از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة) · درس 41 از 55

كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (44) | غزوة تبوك

◉ 0 بازدید ⏱ 19:41 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 گنجینه های زندگی نامه
0:08 عدی بن حاتم اسلام آورد
0:11 خداوند از او راضی باشد
0:15 مردی به ادی بن حاتم گفت
0:18 من یک داستان در مورد شما شنیدم
0:20 من دوست دارم آن را از شما بشنوم
0:22 عدی گفت
0:24 بله
0:25 هنگامی که از ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطلع شدم
0:29 آنقدر از او متنفر بودم که رفت
0:33 پس بیرون رفتم تا به طرف رومیان افتادم
0:36 پس من پیش سزار آمدم
0:39 از این مکانم بیشتر از ترک آن متنفر بودم
0:42 بعد گفتم
0:44 به خدا اگر به سراغ این مرد آمدی
0:47 اگر دروغ بگوید به من آسیبی نمی رساند
0:50 اگر صادق بود، می فهمید
0:53 پس نزد او رفتم و چون آمدم مردم گفتند
0:57 عدی بن حاتم عدی بن حاتم
1:01 پس بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم
1:05 او به من گفت
1:06 ای ادی بن حاتم
1:08 اسلم ممنون
1:14 او گفت
1:15 گفتم بدهکارم
1:18 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
1:21 من دین شما را بهتر از شما می شناسم
1:24 پس گفتم
1:26 شما دین من را بهتر از من می دانید
1:28 گفت بله
1:30 اهل روکسی نیستی؟
1:32 و غذای مردم خود را می خورید
1:35 گفتم بله
1:36 او گفت
1:38 این برای شما در دین شما جایز نیست
1:41 او گفت
1:42 او دیگر آن را نگفت
1:44 پس خودم را در برابر او فروتن کردم
1:46 و او گفت
1:48 اما من می دانم که چه چیزی شما را از اسلام باز می دارد
1:52 او می گوید
1:53 فقط افراد ضعیف از او پیروی می کنند
1:56 اونی که قدرت نداره
1:58 اعراب آنها را دور انداختند
2:00 میدونی سردرگمی
2:02 گفتم ندیده ام اما شنیده بودم
2:05 او گفت
2:07 سوگند به کسی که جان من در دست اوست
2:09 خدا کنه این اتفاق بیفته
2:12 تا اینکه داینا از سردرگمی بیرون می آید
2:15 تا کعبه را طواف کنی بدون اینکه کسی در اطراف باشد
2:19 و گنج های کسر بن هرمز را می گشایی
2:22 او گفت
2:23 گفتم کسر بن هرمز
2:26 گفت بله
2:27 کسر بن هرمز
2:29 و پول خرج خواهند کرد
2:31 به طوری که هیچ کس قبول نمی کند
2:34 عدی مدتی پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله گفت
2:39 این چیز ضعیف از سردرگمی بیرون می آید
2:42 او بدون همسایه در خانه پرسه می زند
2:45 من از جمله کسانی بودم که گنج های کسر بن هرمز را گشودند
2:50 سوگند به کسی که جان من در دست اوست، بار سوم خواهد بود
2:54 چون رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
2:59 عدی گفت
3:01 من مسلمان حنیفی هستم
3:03 چهره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از شادی پخش شد
3:08 به مردی از انصار دستور داد که نزد او بیاید
3:11 یعنی اضافه کردنش
3:12 پس شروع به آمدن نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کرد
3:17 تا اینکه اسلام آورد
3:20 از پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کرد
3:31 در سال نهم هجری
3:36 این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه رسید
3:41 رومی ها برای مبارزه با او آماده می شوند
3:44 و هراکلیوس لشکری عظیم آماده کرد
3:47 قدرتش چهل هزار رزمنده است
3:50 و قبایل لخم و جوضم و دیگر طرفداران عرب را با خود آورد
3:57 به محلی به نام بلقی رسیدند
4:01 پس او رضی الله عنه تصمیم گرفت که غزوه ای قاطع انجام دهد
4:06 مسلمانان در داخل مرزهای خود با رومیان مبارزه می کنند
4:10 به آنها مهلت نمی دهد تا به سوی سرای اسلام حرکت کنند
4:15 پیامبر صلی الله علیه و آله به اصحاب اعلام کرد که برای جنگیدن آماده شوند
4:21 برای قبایل عرب و مردم مکه پیام فرستاد و آنان را به بسیج دعوت کرد
4:26 او به ندرت خواهان یک کمپین بود مگر اینکه به چیز دیگری فکر کند
4:31 در این غزوه رضی الله عنه وخیم اوضاع را ندید
4:37 او اعلام کرد که می خواهد به رومیان حمله کند
4:41 وقتی مسلمانان سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدند
4:46 به فرمان او شتافتند و برای جنگ آماده شدند
4:51 قبایل از هر جهت و طرف وارد شهر شدند
4:56 پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد مردم آماده شوند
5:01 سپس مردی به نام الجد بن قیس قیام کرد که از منافقین بود
5:07 پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود
5:10 بابا جلاد زرد قهوه ای داری؟
5:14 گفت ای رسول خدا آیا اجازه می دهی و امتحانم نمی کنی؟
5:20 به خدا قسم قوم من می دانستند که هیچ مردی با زنان شگفت انگیزتر از من نیست
5:27 و می ترسم که اگر زنان بنی اسفار را ببینم صبر نکنم
5:32 پس پیامبر صلی الله علیه و آله از او روی برگرداند و به او فرمود
5:37 من به شما اجازه داده ام
5:38 سپس خداوند تبارک و تعالی نازل کرد
5:41 و از جمله کسانی هستند که می گویند: «به من اجازه بده و مرا امتحان مکن».
