از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 1 از 79
صور من حياة الصحابة - الحلقة (16) - عدي بن حاتم الطائي رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:18
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:22
نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:27
عدی بن حاتم از الطای
0:32
خداوند از او راضی باشد
0:46
در سال نهم هجری
0:48
یکی از پادشاهان عرب اسلام را پس از بیگانگی محکوم کرد
0:52
و از ایمان، رویگردانی و طردی نیست
0:56
او پس از امتناع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را اطاعت کرد
1:01
آن عدی بن حاتم از الطائی است
1:04
که نمونه ای از سخاوت پدرش است
1:07
عدی ریاست جمهوری را از پدرش به ارث برد
1:10
ملکه اش زیر پا گذاشته شد
1:13
یک چهارم غنایم را بر او تحمیل کرد
1:16
افسار را به او سپردم
1:18
و هنگامی که پیامبر اکرم دعوت به هدایت و حق را داد
1:22
اعراب محله به محله او را محکوم کردند
1:25
عدی ندای پیامبر صلی الله علیه و آله را دید
1:29
رهبری که در شرف نابودی رهبری اوست
1:33
رهبری منجر به عزل رهبری او می شود
1:37
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشت
1:40
او بسیار دشمن است و او را نمی شناسد
1:43
و قبل از اینکه او را ببیند از او متنفر بود
1:47
او نزدیک به 20 سال با اسلام دشمنی کرد
1:52
تا اینکه خداوند سینه او را برای دعوت به هدایت و حقیقت گشود
1:56
مسلمان شدن عدی بن حاتم داستانی فراموش نشدنی دارد
2:00
بگذارید این را به خود مرد بسپاریم که داستانش را بگوید
2:03
بهتر است و روایتش سزاوارتر است
2:07
عدی گفت: هیچ مرد عربی قویتر از من نیست.
2:12
کراهت نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله
2:15
وقتی در موردش شنیدم
2:17
تو مرد شریفی بودی
2:19
و من مسیحی بودم
2:21
و من در میان مردم خود در میدان راه می رفتم
2:24
بنابراین من یک چهارم غنایم آنها را می گیرم
2:26
همانطور که دیگر پادشاهان عرب انجام دادند
2:29
وقتی خبر رسول خدا صلی الله علیه و آله را شنیدم
2:33
من از او متنفر بودم
2:34
و هنگامى كه كارش بزرگ شد و گرفتارى او شديد شد
2:37
و لشکرها و تیپ های او برخاستند و در سرزمین عرب به راه افتادند
2:42
به پسری از خودم گفتم که از چیزی مراقبت می کند
2:45
برام مهم نیست
2:47
برای من یک شتر چاق آماده کن که راندن آن آسان باشد
2:51
و به من ببند
2:53
اگر در مورد ارتش محمد یا یکی از گروهان او شنیدید
2:57
شما این کشور را زیر سلطه خود درآورده اید
2:59
پس به من خبر بده
3:01
و فردا هم همینطور
3:02
پسرم اومد پیشم و گفت
3:05
اوه مولای من
3:06
چیزی که قرار بود بسازید
3:08
اگر اسب های محمد زمین تو را زیر پا بگذارند
3:11
پس همین الان درستش کن
3:13
پس گفتم
3:14
و وقتی مادرت تو را داغدار کرد
3:16
و او گفت
3:17
من بنرهایی را دیده ام که در سراسر کشور پرسه می زنند
3:21
بنابراین در مورد او پرسیدم
3:22
پس به من گفتند: اینها لشکریان محمدی هستند
3:25
پس به او گفتم
3:27
شترهایی را که به تو دستور دادم برای من آماده کن
3:30
و او را به من نزدیک کرد
3:32
بعد برای ساعتم بلند شدم
3:34
بنابراین از خانواده و فرزندانم خواستم که سرزمینی را که دوست داشتیم ترک کنند
3:39
و من شروع کردم به راه رفتن به سمت شام
3:42
برای پیوستن به خانواده مذهبی ام، مسیحیان
3:45
و بین آنها فرود آی
3:47
این باعث شد عجله کنم تا همه خانواده ام را بررسی کنم
3:51
وقتی از جاهای خطرناک گذشتم
3:53
خانواده ام را چک کردم
3:55
سپس خواهری را در زادگاهمان نجد گذاشتم
3:59
با کسانی که آنجا ماندند
4:02
هیچ راهی برای بازگشت به آن وجود نداشت
4:06
