از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 76 از 88
صور من حياة الصحابة - الحلقة (95) - رافع بن عمير الطائي رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:17
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:21
نوشته عبدالرحمن رفعت الباشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:26
رافع بن عمیر الطایی
0:32
خداوند از او راضی باشد
0:48
آیا خبر رافع بن عمیر الطایی را شنیده ای؟
0:54
زیرک کویر
0:56
مرگ بزرگ تو
0:58
اسلام به رفیع آمد
1:00
به او توجهی نکرد
1:02
هیچ توجهی به او نکرد
1:04
این به این دلیل است که او بیش از حد مشغول یورش به محله های عرب نشین بود
1:09
و ربودن شتران شترانشان
1:12
گمان نکنید که رفیع رئیس قبیله عرب بوده است
1:17
یا رازی برای هجوم داشت
1:20
یا نواری که مرا محکم نگه می دارد
1:22
رفیع همچین چیزی نبود، حتی به آن نزدیک هم نبود
1:27
بلکه بادیه نشین بیابانی بود
1:30
او ارتشی از خودش ایجاد کرد
1:33
او به تنهایی و به تنهایی حملات خود را به خانه های اعراب آغاز کرد
1:38
مردم آنچه را که برایشان عزیزتر است گرامی می دارند
1:41
سپس سالم برمی گردد
1:45
ممکن است بگویید: مگر در این محله ها نبود که رفیع هجوم می آورد؟
1:50
قهرمانان انگاد می توانند این فانی را شکار کنند
1:55
و شترانشان را از دست او نجات ده و او را از بین ببر
2:00
همانا او از فرزندان صحرا بود
2:03
کسانی که از رفیع جسور، جسور و دلیر کمتر نیستند
2:08
اما هیچ کس در میان آنها نبود که در شناخت اسرار این بیابان با او برابری کند
2:14
و توانایی تأثیرگذاری بر اعماق آن
2:17
حتی در میان اعراب نیز معروف بود
2:19
او به یک بادیه نشین شن صحرا هدیه داد
2:23
راهش را به مردم نشان داد
2:26
کار رفیع بود
2:28
اگر تصمیم بگیرد به مردمی حمله کند
2:31
برای آوردن تعداد زیادی تخم شترمرغ
2:34
و آن را با آب پر کنید
2:36
و او را در نقاط دورافتادهای که پایی در آن نمیگذارد، در میان بیابان دفن کنند
2:42
سپس به هر کس که از محله های عرب نشین بخواهد حمله می کند
2:46
شترانی را که اسیر می کند جلوی او می راند
2:49
او را به جاهایی می برد که اسرارشان به کسی جز او داده نشده است
2:55
اگر وارد آن شود و در هزارتوی آن غوطه ور شود
2:59
صاحبان از تعقیب او دست کشیدند
3:01
و به عقب برگشتند
3:03
از ترس مردن از تشنگی یا از دست دادن
3:07
در سال نهم هجری
3:10
رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر بن العاص را فرستاد
3:14
در رأس یکی از شرکت های مسلمان که عازم کشور تای است
3:19
به او دستور داد هر یک از اعراب را که اسلام می آورند بسیج کند
3:22
تا با او به شام برود تا با رومیان بجنگد
3:25
و با کسانی از آنان که در امان نبودند، دوستی کند تا به دشمنان او نپیوندند
3:30
در گروه ابوبکر صدیق و عمر بن خطاب بودند
3:35
و گروهی از اصحاب بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
3:40
پس راه افتادند تا به کوه تای رسیدند
3:44
جاده ها آنها را کور کرد
3:46
آنها از ضرر و نابودی برای خود می ترسیدند
3:50
عمر بن خطاب گفت
3:52
یک مرد باتجربه برای ما بیاور تا در این پیروزی ها راهنمای ما باشد
3:58
به او گفته شد: تو جز رافع بن عمیر الطایی کسی نداری.
