از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة)
· درس 53 از 55
كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (56) | دلائل نبوته صلى الله عليه وسلم
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
گنجینه های بیوگرافی
0:06
شاهد بر نبوت او رضی الله عنه
0:15
تعداد زیادی برای ذکر وجود دارد
0:22
خداوند متعال فرمود
0:25
ساعت نزدیک شد و ماه فعال شد
0:29
و اگر نشانه ای ببینند روی برمی گردانند
0:33
و می گویند این جادویی است که ماندگار است
0:37
دروغ می گفتند و از خواسته های خود پیروی می کردند
0:41
همه چیز پایدار است
0:45
و خبری به آنها رسیده که ناراحت کننده است
0:53
خرد افراطی
0:56
نذر فایده ای ندارد، پس از آنها روی گردان
1:01
دانشمندان موافقت کرده اند
1:03
اما ماه برای پیامبر صلی الله علیه و آله شکافت
1:07
احادیث زیادی در این باره وجود دارد
1:10
از جمله آنچه امام بخاری نقل کرده است
1:13
قال عن انس رضی الله عنه
1:16
مردم مکه از پیامبر صلی الله علیه و آله آیه ای خواستند
1:21
ماه در مکه به دو قسمت تقسیم شد
1:24
گفت ساعت نزدیک شده و ماه شکافته است
1:30
از انس بن مالک رضی الله عنه گفت
1:33
روز جمعه مردی وارد مسجد شد
1:37
به خاطر اعتبار منبر
1:40
رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاده بود و خطبه می خواند
1:45
رسول خدا صلی الله علیه و آله را ایستاده ملاقات کرد
1:49
گفت یا رسول الله
1:52
پول گم شد و سرگردان شد
1:56
پس از خدا بخواهید که به ما کمک کند
1:59
انس گفت
2:00
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستان خود را بلند کرد
2:04
گفت: خدایا به ما آب بده
2:07
خدایا به ما آب بده
2:09
خدایا به ما آب بده
2:12
انس گفت
2:13
به خدا سوگند ما هیچ ابر و رعد و برق و چیزی در آسمان نمی بینیم
2:19
خانه و خانه ای بین ما و سیلا نیست
2:23
ابری مانند سپر پشت سر او ظاهر شد
2:27
وقتی به آسمان رسید
2:29
پخش شد و بعد باران بارید
2:31
گفت: به خدا سوگند ما در ساعت شش خورشید را ندیدیم.
2:35
یعنی شش روز
2:38
سپس جمعه بعد مردی از آن در وارد شد
2:42
رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاده بود و خطبه می خواند
2:47
پس او را ایستاده ملاقات کرد و گفت
2:50
ای رسول خدا
2:51
پول از دست رفت و جاده ها قطع شد
2:55
دعا می کنم خدا او را بگیرد
2:57
او گفت
2:58
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستان خود را بلند کرد و سپس فرمود
3:03
خدایا در اطراف ما نه علیه ما
3:07
خدایا، بر تپه ها و کوه ها و درختان و بالای درختان
3:12
او گفت
3:14
بنابراین متوقف شد و ما بیرون رفتیم و زیر آفتاب قدم زدیم
3:17
شرک گفت
3:19
پس از انس پرسیدم
3:21
آیا او همان کسی است که اول پرسید؟
3:24
گفت نمی دانم
3:27
عَلَى اللَّهُ عَلَى اللَّهُ عَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ قَالَ
3:30
رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم
3:33
نماز عصر آمد
3:35
مردم دنبال وضو رفتند اما نیافتند
3:39
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را آوردند تا وضو بگیرد
3:43
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله دست خود را در آن آب گذاشت
3:49
پس به مردم دستور داد که برای او وضو بگیرند
3:52
دیدم از زیر انگشتانش آب می جوشد
3:56
پس مردم وضو گرفتند تا اینکه آخرین آنها وضو گرفتند
4:01
عَلَى اللَّهُ عَلَى اللَّهُ عَلَى اللَّهُ عَلَیْهِ قَالَ
4:04
رسول خدا صلی الله علیه و آله در الزورا بود
4:08
او ظرفی با آب آورد که انگشتانش را زیر آب نمی برد
4:13
پس به یارانش دستور داد که وضو بگیرند
4:16
پس کف دستش را در آب گذاشت
4:19
از میان انگشتان و سرانگشتانش آب جوشید
4:24
تا اینکه مردم وضو گرفتند
4:26
به انس گفتم چقدر هستی
4:29
گفت سیصد نفریم