5:47 مگر در هنگام نزاع که افتادند
5:50 همانا جهنم کافران را احاطه کرده است
5:57 برخی از منافقان به یکدیگر گفتند: در گرما بیرون نروید.
6:02 سپس خداوند تبارک و تعالی نازل کرد
6:05 گفتند: در گرما بیرون نرو.
6:08 بگو آتش جهنم داغتر است
6:12 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم دستور داد تا آماده شوند
6:17 حکم به نفقه داد
6:19 سپس عثمان بن عفان با هزار دینار در جامه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد.
6:25 زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله لشکر سختی را آماده کرد
6:30 پس آن را در دامان پیامبر صلی الله علیه و آله ریخت
6:34 پس پیامبر صلی الله علیه و آله آن را در دست خود برگرداند و فرمود
6:40 عثمان از کارهایی که بعد از امروز می کند آسیبی نمی بیند
6:44 ترمذی با سند حسنه روایت کرده است
6:47 عبدالرحمن بن خباب بن الارض گفت
6:51 من رسول خدا صلی الله علیه و آله را شاهد بودم
6:54 او آماده سازی ارتش سختی را ترغیب می کند
6:58 سپس عثمان بن عفان برخاست و گفت
7:01 ای رسول خدا
7:03 بر صد شتر با شتران و اسبانشان به خاطر خدا
7:08 سپس از پیامبر صلی الله علیه و آله خواست تا لشگر را آماده کند
7:13 عثمان گفت
7:15 ای رسول خدا
7:17 بر دویست شتر با شترها و شترهایشان
7:21 پیامبر صلی الله علیه و آله نیز اصرار کردند
7:25 عثمان برخاست و گفت
7:28 بر سیصد شتر با اسبها و اسبهایشان فی سبیل الله
7:34 عبدالرحمن می گوید
7:36 رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که از منبر پایین آمد و فرمود:
7:42 بعد از این عثمان چه باید بکند؟
7:46 بعد از این عثمان چه باید بکند؟
7:50 بر خلاف جد منافق بن قیس
7:53 جعبه بن زید بود
7:55 نماز شب می خواند و گریه می کند و می گوید
7:59 خدایا تو دستور جهاد دادی و خواستی
8:03 سپس به من ندادی که با رسولت صلی الله علیه و آله و سلم چه ترسی داشته باشم
8:09 و به رسولت چیزی ندادی که مرا مجبور کند
8:14 من به هر مسلمانی صدقه می دهم برای هر ظلمی که در حقم شده باشد، خواه پول، بدن و ناموس
8:22 این مرد از بینوایان است
8:24 کسانی که می خواستند با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بجنگند
8:30 پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها فرمود
8:34 چیزی پیدا نمیکنم که برات بیارم
8:37 پس با چشمانی پر از اشک برگشتند، غمگین از نداشتن چیزی برای خرج کردن
8:43 سپس این مرد با مردم شد
8:46 پس پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر مردم ایستاد و فرمود
8:51 المتصدق امشب کجاست؟
8:54 هیچ کس به سمت او برنخاست
8:57 نیکوکار کجاست؟
8:58 بذار بلند بشه
9:00 پس آلبا بن زید نزد او آمد
9:02 پس به او گفت چه اتفاقی افتاده است
9:05 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
9:08 موعظه کن
9:09 سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست
9:12 در مورد زکات قبولی نوشتم
9:16 خداوند متعال فرمود
9:17 نه بر ضعیفان، نه بر بیماران و نه بر کسانی که نمی توانند پیدا کنند
9:25 هیچ سرزنشی بر گردن کسانی که به اندازه کافی برای خرج کردن ندارند وجود ندارد
9:31 اگر برای خدا مخلص باشند
9:33 اگر برای خدا و رسولش صادق باشند
9:37 برای نیکوکاران چاره ای نیست
9:41 خداوند آمرزنده و مهربان است
9:44 و نه برای کسانی که وقتی نزد تو می آیند، آنها را تحمل می کنی
9:49 گفتم: چیزی پیدا نمی کنم که به تو بگویم، برو.
