از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 23 از 57
صور من حياة الصحابة - الحلقة (54) - فيروز الديلمي رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
فیروز الدیلمی رضی الله عنه
0:48
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از حجه الوداع شکایت کرد.
0:54
خبر در سراسر جزیره پخش شد که او بیمار است
0:57
او از انسی اسلام سیاه در یمن مرتد شد
1:01
و مسیلمه دروغگو در الیمامه
1:04
و قبر اسدی در کشور بنی اسد
1:07
سه دروغگو ادعای پیامبری کردند
1:11
هر کدام را نزد قوم خود فرستاد، همچنان که محمد بن عبدالله نزد قریش فرستاده شد
1:17
الاسود الانسی کشیش جادوگر بود
1:20
روح سیاه است و شر گسترده است
1:23
بسیار قدرتمند و ساختاری بزرگ
1:26
او همچنین با فصاحت خود سخنور و مسحور کننده بود
1:30
او زیرک است و می تواند با دروغ های خود با افکار عمومی بازی کند
1:34
وسوسه پول، اعتبار و موقعیت
1:38
او به مردم ظاهر نمی شد مگر اینکه مبدل بود
1:42
تا خود را با هاله ای از رمز و راز و اعتبار احاطه کند
1:46
نفوذ در یمن در آن زمان متعلق به بچه ها بود
1:49
در رأس آنها فیروز الدیلمی قرار دارد
1:52
صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
1:55
پسران نامی است که به گروهی از افراد داده می شود
1:59
پدر و مادر آنها ایرانیانی هستند که از کشور خود به یمن آواره شده اند
2:03
مادرانشان عرب هستند
2:06
بزرگترین آنها پاتان در ظهور اسلام بود
2:10
پادشاه یمن توسط خسرو، بزرگ ایرانیان
2:14
هنگامی که برای او روشن شد، صداقت رسول و بلندی دعوتش برای او آشکار شد.
2:18
اطاعت از خسرو را کنار زد و خود و قومش وارد دین خدا شدند
2:23
پس پیامبر به او سلطنت داد
2:26
او تا زمان مرگ در آنجا ماند
2:28
اندکی قبل از ظهور شیرهای سیاه
2:31
او اولین کسی بود که به ندای اسود الانسی پاسخ داد
2:35
قوم او بن و مذحج هستند
2:37
پس با آنان به صنعا حمله کرد
2:39
وصی او شهربن پثان کشته شد
2:42
با همسرش عداد ازدواج کرد
2:45
سپس از صنعا به مناطق دیگر پرید
2:48
با سرعتی شگفت انگیز زیر ضربات او فرو ریخت
2:52
تا اینکه کشور بین حضرموت و طائف به او نزدیک شد
2:57
و بین بحرین و الاحساء تا عدن
3:01
این به اسود الانسی کمک کرد تا مردم را فریب دهد
3:05
او با حیله گری بی حد و حصر خود آنها را به سوی خود جذب کرد
3:09
او به پیروان خود ادعا کرد که فرشته ای دارد که وحی دریافت کرده است
3:14
او را از غیب برحذر می دارد
3:16
او این ادعا را با چشمانش که همه جا پخش کرد، تایید کرد
3:21
برای دانستن اخبار مردم و رخنه در اسرار آنها
3:25
آنها از مشکلات خود آگاه می شوند و امنیت و امیدی را که در سینه آنها نهفته است آشکار می کنند
3:32
سپس مخفیانه برای او می آورند
3:34
او با نیاز خود با همه نیازمندان روبرو شد
3:38
هر صاحب مشکلی با مشکل خود شروع می کند
3:41
او شگفتی ها و کنجکاوی های زیادی را برای پیروان خود به ارمغان می آورد
3:44
چیزی که ذهن آنها را متحیر می کند و درک آنها را سردرگم می کند
3:47
حتی سخت گیریش
3:49
ندای او مانند آتشی شعله ور از میان آتش خشک جنگلی پخش شد
3:55
او به سختی به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید
3:59
اخبار ردة الاسود الانسی
4:01
و حمله او به یمن
4:03
تا اینکه حدود ده نفر از یارانش برای کسانی که او را خیر می دید نامه فرستادند
4:09
یکی از مالکان قبلی در یمن
4:11
او از آنها می خواهد که با ایمان و قاطعیت با این وسوسه کور مقابله کنند
