از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 43 از 43
صور من حياة الصحابة - الحلقة (107) - عمرو بن أمية الضمري رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:17
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:21
نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:30
عمر بن امیه الضمری
0:32
خداوند از او راضی باشد
0:48
سال پنجم هجری بود
0:53
یکی از سخت ترین سال های جنگ مشرکین
0:57
محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است
1:02
چون قریش دیوانه شدند
1:05
وقتی دید که دست مسلمانان هر روز بر او چیره می شود
1:09
برای او، جنگ به جنگ بقا یا نابودی تبدیل شده بود
1:14
پس هر سلاحی برای از بین بردن رسول خدا صلی الله علیه و آله کشیده شد
1:20
از جمله ترور و خیانت
1:23
مسلمانان از توطئه قریش غافل نبودند
1:27
چیزی کمتر از این وحشیانه و قدرتمند نیست
1:30
نگاه ها و فداییان در هر دو اردوگاه هیچ نتیجه ای نداشت
1:36
و یک روز
1:38
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حضور یارانش ایستاد و فرمود:
1:44
چه کسی به صورت ناشناس به مکه می رود؟
1:47
این تأثیری بر مردم می گذارد که اعراب به یاد دارند
1:50
هر خبری که دارند برای ما می آورد
1:54
پس عمر بن امیه الضمری به سوی او قیام کرد
1:57
گفت: من هستم یا رسول الله.
1:59
رسول خدا صلی الله علیه و آله خشنود شد و فرمود:
2:05
تو مال او هستی ای ابو امیه
2:08
عمر بن امیه الضمری بود
2:10
یکی از معدود بازمانده های عرب
2:13
یک قلب در حال اجرا، یک قلب هوشمند
2:16
او بسیار تلخ است و شهودی تیز دارد
2:19
هیچ مجموعه ای نیست که راه حل نداشته باشد
2:22
هیچ خجالتی بدون راه حل وجود ندارد
2:27
مثلاً رسول الله صلی الله علیه وسلم
2:31
او پیامی به نگوس فرستاد
2:34
پادشاه حبشه
2:36
نجاشی به مسلمانان پناه داد و از آنها محافظت کرد
2:39
وقتی به او اجازه ورود داده شد، با کسانی بود که وارد می شدند
2:43
او سقف دری را که به ایوان شاه منتهی می شد، یافت
2:47
خیلی کم کرده است
2:50
تا کسی نتواند وارد آن شود
2:52
جز اینکه به احترام شاه تعظیم می کرد
2:55
بعد فردا، جلوی در
2:57
روی پاشنه اش پیچید و چرخید
3:00
این برای مردم سخت بود
3:02
و به آن علاقه مند شدند
3:04
النجاشی گفت
3:06
چه چیزی مانع از ورود شما با ورود مردم شد؟
3:09
و او گفت
3:10
چون ما مسلمانان حرام شده ایم
3:13
در مورد تعظیم به غیر خدا
3:15
عذر او را پذیرفت
3:17
و به طور خلاصه
3:19
عمر بن امیه بود
3:21
مردم شایسته این وظیفه هستند
3:23
که خود را وقف آن کرد
3:25
اگر یک عیب در آن نبود
3:27
برای همه اهل مکه است
3:30
او را می شناختند
3:31
نه فقط صورتش
3:33
بلکه با صدایش و راه رفتنش
3:36
رسول خدا صلی الله علیه و آله عمرش را زیاد کرد
3:41
مردی از انصار
3:43
پس او و همراهش رفتند
3:45
هدف گرفتن سنگرهای شرک در مکه
3:48
و تا شب به راه رفتن ادامه دادند
3:51
آنها در طول روز در کمین هستند
3:53
در آستانه دیده شدن با هر یک از چشمان قریش
3:56
آنها خود یمنی بودند
3:59
ابوسفیان بن حرب را بیاورد
4:02
به شهر کشته یا اسیر
4:05
وقتی به مکه نزدیک شدند
4:08
آنها شتران خود را به یکی از صخره های دوردست آن بستند
4:12
آنها با لباسهای تیره وارد آن شدند
4:15
رفتن به خانه ابوسفیان بن حرب
4:18
