از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة) · درس 10 از 33

كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (19) | بدء معركة بدر

◉ 0 بازدید ⏱ 18:32 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 گنجینه های زندگی نامه
0:06 نبرد آغاز می شود
0:12 مسلمانان صف کشیدند و مشرکان صف کشیدند
0:18 سیصد و دوازده
0:21 در مقابل هزار مشرک
0:24 سه نفر از مردم مکه رفتند
0:27 عتبه و شیبه پسران رابعه
0:30 و الولید بن عتبه
0:32 پس از صف مشرکان جدا شدند
0:35 آنها خواستار دوئل شدند
0:37 گفتند کی با ما دوئل می کند؟
0:39 این یک نوع گرم کردن برای مبارزه است
0:43 اعراب از آن استفاده می کردند
0:45 سپس سه انصار به سوی آنان بیرون رفتند
0:49 عوف و معاوض بن الحارث
0:52 و عبدالله بن رواحه
0:54 وقتی مشرکان ملاقات کردند، به مسلمانان گفتند
0:58 تو کی هستی؟
1:00 گفتند: گروهی از انصار
1:02 و به آنها گفتند
1:04 افراد شایسته
1:06 ما به تو نیاز نداریم
1:08 ما فقط پسرعموهایمان را می خواهیم
1:11 سپس منادی آنها صدا زد
1:13 ای محمد، شایسته ترین قوم ما را برای ما بیرون آور
1:18 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
1:22 برخیز ای عبیده بن الحارث
1:25 او پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله است
1:28 در عبد مناف با او ملاقات می کند
1:31 او از فرزندان المطلب بن عبد مناف است
1:34 پیامبر از فرزندان هاشم بن عبد مناف است
1:38 گفت: حمزه برخیز.
1:41 و علی
1:43 پس خویشاوندان خود را برگزید که درود خدا بر او باد
1:47 وقتی بلند شدند و به آنها نزدیک شدند
1:50 می گفتند اهل لیاقت و شرافت هستند
1:53 عبیده بن الحارث با عتبه بن ربیعه دوئل کرد
1:57 و حمزه با شیبه
2:00 علی با ولید بن عتبه
2:03 اما حمزه دوستش را کشت
2:06 و اما علی، دوستش را کشت
2:09 در مورد عبیده، او و شاخش در دو ضربه با هم اختلاف داشتند
2:14 هر کدام ضربه ای به دیگری زد
2:17 سپس علی و حمزه به عتبه آمدند
2:20 او را کشت و عبیده بن حارث را در حالی که مجروح شده بود حمل کرد
2:25 پایش قطع شد
2:27 سه روز بعد رضی الله عنه فوت کرد
2:32 این دوئل تمام شد
2:34 قریش از این امر خشمگین شدند
2:37 آنها به اندازه یک نفر به مسلمانان حمله کردند
2:41 پس پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست و به پروردگارش متوسل شد.
2:46 و او گفت
2:48 خدایا اگر امروز این باند از بین برود تو را پرستش نمی کنند
2:53 خدایا اگر بخواهی بعد از امروز دیگر هرگز عبادت نخواهی شد
2:57 و در دعا زیاده روی کرد
2:59 دستانش را بالا برد تا ردایش از روی دوشش افتاد
3:04 ابوبکر صدیق به او پاسخ داد و گفت
3:08 تو را بس است یا رسول الله
3:10 پروردگارت را اصرار کردی
3:13 سپس خداوند متعال به فرشتگان وحی کرد
3:17 من با شما هستم پس از کسانی که ایمان آورده اند حمایت کنید
3:21 و در دلهای کافران وحشت می افکنم
3:24 خداوند متعال به رسولش وحی کرد
3:28 هزار فرشته پشت سر هم به تو عنایت می کنم
3:33 یعنی طرف شما هستند و به شما کمک می کنند
3:37 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به خواب رفت
3:40 یک چرت
3:42 سپس گفت
3:44 مژده ابوبکر
3:46 این جبرئیل است که چین هایش خیس است
3:50 و در میان آنها قول خداوند متعال نازل شد
3:53 خداوند تو را در بدر پیروز کرد در حالی که ذلیل بودی
3:59 پس از خدا بترسید شاید سپاسگزار باشید
4:03 وقتی به مؤمنان می گویید
4:06 آیا برای تو کافی نیست که پروردگارت به تو روزی دهد؟
4:10 با سه هزار فرشته در دو خانه
4:22 بله اگر صبور و پرهیزکار باشید
4:25 و بلافاصله به سراغ شما می آیند
4:29 پروردگارت تو را گسترش می دهد
