باقی نمانده بود
1:52
پس به روشی متوسل شد که با آن شناخته شد
1:56
کمبود سرباز را با قدرت فرمانده جبران می کند
2:00
پس کینانا مردانش را در مقابل او پراکنده کرد
2:03
شروع کرد به له کردن چوب های آنها یکی یکی
2:07
من خیلی زود شعار دادن را تمام کردم
2:09
آن را پیدا کردم
2:10
بله، آن را پیدا کردم
2:12
سپس به رختخواب رفت و گفت:
2:15
او مجاهد است
2:17
او را بدر و احد و خندق و خواهرانش می شناختم
2:21
الیمامه و مواضعش شاهد او بود
2:24
نه شمشیر داشت و نه تیرش از دست رفت
2:28
سپس دو هجرت هجرت کرد
2:31
او هفتمین فردی بود که در روی زمین به اسلام گروید
2:35
صبح که شد گفت:
2:37
مرا عتبه بن غزوان صدا کن
2:40
سیصد و پانزده مرد پرچم را برای او نگه داشتند
2:45
او به او قول داد که به طور متوالی مردانی را که در دسترسش است در اختیارش بگذارد
2:50
زمانی که ارتش کوچک تصمیم به خروج گرفت
2:54
فاروق برخاست و با رهبر خود عتبه خداحافظی کرد و با او وداع کرد.
2:58
و به او گفت
2:59
ای آستانه
3:01
من تو را به سرزمین احمقان هدایت کردم
3:04
یکی از دژهای دشمن است
3:07
امیدوارم خدا به شما کمک کند
3:10
اگر پایین بیاید
3:12
پس قومش را بسوی خدا بخوان
3:14
هر کی جوابت رو داد قبول کن
3:16
و هر کس امتناع ورزد، از او خراج بگیر از مردم کوچک و پست
3:21
در غیر این صورت، شمشیر بی امان را به گردن آنها بیاندازید
3:25
و اى عتبه در آنچه به تو سپرده شده است از خدا پروا كن
3:29
مواظب نفس خود باشید که بر سر تکبر نزاع می کند که آخرت شما را تباه می کند
3:34
او می دانست که تو با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همراهی می کنی
3:39
خداوند بعد از خواری شما را به آن عزت دهد
3:42
بعد از ضعف شما را تقویت می کند
3:44
تا اینکه شاهزاده معتبری شدم
3:47
یک رهبر مطیع
3:49
شما می گویید و او به شما گوش می دهد
3:51
فرمان می دهی و فرمان تو اطاعت می شود
3:54
چه خوشبختی می شود اگر او شما را فریب نمی داد و فریب نمی داد
3:58
و تو را به جهنم می برد
4:01
خداوند من و تو را از آن حفظ کند
4:04
عتبه بن غزوان با افرادش رفت
4:08
همسرش و پنج زن دیگر او را همراهی می کردند
4:11
از همسران و خواهران سربازان
4:14
تا اینکه در سرزمین قصبه ساکن شدند
4:17
فاصله چندانی با شهر العابله ندارد
4:20
چیزی برای خوردن نداشتند
4:23
زمانی که گرسنگی برایشان شدید شد
4:26
عتبه گفت: از آنها فرار کنیم
4:28
برای ما در این سرزمین چیزی برای خوردن بجویید
4:32
بنابراین آنها به دنبال چیزی بودند که گرسنگی آنها را برطرف کند
4:36
همراه با غذا، داستانی داشتند که یکی برایشان تعریف کرد
4:40
و او گفت
4:42
در حالی که دنبال چیزی برای خوردن می گشتیم
4:45
وارد انبوهی شدیم که دو حیوان وحشی در آن بودند
4:48
در یکی از آنها عبور می کنید
4:50
و در دیگری، یک عشق سفید کوچک
4:53
با پوست زرد پوشیده شده است
4:55
بنابراین آنها را جذب کردیم تا اینکه آنها را به ارتش نزدیک کردیم
4:59
یکی از ما به سبد حاوی عشق نگاه کرد
5:02
فرمود: این سمی است که دشمن برای شما آماده کرده است
