صور من حياة الصحابة - الحلقة (54) - فيروز الديلمي رضي الله عنه

◉ 0 بازدید ⏱ 11:40 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:15 انجمن مواضع خشنود است
0:18 تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22 اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25 خدا رحمتش کند
0:27 فیروز الدیلمی رضی الله عنه
0:48 هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بازگشت از حجه الوداع شکایت کرد.
0:54 خبر در سراسر جزیره پخش شد که او بیمار است
0:57 او از انسی اسلام سیاه در یمن مرتد شد
1:01 و مسیلمه دروغگو در الیمامه
1:04 و قبر اسدی در کشور بنی اسد
1:07 سه دروغگو ادعای پیامبری کردند
1:11 هر کدام را نزد قوم خود فرستاد، همچنان که محمد بن عبدالله نزد قریش فرستاده شد
1:17 الاسود الانسی کشیش جادوگر بود
1:20 روح سیاه است و شر گسترده است
1:23 بسیار قدرتمند و ساختاری بزرگ
1:26 او همچنین با فصاحت خود سخنور و مسحور کننده بود
1:30 او زیرک است و می تواند با دروغ های خود با افکار عمومی بازی کند
1:34 وسوسه پول، اعتبار و موقعیت
1:38 او به مردم ظاهر نمی شد مگر اینکه مبدل بود
1:42 تا خود را با هاله ای از رمز و راز و اعتبار احاطه کند
1:46 نفوذ در یمن در آن زمان متعلق به بچه ها بود
1:49 در رأس آنها فیروز الدیلمی قرار دارد
1:52 صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
1:55 پسران نامی است که به گروهی از افراد داده می شود
1:59 پدر و مادر آنها ایرانیانی هستند که از کشور خود به یمن آواره شده اند
2:03 مادرانشان عرب هستند
2:06 بزرگترین آنها پاتان در ظهور اسلام بود
2:10 پادشاه یمن توسط خسرو، بزرگ ایرانیان
2:14 هنگامی که برای او روشن شد، صداقت رسول و بلندی دعوتش برای او آشکار شد.
2:18 اطاعت از خسرو را کنار زد و خود و قومش وارد دین خدا شدند
2:23 پس پیامبر به او سلطنت داد
2:26 او تا زمان مرگ در آنجا ماند
2:28 اندکی قبل از ظهور شیرهای سیاه
2:31 او اولین کسی بود که به ندای اسود الانسی پاسخ داد
2:35 قوم او بن و مذحج هستند
2:37 پس با آنان به صنعا حمله کرد
2:39 وصی او شهربن پثان کشته شد
2:42 با همسرش عداد ازدواج کرد
2:45 سپس از صنعا به مناطق دیگر پرید
2:48 با سرعتی شگفت انگیز زیر ضربات او فرو ریخت
2:52 تا اینکه کشور بین حضرموت و طائف به او نزدیک شد
2:57 و بین بحرین و الاحساء تا عدن
3:01 این به اسود الانسی کمک کرد تا مردم را فریب دهد
3:05 او با حیله گری بی حد و حصر خود آنها را به سوی خود جذب کرد
3:09 او به پیروان خود ادعا کرد که فرشته ای دارد که وحی دریافت کرده است
3:14 او را از غیب برحذر می دارد
3:16 او این ادعا را با چشمانش که همه جا پخش کرد، تایید کرد
3:21 برای دانستن اخبار مردم و رخنه در اسرار آنها
3:25 آنها از مشکلات خود آگاه می شوند و امنیت و امیدی را که در سینه آنها نهفته است آشکار می کنند
3:32 سپس مخفیانه برای او می آورند
3:34 او با نیاز خود با همه نیازمندان روبرو شد
3:38 هر صاحب مشکلی با مشکل خود شروع می کند
3:41 او شگفتی ها و کنجکاوی های زیادی را برای پیروان خود به ارمغان می آورد
3:44 چیزی که ذهن آنها را متحیر می کند و درک آنها را سردرگم می کند
3:47 حتی سخت گیریش
3:49 ندای او مانند آتشی شعله ور از میان آتش خشک جنگلی پخش شد
3:55 او به سختی به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید
3:59 اخبار ردة الاسود الانسی
4:01 و حمله او به یمن
4:03 تا اینکه حدود ده نفر از یارانش برای کسانی که او را خیر می دید نامه فرستادند
4:09 یکی از مالکان قبلی در یمن