4:33
از براء بن عازب رضی الله عنه می فرماید:
4:37
روز حدیبیه هزار و چهارصد نفر بودیم
4:41
حدیبیه چاه دارد
4:43
آن را برداشتیم تا قطره ای در آن باقی نماند
4:47
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشست
4:50
در لبه چاه
4:52
پس آب خواست
4:54
پس دهانش را شست و در چاه آب ریخت
4:57
نه چندان دور ماندیم
4:59
بعد آب کشیدیم تا آب کافی داشت
5:02
مسافران ما صادر یا صادر می شدند
5:05
از ابوهریره رضی الله عنه گفت
5:09
به خدا اگر از گرسنگی جگرم بر زمین تکیه کنم
5:13
حتی اگر از گرسنگی سنگی بر شکمم بگذارم
5:18
یک روز در مسیری که از آن می رفتند نشستم
5:22
پس ابوبکر از آنجا گذشت
5:24
پس از او درباره آیه ای از کتاب خدای تعالی پرسیدم
5:28
فقط از او خواستم دنبالم بیاید
5:31
او این کار را نکرد
5:33
عمر گذشت
5:34
پس از او درباره آیه ای از کتاب خدای تعالی پرسیدم
5:38
فقط از او خواستم دنبالم بیاید
5:42
او این کار را نکرد
5:43
ابوالقاسم رضی الله عنه گذشت
5:47
او می دانست چه در چهره و چه در روح من است
5:50
و او گفت
5:52
ابوهریره
5:53
به او گفتم
5:54
به فرمان تو ای رسول خدا
5:57
و او گفت
5:58
درسته
6:00
پس اجازه خواستم
6:01
پس به من اجازه داد
6:02
شیر را در فنجانی یافت
6:05
او رضی الله عنه به خانواده اش گفت
6:08
این شیر رو از کجا گرفتی؟
6:11
و گفتند
6:12
فلانی به ما داد
6:14
یا خانواده فلانی
6:16
او گفت
6:17
ابوهریره
6:19
گفتم
6:20
به فرمان تو ای رسول خدا
6:22
او گفت
6:23
نزد اهل صوفه برو و آنان را نزد من دعوت کن
6:27
ابوهریره گفت
6:29
اهل سفاح مهمان اسلام هستند
6:32
نه خانواده داشت و نه پول
6:35
اگر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
6:38
هدیه ای از او
6:41
و برایشان فرستاد
6:43
و اگر صدقه به او رسید
6:45
آن را برایشان فرستاد و آسیبی به او نرسید
6:49
ابوهریره گفت
6:51
و این باعث ناراحتی من شد
6:53
امیدوار بودم از خوردن شیر مریض شوم
6:56
من برای بقیه روز و شب قدرت می گیرم
7:00
و من گفتم
7:01
من پیام آور هستم
7:03
اگر مردم بیایند
7:05
من بودم که به آنها می دادم
7:07
و من گفتم
7:08
چه چیزی از این شیر برای من باقی مانده است؟
7:11
اطاعت از خداوند متعال نبود
7:14
اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله واجب است
7:18
پس رفتم و با آنها تماس گرفتم
7:20
پس آمدند و اجازه خواستند و او به آنها اجازه داد
7:24
بنابراین آنها از خانه نشستند
7:27
سپس گفت
7:28
ابوهریره
7:30
بگیر و به آنها بده
7:31
او گفت
7:33
پس لیوان را برداشتم
7:34
بنابراین شروع به دادن آنها کردم
7:36
مرد لیوان را می گیرد
7:39
تا زمانی که تشنگی خود را رفع کند می نوشد
7:41
سپس لیوان را برمی گرداند
7:43
تا اینکه به آخرین آنها رسیدی
7:46
به رسول خدا صلی الله علیه و آله داده شد
7:50
پس لیوان را گرفت
7:51
پس آن را در دستش گذاشت
7:53
و فیضش در او باقی ماند
7:56
سپس سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد و لبخند زد
7:59
و او گفت
8:01
ابوهریره
8:02
گفتم
8:03
به فرمان تو ای رسول خدا
8:06
او گفت
8:07
من و تو می مانیم
8:09
گفتم
8:10
حق با شماست یا رسول الله
8:12
او گفت
8:13
پس بشین و بنوش
8:15
ابوهریره گفت
8:17
پس نشستم و نوشیدم
8:19
سپس گفت
8:20
بنوشید
8:21
پس نوشید
8:22
او هنوز به من می گوید که بنوشم
8:25
پس من می نوشم
8:26
تا اینکه گفتم
8:28
نه، سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد
8:30
من نمی توانم راهی برای او پیدا کنم
8:33
او گفت
8:34
لیوان را به من داد
8:36
لیوان را به او پس داد
8:38
پس ضایعات آن را نوشید
8:41
از انس بن مالک رضی الله عنه گفت
8:45
ابوطلحه به ام سلیم گفت
8:48
صدای رسول خدا صلی الله علیه و آله را ضعیف شنیدم
8:53
من گرسنگی را می شناسم
8:55
چیزی داری؟
8:57