9:53 آنها دور شدند، چشمانشان پر از اشک بود، غمگین از نداشتن چیزی برای خرج کردن
10:02 و در این دوره
10:04 محمد بن مسلمه به جانشینی مدینه منصوب شد
10:07 گفته شد سبعه بن عرفتا
10:10 پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی بن ابی طالب دستور داد که نزد خانواده اش بماند
10:17 یعنی با همسران پیامبر صلی الله علیه و آله
10:20 و دخترش فاطمه
10:22 و پسرانش حسن و حسین
10:24 و هر کس اهل بیت خود را ترک کند، از آنها مراقبت کند
10:28 برخی از منافقین درباره علی بن ابی طالب رضی الله عنه صحبت کردند
10:33 و گفتند
10:35 آنچه بر جاي مانده جز بار و سبك آن نيست
10:39 پس علی رضی الله عنه سلاحی به دست گرفت
10:42 سپس بيرون رفت تا اينكه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه بر صخره اقامت داشت.
10:48 در انتظار کسی که دیر به سربازی برسد
10:51 گفت ای پیامبر خدا
10:54 منافقین مدعی بودند که تنها به این دلیل که بر من سنگینی کردی، مرا رها کردی
10:59 گفت دروغ گفتند
11:01 اما من تو را پشت سر گذاشتم که تو مرا پشت سر گذاشتی
11:05 پس او بازگشت و جانشین من در خانواده من و تو شد
11:08 آیا راضی نیستی که برای من همان چیزی باشی که هارون برای موسی بود؟
11:13 با این حال، هنوز پیامبری وجود ندارد
11:16 به روایت بخاری و مسلم
11:18 از علی رضی الله عنه
11:21 نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت
11:25 من از پسران و زنان عقب هستم
11:28 و او گفت
11:29 آیا راضی نیستی که برای من همانی باشی که هارون برای موسی بود؟
11:34 جز اینکه هنوز پیامبری نیامده است
11:37 این مقام بزرگی برای امیرالمومنین علی بن ابیطالب رضی الله عنه است.
11:45 گنجینه های بیوگرافی
11:50 پدر خيثمه باش
11:54 ابو خیثمه در روز گرمی نزد خانواده خود بازگشت
11:58 پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روزها پیاده روی کرد
12:03 او دو تا از همسرانش را در آلونک هایشان در یک دیوار پیدا کرد
12:08 هر کدام لانه او را اسپری کردند و برای او خنک کردند
12:13 و من آنجا برایش غذا درست کردم
12:16 وقتی برای نشستن وارد آلاچیقش شد
12:19 بر دروازه العریش ایستاد
12:21 به دو همسرش و آنچه برای او کرده بودند نگاه کرد
12:25 و او گفت
12:26 رسول خدا صلی الله علیه و آله در صبح و باد و گرما
12:31 ابوخیثمه در سایه خنک است
12:34 و غذای آماده
12:36 و زنی که دارای مال و ثبات است
12:40 این نصف چیست؟
12:42 سپس گفت
12:43 به خدا سوگند من وارد اریش هیچ یک از شما نمی شوم
12:47 تا اینکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوست
12:51 بنابراین بدنم افزایش یافت
12:54 بنابراین آنها انجام دادند
12:55 سپس یک پای اگزودا درست کرد
12:57 پس رفت و پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد
13:02 تا اینکه در تبوک به او رسید
13:04 در راه با عمیر بن وهاب الجمهی برخورد کرد
13:08 ابو خیثمه گفت
13:10 من مقصرم
13:12 تا زمانی که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیایم لازم نیست از من عقب بمانید.
13:18 بنابراین او انجام داد
13:20 تا اینکه ابوخیثمه در حالی که در تبوک بود به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک شد.
13:27 مردم گفتند
13:28 این یک سواری است که در جاده پیش رو است
13:32 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
13:35 پدر خيثمه باش
13:37 گفتند یا رسول الله
13:39 او به خدا ابوخیثمه است
13:42 وقتی شتر را درید
13:44 آمد و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کرد
13:49 او رضی الله عنه به او گفت
13:52 برای تو بهتر است ابوخیثمه
13:55 پس خبر خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت
13:59 رسول خدا صلی الله علیه و آله با او احسان کرد و برای سلامتی او دعا کرد.
14:06 گنجینه زندگینامه ابوذر رضی الله عنه
14:16 همینطور یکی از کسانی که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله آمد ابوذر غفاری بود.
