از مجموعهٔ صور من حياة الصحابة (اكتملت السلسلة)
· درس 60 از 90
صور من حياة الصحابة - الحلقة (78) - القعقاع بن عمرو رضي الله عنه - الجزء الأول
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:15
انجمن مواضع خشنود است
0:17
تا تصاویری از زندگی صحابه را به شما تقدیم کنم
0:21
اید الرحمن رفاه الپاشا
0:25
خدا رحمتش کند
0:26
حقه بن عمر رضی الله عنه
0:51
اینجا در سال نهم هجری هستیم
0:54
سالی است که مسلمانان آن را سال هیئت ها نامیده اند
0:58
و اینجا شهر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که صندوق وسیع خود را باز می کند.
1:04
هر روز صبح یک یا چند هیئت را با درخشش پذیرایی کنید
1:09
آنها از سراسر شبه جزیره عربستان آمده بودند
1:13
اسلام خود را به دست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اعلام کنند
1:17
با شنیدن و اطاعت از او با او بیعت می کنند
1:20
و در اینجا ایشان جلیل القدرترین استادان بنی تمیم هستند
1:25
آنها پس از وقفه ای طولانی تسلیم اسلام می شوند
1:28
آنها به عنوان مسلمانان مطیع به مدینه می آیند
1:32
دست به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دراز می کنند و بیعت می کنند.
1:38
در حالی که مردم اسلام خود را در دست پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعلام می کردند
1:45
و جوایزی را که او برایشان سفارش داده بود می گیرند
1:49
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرد جوانی در میان آنان بود
1:54
و به او خیره می شود
1:56
سپس به او خیره شد و گفت
1:59
Musm fatta
2:01
ققا بن عمر گفت:
2:04
گفت: ای قاقا من برای جهاد فی سبیل الله آماده نشده ام.
2:10
فرمود: اطاعت از خدا و رسولش
2:13
و اسب های بی عیب و نیزه های ظریف
2:17
گفت هدف همین است
2:20
از آن روز
2:22
قاقعه بن عمر جان و شمشیر خود را در راه اطاعت از خدا و رسولش بر زمین نهاد.
2:29
و تختی برای اسب های اسب ها درست کرد
2:32
بیایید این لحظات فوق العاده را با ققاع بن عمر سپری کنیم
2:38
رهبر آن سیف الاسلام خالد بن ولید رضی الله عنه است.
2:44
خالد بن ولید پس از پایان جنگ های ارتداد به سختی کنار خود را ترک کرده بود تا استراحت کند
2:51
تا اینکه نامه ابوبکر صدیق رضی الله عنه به ایشان رسید
2:56
به او دستور می دهد که برای فتح عراق برود
3:00
بیرون کشیدن آن از دست پارسیان و آوردن مردمش به دین خدا
3:05
اما سربازان خالد کم شده و پراکنده شده بودند
3:10
برخی از آنها در جنگ های وحشیانه ارتداد به شهادت رسیدند
3:14
پس از مدت ها عهد و پیمان میان او و آنان، او از میان آنان به خانواده اش آزاد شد
3:20
تنها تعداد اندکی از سپاه بزرگ او نزد خالد باقی ماندند
3:25
پس به ابوبکر صدیق نامه نوشت و از او کمک خواست
3:30
هنگامی که صدیق رضی الله عنه نامه خالد را باز کرد
3:34
بر آنچه در آن بود ایستاد و به همراهانش گفت
3:38
خالد بن الولید از ما حمایت می خواهد
3:41
پس القاقا بن عمر را به او عنایت کردند
3:44
حاضران با تعجب از شنیدن و گفتن خود لب گشودند
3:49
ای امیرالمؤمنین پیشوا بجو
3:53
اکثر سربازان او توسط یک نفر شکست خوردند
3:56
دوست رضی الله عنه گفت
3:59
آری، صدای ققاع بن عمر در لشکر بهتر از هزار شوالیه است
4:05
لشکری که قاقاعه را در خود جای دهد نمی توان شکست داد
4:09
خالد بن ولید در رأس ده هزار نفر از سربازان خود به سوی عراق حرکت کرد
4:14
و با او ققاع بن عمر بود
4:17
صدیق رضی الله عنه او را هزار شوالیه شمرده است
4:22
صورتش به سمت منطقه الحافیر بود
4:25
نزدیک به خلیج فارس واقع شده است
4:29
بعد کویر است
4:31
هرمز شاهزاده این منطقه توسط پادشاه ایران بود
4:36
و هرمز اگر نمی دانی