او گفت بله
8:59
بنابراین او قرص های جو را بیرون آورد
9:02
سپس چادرش را بیرون آورد
9:04
نان را با هم پیچید
9:06
بعد گذاشتمش زیر دستم
9:08
من مجذوب هیچ کدام از آن نیستم
9:10
سپس مرا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد
9:15
او گفت
9:16
پس با او رفتم
9:18
رسول خدا صلی الله علیه و آله را در مسجد و مردم با او یافتم
9:23
بنابراین من در مقابل او ایستادم
9:25
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
9:29
ابوطلحه تو را فرستاد
9:31
گفتم بله
9:33
او گفت
9:33
با غذا
9:35
گفتم بله
9:36
رسول خدا صلی الله علیه و آله به همراهانش فرمود
9:41
بلند شو
9:42
پس راه افتاد و به دست آنها رفت
9:45
تا اینکه نزد ابوطلحه آمدم و به او گفتم
9:48
ابوطلحه گفت
9:50
ای مادر سلیم
9:52
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند
9:57
ما چیزی نداریم که به آنها غذا بدهیم
9:59
و او گفت
10:01
خدا و رسولش بهتر می دانند
10:03
پس ابوطلحه به راه افتاد تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات کرد
10:09
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابوطلحه با او آمدند
10:15
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
10:18
آیا ام ام سلیم؟
10:21
چی داری؟
10:22
پس آن نان را آورد
10:25
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد
10:29
Ffft
10:30
مادرش سلیم عکا را فشار داد و خون او را ساخت
10:34
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر چه می خواست در این باره بگوید
10:40
سپس گفت
10:41
سپس برای ده
10:42
پس به آنها اجازه داد
10:44
پس خوردند تا سیر شدند و بعد رفتند
10:47
سپس گفت
10:49
سپس برای ده
10:50
پس به آنها اجازه داد
10:52
پس خوردند تا خورد و بعد رفتند
10:55
و او گفت
10:57
سپس برای ده
10:58
پس به آنها اجازه داد
10:59
خوردند تا سیر شدند و بعد رفتند
11:02
سپس به ده گفت
11:06
پس همه مردم خوردند
11:08
مردم هفتاد هشتاد مرد بودند
11:12
از ابوهریره رضی الله عنه گفت
11:16
جنگ تبوک چه زمانی بود؟
11:18
مردم گرسنه بودند
11:21
گفتند یا رسول الله
11:23
اگر اجازه بدهید، آب آشامیدنی خود را قربانی می کنیم
11:26
پس خوردیم و خود را مسح کردیم
11:29
گفت انجامش بده
11:31
عمر آمد و گفت
11:34
ای رسول خدا
11:35
ظهر هیجان زده شوید
11:38
اما من آنها را به لطف تدارکاتشان دعوت می کنم
11:41
سپس برای برکات آنها دعا کنید
11:44
شاید خداوند این را نعمتی قرار دهد
11:47
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد
11:51
بیرون می رویم و استراحت می کنیم
11:53
تدارکات آنها را صدا زد و آورد
11:56
پس مرد شروع کرد به آوردن مشتی خرما
11:59
دیگری با کسری است
12:01
تا اینکه توافق بر سر برخی از آنها آسان بود
12:06
پس دعا کرد که او را برکت دهند و سپس فرمود
12:09
در کاسه های خود ببرید
12:12
پس آن را در ظروف خود بردند
12:14
حتی در سربازی دیگ باقی نگذاشتند
12:17
تا اینکه پر کردند
12:19
و خوردند تا سیر شدند
12:21
و فیض لطف او
12:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
12:27
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
12:30
و من رسول خدا هستم
12:32
هیچ بنده ای بدون شک خدا را ملاقات نمی کند
12:35
او را از بهشت مسدود می کنند
12:38
از جابر بن عبدالله رضی الله عنهم گفت
12:42
با پیامبر صلی الله علیه و آله راه افتادیم
12:46
تا اینکه به وادی افیه رفتیم
12:49
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت تا راحت شود
12:54
پس با نوشیدن آب به دنبال او رفتم
12:57
نگاه کرد و چیزی ندید که او را بپوشاند
13:00
و در ساحل دره دو درخت بود
13:04
پس نزد یکی از آنها رفت
13:06
پس یکی از شاخه های آن را گرفت
13:09
گفت: به خواست خدا نجات خواهم یافت.