4:11 او از آنها می خواهد که با ایمان و قاطعیت با این وسوسه کور مقابله کنند
4:18 او به آنها دستور می دهد که به هر طریقی از شر شیرهای سیاه خلاص شوند
4:22 پیام پیامبر به کسی ابلاغ نشد
4:25 مگر اینکه به ندای او پاسخ دهد و برای اجرای دستورش آمده باشد
4:29 او اولین کسی بود که به تماس او پاسخ داد
4:32 قهرمان داستان ما فیروز الدیلمی است
4:35 و فرزندانش
4:38 اجازه دهید صحبت را به او بسپاریم تا داستان منحصر به فرد و شگفت انگیز خود را برای ما بازگو کند
4:42 فیروز گفت
4:44 من و فرزندانم لحظه ای را وقف دین خدا نکردیم
4:48 هیچ کدام از ما هرگز به دل ایمان به دشمن خدا نیفتاده ایم
4:52 منتظر فرصت هایی بودیم که به او حمله کنیم
4:55 و به هر طریقی از شر آن خلاص شوید
4:58 هنگامی که به ما و مؤمنان قبلی رسید
5:02 رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشت
5:05 یکدیگر را تقویت کنید
5:07 بگذارید هر کدام در مسیر خود کار کنیم
5:10 اسود الانسی به خاطر موفقیتش مغرور و متکبر شده بود
5:16 او قیس بن عبد یاغوث را به فرماندهی لشکر خود منصوب کرد
5:19 و مجبور است
5:21 و رفتارش را با او تغییر داد
5:23 تا اینکه قیس دیگر از ظلم او در امان نبود
5:27 پس من و پسر عمویم دزاوی نزد او رفتیم
5:30 پیام پیامبر صلی الله علیه و آله را به او رساندیم
5:34 از او دعوت کردیم تا قبل از صرف شام با آن مرد ناهار بخوریم
5:39 پس دلش را به دعوت ما گشود
5:41 او راز خود را برای ما فاش کرد
5:43 ما را چنان دید که گویی از آسمان بر او نازل شده ایم
5:47 بنابراین ما سه نفر موافقت کردیم
5:49 ما باید از درون با مرتد دروغگو مقابله کنیم
5:53 در حالی که برادران دیگر ما از خارج با او مقابله می کنند
5:57 نظر ما این بود که ابن عم عاد را هم شامل خودمان کنیم
6:01 همان که اسود الانسی با او ازدواج کرد
6:04 پس از کشتن شوهرش شهربن بدان
6:07 به کاخ الاسود الانسی رفتم
6:10 من با پسر عموی عاد آشنا شدم
6:12 و من به او گفتم پسر عمو
6:15 تو می دانی که این مرد چه بلایی سر ما و تو آورده است
6:19 شوهرت را کشت و زنان قوم تو را شرمنده کرد
6:23 و بسیاری از مردان آنها نابود شدند
6:25 و موضوع را از دست آنها خارج کنید
6:28 این کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است
6:31 به خصوص به ما
6:33 بله، نه مردم یمن به طور کلی
6:35 او ما را به رفع این فتنه دعوت می کند
6:39 آیا می توانید در آن به ما کمک کنید؟
6:41 و او گفت
6:43 چشمت را به هر چیزی نگاه کن
6:45 بنابراین گفتم باید آن را بیرون بیاورم
6:47 گفت: بلکه سنگین است.
6:49 گفتم: به خدا سوگند منظورم چیز دیگری نبود.
6:53 اما من می ترسیدم با شما روبرو شوم
6:56 گفت: سوگند به کسی که محمد را به حق مژده‌دهنده و بیم‌دهنده فرستاد.
7:01 من در یک چشم به هم زدن در دینم رتبه شدم
7:04 خداوند برای من نفرت‌انگیزتر از این شیطان خلق نکرده است
7:09 به خدا از زمانی که او را دیدم او را نمی شناسم
7:12 مگر فاسق و گناهکار
7:14 او به حقیقت اهمیت نمی دهد و از بدی خودداری نمی کند
7:17 پس گفتم: چگونه او را بکشیم؟
7:20 او گفت که او برای خودش محفوظ است
7:25 در قصر جایی نیست
7:27 جز اینکه نگهبانان او را احاطه کرده بودند
7:29 غیر از این اتاق دورافتاده و متروک
7:32 پشتش به فلان جای بیابان است
7:36 هنگام غروب، آن را در تاریکی شب حفر کنید
7:40 در داخل شما یک سلاح و یک چراغ قوه پیدا خواهید کرد
7:43 و مرا در انتظار تو خواهی یافت
7:46 سپس وارد شدند و او را کشتند
7:48 پس گفتم: در چنین قصری اتاقی را حفاری کن.