5:06
به او نزدیک نشوید
5:08
نگاهی به خرما انداخت و ما را وادار به خوردن کرد
5:11
و ما هم همینطور
5:13
اسبی را دید که افسارش را بریده بودند
5:16
به درخت عشق نزدیک شد و شروع به خوردن کرد
5:20
به خدا قسم ما تصمیم گرفتیم قبل از مرگ او را ذبح کنیم
5:23
از گوشت او بهره مند شویم
5:25
بعد دوستش پیش ما آمد و گفت
5:28
او را رها کن و من امشب از او محافظت خواهم کرد
5:31
اگر احساس کنم مرده است، او را سلاخی می کنم
5:34
وقتی رسیدیم، اسب را سالم دیدیم
5:37
هیچ ضرری در آن نیست
5:40
خواهرم گفت
5:41
برادر من
5:43
شنیدم پدرم گفت
5:45
سم اگر روی آتش گذاشته شود و پخته شود ضرری ندارد
5:49
سپس مقداری عشق برداشتم و در قابلمه گذاشتم
5:53
و زیر آن آتش روشن کردم
5:55
سپس او به زودی گفت
5:57
بیا ببین چقدر قرمز شده
5:59
سپس پوستش را ترکاند
6:02
تخم ها از آن خارج می شوند
6:05
پس در قابلمه انداختیم تا بخوریم
6:07
عتبه به ما گفت
6:09
نام خدا را بر آن ذکر کنید و بخورید
6:12
بنابراین ما آن را خوردیم و بسیار خوب بود
6:15
بعد فهمیدیم اسمش برنج است
6:19
العوبله بود که عتبه بن غزوان با سپاه اندک خود به سوی آن حرکت کرد
6:24
شهری مستحکم در ساحل دجله
6:29
ایرانیان از آن به عنوان انبار سلاح های خود استفاده می کردند
6:33
آنها برج های قلعه های خود را رصدخانه هایی برای نظارت بر دشمنان خود ساختند
6:38
اما این مانع از هجوم عتبه به آن نشد
6:41
با وجود تعداد کم افرادش و تعداد کم اسلحه
6:45
فقط 600 مرد برای او جمع شدند
6:50
آنها با گروه کوچکی از زنان همراه هستند
6:54
او سلاحی جز شمشیر و نیزه نداشت
6:58
او باید از هوش خود استفاده می کرد
7:02
برای زنان آستانهای آماده کردند و بر چوبهای نیزهها بنرهایی برافراشتند
7:07
دستور داد پشت لشکر راه بروند
7:10
او به آنها گفت: ما به شهر نزدیک می شویم.
7:14
پس خاک پشت سرمان را ترجیح دادیم تا هوا را با آن پر کند
7:18
هنگامی که به العوبله نزدیک شدند، سپاهیان پارسی به سوی آنها بیرون آمدند
7:23
آنها را دیدند که به آنها نزدیک می شوند
7:26
به پرچم هایی که پشت سرشان به اهتزاز در می آمد نگاه کردند
7:29
آنها گرد و غباری را یافتند که هوای پشت سرشان را پر کرده بود
7:32
به هم گفتند
7:34
آنها پیشتاز ارتش هستند
7:36
پشت سر آنها ارتش عظیمی است که گرد و غبار برافراشته است
7:40
ما کم هستیم
7:42
سپس هراس در دل آنها پخش شد
7:44
اضطراب آنها را فرا گرفت
7:46
آنها شروع به حمل وسایلی کردند که وزن سبک و گران قیمت بود
7:50
آنها برای سوار شدن به کشتی هایی که در ضجلا لنگر انداخته اند، مسابقه می دهند
7:54
و روی می گردانند
7:56
او بدون از دست دادن هیچ یک از افراد خود وارد آستانه العوبله شد
8:01
سپس شهرها و روستاهای اطراف را فتح کرد
8:04
و ثروت آن سرود چیزی است که محدود کردن آن غیر ممکن است
8:08
از هر تخمینی فراتر رفت
8:10
حتی یکی از مردانش به شهر بازگشت
8:13
پس مردم از او پرسیدند
8:15
مسلمانان چقدر احمقند؟
8:17
گفت: از چه تعجب می کنی؟
8:20
به خدا قسم آنها را رها کردم در حالی که طلا و نقره را به صورت عمده احتکار می کردند