13:13
پس او را مانند شتر خراشیده ای که پیشوا می سازد با او هدایت کردند
13:18
حتی اگر در وسط بین آنها باشد
13:22
در مورد بین آنها و گفت
13:25
کاری که باید بکنم انشالله
13:27
بنابراین آنها ملاقات کردند
13:29
جابر گفت
13:31
جابر گفت
13:33
بنابراین برای گرفتن آن بیرون رفتم
13:35
بنابراین آنها ملاقات کردند
13:37
بنابراین آنها ملاقات کردند
13:39
بنابراین آنها ملاقات کردند
13:41
بنابراین آنها ملاقات کردند
13:44
بنابراین آنها ملاقات کردند
13:46
جابر گفت
13:48
بنابراین برای گرفتن آن بیرون رفتم
13:50
از ترس اینکه به من احساس نزدیکی و دوری کند
13:53
پس نشستم و با خودم حرف زدم
13:55
بعد به خودم آمدم
13:57
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که نزدیک می شود
14:02
و اینک دو درخت از هم جدا شدند
14:05
هر یک از آنها روی یک پا ایستاده بودند
14:09
رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که ایستاده و ایستاده است
14:14
با سرش اینجوری راست و چپ گفت
14:18
برای نگاه کردن به اطراف
14:21
از ابن عمر رضی الله عنهم گفت
14:24
در سفری با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم
14:29
سپس بادیه نشینان من پذیرفتند
14:31
وقتی به او نزدیکتر شدیم
14:33
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود
14:36
جایی که شما می خواهید
14:38
به خانواده ام گفت
14:40
او گفت
14:42
خدای خوبی داری؟
14:44
چیست؟
14:46
او گفت
14:48
تو گواهی می دهی که معبودی جز خدای یکتا و بدون شریک نیست
14:52
و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست
14:54
او گفت
14:56
آیا کسی هست که شاهد سخنان شما باشد؟
14:58
او گفت
15:00
این درخت
15:02
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله او را صدا زد
15:06
در ساحل دره است
15:08
پس آمدی تا زمین را گونه خود کنی
15:10
بنابراین او در دستان او ایستاد
15:12
خدا رحمتش کند و درود فرستد
15:14
پس او را سه بار به شهادت رساند
15:16
شهادت دادم که همان طور بود که او گفت
15:18
سپس او
15:20
او به لانه خود بازگشت
15:22
بادیه نشینان برگشتند
15:24
به مردمش گفت
15:26
اگر دنبال من بیایند، آنها را برای شما خواهم آورد
15:28
در غیر این صورت به شما برمی گردم
15:30
و من با تو بودم
15:33
از جابر بن عبدالله رضی الله عنهم گفت
15:37
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
15:41
او روز جمعه بیدار بود
15:43
به درخت یا نخل
15:45
زن انصار گفت
15:47
ای رسول خدا
15:49
آیا ما به شما سکوی نمی دهیم؟
15:51
او گفت
15:53
اگر دوست دارید
15:55
پس برای او منبری درست کردند
15:57
وقتی جمعه بود
15:59
رانده به منبر
16:01
درخت نخل فریاد زد
16:03
پسر در حال فریاد
16:05
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد
16:07
پس آن را به او اضافه کرد
16:09
اوه، پسر ناله کرد
16:11
چه کسی زندگی می کند
16:13
او گفت
16:15
با شنیدن صدایش گریه می کرد
16:17
اونوقت کی بهش اشاره کرد؟
16:19
عن انس رضی الله عنه
16:21
جابر بن عبدالله را شنید
16:23
او می گوید
16:25
مسقف مسجد روی کنده بود
16:27
از درختان خرما
16:29
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
16:31
اگر نامزد کند
16:33
به سمت تنه آن بلند می شود
16:35
وقتی برای او منبر درست کردند
16:37
و این بود
16:39
بنابراین ما به آن تنه گوش دادیم
16:41
صدایی مثل صدای باجگیر
16:43
تا اینکه پیامبر آمد
16:45
خدا رحمتش کند و درود فرستد
16:47
پس دستش را روی آن گذاشت
16:49
پس آرام شدم
16:51
از جابر بن سمره رضی الله عنه
16:53
او گفت
16:55
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
16:57
من نمی دانم
16:59
سنگی در مکه
17:01
او به من سلام کرد
17:03
قبل از اینکه بفرستم
17:05