4:33 با پنج هزار فرشته
4:40 خداوند او را فقط به شما مژده داده است
4:44 و دلهای شما نزد او آرام گیرد
4:48 پیروزی تنها از جانب خدای توانا و حکیم است
4:55 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
5:00 از دروازه العریش
5:01 می پرد توی زره و می گوید
5:04 جمعیت شکست خواهند خورد و پشت خواهند کرد
5:08 سپس یک مشت شن بردارید
5:11 پس به قریش سلام کرد و گفت:
5:14 چهره ها به بالا نگاه کردند
5:16 پرتاب کرد رضی الله عنه
5:19 کسی نبود که او را نزند
5:22 آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انداخت
5:26 و در این است قول خداوند متعال
5:30 و موقع پرتاب پرتاب نکردم
5:32 اما خدا انداخت
5:35 مسلمانان به کفار حمله کردند
5:37 پس این پیروزی بود
5:39 گنجینه های بیوگرافی
5:42 پارکینگ های متقابل
5:49 عمیر بن الحمام رضی الله عنه
5:53 از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید که می فرمود
5:57 سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست
6:00 امروز یک مرد با آنها مبارزه نمی کند
6:03 او با صبر و شکیبایی کشته می شود، پاداش می خواهد، پیشروی می کند و عقب نشینی نمی کند
6:07 مگر اینکه خداوند او را وارد بهشت کند
6:10 و او می گفت
6:12 به بهشتی به وسعت آسمان ها و زمین برخیز
6:16 سپس عمیر بن الحمام برخاست و گفت
6:19 یا رسول اللّه بلاه بلا
6:22 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:25 چه چیزی شما را وادار می کند که بلابله بگویید؟
6:29 گفت: نه، به خدا سوگند یا رسول الله.
6:33 جز امید که یکی از مردم آن باشم
6:36 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
6:39 او را بشارت ده، زیرا تو از اهل آن هستی
6:42 پس مقداری خرما بیرون آورد و شروع به خوردن کرد
6:46 بعد گفت چون زندگی کردم
6:49 تا این خرماهایم را بخورم
6:52 برای عمر طولانی است
6:55 طمرت پاره کرد و وارد شد و جنگید
6:58 تا اینکه کشته شد، خدا از او راضی باشد
7:01 ابن عباس رضی الله عنه گفت
7:05 در حالی که یک مرد مسلمان
7:08 تعقیب مردی از مشرکان قوی می شود
7:11 در مقابل او صدای تق تق در بازار شنید
7:14 بالاتر از او و صدای شوالیه
7:17 جلو آمد و به مشرک نگاه کرد
7:20 فداکاری در مقابلش بود، آمد
7:23 انصاری به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت
7:26 گفت حق با شماست
7:29 این یکی از امتدادهای بهشت سوم است
7:32 ابوداود المزنی گفت
7:37 خداوند از او راضی باشد
7:39 من از مردی از مشرکان پیروی می کنم
7:42 اگر سرش می افتاد می زدمش
7:45 قبل از اینکه شمشیر من به او برسد
7:48 بنابراین می دانستم که شخص دیگری او را کشته است
7:51 مردی از انصاری آمد
7:54 عباس بن عبدالمطلب اسیر است
7:57 عباس با مشرکان بیرون رفت
8:00 او متنفر بود و اسیر بود
8:03 گفت: ای رسول خدا، تو عباس را اسیر کردی.
8:06 نه به خدا این من را اسیر نمی کند
8:09 من اسیر یک مرد خوش تیپ شدم
8:12 یکی از بهترین افراد
8:15 روی مادیان سیاه
8:18 و آنچه در مردم می بینم
8:21 انصاری گفت: من اهل بیت او هستم یا رسول الله
8:24 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
8:27 ساکت باش خدا ازت حمایت کرده
8:30 با یک پادشاه سخاوتمند
8:34 خداوند از او راضی باشد
8:37 روز بدر در صف بودم که برگشتم
8:40 بنابراین در سمت راست و در سمت چپ من
8:43 پسران جوان
8:46 وقتی به من گفت عمو
8:49 ابوجهل را به ما نشان بده
8:52 گفتم: با آن چه کار می کنی؟
8:55 گفت: به ما بگو که به رسول خدا دشنام می دهد.
8:58 خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
9:01 اگه دیدمش بهت میگم
9:04 یکی از آنها گفت: سوگند به کسی که جان من است.