8:25
بنابراین مردم شروع به جستجوی احمق مسافر کردند
8:29
سپس عتبه بن غزوان را دید
8:32
سربازانش را در شهرهای باز مستقر کند
8:35
آنها را به زندگی آسان عادت خواهید داد
8:38
و آنها را با اخلاق مردم آن کشور خلق می کنید
8:42
عزم آنها برای ادامه جنگ ضعیف شد
8:46
پس به عمر بن خطاب نوشت
8:48
از او برای ساختن بصره اجازه می خواهد
8:51
جایی را که برای او انتخاب کرده بود تعریف کرد
8:54
پس به او اجازه داد
8:56
وارد شهر جدید شوید
9:00
اولین چیزی که ساخت مسجد بزرگ آن بود
9:03
جای تعجب نیست
9:05
به خاطر مسجد است
9:07
او و یارانش برای رضای خدا جنگجویان بیرون رفتند
9:10
و در مسجد
9:12
او و یارانش بر دشمنان خدا پیروز شدند
9:15
سپس سربازان برای تصرف زمین به دوش کشیدند
9:18
و ساختن خانه ها
9:20
اما اوتبا برای خودش خانه ای نساخت
9:23
اما او در چادری از پارچه به زندگی خود ادامه داد
9:27
این به این دلیل است که او چیزی را به خودش محرمانه کرده بود
9:31
عتبه دید که دنیا در بصره به مسلمانان نزدیک می شود
9:36
او زن را در مورد خودش متحیر می کند
9:38
و مردانش که اندکی پیش بودند
9:42
آنها هیچ غذایی را بهتر از برنج آب پز با پوسته نمی شناسند
9:47
غذاهای ایرانی مانند فلوژ، لوزینج و غیره را چشیده اند
9:52
و آن را پیدا کردند
9:54
پس از دین خود به خاطر زندگی دنیوی خود ترسید
9:57
من آینده را به آنی ترجیح می دهم
10:00
مردم را در مسجد بصره جمع کرد و خطاب کرد
10:03
و او گفت
10:04
مردم
10:06
دنیا به پایان رسیده است
10:09
و شما از آن به خانه ای نقل مکان می کنید که در آن ناپدید شدن وجود نخواهد داشت
10:14
پس با بهترین اعمال خود به سوی آن حرکت کنید
10:17
و من را هفت بار نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدم
10:23
ما غذایی جز برگ درخت نداریم
10:26
تا اینکه بزرگان ما به آن مبتلا شدند
10:29
یک روز گل رز برداشتم
10:32
پس آن را بین خود و سعد بن ابی وقاص تقسیم کردم
10:36
بنابراین من نیمی از آن را پرداخت کردم
10:38
و سعد مسئول نیمه دیگر بود
10:41
بنابراین امروز حتی یک نفر از ما باقی نمانده است
10:44
جز اینکه او از میان نواحی بر مصر شاهزاده است
10:47
به خدا پناه می برم تا برای خودم بزرگ باشم
10:51
در نزد خدا کم است
10:53
سپس یکی از آنان را به جانشینی آنان برگزید
10:56
آنها را با بدبختی های شهر وداع گفت
10:59
وقتی به فاروق آمد
11:02
از او خواست که او را از ولایت معاف کند، اما او را معاف نکرد
11:05
پس بر آن اصرار کرد
11:07
خلیفه بر آن اصرار داشت
11:09
دستور داد به بصره برگردد
11:11
پس ناخواسته تسلیم فرمان عمر شد
11:14
سوار شترش شد و گفت:
11:17
خدایا مرا به او برنگردان
11:20
خدایا مرا به او برنگردان
11:23
پس خداوند دعای او را مستجاب کرد
11:26
از شهر دور نبود تا اینکه شترش او را یافت
11:30
به او افتخار کرد و مرد
11:34
عتبة بن غزوان در اسلام جایگاهی دارد
11:40
عمر بن الخطاب
11:48
آه شعر
11:49
مرا به گریه انداخت
11:50
آیا در ستایش آنها برتری دارد؟