من الان او را می شناسم
17:08
از انس بن مالک رضی الله عنه
17:10
او گفت
17:12
خاندان بیت انصار بودند
17:14
آنها احکامی دارند که بر اساس آنها وضع می کنند
17:16
و برایشان سخت است
17:18
از ظهور آنها جلوگیری کرد
17:20
و انصار
17:22
نزد رسول خدا آمدند
17:24
خدا رحمتش کند و درود فرستد
17:26
و گفتند
17:28
ما شتری داشتیم که مرا فراموش کرد
17:30
روی او و آن
17:32
برای ما سخت بود و ما را از این کار باز داشت
17:34
محصولات تشنه بودند
17:36
و درختان خرما
17:38
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
17:40
به دوستانش
17:42
بلند شو
17:44
پس وارد دیوار شد و شتر رو به روی او بود
17:46
پس پیامبر راه افتاد
17:48
خدا رحمتش کند و درود فرستد
17:50
انصار گفتند
17:52
ای رسول خدا
17:54
تبدیل شده است
17:56
مثل سگ سگ
17:58
ما برای شما از آمدن او می ترسیم
18:00
و او گفت
18:02
من با آن مشکلی ندارم
18:04
وقتی شتر نگاه کرد
18:06
به رسول خدا صلی الله علیه و آله
18:08
من آن را قبول دارم
18:10
تا اینکه افتاد
18:12
در دستانش سجده می کند
18:14
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را گرفت
18:16
با پیشانی اش
18:18
تحقیر آمیزترین چیزی که تا به حال بوده است
18:20
تا اینکه واردش بشم
18:22
در محل کار
18:24
یارانش به او گفتند
18:26
ای رسول خدا
18:28
این جانور معنا ندارد
18:30
برایت سجده کرد
18:32
ما سزاوارتریم که بر تو سجده کنیم
18:34
و او گفت
18:36
برای انسان مناسب نیست
18:38
برای انسان سجده کردن
18:40
حتی اگر برای انسان مفید باشد
18:42
برای انسان سجده کردن
18:44
به زن دستور داده شد که برای شوهرش سجده کند
18:46
کسی که حق بزرگی بر او دارد
18:48
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
18:50
اگر پای او بود
18:52
تا محل اتصال سر او زخم وجود دارد
18:54
چرک و چرک تراوش می کند
18:56
سپس به او سلام کردم
18:58
شما آنچه را که درست بود انجام ندادید
19:00
از ابوسعید خدری
19:02
خداوند از او راضی باشد
19:04
او گفت
19:06
به جز یک گرگ در چت
19:08
بنابراین او آن را گرفت
19:10
چوپان آن را خواست و از او ربود
19:12
پس گرگ روی دمش نشست
19:14
و او گفت
19:16
آیا از خدا نمی ترسی؟
19:18
رزق و روزی ام را می گیری
19:20
خدا او را به من برساند
19:22
چوپان گفت
19:24
عجب
19:26
محمد صلی الله علیه و آله و سلم
19:28
کلمات انسانی با من صحبت می کنند
19:30
گرگ به او گفت
19:32
آیا چیزی شگفت انگیز به شما نگویم؟
19:34
از آن
19:36
محمد صلی الله علیه و آله و سلم
19:38
یثرب
19:40
اخبار مردم را می گوید
19:42
موارد فوق
19:44
او گفت
19:46
پس چوپان با گوسفندانش آمد
19:48
تا اینکه وارد شهر شد
19:50
آن را به گوشه ای منتقل کردند
19:52
از زوایای آن
19:54
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
19:56
پس بهش بگو
19:58
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد
20:00
فنودی
20:02
دعا جهانی است
20:04
سپس بیرون رفت و به چوپان گفت
20:06
به آنها بگویید
20:08
پس چوپان آنچه را که شنید به آنها گفت
20:10
از گرگ
20:12
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
20:14
باور کن
20:16
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
20:18
قیامت نمی آید تا اینکه
20:20
جانوران وحشی با انسان صحبت می کنند
20:22
مرد با شیرینی تازیانه اش حرف می زند
20:24
و بند کفشش
20:26
و ران او به او می گوید که چه
20:28
جدیدترین خانواده بعد از او
20:30
از سلمه بن الاکوا
20:33
گفت خداوند از او راضی باشد
20:35
مردی خورد
20:37
با رسول خدا صلی الله علیه و آله
20:39
در سمت چپ او
20:41
او رضی الله عنه به او گفت
20:43
با دست راست بخور
20:45
او گفت
20:47
من نمی توانم
20:49
گفت: نه نمی توانم.