4:39
از معدود مردانی که ایرانیان در زمان خود او را مفتخر کردند
4:44
هیچ دلیلی بر شرافت او که از کلاهش که صد هزار ارزش داشت بیشتر نبود
4:50
همانطور که رسم ایرانیان بود
4:53
تا در میان مردم خود کلاه خود را مطابق شرافت خود بسازند
4:57
هر که به هدف عزت برسد
4:59
ارزش کلاه او صد هزار است
5:02
با این حال، هرمز یکی از بدترین شاهزادگان ایرانی در رفتارش با اعراب بود
5:07
مغرور ترین آنها
5:10
اعراب بیش از همه از ایده هرمز متنفر بودند
5:13
تا اینکه او را مصداق بدی قرار دادند
5:17
می گفتند ضرب المثل هایشان از هرمز بدتر است
5:21
و بیشتر از هرمز
5:23
به محض اینکه خالد بن الولید در منطقه فرود آمد
5:28
او حتی نامه ای به هرمز فرستاد و گفت:
5:32
در مورد بعد
5:34
پس من اسلام را قبول دارم
5:36
یا برای خود و مردم خود انتخاب کنید
5:38
و خراج مسلمانان را در حالی که شما رام هستید از روی دست بپردازید
5:43
در غیر این صورت، شما کسی را مقصر ندارید جز خودتان
5:46
من قومی را برای شما آوردم که مرگ را دوست دارند
5:49
همانطور که زندگی را دوست داری
5:52
حواس هرمز با خواندن نامه خالد بن الولد به پرواز درآمد
5:56
او به آزادشیر پادشاه پارسیان نامه نوشت
5:59
به او می گوید که مسلمانان به عراق می آیند
6:02
سپس از ساعت خود برخاست و درجات خود را بست و جمعیت خود را جمع کرد
6:07
آنها را به سوی منابع آبی در الحفیر هجوم آورد
6:11
پیش از آنکه خالد با لشکریان خود به آنجا برسد، بر آن فرود آمد
6:15
وقتی خالد بن ولید به الحافیر رسید
6:18
او به سربازان خود دستور داد که در مکانی که او برای آنها انتخاب کرده بود حرکت کنند
6:23
سپس گروهی از آنان برخاستند و گفتند
6:26
شاهزاده
6:28
دشمن ما روی آب است و ما روی غیر آب
6:32
می ترسیم از تشنگی بمیریم
6:35
خالد به آنها گفت
6:37
کیسه های زینت را جایی که بهت سفارش دادم نگذار
6:40
سپس با دشمن خود روی آب بجنگید و با ناامیدان مبارزه کنید
6:45
جانم آب شود تا بین دو گروه صبور باشم و دو سرباز را گرامی بدارم
6:51
تو صبورترین و سخاوتمندترین هستی انشاءالله
6:54
دو سرباز روبروی هم صف کشیدند
6:58
هرمز در صف مقدم لشکر خود ایستاد
7:01
در سمت راست خود شاهزاده ای از خاندان سلطنتی قرار داد
7:05
و در شمال او یک شاهزاده دیگر
7:08
او شر را در درون خود پنهان کرده بود
7:11
به خاطر خیانتش سینه اش را زدند
7:13
هرمز مطمئن بود که اگر بتواند خالد بن ولید را خواهد کشت
7:18
او چهار پنجم راه را برای پیروزی طی کرده است
7:23
اما او مطمئن بود که نمی تواند او را بکشد
7:29
تا زمانی که چنین است، او را خائنانه بکشد
7:33
سپس اجازه دهید مردم هر چه می خواهند در مورد او صحبت کنند
7:37
و بگذار هر چه می خواهند به سوی او بیاندازند
7:40
بنابراین او آنچه را که تصمیم گرفته بود انجام دهد را به گروهی از شوالیه های نخبه خود محرمانه گفت
7:46
و با آنها برنامه ریزی کنید
7:48
به هر کدام از آنها ماموریتی محول شد
7:51
هرمز از صفوف خارج شد
7:54
او در میدان ایستاد و دو سرباز را از هم جدا کرد
7:57
توف سرکش او را تشویق کرد و شروع کرد به گفتن
8:01
به من، خالد، به من نشان بده، خالد
8:05
اما موقعیت خود را نزدیک به اردوگاه پارسیان کرد
8:09
دور از اردوگاه مسلمانان
8:12
همین که خالد بن ولید صدای او را شنید
8:15
تا اینکه از اسب پیاده شد و به استقبالش رفت
8:19
اما خالد به سختی شمشیر خود را برای جنگ با دشمن خدا و دشمنش کشید
8:25
تا اینکه مردانی که هرمز آماده کرده بود با یک ضربه به سوی او پریدند
8:30
با شمشیرهای کشیده شده در دست می خواهند او را خائنانه بکشند
8:35
و در اینجا شوالیه ای که دوست او را هزار شوالیه به حساب آورد برخاست.
