از مجموعهٔ حياة السلف (اكتملت السلسلة) · درس 17 از 31

مختصر حياة السلف بين القول والعمل | الحلقة (22) | نساء وأطفال السلف

◉ 0 بازدید ⏱ 8:43 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:04 زندگی پیشینیان بین گفتار و کردار
0:11 زنان اجداد
0:13 از انس بن مالک رضی الله عنه گفت
0:18 ملاد پسر ابوقلها از ام سلیم رضی الله عنه
0:23 گفت پس پسر در اتاق مرد
0:27 گروهبان
0:29 سپس برخاست و برای ابوقلحه صبحانه آماده کرد
0:33 او همچنین هر شب برای او آماده می شد
0:36 پس ابوطلحه وارد شد و به او گفت
0:39 چه جوری پسر
0:41 او گفت
0:42 در بهترین حالت
0:44 پس خدا را شکر
0:46 سپس برخاست و نزد ابوطلحه افطار رفت
0:50 سپس او به آنچه که زنان برای آن ایستاده اند بالا رفت
0:54 ابوطلحه توسط خانواده اش مجروح شد
0:57 وقتی جادو بود
0:59 او گفت
1:00 ای ابوطلحه!
1:02 خانواده فلانی را ندیدی؟
1:04 آنها یک برهنه قرض گرفتند و از آن لذت بردند
1:07 وقتی از آنها پرسیدم
1:09 آنها را برش بزنید
1:11 او گفت
1:12 آنها منصف نبودند
1:14 او گفت
1:15 پسرت مورد آبروی خداوند متعال قرار گرفت
1:19 و خداوند متعال او را گرفته است
1:23 او خدا را شکر کرد و بهبود یافت
1:26 پس فردا به رسول خدا صلی الله علیه و آله
1:30 رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود
1:34 ای ابوطلحه!
1:36 خداوند شب شما را برکت دهد
1:41 او از عبدالله بن ابی طلحه حامله شد
1:44 قال اسماعیل بن محمد بن سعد بن ابی وقاصیر رحمه الله.
1:50 رسول خدا صلی الله علیه و آله بر زنی از بنی دینار گذشت
1:56 شوهر و برادر و پدرش همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله مجروح شدند
2:04 وقتی بهش زنگ زدیم گفت
2:07 پس رسول خدا چه کرد؟
2:09 گفتند
2:10 خوب، ملت فلانی
2:13 به لطف خدا همینطور است که شما دوست دارید
2:16 او گفت
2:17 به من نشان بده تا به او نگاه کنم
2:20 من به او اشاره می کنم
2:22 حتی اگر او را دید، گفت
2:25 هر مصیبتی بعد از تو بزرگ است
2:28 از عطاء بن ابی رباح می گوید:
2:32 ابن عباس رضی الله عنه به من گفت
2:35 آیا زنی از اهل بهشت را به شما نشان ندهم؟
2:39 گفتم بله
2:41 او گفت
2:42 این زن سیاه پوست
2:44 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت:
2:49 من در حال مبارزه هستم و دارم لو می روم
2:52 پس از خدا برای من دعا کن
2:54 او گفت
2:55 اگر خواستی صبر کن تا بهشت نصیبت شود
2:58 اگر مایل بودی، دعا می‌کنم که تو را خوب کند
3:01 او گفت
3:02 صبور باش
3:03 اما دعا می کنم لو نروم
3:07 پس او را صدا زد
3:09 از ابراهیم بن عقبه می‌گوید:
3:12 شنیدم امت خالد
3:14 دختر خالد بن سعید بن العاصر رضی الله عنه
3:18 شب به همسرانش می گوید
3:21 گره های شیطان را حلال کردیم
3:24 این یک ساعت خواب نیست
3:28 و درباره ثابت البنانی
3:30 که اتصال ابن عاشیم در دوک او بود
3:34 و پسرش با اوست
3:36 و او گفت
3:37 یعنی قهوه ای
3:38 پیش بیا و بجنگ تا من برای تو ثواب بگیرم
3:42 پس ادامه داد و جنگید تا کشته شد، رحمه الله
3:46 سپس پیشروی کرد و کشته شد
3:49 پس زنان در خانه همسرش جمع شدند
3:52 این عدویه رحمه الله
3:55 او گفت سلام
3:57 اگه اومدی بهم تبریک بگی
4:00 خوش آمدید
4:02 حتی اگر برای چیز دیگری آمده باشید
4:05 پس برگشتند
4:07 از جویریه بنت اسماء رحمه الله فرمود:
4:11 سه برادر از بنی قطیعه شاهد روز توستر بودند