7:53 امر الهی نیست
7:55 ممکن است یکی از کنار ما رد شود و نگهبان ها فریاد بزنند و فریاد بزنند
7:59 یک نتیجه نامطلوب خواهد بود
8:01 گفت: تو دشمن حق نیستی
8:04 من یک نظر برای شما دارم
8:06 گفتم چیه
8:08 او گفت که فردا مردی را می فرستد که به عنوان کارگر به او اعتماد کند
8:12 پس به او دستور دادم که اتاق را از داخل کند
8:15 تا زمانی که فقط مقدار کمی از نقب باقی بماند
8:19 سپس شبانه آن را از بیرون با ساده ترین تلاش تمام می کنید
8:23 گفتم بله همان چیزی که دیدم
8:27 بعد رفتم و به دوستم گفتم که چه توافقی کردیم
8:31 پس او را برکت دادند
8:33 ما یک ساعت برای این موضوع آماده شدیم
8:36 سپس این کلمه راز را به ویژه برای مؤمنان در میان هوادارانمان فاش کردیم
8:41 ما از آنها خواستیم که آماده باشند
8:43 صبح روز بعد قرارمان را با آنها گذاشتیم
8:47 و هنگامی که شب بر ما فرود آمد
8:49 و زمان مقرر فرا رسیده است
8:51 من با دوستم به محل نقب رفتم
8:54 بنابراین ما آن را فاش کردیم
8:56 رفتیم داخل اتاق
8:58 اسلحه را برداشتیم و چراغ قوه را گم کردیم
9:01 به سمت کابین دشمن خدا حرکت کردیم
9:04 بعد پسر عمویم دم در ایستاده بود
9:07 او به من اشاره کرد و من وارد او شدم
9:10 اگر خواب بود به خواب رفت
9:13 بنابراین تیغه را به گردنش زدم
9:15 سفال گاو نر
9:17 و شادی شتر ذبح شده
9:21 هنگامی که نگهبانان صدای او را شنیدند
9:23 آمدند داخل کابین و گفتند
9:25 این چیه؟
9:27 پسر عمویم به آنها گفت
9:29 آنها در بزرگسالی رفتند
9:31 زیرا پیامبر خدا به من وحی می کند
9:33 پس رفتند
9:36 تا سحر در قصر ماندیم
9:39 او روی یکی از دیوارهای آن ایستاد و شعار داد
9:42 خدا بزرگ است
9:44 خدا بزرگ است
9:46 در اذان ادامه دادم تا گفتم
9:48 شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
9:52 شهادت می دهم که محمد رسول خداست
9:55 شهادت می دهم که اسود الانسی دروغگو است
9:58 این رمز عبور بود
10:01 مسلمانان از هر سو به قصر نزدیک شدند
10:04 نگهبانان با شنیدن صدای اذان وحشت کردند
10:07 دو تیم با هم درگیر شدند
10:11 پس سر شیرها را به سوی آنها انداختم
10:13 از بالای دیوارهای کاخ
10:15 وقتی هوادارانش او را دیدند
10:17 ضعیف شدند و بویشان رفت
10:19 و چون مؤمنان او را دیدند
10:21 آنها در برابر دشمن خود مغرور و متکبر شدند
10:23 موضوع قبل از طلوع آفتاب حل شد
10:26 و زمانی که روز به پایان رسید
10:28 نامه ای برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادیم
10:32 او را به مرگ دشمن خدا مژده می دهیم
10:35 وقتی مبلغان به شهر رسیدند
10:38 پیامبر صلی الله علیه و آله را یافتند
10:41 همان شب درگذشت
10:44 با این حال، آنها به زودی متوجه شدند
10:46 وحی خبر از مرگ اسود الانسی داد
10:49 شبی که کشته شد
10:52 حضرت علیه السلام به یارانش فرمودند
10:55 الاسود الانسی دیروز کشته شد
10:58 مرد مبارکی او را کشت
11:00 از اهل بیت مبارک
11:02 پس به او گفته شد
11:04 او کیست یا رسول الله؟
11:06 فیروز گفت
11:08 فیروز پیروز شد
11:10 فیروز
11:14 انسان مبارک
11:16 از اهل بیت مبارک
11:18 محمد رسول خداست
11:25 مشید رفت شعر
11:27 و بهترین ها را هدر دادم
11:29 در ستایش آنها بیشتر است