از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 35 از 78
صور من حياة الصحابة - الحلقة (59) - معاذ بن جبل رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:17
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:30
معاذ بن جبل
0:32
خداوند از او راضی باشد
0:49
زمانی که جزیرة العرب از نور هدایت و حقیقت درخشید
0:53
پسر، یثربی، معاذ بن جبل فتنیافه بود
0:57
او با هوش تیز و عزم قوی از همتایان خود متمایز بود
1:02
شکوه بیان و اوج عزم
1:05
سخاوتمند و خوش تیپ هم بود
1:08
خط چشم، موهای مجعد و چین های روشن
1:12
چشم زائرانش را پر می کند و دلش را پر می کند
1:16
دختر معاذ بن جبل به دست واعظ مکه مصعب بن عمیر به اسلام گروید.
1:23
در شب عقبه
1:25
دست جوانش دراز شد و دست پیامبر اکرم را فشرد و بیعت کرد
1:30
معاذ با گروه 72 بود که به سوی مکه حرکت کردند
1:35
خوشحال شدن از دیدار رسول خدا صلی الله علیه و آله
1:39
آنها مفتخرند که با او بیعت کنند
1:41
بگذارید شگفت انگیزترین و درخشان ترین صفحه در کتاب تاریخ را بنویسند
1:46
همین که دختر از مکه به مدینه برگشت
1:49
حتی او و گروه کوچکی از قومش گروهی برای نابودی بت ها تشکیل دادند
1:55
و ربودن آن از خانه مشرکان در یثرب، پنهان یا آشکار
2:00
این تاثیر حرکت این پسران جوان بود
2:04
پیرمردی از مردان یثرب مسلمان شد
2:07
او عمر بن الجموح است
2:09
عمر بن الجموح از اساتید بنی سلمه بود
2:13
و در میان بزرگوارانشان محترم
2:15
از چوب گرانبها برای خودش بت درست کرده بود
2:19
اشراف زاده هم کرد
2:21
شیخ بنی سلمه از این بت بسیار مراقبت می کرد
2:26
آن را در ابریشم می پیچد
2:28
هر روز صبح او را به عطر میبخشد
2:32
پس پسران جوان زیر پوشش تاریکی به سراغ معبود او رفتند
2:36
و او را از جای خود بردند
2:38
او را پشت خانه های بنی سلمه بردند
2:41
او را در گودالی انداختند که در آن سرنوشت جمع شده بود
2:45
وقتی پیر شد به دنبال بت خود گشت و آن را پیدا نکرد
2:50
همه جا دنبالش گشت
2:52
تا اینکه در گودال روی صورتش افتاد
2:56
غرق در سرنوشت
2:58
و او گفت
2:59
وای بر شما که در این شب با خدای ما مخالفت می کنید
3:03
سپس آن را بیرون آورده و بشویید
3:05
پاکش کن و خوبش کن
3:07
آن را به جای خود برگرداند و به او گفت
3:10
درسته
3:11
به خدا سوگند اگر بدانم چه کسی با تو این کار را کرده است، او را شرمنده می کنم
3:15
دیروز شیخ به خواب رفت
3:18
دختران یواشکی وارد فتیش او می شوند
3:20
همان کاری را که شب قبل کرده بودند با او کردند
3:23
او به جستجوی آن ادامه داد تا اینکه آن را در یکی دیگر از آن سوراخ ها یافت
3:28
پس آن را بیرون آورد و شست
3:30
و آن را پاک و معطر کنید
3:32
و مورد تهدید دشمنی قرار گرفت که بیشتر تهدید کننده بود
3:35
وقتی این کار توسط آنها تکرار شد
3:38
آن را از دیدگاه مردم استخراج کنید
3:40
و آن را بشویید
3:41
سپس شمشیر خود را آورد و به آن آویخت
3:44
خطاب به او گفت
3:46
به خدا سوگند نمی دانم چه کسی با شما این کار را می کند که می بینید
3:50
اگر خوبی در تو هست، ای عزیز
3:53
پس از خودت دفاع کن
3:54
این شمشیر با شماست
3:57
دیروز شیخ به خواب رفت
3:59
دختران را روی فتیش حساب کنید
4:01
شمشیری که به گردنش آویخته بود را گرفت
4:04
او را به گردن سگ مرده بستند
4:07
آنها را در یکی از آن چاله ها انداختند
4:10
وقتی شیخ شد
4:12
او به طور جدی به دنبال بت خود بود
4:14
تا اینکه او را در میان سرنوشت ها یافت
4:17
همراه با سگ مرده
4:19
از بالا به صورتش نگاه کرد
4:21
بعد به او نگاه کرد و گفت
4:24
به خدا اگر خدا بودی وجود نداشتی
4:27
تو و سگی در وسط چاهی در قارن
4:30