انصاری به عمر گفت
4:21
ای پدران مایا
4:23
کاش خانه را طواف کنیم و دو رکعت نماز بخوانیم
4:26
بعد خودمون میریم
4:29
شاید این آخرین باری باشد که در خانه می روید
4:32
عمر به او گفت
4:34
این رسم قریش است که شام می خورند
4:37
در حیاط خانه هایشان بنشینند
4:40
بیشتر آنها مشرف به کعبه هستند
4:43
مردم در جنگ هستند
4:45
آنها در برابر هر ضربه ای هوشیار هستند
4:48
انصاری با التماس به او گفت
4:50
من تصمیم گرفتم که این کار را انجام دهید
4:52
ان شاء الله هیچ بدی به ما نمی رسد
4:55
فلانی یک عمر دارد
4:57
به طرف خانه رفت و هفت نفر دور آن خانه رفتند
5:00
دو رکعت نماز در سنگ بخوان
5:03
سپس برای رسیدگی به موضوعی که برای آن آمده بود بیرون رفت
5:07
عمر گفت
5:08
همین که دو رکعت را تمام کردیم
5:11
تا اینکه دیدم مردی در تاریکی به من خیره شده است
5:14
وقتی مرا شناخت، گفت:
5:16
عمر بن امیه
5:18
به خدا سوگند او جز برای شر به مکه نیامد
5:21
صدایش را بلند کرد و مردم را فریاد زد
5:24
پس به دوستم گفتم
5:26
زنده ماندن، زنده ماندن
5:28
مردم با ما عهد بسته اند
5:30
به خدا سوگند ما را میبافند
5:33
چوب من را صلیب ما می کنند
5:35
کنار چوب خبیب
5:37
دو تله از کوه بالا رفتیم
5:40
سپس مردم به سرعت به دنبال ما رفتند
5:44
مردمی را در نواحی ساحلی مکه می شناختم
5:47
ما هنوز یک نفر را ترک می کنیم و وارد دیگری می شویم
5:50
تا اینکه ما را از دست دادند و از ما دست کشیدند
5:53
و برگشتند
5:55
من و دوستم وارد غاری در بالای کوه شدیم
5:59
آن شب آنجا ماندیم
6:02
وقتی شدیم
6:04
نزدیک غار مردی را دیدیم که از اسبش مراقبت می کرد
6:08
ما سر جای خود ماندیم و از حرکت باز ایستادیم
6:11
تا او ما را احساس نکند
6:13
اما خیلی زود به غار نزدیک شد
6:16
و وارد آن شدند
6:18
پس با خود گفتم: «او ما را دید.»
6:21
او با صدای بلند فریاد زد و قریش را از محل ما آگاه کرد
6:25
خنجر همراهم بود
6:27
پس بر آن بست و بر سینه خود غلاف کرد
6:30
او فریاد زد که در سراسر صخره ها طنین انداز شد
6:34
تبدیل به فریاد شدند
6:36
فقط تعداد کمی است
6:38
تا اینکه دیدم مردم به سمت منبع صدا می خزند
6:42
پس به جای خود در غار برگشتم
6:44
من کنار دوستم زندگی می کردم
6:47
وقتی دوستشان را پیدا کردند در آخرین نفس او را پیدا کردند
6:52
به او گفتند: چه کسی تو را زد؟
6:54
عمر بن امیه گفت
6:57
گفتند کجاست؟
6:59
او قبل از اینکه بتواند در مورد ما به آنها بگوید به سرعت مرد
7:03
با اینکه به آنها نزدیک بودیم یا کمتر
7:07
ما می شنویم که آنها چه می گویند و می بینیم که چه می کنند
7:11
به فکر هیچکدام از آنها نبود که علیه ما وارد غار شوند
7:15
آنهایی که طلاق گرفتند پشت آن به دنبال ما هستند
7:19
وقتی ردی از ما پیدا نکردند
7:22
آنها با دوست خود مدارا کردند و او را به مکه بردند
7:26
من و دوستم آن روز در غار ماندیم
7:30
وقتی شب بر سرمان آمد
7:33
به او گفتم باید بیاییم
7:36
چشمان مردم زمین را در جستجوی ما میگردند
7:40
وقتی ما را در جاده شهر برد
7:43
یاد خبیبا افتادم
7:45
مشرکان او را شکست داده و او را کشتند
7:49
او را بر چوبی در حومه مکه به صلیب کشیدند
7:52
برای او نگهبانی گذاشتند
7:54
برای دیدن مردم در صبح و عصر
7:57
پس گفتم: به خدا سوگند که او را از آنان و از دشمنانش دوری خواهی داشت.