4:03
زیرا او داناترین مردم به این بیابان و داناترین راههای آن است
4:08
پس رفیع را صدا زدند و او را راهنما گرفتند
4:12
رافع بن عمیر با این نخبه برگزیده وقت گذراند
4:16
یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله
4:20
روزها و شبها تا آنكه آنچه را كه به آنها امر شده بود به انجام رساندند
4:24
رفیع دید که صفات آن بزرگوار و خصلت هایشان بزرگوار است
4:28
وقتی عشقشان در دلش کاشته شد، هدایتشان عالی بود
4:33
او آنها را در شب خدمتکار و در روز شوالیه یافت
4:37
زاهدان دنیا که خواهان پاداش نیک از جانب خداوند هستند
4:43
او با آنها رابطه ای داشت که رافع خود برای شما روایت می کند و می گوید:
4:48
وقتی با مردم بودم به همه آنها نگاه می کردم
4:53
من به طور خاص به ابوبکر توجه داشتم، او را تحسین می کردم و به او لطف می کردم
4:58
با نگرانی من برای همه یارانش و برای همه خوبی ها
5:03
وقتی به خانه هایی که از آن ها رفته بودیم برگشتیم
5:07
وقتی می خواستند ما را ترک کنند، احساس کردم که در قلبم با آنها خواهند بود
5:12
پس نزد ابوبکر آمدم و گفتم: ای همنشین خوب.
5:16
من تو را علامت گذاری کردم و از بین دوستانت تو را انتخاب کردم
5:20
پس چیزی را برای من ذکر کنید که اگر آن را حفظ کردم یکی از شما و مانند شما باشم
5:25
گفت: پنج انگشتت را یادت هست؟
5:29
گفتم بله و او گفت روی آن حساب کنید
5:33
گواهی می دهد که معبودی جز خدا نیست و محمد بنده و فرستاده اوست
5:38
و اگر مال دارید نماز را برپا دارید و زکات بدهید
5:43
شما ماه رمضان را روزه می گیرید و اگر راهی برای آن یافتید، حج خانه را به جا آورید
5:48
سپس فرمود: آیا آن را حفظ کرده ای؟ گفتم بله و به من گوش کن
5:53
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست و محمد بنده و فرستاده اوست
5:59
در مورد نماز، من هرگز آن را ترک نمی کنم
6:03
در مورد زکات، پول کافی برای پرداخت آن دارم
6:07
در مورد ماه رمضان تا زنده هستم روزه می گیرم
6:11
در مورد حج هم اگر بتوانم انشاءالله حج می کنم
6:16
از آن روز دزد صحرا رافع بن عمیر
6:21
اون صفحه سیاه زندگیش و اون صفحه دیگه رو باز کرد
6:26
صفحه ای که از نور ایمان می درخشد و از نور قرآن می درخشد
6:32
این خبر رافع بن عمیر در عصر جاهلی بود
6:36
در اینجا به برخی از داستان های او پس از مسلمان شدن اشاره می شود
6:40
زندگانی خلیفه مسلمین ابوبکر صدیق
6:45
ارتشی متشکل از چهار لشکر برای حمله به رومیان در شام
6:50
ارتش متجاوز به نام خدا شتافت و کشور را آزاد کرد و مردم را هدایت کرد
6:56
در هر سرزمینی که پایش بر آن پا می گذارد، اذان بلند می شود
7:00
تا به مردم اعلام کند که دوران بردگی در برابر سزارها به پایان رسیده است
7:05
و بندگی خدا یکی است تا اینکه به حومه دمشق رسید
7:10
سپس عازم شهر حمص در مرکز سوریه شد
7:15
رومیان ارتش مسلمانان را در نظر نمی گرفتند و به آن اهمیت نمی دادند
7:20
وقتی دیدند که او بر آنها شکست وارد می کند، شکست به دنبال شکست می آید
7:24
آنها با تهدید سربازان خود به نابودی، ارتش خود را در انطاکیه بسیج کردند
7:29
او از احزاب دولت بیزانس کمک آورد
7:33
تا اینکه دویست و پنجاه هزار جنگجو برای آنها جمع شدند
7:37
سپس این لشکر عظیم را از لبجاب علیه مسلمانان هل دادند
7:42
بنابراین او برای بازیابی کشوری که رومیان از دست داده بودند، ادامه داد
7:46
او ارتش مسلمانان را به انقراض تهدید می کند
7:49
مسلمانان از آنان رسولانی به مدینه فرستادند
7:52
اوضاع را برای خلیفه تعریف می کنند و می گویند آسودگی، آسودگی
7:57
و گوساله گوساله است
7:59
خالد بن الولید در آن زمان در عراق بود
8:02
در رأس ارتش بزرگ و فاتح خود
8:05
پس دوست به او دستور داد که فوراً به شام برود
8:10
برای کمک به ارتش در معرض خطر انقراض
8:13
بلایی را می بیند که بر سر مسلمانان می آید
8:18
خالد به دستور خلیفه پاسخ داد
8:21
او با ده هزار سرباز مسلمان رفت
8:25
از جمله رفیع بن عمیر الطایی است
8:28
تدارکات لشکر مسلمانان در شام باشد
8:31
علی خالد بن ولید بود
8:34
تا ارتش خود را در کمترین زمان به سوریه برساند
8:38
و راهی را طی کند که در آن از رویارویی با رومیان پرهیز کند
8:42
تا مانع ملاقات او با مسلمانان نشود
8:46
پس به مشورت با یارانش پرداخت و گفت:
8:49
اینجوری منو خسته کرد
8:52
سپس رافع بن عمیر الطائی نزد او برخاست
8:55
او گفت: «ای شاهزاده، من از آن تو هستم.»