سپس شیخ بنی سلامه اسلام آورد و مسلمان خوبی شد
4:35
هنگامی که پیامبر اکرم به عنوان مهاجر به مدینه آمد
4:39
او ملزم به دادن فتوا معاذ بن جبل شد
4:41
سایه نزد صاحبش می ماند
4:43
پس قرآن را از او گرفت
4:45
او قوانین اسلام را دریافت کرد
4:48
تا فردا اصحاب کتاب خدا را می خوانند
4:52
و قانون آن را به آنها آموزش دهید
4:54
یزید بن قتیب گفت
4:56
وارد مسجد حماس شدم
4:58
اگر وسوسه شود موهایش وز می شود
5:01
مردم دور او جمع شدند
5:03
پس اگر حرف بزند
5:05
گویی نور و مروارید از آن بیرون می آید
5:08
پس گفتم این کیست؟
5:10
گفتند: معاذ بن جبل
5:13
ابومسلم الخولانی روایت کرده که گفت
5:16
به مسجد دمشق آمدم
5:18
سپس انگشتری بود که شامل افراد مسن از یاران محمد بود
5:22
خدا رحمتش کند و درود فرستد
5:24
مرد جوانی هم در بین آنها بود با چشمانی سرمه ای و انحناهای درخشان
5:28
هرگاه در موردی اختلاف می کردند، آن را به دختر پس می دادند
5:32
پس به پرستار بچه ام گفتم این کیست؟
5:35
معاذ بن جبل گفت:
5:38
و هیچ فریبکاری وجود ندارد
5:40
پروردگارا از کودکی در مکتب رسول صلی الله علیه و آله و سلم نهی کن.
5:46
و روی دستانش بیرون می آید
5:48
ما علم را از چشمه های فراوان آن می گیریم
5:51
و گرفتن دانش از منبع نهایی آن
5:54
بهترین میل برای بهترین معلم بود
5:58
به گفته معاذ، شهادتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره او فرمود.
6:04
داناترین امت او به حلال و حرام معاذ بن جبل است.
6:09
همین بس که بر امت محمد صلوات باشد
6:12
او یکی از شش نفل بود
6:14
کسانی که قرآن را در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله جمع کردند.
6:20
بنابراین، هرگاه اصحاب پیامبر صحبت می کردند، معاذ بن جبل در میان آنان بود
6:26
به اعتبار و قدردانی از علمش به او می نگریستند
6:30
پیامبر اکرم و دو یاران بعد از او این انرژی علمی بی نظیر را پرورش دادند
6:36
در خدمت اسلام و مسلمین
6:39
این پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است
6:42
می بیند که جمع قریش دسته دسته وارد دین خدا می شوند
6:46
پس از فتح مکه
6:48
او احساس می کند که تازه مسلمانان به معلمی بزرگ نیاز دارند تا اسلام را به آنها بیاموزد
6:54
او آنها را به درک قوانین خود وادار می کند
6:56
او خلافت خود را بر مکه به اطب بن اسید می سپارد
7:00
معاذ بن جبل نزد او می ماند تا به مردم قرآن بیاموزد
7:05
او به آنها فهم دین خدا را می دهد
7:09
هنگامی که فرستادگان پادشاهان یمن نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند.
7:14
او اسلام آوردن خود و کسانی که پشت سر او هستند را اعلام می کند
7:17
او از او می خواهد که شخصی را با او بفرستد تا به مردم دینشان را بیاموزد
7:21
او گروهی از واعظان هدایت شده از یاران خود را به این مأموریت گماشت
7:26
معاذ بن جبل رضی الله عنه به آنها دستور داد
7:30
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رحلت کردند
7:35
او با این رسالت هدایت و نور وداع کرد
7:37
زیر شتر معاذ راه افتاد
7:40
و معاذ سوار است
7:42
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مدت زیادی با او راه می رفت
7:45
حتی خودت گفتی که می خواهد از معاذ خسته شود
7:49
سپس او را نصیحت کرد و به او گفت
7:51
ای معاذ ممکن است بعد از این سال مرا ملاقات نکنی
7:57
شاید بتوانی از کنار مسجد و قبر من بگذری
8:00
معاذ در غم فراق پیامبرش و حبیب محمد صلی الله علیه و آله گریه کرد.
8:08
مسلمانان با او گریستند
8:10
نبوت پیامبر اکرم به حقیقت پیوست
8:13
چشمان معاذ رضی الله عنه با دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پر از سرمه شد.