8:41
و تیر از نقطه پرید
8:44
در حالی که می گفت:
8:47
القاقا بن عمر نزد تو آمده ای دشمن خدا
8:51
القاقا به تو رسیده است
8:53
سپس صاعقه به سمت هرمز و افرادش زده شد
8:57
پس از او مردان امجد لشکر مسلمانان قرار گرفتند
9:02
نبرد برق آسا بین دو تیم در گرفت
9:06
که طی آن خالد روح هرمز را از پهلوی خود گرفت
9:10
ققاع و همراهان او گروه خائن را که آداب جنگ را دستکاری می کردند شکست دادند.
9:16
اجساد بی جان آنها را در میدان جنگ انداختند
9:20
بر آینه پارسیان و شنید
9:23
هیچکدام جرات تکان دادن انگشت خود را نداشتند
9:27
سپس مسلمانان یک بار به دشمن خود حمله کردند
9:32
آنها را از سمت خود برکنار کردند
9:35
و آنها را مجبور کردند که پشت کنند
9:38
آنها را بین مرده، مجروح و شکست خورده انداختند
9:43
و زمانی که نبرد به پایان رسید
9:46
خالد به القاقا بن عمر نگاه کرد و گفت
9:50
خداوند ابوبکر را رحمت کند که او از ما به مردان داناتر است
9:55
خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راست می گفت
10:00
لشکری که ققاع بن عمر را در خود دارد نمی توان شکست داد
10:05
یوم الحافیر بین خالد بن الولد و قاقع بن عمر ثبت شد.
10:10
جای تعجب نیست، زیرا خالد موقعیت دوستش را در میدان های جنگ می دانست
10:16
و آواز خواندن او زمانی که جدی و ناراحت کننده است
10:21
او را به رهبری منصوب کرد و سنگین ترین وظایف را بر دوش او نهاد
10:27
او را دست راست خود در یرموک قرار داد و روز یرموک را تغییر داد
10:32
در روز فتح دمشق ماجرایی با او داشت که جرأت ورود به آن را نداشت.
10:38
مگر کسانی که دلهایشان از سنگ و ذهنشان از جوهر شکل گرفته است
10:45
در روز فتح دمشق، خالد بن الولید یکی از چهار فرمانده بود.
10:50
آنها به فرماندهی ابوعبیده بن الجراح کار می کنند
10:55
خالد فرمانده کل ارتش است
11:00
یا فرمانده یکی از گردان هایش؟
11:03
او بسیار مشتاق بود که ققاع بن عمر را با خود داشته باشد
11:09
این به این دلیل است که خالد همیشه آرزو داشت که او و کسانی که با او بودند معجزه کنند
11:16
چه کسی مانند ققا بن عمر معجزه می کند؟
11:20
سپس شهر دمشق از هر طرف با دیوارهای مستحکم احاطه شد
11:26
دور دستبند دور مچ دست
11:29
گودالی عمیق از سه طرف آن را احاطه کرده بود
11:34
پنج در داشت
11:37
در زمان صلح با آفتاب هر روز صبح باز می شود
11:41
برای اینکه مردم از آن بیرون بیایند و وارد آن شوند
11:44
هر عصر بسته می شود
11:48
اطمینان دادن به خود و پولشان از دزد و دزد
11:53
اگر شهر باستانی در معرض تهاجم گاز قرار می گرفت
11:57
مادرشوهرش درهای خانه را بست
12:00
سنگر آن را پر از آب کردند
12:02
پس جزیره ای تسخیر ناپذیر است
12:05
احاطه شده توسط حصار و آب در همان زمان
12:09
ابوعبیده بن الجراح دروازه های دمشق را بین خود و فرماندهش تقسیم کرد.
12:15
پس در مقابل دروازه الجابیه فرود آمد
12:18
عمر بن العاص جلوی در توماس فرود آمد
12:21
شرابیل بن حسنه از مقابل دروازه بهشت فرود آمد
12:25
یزید بن ابی سفیان جلوی در کوچک فرود آمد
12:29
و اما خرد بن الولید
12:32
پس او و همراهش ققا بن عمر از مقابل دروازه شرقی فرود آمدند.