8:59
گفت: چگونه؟
9:01
گفت از قره قیر از کویر می گذریم
9:05
و بگذرم و ببینمت
9:07
و با پالمیرا به پایان می رسد
9:09
پس ما در وسط شام پشت سر حماس هستیم
9:13
جایی که لشکر مسلمانان مستقر هستند
9:16
ابن روم را شگفت زده کردند
9:18
آنها نمی دانند که آیا ما از آسمان بر آنها نازل شده ایم
9:21
یا از زمین برایشان منبع گرفتیم
9:24
خالد گفت
9:26
چگونه در این صحرای بخشنده آب به دست آوریم؟
9:30
ما بیست هزار نفر داریم، هم انسان و هم اسب
9:34
گفت تا زمانی که خدا با ماست
9:37
من با آن مال تو هستم
9:39
خالد با نظر نویسان سرهنگ دوم ارتش مشورت کرد
9:43
گفتند: این کار را نکن شاهزاده.
9:46
فاصله قرهقر تا ساوه
9:49
کمتر از پنج شب آن را قطع نکنید
9:52
بیابانی است بدون آب و مسیر
9:56
گذراندن آن به عهده خود مسافر است
9:59
تقریبا غیرممکن است
10:01
پس این ارتش بزرگ چطور؟
10:04
خود و روح مسلمانان را در معرض نابودی قرار ندهید
10:07
خالد گفت
10:09
ای مسلمانان!
10:11
راهنمایی شما هم فرقی نمی کند
10:13
و یقین خود را ضعیف نکنید
10:15
آنها می دانستند که کمک از جانب خداوند است
10:18
با نیت می آید
10:20
ثواب به اندازه سختی است
10:23
و مسلمان نباید به چیزی اهمیت دهد
10:26
تا زمانی که منتظر یاری پروردگارش باشد
10:29
سپس رافع بن عمیر با ماست
10:32
در میان شما کسى نیست که از رفیع پسر صحرا غافل باشد
10:36
سپس فرمود: به خدا سوگند این لازم است.
10:39
مصمم شدم دستور جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله را اجرا کنم.
10:45
و نجات لشکر مسلمانان از چنگال رومیان
10:49
تنها کاری که باید می کردند این بود که مطیعانه به او پاسخ دهند
10:53
گفتند: تو مردی هستی که خداوند به تو خیری آورده است
10:57
پس هر کاری میخوای انجام بده
10:59
گفت: خدا جزای خیر بدهد
11:02
سپس رو به رفیع کرد و گفت
11:05
رفیع هر کاری می خواهی بکن
11:08
رفیع گفت: مواظب باش شاهزاده.