4:17 پس به شهادت رسیدند
4:19 یک روز مادرشان برای تجارت به بازار رفت
4:23 او توسط مردی پذیرفته شد که در یک دستور پوشش شرکت کرده بود
4:27 پس من او را می شناختم
4:28 بنابراین از او در مورد فرزندانش پرسیدم
4:31 و او گفت
4:32 شهید شدند
4:34 و او گفت
4:35 می آیند یا می روند؟
4:38 و او گفت
4:39 به زودی
4:41 و او گفت
4:42 خدایا شکرت
4:44 آنها پیروز شدند و محاصره شدند
4:47 به تنهایی، پدرم و مادرم
4:50 از السری بن بوکیر رحمه الله می فرماید:
4:55 متوجه شدم زنان محله در شب می مانند
5:01 فرزندان جد
5:03 از ابن عباس رضی الله عنه گفت
5:08 عمر رضی الله عنه مرا با شیوخ بدر وارد می کرد
5:13 برخی از آنها گفتند
5:15 چرا این پسر با ما دخالت کرد؟
5:18 ما بچه هایی مثل او داریم
5:20 و او گفت
5:21 او یکی از کسانی است که شما یاد گرفته اید
5:24 او گفت
5:25 پس یک روز با آنها تماس گرفت و من را با آنها دعوت کرد
5:29 و آنچه دیدم آن روز مرا صدا زد
5:32 جز اینکه آنها را از من نشان دهم
5:34 و او گفت
5:35 شما چه می گویید؟
5:37 اگر نصرت و فتح خدا بیاید
5:41 تا آخر سوره
5:43 برخی از آنها گفتند
5:45 ما مأموریم که از خداوند متعال سپاسگزاری کنیم و از او طلب مغفرت کنیم
5:48 اگر نصرالله بیاید و ما را فتح کند
5:52 برخی از آنها گفتند
5:54 ما نمی دانیم
5:55 برخی از آنها چیزی نگفتند
5:58 او به من گفت
5:59 ای ابن عباس همین را می گویی
6:02 گفتم نه
6:04 او گفت
6:05 پس چی میگی؟
6:07 گفتم
6:08 زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله است
6:12 خدا او را می شناسد
6:14 سپس نصرت و فتح خداوند فرا رسید
6:17 فتح مکه
6:18 این نشانه مرگ شماست
6:21 پس پروردگارت را ستایش کن و استغفار کن
6:24 توبه کرده بود
6:27 عمر گفت
6:28 من فقط چیزی را می دانم که او می داند
6:33 اسلم گفت
6:35 در حالی که من با عمر بن خطاب رضی الله عنه هستم
6:39 او در شهر بدبخت است
6:41 وقتی او آگاه است
6:42 پس در نیمه های شب به دیواری تکیه داد
6:46 پس زنی به دخترش می گوید
6:49 ای دختر برو سراغ آن شیر
6:53 پس آن را با آب پاشید
6:55 به او گفت
6:57 آه مادر
6:58 یا نمی دانی تصمیم امروز امیرالمومنین(ع) چه بود؟
7:03 او گفت
7:04 و این تصمیم او نبود، پسرم
7:07 او گفت
7:09 موضوع فراخوانی و فراخوانی است
7:12 شیر را نباید با آب مخلوط کرد
7:15 به او گفت
7:17 دخترم
7:18 برو تو اون شیر و با آب بریز
7:22 شما در موقعیتی هستید که نه عمر و نه منادی عمر نمی توانند شما را ببینند
7:27 دختر به مادرش گفت
7:30 آه مادر
7:32 به خدا قسم در ملاء عام از او اطاعت نمی کنم
7:35 و من در آشکار از او نافرمانی می کنم
7:38 عمر بن خطاب رضی الله عنه از کنار پسران گذشت
7:42 از جمله عبدالله بن الزبیر رضی الله عنه است
7:46 آنها فرار کردند و او ایستاد
7:48 عمر به او گفت
7:50 چرا با دوستانت فرار نکردی؟
7:53 و او گفت
7:54 ای امیرالمومنین!
7:56 من جرمی مرتکب نشدم و تو را نترسانم
7:59 راه باریک نبود، پس آن را برای تو پهن کردم
8:03 هیئتی از عراق نزد عمر بن عبدالعزیز رحمه الله آمدند
8:08 او به مرد جوانی در میان آنها نگاه کرد که می خواست صحبت کند
8:13 عمر گفت
8:14 بزرگ شو
8:15 الفت گفت
8:17 ای امیرالمومنین!
8:19 بحث سن نیست
8:22 حتی اگر بود
8:24 در میان مسلمانان فردی بزرگتر از شما بود
8:27 او گفت
8:28 حق با شماست
8:29 پس صحبت کرد
8:32 یک زندگی با آرامش
8:35 بین حرف و عمل