4:18
او به آنها دستور می دهد که به هر طریقی از شر شیرهای سیاه خلاص شوند
4:22
پیام پیامبر به کسی ابلاغ نشد
4:25
مگر اینکه به ندای او پاسخ دهد و برای اجرای دستورش آمده باشد
4:29
او اولین کسی بود که به تماس او پاسخ داد
4:32
قهرمان داستان ما فیروز الدیلمی است
4:35
و فرزندانش
4:38
اجازه دهید صحبت را به او بسپاریم تا داستان منحصر به فرد و شگفت انگیز خود را برای ما بازگو کند
4:42
فیروز گفت
4:44
من و فرزندانم لحظه ای را وقف دین خدا نکردیم
4:48
هیچ کدام از ما هرگز به دل ایمان به دشمن خدا نیفتاده ایم
4:52
منتظر فرصت هایی بودیم که به او حمله کنیم
4:55
و به هر طریقی از شر آن خلاص شوید
4:58
هنگامی که به ما و مؤمنان قبلی رسید
5:02
رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشت
5:05
یکدیگر را تقویت کنید
5:07
بگذارید هر کدام در مسیر خود کار کنیم
5:10
اسود الانسی به خاطر موفقیتش مغرور و متکبر شده بود
5:16
او قیس بن عبد یاغوث را به فرماندهی لشکر خود منصوب کرد
5:19
و مجبور است
5:21
و رفتارش را با او تغییر داد
5:23
تا اینکه قیس دیگر از ظلم او در امان نبود
5:27
پس من و پسر عمویم دزاوی نزد او رفتیم
5:30
پیام پیامبر صلی الله علیه و آله را به او رساندیم
5:34
از او دعوت کردیم تا قبل از صرف شام با آن مرد ناهار بخوریم
5:39
پس دلش را به دعوت ما گشود
5:41
او راز خود را برای ما فاش کرد
5:43
ما را چنان دید که گویی از آسمان بر او نازل شده ایم
5:47
بنابراین ما سه نفر موافقت کردیم
5:49
ما باید از درون با مرتد دروغگو مقابله کنیم
5:53
در حالی که برادران دیگر ما از خارج با او مقابله می کنند
5:57
نظر ما این بود که ابن عم عاد را هم شامل خودمان کنیم
6:01
همان که اسود الانسی با او ازدواج کرد
6:04
پس از کشتن شوهرش شهربن بدان
6:07
به کاخ الاسود الانسی رفتم
6:10
من با پسر عموی عاد آشنا شدم
6:12
و من به او گفتم پسر عمو
6:15
تو می دانی که این مرد چه بلایی سر ما و تو آورده است
6:19
شوهرت را کشت و زنان قوم تو را شرمنده کرد
6:23
و بسیاری از مردان آنها نابود شدند
6:25
و موضوع را از دست آنها خارج کنید
6:28
این کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است
6:31
به خصوص به ما
6:33
بله، نه مردم یمن به طور کلی
6:35
او ما را به رفع این فتنه دعوت می کند
6:39
آیا می توانید در آن به ما کمک کنید؟
6:41
و او گفت
6:43
چشمت را به هر چیزی نگاه کن
6:45
بنابراین گفتم باید آن را بیرون بیاورم
6:47
گفت: بلکه سنگین است.
6:49
گفتم: به خدا سوگند منظورم چیز دیگری نبود.
6:53
اما من می ترسیدم با شما روبرو شوم
6:56
گفت: سوگند به کسی که محمد را به حق مژدهدهنده و بیمدهنده فرستاد.
7:01
من در یک چشم به هم زدن در دینم رتبه شدم
7:04
خداوند برای من نفرتانگیزتر از این شیطان خلق نکرده است
7:09
به خدا از زمانی که او را دیدم او را نمی شناسم
7:12
مگر فاسق و گناهکار
7:14
او به حقیقت اهمیت نمی دهد و از بدی خودداری نمی کند
7:17
پس گفتم: چگونه او را بکشیم؟
7:20
او گفت که او برای خودش محفوظ است
7:25
در قصر جایی نیست
7:27
جز اینکه نگهبانان او را احاطه کرده بودند
7:29
غیر از این اتاق دورافتاده و متروک
7:32
پشتش به فلان جای بیابان است
7:36
هنگام غروب، آن را در تاریکی شب حفر کنید
7:40
در داخل شما یک سلاح و یک چراغ قوه پیدا خواهید کرد
7:43
و مرا در انتظار تو خواهی یافت
7:46
سپس وارد شدند و او را کشتند
7:48
پس گفتم: در چنین قصری اتاقی را حفاری کن.