12:37
این درها ممنوع ترین و قوی ترین درها بود
12:41
مسلمانان در اطراف شهر مستحکم تربچه های خود را برپا کردند
12:47
آنها تانک های خود را در دروازه های آن نصب کردند
12:50
محافظان شهر با سربازان تانک پاسخ دادند
12:54
دژهای آنها برای پرتاب منجنیق ثابت بود
12:57
مسلمانان راهی نیافتند که دشمن را وادار به تسلیم کنند
13:02
به جز محاصره
13:04
اما محاصره دمشق طولانی شد
13:06
تا اینکه به هفت ماهگی یا بیشتر رسید
13:10
این ناراحتی محاصره شده در داخل دمشق نبود
13:13
سخت تر از محصورش از بیرون
13:17
مسلمانان شروع به تعجب کرده اند که چه چیزی شبیه ناامیدی است
13:21
چگونه و چه زمانی می توانیم شهر را باز کنیم؟
13:24
جواب از زبان خالد بن ولید به آنها رسید
13:28
صحابی او ققاع بن عمر بود
13:31
خالد بن الولد گوش داشت تا هر چه در پشت دیوارهای دمشق گفته می شد بشنود
13:37
و چشمانی که هر آنچه را که در آنها اتفاق می افتد می بینند
13:40
یک روز چشمانش ناگهان گفت:
13:43
شاهزاده
13:45
به روش دمشق در سنین پیری فرزندی از او به دنیا آمد
13:49
بعد از مدت ها انتظار
13:51
او به شدت از او خوشحال بود
13:53
او فوق العاده خوشحال بود
13:55
او محافظان و سربازان شهر را فراخواند
13:58
فردا شب به جشن جافله
14:01
آنها غذاهای خوشمزه خواهند خورد
14:04
در طی آن شراب های قدیمی می نوشند
14:07
و تا صبح می خوانند
14:10
و شما، شاهزاده، باید برای این فرصت آماده شوید
14:14
رهبر الهام بخش آغاز کرد
14:17
پس نردبان های طنابی ساخت
14:19
او برای این سفر تعداد زیادی سلاح آماده کرد
14:24
طناب ها طناب های قوی هستند
14:27
روی سر هر کدام یک طناب وجود دارد که توسط کماندار ماهر نخ می شود.
14:31
بنابراین او به آنچه شما به او پرتاب کردید چسبید
14:34
وقتی شب فرا رسید، جهان در تاریکی فرو رفت
14:38
خالد به سربازانش گفت:
14:40
تا دیوار بلند می شویم
14:43
پس اگر تکبیر ما را می شنوید
14:45
بگذارید گروه بزرگی از شما پشت سر ما بیایند
14:48
و بگذارید بقیه شما به سمت در جمع شوند
14:51
سپس او و ققاع بن عمر رفتند
14:54
و چند تن از یارانش
14:57
از خندق گذشتند و نزدیکتر شناور شدند
15:00
تا اینکه به دیوارهای شهر رسیدند
15:03
سپس بارهای خود را دور انداختند
15:05
آنها را روی بالکن های دیوار ثابت کردند
15:08
و بر آن بالا رفتند تا اینکه سوار بر بلندی شدند
15:12
آنها نردبان های طنابی را که در اختیار داشتند بیرون دیوار نصب کردند
15:16
برای کسانی که می خواهند به آن زندگی کنند
15:18
و از داخل آن برای کسانی که می خواهند به شهر بروند
15:22
سپس خالد بزرگ شد
15:24
پس سربازانش از سنگر گذشتند
15:26
سپس او و ققاع بن عمر از مقابل در فرود آمدند
15:30
مادرشوهرش را کشتند و قفلش را باز کردند
15:34
سربازان خدا از بالا و پایین به داخل شهر ریختند
15:38
آنها به دمشق هجوم آوردند و با صدای بلند هلهله کردند
15:42
وحشت و هشدار سراسر شهر مستحکم را فرا گرفت
15:46
مادرشوهرش دچار سردرگمی و وحشت شده بود
15:49
با هم مشورت کردند
15:52
آنها تصمیم گرفتند دروازه های دیگر شهر را با دستان خود باز کنند
15:56
تا مسلمانان با آرامش وارد آن شوند
15:58
به جای وارد شدن به جنگ
16:01
جنگنده را می کشند، اولاد را اسیر می کنند و غنایم را می گیرند
16:05
پس آن را باز کردند
16:07
حتی اگر این کار را نکرده باشند
16:09
مسلمانان با پیروزی از جانب خداوند آن را گشودند
16:12
و به ملاقات دیگری با ققاع بن عمر
16:16
که جان و شمشیر و نیزه اش را فدا کرد
16:19
در اطاعت از خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم
16:23
رختخوابش را بر پشت اسب ها پهن کرد
16:27
صدای القاقا بن عمر در لشکر است
16:35
بهتر از هزار شوالیه
16:38
ابوبکر صدیق