8:02
بنابراین به سمت محلی که من در آن اقامت داشتم راه افتادیم
8:06
وقتی نگهبانان به ما نزدیک شدند
8:09
یک نفر گفت
8:11
قسم می خورم که پیاده روی ندیدم
8:13
شبیه پیاده روی عمر بن امیه قبل از امشب
8:17
اگر در شهر نبود
8:20
من می گفتم او بود
8:22
در مورد مقاله او طوری سکوت کردم که انگار به من مربوط نیست
8:26
به سمت چوب فولاد رفتم
8:29
وقتی آن را تراز کردم
8:31
و درستش کرد
8:33
و آن را از جای خود درآورد
8:35
و من آن را روی شانه هایم حمل کردم
8:37
و دشمن عفونت را گسترش داد
8:39
سپس نگهبانان به دنبال من آمدند
8:41
و هنوز هم مرا بیرون کردند
8:43
تا اینکه به صخره هایی رسیدم که در زیر آن نهر آب عظیمی بود
8:47
پس خبیب را در آن انداختم
8:49
بنابراین نگهبانان مرا ترک کردند
8:51
آنها به او روی آوردند تا او را از آن خارج کنند
8:54
پس خداوند او را از آنان پنهان کرد و او را نیافتند
8:57
بعد من و دوستم رفتیم
9:01
تا اینکه به غاری در کوه صحنان پناه بردیم
9:04
در حالی که ما در آن هستیم
9:06
وقتی پیرمردی یک چشم وارد ما شد
9:09
سلام کرد، سپس رو به او کرد و گفت
9:12
از مرد
9:14
گفتم: از بنی بکر
9:16
تو کی هستی؟
9:18
از بنی بکر نیز گفت
9:21
پس سلام کردم
9:23
بعد خیلی زود خوابم برد
9:25
صدای آوازش را بلند کرد و گفت
9:28
من تا زنده ام مسلمان نیستم
9:31
هیچ دینی برای مسلمانان وجود ندارد
9:34
پس با خودم گفتم خودت خواهی فهمید
9:37
بعد بهش مهلت دادم
9:39
وقتی خوابش برد، کمانم را گرفتم
9:42
بنابراین یک سر آن را در چشم راستش قرار دادم
9:45
با تمام وزنم از او حمایت کردم
9:48
تا اینکه به استخوان رسید
9:51
بعد دوستم را بیدار کردم و گفتم:
9:53
زنده ماندن، زنده ماندن
9:55
شما باعث چیزی شده اید
9:57
به سمت شهر رفتیم
10:00
وقتی به نقی فرود آمدیم
10:02
دو شب دوری یثرب
10:05
پس ما مشرکین دو پا هستیم
10:08
قریش آنها را برای تحقیق فرستادند
10:10
اخبار مسلمانان
10:12
قبض کمانم را زدم و گفتم
10:14
اسارت بگیرید و پدرم
10:17
یکی از آنها را با تیر شلیک کردم
10:19
غرور ساریا
10:21
دومی اسیر شد
10:23
بنابراین من او را با یک پیوند بستم
10:25
آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه کردم
10:29
با همه رازها و اخبارش
10:32
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را دید
10:35
صورتش فرو رفت و دهانش باز شد
10:38
گفت: صورتها موفق شدند.
10:41
بعد شروع کرد به پرسیدن اخبار ما از من
10:44
و شروع کردم به قصه گفتن برایش
10:46
و او می خندد