9:07 در دستش، چون دیدم که نمی رود
9:10 سیاهی من تا زمانی که بمیرد تیره تر می شود
9:13 سریعترین در میان ما، بنابراین من شگفت زده شدم
9:16 پس من برای دیدن بزرگ نشدم
9:19 ابوجهل در میان مردم می چرخد
9:22 گفتم این را نمی بینی؟
9:25 دوستت که در موردش می پرسی
9:29 کتک زدند تا او را کشت
9:32 سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتند
9:35 گفت کدومتون؟
9:38 او را کشت، پس همه گفتند
9:41 از میان آنها من او را کشتم
9:44 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
9:47 شمشیرهایت را پاک کردی؟
9:50 گفت نه، پس رسول نگاه کرد
9:53 خداوند او را بر دو شمشیر درود فرستد
9:56 چه چیزی او را کشت؟
9:59 وقتی ابوجهل افتاد
10:02 عبدالله بن مسعود رضی الله عنه نزد او آمد
10:05 به او گفت: خداوند تو را رسوا کند.
10:08 ای دشمن خدا!
10:11 ابوجهل گفت: آیا بالای سر او مردی را کشتی؟
10:14 با وجود ناباوری و لجاجت
10:17 با این حال او از شجاع ترین اعراب بود
10:21 سپس ابوجهل گفت
10:24 به من بگو امروز حلقه کیست
10:27 به خدا و رسولش گفت
10:30 سپس عبدالله بن مسعود برخاست
10:33 پایش را بر گردن ابوجهل گذاشت
10:36 ابوجهل گفت
10:39 تو از راه سختی برخاستی، گوسفند شگفت انگیز من
10:42 ابن مسعود گفت
10:45 بعد سرش را تکان دادم
10:48 سپس او را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بردم
10:52 وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله او را دید
10:55 این همان چیزی است که فرعون گفت
10:58 این ملت
11:01 عبدالرحمن بن عوف رضی الله عنه بود
11:04 یکی از دوستان اموی بن خلف در مکه
11:07 وقتی روز بدر بود
11:10 عبدالرحمن بن عوف از امیه بن خلف گذشت
11:13 او با پسرش ایستاده و دستش را گرفته است
11:16 و با عبدالرحمن بن عوف
11:19 در حالی که آن را حمل می کرد آن را گرفت
11:22 وقتی او را دید گفت:
11:25 آیا چیزی بهتر از این سپرها دارید؟
11:28 که با شماست
11:31 گفت: امروز تو را ندیدم
11:34 آیا به شیر نیاز دارید؟
11:37 عبدالرحمن بن عوف سپرها را زمین گذاشت
11:40 و آنها را با خود به پیاده روی برد
11:43 امیه به عبدالرحمن گفت
11:46 گفتم معلم پر شترمرغ در سینه دارد
11:49 گفتم حمزه بن عبدالمطلب
11:52 گفت که کرد
11:55 بن الافائیل
11:58 عبدالرحمن گفت
12:01 به خدا سوگند من آنها را رهبری خواهم کرد
12:04 وقتی بلال او را با من دید
12:07 امیه کسی بود که بلال را در مکه شکنجه کرد
12:10 بلال گفت: سر الکفر.
12:13 امیه بن خلف، اگر او زنده می ماند، زنده نمی ماندم
12:16 عبدالرحمن بن عوف گفت
12:19 بله بلال اسیر من است
12:22 گفت اگر زنده می ماندم
12:25 سپس با تمام وجود فریاد زد
12:28 ای انصار الله سر الکفر
12:31 امیه بن خلف، اگر او زنده می ماند، زنده نمی ماندم
12:34 عبدالرحمن بن عوف گفت
12:37 پس ما را محاصره کردند تا اینکه ما را کشتند
12:41 و من او را نادیده میگیرم
12:44 پس مرد شمشیر را پشت سر گذاشت
12:47 مردی پسرش را زد و او افتاد
12:50 امیه فریاد زد که مانند آن را نشنیده بودم
12:53 پس گفتم: "خودت را نجات بده."
12:56 هیچ نجاتی برای شما وجود ندارد
12:59 به خدا سوگند من برای شما فایده ای ندارم
13:02 گفت: آنها با شمشیرهای خود به آنها حمله کردند تا اینکه...