7:53
امر الهی نیست
7:55
ممکن است یکی از کنار ما رد شود و نگهبان ها فریاد بزنند و فریاد بزنند
7:59
یک نتیجه نامطلوب خواهد بود
8:01
گفت: تو دشمن حق نیستی
8:04
من یک نظر برای شما دارم
8:06
گفتم چیه
8:08
او گفت که فردا مردی را می فرستد که به عنوان کارگر به او اعتماد کند
8:12
پس به او دستور دادم که اتاق را از داخل کند
8:15
تا زمانی که فقط مقدار کمی از نقب باقی بماند
8:19
سپس شبانه آن را از بیرون با ساده ترین تلاش تمام می کنید
8:23
گفتم بله همان چیزی که دیدم
8:27
بعد رفتم و به دوستم گفتم که چه توافقی کردیم
8:31
پس او را برکت دادند
8:33
ما یک ساعت برای این موضوع آماده شدیم
8:36
سپس این کلمه راز را به ویژه برای مؤمنان در میان هوادارانمان فاش کردیم
8:41
ما از آنها خواستیم که آماده باشند
8:43
صبح روز بعد قرارمان را با آنها گذاشتیم
8:47
و هنگامی که شب بر ما فرود آمد
8:49
و زمان مقرر فرا رسیده است
8:51
من با دوستم به محل نقب رفتم
8:54
بنابراین ما آن را فاش کردیم
8:56
رفتیم داخل اتاق
8:58
اسلحه را برداشتیم و چراغ قوه را گم کردیم
9:01
به سمت کابین دشمن خدا حرکت کردیم
9:04
بعد پسر عمویم دم در ایستاده بود
9:07
او به من اشاره کرد و من وارد او شدم
9:10
اگر خواب بود به خواب رفت
9:13
بنابراین تیغه را به گردنش زدم
9:15
سفال گاو نر
9:17
و شادی شتر ذبح شده
9:21
هنگامی که نگهبانان صدای او را شنیدند
9:23
آمدند داخل کابین و گفتند
9:25
این چیه؟
9:27
پسر عمویم به آنها گفت
9:29
آنها در بزرگسالی رفتند
9:31
زیرا پیامبر خدا به من وحی می کند
9:33
پس رفتند
9:36
تا سحر در قصر ماندیم
9:39
او روی یکی از دیوارهای آن ایستاد و شعار داد
9:42
خدا بزرگ است
9:44
خدا بزرگ است
9:46
در اذان ادامه دادم تا گفتم
9:48
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
9:52
شهادت می دهم که محمد رسول خداست
9:55
شهادت می دهم که اسود الانسی دروغگو است
9:58
این رمز عبور بود
10:01
مسلمانان از هر سو به قصر نزدیک شدند
10:04
نگهبانان با شنیدن صدای اذان وحشت کردند
10:07
دو تیم با هم درگیر شدند
10:11
پس سر شیرها را به سوی آنها انداختم
10:13
از بالای دیوارهای کاخ
10:15
وقتی هوادارانش او را دیدند
10:17
ضعیف شدند و بویشان رفت
10:19
و چون مؤمنان او را دیدند
10:21
آنها در برابر دشمن خود مغرور و متکبر شدند
10:23
موضوع قبل از طلوع آفتاب حل شد
10:26
و زمانی که روز به پایان رسید
10:28
نامه ای برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادیم
10:32
او را به مرگ دشمن خدا مژده می دهیم
10:35
وقتی مبلغان به شهر رسیدند
10:38
پیامبر صلی الله علیه و آله را یافتند
10:41
همان شب درگذشت
10:44
با این حال، آنها به زودی متوجه شدند
10:46
وحی خبر از مرگ اسود الانسی داد
10:49
شبی که کشته شد
10:52
حضرت علیه السلام به یارانش فرمودند
10:55
الاسود الانسی دیروز کشته شد
10:58
مرد مبارکی او را کشت
11:00
از اهل بیت مبارک
11:02
پس به او گفته شد
11:04
او کیست یا رسول الله؟
11:06
فیروز گفت
11:08
فیروز پیروز شد
11:10
فیروز
11:14
انسان مبارک
11:16
از اهل بیت مبارک
11:18
محمد رسول خداست
11:25
مشید رفت شعر
11:27
و بهترین ها را هدر دادم
11:29
در ستایش آنها بیشتر است