20:51
فقط تکبر مانع او می شود
20:53
او گفت
20:55
آن را تا دهانش بلند نکرد
20:57
از انس بن مالک
21:00
گفت خداوند از او راضی باشد
21:02
او یک مرد بود
21:04
به پیامبر صلی الله علیه و آله می نویسد
21:06
و این بود
21:08
بقره را خواند
21:10
و خاندان عمران
21:12
هرگاه مردی سوره بقره را می خواند
21:14
و خاندان عمران در میان ما سرافرازند
21:16
او رسول خدا بود
21:18
خدا رحمتش کند و درود فرستد
21:20
به او دیکته می کند
21:22
بخشنده، مهربان
21:24
پس مرد با علم می نویسد
21:26
عاقل
21:28
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به او می فرماید
21:30
فلان و فلان را بنویس
21:32
او گفت
21:34
هرجوری میخوای بنویس
21:36
و علم او به او حکم می کند
21:38
عاقل است و می نویسد
21:40
شنوا و بینا
21:42
می گوید: بنویس.
21:44
چگونه می خواهید
21:46
گفت پس بپوش
21:48
پس به مشرکان پیوست
21:50
به مشرکان گفت
21:52
من به شما اطلاع می دهم
21:54
با محمد
21:56
و من نمی نوشتم
21:58
به جز هر چیزی که شما بخواهید
22:00
پس آن مرد مرد
22:02
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
22:04
زمین
22:06
قبولش نکن
22:08
انس گفت
22:10
ابوطلحه به من گفت
22:12
او به سرزمینی که در آن مرده بود آمد
22:14
اون مرد
22:16
مطرود
22:18
ابوطلحه گفت
22:20
مشکل این مرد چیست؟
22:22
گفتند دفنش کردیم
22:24
بارها و بارها قبول نکرد
22:26
زمین هم همینطور
22:29
شواهد نبوت او
22:31
در ام آباد چه بر او گذشت
22:33
وقتی از او پرسید
22:35
این چت چیه مادر؟
22:37
معبد او گفت
22:39
تلاش پشت سر گذاشت
22:41
در مورد گوسفند گفت
22:43
شیر داخلش هست؟
22:45
او گفت
22:47
او بیشتر از این استرس دارد
22:49
گفت: اجازه می دهی؟
22:51
برای شیر دادن به او
22:53
به پدرم بله گفت
22:55
تو و مامانم اگه دیدی
22:57
دوشید، پس دوشید
22:59
بنابراین او آن را فراخواند
23:01
با دستش پستانش را پاک کرد
23:03
خدا را صدا زد و صدا زد
23:05
او آن را در گوسفند خود دارد
23:07
من از او تعجب کردم
23:09
برگشتم و نشخوار کردم
23:11
او با ما تماس گرفت
23:13
حبس حتی با ادویه
23:15
سپس به آن آب داد تا اینکه
23:17
آن موقع روایت کردم
23:19
اصحابش آن را سیراب کردند تا خشک شود
23:21
سپس آخرین آنها نوشیدند
23:23
خدا رحمتش کند و درود فرستد
23:25
اینها تعدادی هستند
23:27
معجزات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
23:29
متن می
23:31
امام نووی با توضیح ایشان
23:33
به روایت صحیح امام مسلم
23:35
اون معجزات
23:37
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
23:39
بیش از
23:41
2200
23:43
گنجینه های بیوگرافی