11:11
با بیست شتر سر استخوانی، دو حیوان چاق
11:15
هر پیرزنی
11:17
پس آنها را نزد خود آورد
11:19
پس رفیع به آنها نزدیک شد
11:21
بنابراین من آنها را زنده کردم
11:23
وقتی از تشنگی خسته شدند
11:25
به آنها آب بدهید
11:27
پس نوشیدند تا سیر شدند
11:29
سپس تیغه های آنها را برید
11:31
یعنی لبهایشان
11:33
دهانشان را بست تا شایعه را نجوند
11:37
سپس این شترها به اندازه ای که می توانستند آب حمل کنند
11:41
آب در شکم و پشتشان جاری شد
11:45
ارتش توانا به راه افتاد
11:47
او شروع به سوخت رسانی به راهپیمایی با اسب ها و بارهای خود کرد
11:51
هر بار که به خانه ای پایین می آمد همینطور بود
11:53
رفیع به سوی شتر برخاست
11:55
چهار نفر از آنها را ذبح کرد
11:57
پس آب را در شکم او گرفت
12:00
آن را با شیر او مخلوط کرد و به اسب ها داد
12:03
لشکر به پشت آب داده شد
12:07
زمانی که ارتش مرحله پنجم راهپیمایی خود را به پایان رساند
12:11
تمام آبش را مصرف کرد
12:14
رفیع باید منابع خود را به سربازان نشان می داد
12:18
ان شاء الله رفیع تا چشمش متورم شود به بیماری چشم مبتلا می شد
12:23
فردا هیچ وعده ای نمی دهد
12:26
خالد نزد او آمد و گفت
12:28
وای بر تو ای رفیع، همه شترها را ذبح کردیم
12:33
آب تمام شده بود
12:35
ارتش در آستانه نابودی بود
12:37
و او گفت
12:38
ببین شاید دو کوه به شکل سینه ببینی
12:43
خالد به هر طرف نگاه کرد
12:46
سپس گفت
12:47
بله، بله، رفیع
12:51
رفیع گفت: شاد باش.
12:54
برخیز، در میان آنها درختی بجو
12:57
توصیف او چنین و چنان است
12:59
دنبالش گشتند ولی پیدا نکردند
13:02
رفیع گفت: و قضاوت خواهد کرد.
13:04
زمین را تکان دهید، آن را تکان دهید، اینجاست
13:08
و می دانستند که اگر آن را نیافتی
13:10
تو هلاک شدی و من با تو هلاک شدم
13:12
آنها در هر نقطه به دنبال درخت پره می گشتند
13:16
خیلی زود آن را پیدا کردند
13:18
کنده شد و ریشه اش در خاک ماند
13:21
پس آنها بزرگ شدند و رفیع با آنها بزرگ شد
13:24
سپس گفت
13:25
منشا آن را کاوش کنید
13:27
پس حفر کردند
13:28
از زیر آن چشمه آب شیرین به نام نمیر فوران کرد
13:32
بر تشویق و تمجید خود افزودند
13:35
با شادی، شادی و تبریک به رفیع آمدند
13:39
او به آنها گفت: حمد و سپاس مخصوص خداست.
13:42
به خدا قسم سی سال پیش با پدرم از این سرزمین گذشتم
13:47
بعد از آن چشمانم او را ندید
13:50
ارتش به راهپیمایی خود ادامه داد تا به تپه های مشرف به غوطه دمشق رسید
13:56
پس خالد پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله را به رافع بن عمیر سپرد.
14:02
به او دستور داد که آن را در آنجا متمرکز کند
14:05
پس تمرکز کن
14:06
اسمش تنبیه بود
14:08
سپس لشکر خالد با چهار لشکر مسلمان روبرو شدند
14:12
که منتظر آمدنش بود
14:15
آنها در جنگ یرموک شرکت کردند
14:17
که در آن خداوند گناهان شرک را ذلیل کرد
14:20
پرچم اسلام را برافراشت
14:23
این یکی از نبردهای سرنوشت ساز بزرگ تاریخ بود
14:27
و بعد از
14:29
آیا می دانستید که رافع بن عمیر؟
14:31
که تا همین اواخر به دزد صحرا لقب داشت
14:36
او را مرشد نیکی نامیدند
14:39
آیا می دانید دلیل این لقب به او همین بوده است؟
14:43
او به خاطر لطف فراوانش به فقرا است
14:46
دلسوزی بزرگ او برای نیازمندان
14:49
به اهل سه مسجد اطعام می کرد
14:53
آن که دست راست و عرق پیشانی خود را به دست آورد
14:56
او از دنیا در یک جامه راضی است
14:59
او آن را در خانه می پوشد
15:01
او را برای نماز بیرون می آورد
15:04
از این تعجب نکنید
15:08
رافع بن عمیر ممکن است ساعتی را صرف مطالعه کند
15:11
در مکتب محمد صلی الله علیه و آله و سلم
15:15
بارقه ای از نور ایمان در سینه اش می درخشید
15:19
رافع بن عمیر بدوی را با ریگ بیابان راهنمایی کرد
15:27
مورخان روشهای آن را به مردم نشان دادند
15:33
با محمد و یارانش
15:36
این عمارت توسط گوت ها ساخته شده است
15:39
ای شیار بهتر کمکم کن
15:41
در ستایش آنها بهتر از تو هست؟