پس با کسانی که همراهم بودند رفتم تا به شام رسیدم
4:09
من آنجا در میان مردمم زندگی کردم
4:12
در مورد خواهرم
4:13
اتفاقی که برای او افتاد همان چیزی بود که من انتظار داشتم و از آن می ترسیدم
4:17
زمانی که در شام بودم به من رسید
4:20
اسب های محمد به خانه های ما هجوم بردند
4:23
خواهرم را در میان اسیری که برده بود بردند
4:27
او را به یثرب بردند
4:29
در آنجا او را با اسیران در انباری در درب مسجد گذاشتند
4:35
پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن گذشت
4:38
پس نزد او برخاست و گفت
4:40
ای رسول خدا
4:42
پدر فوت کرد و تازه وارد غایب بود
4:45
چه کسی بهتر از خدا بهتر از شماست؟
4:48
گفت: چه کسی نزد تو آمد؟
4:51
گفت: عدی بن حاتم
4:54
فرمود: گریزان از خدا و رسولش
4:58
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و او را رها کرد
5:03
وقتی فردا بود
5:05
از کنارش رد شد و دیروز همان را به او گفت
5:09
همان چیزی را که گفت به او گفت
5:11
وقتی پس فردا بود
5:13
از کنارش گذشت و او از او ناامید شد
5:16
او چیزی نگفت
5:18
مردی پشت سرش به او اشاره کرد
5:20
برو پیشش و باهاش حرف بزن
5:23
پس در مقابل او ایستاد و گفت
5:25
ای رسول خدا
5:27
پدر فوت کرد و تازه وارد غایب بود
5:30
چه کسی بهتر از خدا بهتر از شماست؟
5:33
گفت: من این کار را کردم.
5:35
و او گفت
5:37
من می خواهم به خانواده ام در دمشق بپیوندم
5:40
و او گفت
5:42
اما عجله نکنید
5:44
تا زمانی که کسی را پیدا کنید که از بین مردم خود به او اعتماد دارید
5:47
برای رسیدن به شما در شام
5:49
اگر اعتماد به نفس پیدا کردید به من اطلاع دهید
5:52
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت
5:55
او در مورد مردی که به او گفته بود با او صحبت کند پرسید
5:59
بنابراین به او گفته شد
6:01
او وری بن ابی طالب است
6:03
خداوند بر او بدرخشد
6:05
سپس در آنجا ماند تا کسی که به او اعتماد داشت به میان آنها رسید
6:09
پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
6:13
او گفت
6:14
ای رسول خدا
6:16
گروهی از مردم من آمدند
6:18
من هیچ اعتمادی به آنها ندارم
6:20
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را پوشاند
6:24
شتری به او داد تا حمل کند
6:27
او به اندازه کافی نگهداری کرد
6:30
پس با گروه بیرون رفتم
6:32
عدی گفت
6:34
سپس ما را وادار کرد که از اخبار آن نفس بکشیم
6:37
منتظر رسیدنش هستیم
6:39
ما به سختی می توانیم آنچه را که از قبر او با محمد به ما گفته شد باور کنیم
6:43
و مهربانی او با او تمام این مهربانی است
6:46
با آنچه نسبت به او داشتم
6:49
به خدا من پیش خانواده ام هستم
6:52
زنی را دیدم که با هوده به سمت ما می رفت
6:56
پس گفتم
6:57
دختر حاتم
6:59
پس اوست
7:01
وقتی بالای سر ما ایستادی
7:03
او آن را به من گفت
7:05
تحریم ناعادلانه
7:07
شما در کنار خانواده و فرزندتان پناه گرفتید
7:10
بقیه پدرت و عورتت را گذاشتی
7:13
پس گفتم
7:14
بله برادرم
7:16
جز خوب چیزی نگو
7:18
سعی کردم راضیش کنم تا اینکه راضی شد
7:21
خبرش را به من گفت
7:23
بنابراین، همانطور که برای من در نظر گرفته شده است
7:26
پس بهش گفتم
7:27
او زنی مصمم و معقول بود
7:30
نظرت در مورد مرد چیه؟
7:33
یعنی محمد صلی الله علیه و آله و سلم
7:36
و او گفت
7:37
می بینم به خدا به سرعت به او می رسی
7:40
اگر پیامبر باشد
7:42
فیضش بر او پیشی گیرد
7:44
حتی اگر پادشاه باشد
7:46
تا زمانی که خودت هستی، از سوی او تحقیر نمی شوی
7:49
عدی گفت
7:50
بنابراین دستگاهم را آماده کردم
7:52
ادامه دادم تا اینکه در مدینه به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدم
7:58
بدون امنیت و کتاب
8:00
شنیدم که گفت
8:03
امیدوارم خداوند دست آدی را در دست من بگذارد
8:07
پس در حالی که در مسجد بود بر او وارد شدم
8:09
پس به او سلام کردم
8:11
و او گفت
8:12
از مرد
8:14
پس گفتم
8:15
عدی بن حاتم
8:17
بنابراین او در برابر من ایستاد
8:19
دستم را گرفت و به خانه اش برد
8:22
به خدا او مرا به خانه برد
8:25
من یک زن بزرگ و ضعیف پیدا کردم
8:28
و با او یک پسر کوچک است
8:31
بنابراین متوقف شدم
8:32
وقتی نیاز داشت شروع به صحبت با او کرد
8:35
تا برآورده شدن حاجاتشان نزد آنان ماند
8:39
و من ایستاده ام
8:40
پس با خودم گفتم
8:42
به خدا این پادشاه نیست
8:44
بعد دست و سرم را گرفت تا آمدیم خانه اش
8:49
بالشی از آدم گرفت
8:51
لوا پر شده
8:53
پس آن را به طرف من پرت کرد
8:55
و او گفت
8:56
روی این بنشین
8:58
پس از او خجالت کشیدم و گفتم
9:00
بلکه روی آن بنشینید
9:02
و او گفت
9:03
اما تو
9:05
پس رعایت کردم و روی آن نشستم
9:07
پیامبر صلی الله علیه و آله بر زمین نشست
9:11
چون کس دیگری در خانه نبود
9:14
پس با خودم گفتم
9:16
به خدا این دستور پادشاه نیست
9:19
بعد رو به من کرد و گفت
9:21
ادی بن حاتم چی؟
9:24
راکوزیا نبود
9:26
او از دینی بین مسیحیت و صبائیت پیروی می کند
9:29
گفتم بله
9:31
و او گفت
9:32
با مردمت تو یه میدان راه نمیرفتی؟
9:35
پس آنچه را که در دینت برای تو جایز نیست از آنان می گیری
9:39
گفتم بله
9:41
می دانستم که او پیامبری مبعوث است
9:43
بعد به من گفت
9:45
شاید تو آدی
9:47
این فقط شما را از ورود به این دین باز می دارد
9:50
آنچه شما به عنوان نیاز و فقر مسلمین می بینید
9:53
به خدا پول نزد آنها سرازیر می شود
9:57
بنابراین کسی نیست که آن را بگیرد
10:00
شاید تو آدی
10:02
این فقط شما را از ورود به این دین باز می دارد
10:05
آنچه می بینید کمبود مسلمانان و فراوانی دشمنان آنهاست
10:09
به خدا سوگند به زودی خبر آن زن را خواهید شنید
10:12
او قادسیه را بر شتر خود رها می کند
10:15
تا زمانی که به این خانه سر بزنید
10:18
از کسی جز خدا نترسید
10:20
شاید مانع ورود شما به این دین باشد
10:24
می بینید که پادشاه و مرجع مال غیر مسلمانان است
10:28
و به خدا سوگند
10:30
به زودی از قصرهای سفید از سرزمین بابل خواهید شنید
10:34
به روی آنها باز شد
10:36
و گنج های کسر بن هرمز
10:38
مال آنها شده است
10:40
پس گفتم
10:42
گنجینه های کسر بن هرمز
10:44
و او گفت بله
10:46
گنجینه های کسر بن هرمز
10:48
عدی گفت
10:50
سپس به حق شهادت داد و اسلام آورد
10:54
عمر عدی بن حاتم رضی الله عنه مدتها بود
10:58
و او می گفت
11:00
دو به دست آمده است
11:02
سومی باقی ماند
11:04
و به خدا قسم باید وجود داشته باشد
11:07
زنی را دیدم که بر شتر خود از قادسیه خارج شد
11:12
تا به این خانه نرسید از هیچ چیز نترسید
11:16
من اولین اسبی بودم که به گنجینه کسر یورش بردم و آنها را بردم
11:21
به خدا قسم سومی خواهد آمد
11:25
خداوند اراده کرد که قول پدرش صلی الله علیه و آله محقق شود
11:31
سومی در زمان خلیفه زاهد و عبادت کننده عمر بن عبدالعزیز بود
11:37
جایی که پول سرازیر مسلمانان شد
11:40
تا اینکه او صدای منادی خود را صدا زد
11:43
هر که از مسلمانان فقیر زکات بگیرد
11:47
او کسی را پیدا نکرد
11:49
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راست گفت
11:53
عدی بن حاتم به سوگند خود وفا کرد
11:57
شما ایمان آوردید در حالی که آنها کافر شدند
12:00
وقتی تکذیب کردند فهمیدم
12:02
و وقتی به من خیانت کردند من مردم
12:04
و وقتی برگشتند آمد
12:07
عمر بن الخطاب
12:15
مرا به گریه انداخت
12:17
در ستایش آنها ذن هستند؟