8:19
بعد از اون ساعت
8:21
پیامبر اکرم قبل از بازگشت معاذ از یمن درگذشت
8:27
شکی نیست که معاذ هنگام بازگشت به یثرب گریه کرد
8:31
آلفای آن از انس، حبیبش رسول خدا محروم شد
8:36
زمانی که عمر بن خطاب رضی الله عنه خلافت را به دست گرفت
8:40
معاذ را نزد بنیکلاب فرستاد تا کمکهایشان را بین آنها تقسیم کند
8:45
صدقه اغنیا را بین فقرا تقسیم می کند
8:49
پس آنچه را که به او سپرده شده بود انجام داد
8:52
او با ماسکی که با آن باقی مانده بود و آن را دور گردنش پیچید، نزد شوهرش بازگشت
8:58
و همسرش به او گفت
9:00
هر جا بیاورید از آنچه که استانداران به خانواده خود می آورند
9:05
گفت: گروهبانی همراهم بود که قضاوت کرد و شمارش معکوس کرد
9:10
گفت: من به رسول خدا و ابوبکر وفادار بودم.
9:15
سپس عمر آمد و گروهبانی را با شما فرستاد تا شما را بشمارند
9:19
او این را در میان زنان عمر منتشر کرد
9:22
از آنها شکایت کرد
9:24
این به عمر رسید
9:26
پس معاذ را صدا زد و گفت
9:28
من یک نگهبان با شما فرستادم تا شما را بررسی کند
9:31
گفت: نه امیرالمؤمنین
9:34
اما جز این چیزی برای عذرخواهی از او پیدا نکردم
9:39
عمر رضی الله عنه خندید
9:42
چیزی به او داد و گفت با آن فرود بیاور
9:46
و در ایام فاروق
9:49
یزید بن ابی سفیان، والی او در شام، نزد او فرستاد و گفت:
9:54
ای امیرالمومنین!
9:56
مردم سوریه زیاد شده و دره را پر کرده اند
10:00
او به کسی نیاز داشت که به آنها قرآن بیاموزد
10:03
آنها را به درک دین می رساند
10:05
پس ای امیرالمؤمنین، منظورم مردانی است که به آنها تعلیم می دهند
10:09
پس عمر از پنج نفری که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرآن را جمع آوری کردند دعوت کرد.
10:15
آنها معاذ بن جبل هستند
10:18
و عباده بن السامیت
10:20
و ابوایوب الانصاری
10:22
و ابی بن کعب
10:24
و ابودردا
10:26
و به آنها گفت
10:28
برادران شما اهل شام از کسی کمک گرفته اند که بتواند به آنها قرآن بیاموزد
10:33
او به آنها درک دین می دهد
10:35
پس با سه نفر به من کمک کن که خدا تو را بیامرزد
10:39
اگه دوست داری رای بدی
10:41
حتی اگر سه نفر از عهده شما برنمی آیند
10:44
و گفتند
10:45
ما رای ندادیم
10:47
ابو ایوب شیخ بزرگی است
10:49
پدر من یک مرد بیمار است
10:51
و ما سه نفر ماندیم
10:54
عمر گفت
10:55
با اشتیاق شروع کنید
10:57
اگر از حال مردمش راضی هستید
10:59
پس یکی از شما را در آن جا بگذارید
11:01
و بگذارید یکی از شما به دمشق برود
11:04
دیگری به فلسطین
11:06
سپس سه تن از یاران رسول خدا برخاستند
11:09
آنچه فاروق به آنها در حماس دستور داد
11:12
سپس عباده بن الصامط را در آنجا ترک کردند
11:15
ابودرداء به دمشق رفت
11:18
معاذ بن جبل به فلسطین رفت
11:21
و آنجا
11:23
معاذ به این بیماری همه گیر مبتلا شد
11:25
وقتی مرگ به سراغش آمد
11:27
رو به قبله شد و شروع به تکرار این آهنگ کرد
11:31
سلام مرگ سلام
11:34
بعد از غیبت، یک مهمان آمد
11:36
و حبیب وفد مشتاق است
11:39
سپس به آسمان نگاه کرد و گفت:
11:43
خدایا تو میدونستی
11:46
من دنیا را دوست نداشتم
11:48
و مدت اقامت در آنجا
11:50
برای کاشت درخت و جاری ساختن رودخانه ها
11:52
اما تشنگی بتها
11:55
و ساعت ها تقلا کردن
11:57
رقابت با علما
12:00
هنگام اصلاح آلت تناسلی
12:02
خدایا روحم را قبول کن
12:04
چیزی که یک روح مؤمن قبول کند خوب است
12:07
آنگاه روح پاکش جاری شد
12:10
دور از خانواده و همراهان
12:13
دعوت به سوی خدا، هجرت به خاطر او
12:16
حلال و حرام را به ملتم می آموزم
12:23
معاذ بن جبل
12:25
محمد
12:27
رسول خدا