13:05 آنها را تمام کردند
13:08 می گوید خدا بلال را بیامرزد
13:11 آغوشم رفته
13:14 و من از اسارت غمگین شدم
13:18 گنجینه های بیوگرافی
13:25 نتیجه نبرد
13:29 بسیاری از مسلمانان در این جنگ به شهادت رسیدند
13:32 چهارده مرد
13:35 شش مهاجر
13:38 و هشت تن از انصار
13:41 و خانواده هایی مثل آنها
13:44 و رهبران و فرماندهان عمومی آنها
13:47 از ابوطلحه
13:50 که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم
13:53 در روز بدر دستور داد بیست و چهار
13:56 مردی از قبایل قریش
13:59 آنها را در چاهی به نام بدر انداختند
14:02 سپس ایشان رضی الله عنه راه افتادند
14:05 در روز سوم
14:09 یعنی روی چاه
14:12 پس شروع کرد به نام آنها و نام پدرانشان
14:15 ای فلانی پسر فلانی
14:18 ای فلانی پسر فلانی
14:21 یعنی راز تو در این است که خدا و رسولش را اطاعت کردی
14:24 زیرا آنچه را که پروردگارمان به ما وعده داده بود، حقیقت یافتیم
14:27 آیا آنچه را که پروردگارت وعده داده حق یافتی؟
14:30 عمر گفت
14:33 ای رسول خدا
14:36 آنها از بدن هایی ساخته شده اند که روح ندارند
14:39 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
14:42 سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست
14:45 شما در شنیدن آنچه من می گویم بهتر از آنها نیستید
14:48 اما جواب نمی دهند
14:51 در بین علما مشهور است
14:54 مردگان حرف زندگان را نمی شنوند
14:57 مگر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
15:00 در گفتارش که صدای در زدن صندل هایشان را می شنود
15:03 در مورد بعد از آن
15:06 با خودش مشغول است
15:09 شنیدن آنها در اینجا خصوصی است
15:12 به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
15:15 ابن اسحاق گفت
15:18 او اولین کسی بود که قیچی پر را معرفی کرد
15:21 مردی به نام الحیمن
15:24 ابن عبدالله خزاعی
15:27 به او گفتند: پشت سرت چیست؟
15:31 شیبه بن ربیعه
15:34 و ابوالحکم بن هشام
15:37 و امیه بن خلف
15:40 از جمله رهبرانی که نام برد
15:43 وقتی شروع به شمارش اشراف قریش کرد
15:46 صفوان بن امیه در حالی که بر سنگ بود گفت
15:49 به خدا این منطقی است
15:52 پس در مورد من از او بپرسید
15:55 گفتند صفوان بن امیه چه کرد
15:58 روی سنگ نشسته
16:01 به خدا قسم پدر و برادرش را هنگام کشته شدن دیدم
16:04 و بدین ترتیب قریش آن را دریافت کردند
16:07 خبر شکست شکست در میدان بدر
16:10 خنده دار است
16:13 که مردی اسود بن المطلب را نامید
16:16 سه تن از پسرانش در بدر مجروح شدند
16:19 او دوست داشت برای آنها گریه کند
16:22 قریش گریه را نهی کردند
16:25 او نابینا بود
16:28 شبانه صدای ناله زنی را شنید
16:31 پس غلام خود را فرستاد و گفت:
16:34 ببین ناله درسته
16:37 چون می خواهد گریه کند
16:40 گریه حرام است تا این بلا به مردم یادآوری نشود
16:43 گفت: شاید برای پدرم حکیمه گریه کنم.
16:46 منظورم پسرش است
16:49 معده ام سوخته بود
16:53 گفت: زن است.
16:56 بر شتر خود که گمراه شده گریه می کند
16:59 اسود بن المطلب گفت
17:02 گریه می کند که شترش گمراه شده است
17:05 مانع از خواب آرام او می شود
17:08 اما برای باکره گریه نکنید
17:11 بدر باید پدربزرگش را از دست بدهد
17:14 در بدر صراط بنیات سایس
17:17 مخزوم و راحت ابوالولید
17:20 و گريه كردم اگر بر عقيل گريه كردم
17:23 حارثه شیر شیرها گریست
17:26 و گریه کن و نام همه را نبر
17:29 ابوحکیمه همتا ندارد
17:32 آیا بعد از آنها غالب نمی شد؟
17:35 آقایان اگر روز بدر نبود
17:38 غالب نشد
17:41 گنجینه های بیوگرافی
17:44 رقیه دختر پیامبر درگذشت
17:51 اسامه بن زید گفت
17:54 این خبر زمانی رسید که ما تسویه حساب کردیم
17:59 خاک بر رقیه دختر
18:02 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
18:05 پس از مرگ او
18:08 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
18:11 او مرا با عثمان پشت سر گذاشت
18:14 او زمانی که بیمار بود
18:17 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت
18:20 به عثمان دستور داد که نزد او بماند
18:23 گنجینه های بیوگرافی