14:26 زیرا ابوذر شتر را برای او ملامت می کند
14:30 وقتی سرعتش را کم کرد وسایلش را به پشت گرفت و بعد با پاهایش بیرون رفت
14:37 او راه رسول خدا صلی الله علیه و آله را دنبال می کند
14:42 رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه هایی اقامت کرده بود
14:48 ناظر مسلمانی نگاه کرد و گفت: ای رسول خدا این مرد تنها در راه راه می رود
14:56 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ابوذر باش.
15:02 وقتی مردم به او نگاه کردند گفتند: یا رسول الله او به خدا ابوذر است.
15:08 فرمود: صلوات الله علیه و آله و سلم رحمه الله ابوذر را که تنها راه می رود، تنها می میرد و تنها زنده می شود.
15:19 این حدیث را حافظ بن کثیر رحمه الله به عنوان حسن طبقه بندی کرده است، هر چند در سند آن کلماتی وجود داشته باشد.
15:26 اما در واقعیت بخشی از این موضوع پیش آمد و از سه قسمت تشکیل شده است
15:32 اولی تنها راه رفت و این واقعه به ما نشان می دهد که تنها راه می رفت رضی الله عنه
15:41 دومی به تنهایی می میرد و این اتفاق هم افتاد
15:46 هنگامی که ابوذر به ربذه رفت، جز همسر و خدمتکارش، کسی با او نبود
15:53 عبدالله بن مسعود با عده‌ای از عراقی‌ها که عمره می‌کردند، از مدینه می‌گذشتند
16:00 او جز تشییع جنازه به آنها اهمیتی نداد و پسر در مقابل آنها ایستاد و گفت: این ابوذر است.
16:08 صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را در دفن او یاری کن.
16:14 عبدالله بن مسعود رضی الله عنه گریه کرد و گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راست گفته است.
16:22 تنها راه می روی، تنها می میری و تنها زنده می شوی. سپس او و یارانش فرود آمدند و فرار کردند
16:31 همسرش گفت وقتی ابوذرنی فوت کرد من گریه کردم
16:41 او به من گفت: چه چیزی تو را به گریه می‌اندازد؟ گفتم: «چرا وقتی تو با تکه‌های زمین می‌میری، گریه نکنم؟»
16:49 من نه جامه ای دارم که تو را آنقدر بپوشاند که مرا بپوشاند و نه در غیبت تو به تو نزدیک شوم
16:56 گفت: بشارت ده و گریه مکن که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: برویم که من در میان آنها خواهم بود.
17:05 مردی از شما در بیابانی از زمین بمیرد که گروهی از مسلمانان شاهد آن باشند
17:12 هیچ یک از آن افراد در روستا یا گروهی نمرده، پس من آن مرد هستم
17:20 به خدا سوگند من دروغ نگفتم و دروغ نگفتم پس او راه را دید
17:25 ام ذر می گوید حج رفت و راه ها قطع شد
17:31 گفت: برو ببین. او گفت: "به تپه تپه تکیه داده بودم تا ببینم، سپس برمی گشتم و از او پرستاری می کردم."
17:41 در حالی که در آن حالت بودم، مردانی را دیدم که بر زین‌های خود سوار شده بودند، در حالی که پایه‌هایشان از میان آنها می‌پیچید
17:49 پس به آنها اشاره کردم و آنها به سوی من شتافتند تا اینکه در مقابل من ایستادند و گفتند: ای بنده خدا چه شده است؟
17:57 گفت: اگر مسلمانی از دنیا رفت، او را کفن کن
18:02 گفتند: او کیست؟ گفت: ابوذر.
18:06 گفتند: صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم. او گفت: "بله."
18:12 پس او را با پدران و مادران خود فدیه دادند و به سوی او شتافتند تا بر من وارد شدند
18:18 به آنها گفت: شاد باشید که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: فرار کنید تا من در میان آنها هستم.
18:27 مردی از شما در صحرای بیابانی بمیرد که گروهی از مؤمنان شاهد آن باشند
18:34 در میان آن گروه یک نفر نیست که در گروهی از بین نرود. به خدا سوگند نه دروغ گفته ام و نه دروغ گفته ام
18:44 اگر لباسی داشتم که برایم کافی بود، برای من یا همسرم کافی بود
18:49 من فقط در لباسی پوشیده شده بودم که مال من بود
18:53 به خدا از تو می خواهم
18:55 آیا مردی در میان شما، خواه شاهزاده باشد، یا سرجوخه، یا ناخدا، مرا کفن نخواهد کرد؟
19:02 از آن دسته افرادی نیست که با برخی از گفته های او موافق نباشد
19:08 جز جوانی از انصار
19:10 گفت: عمو تو را در این عبای خودم کفن می کنم.
19:15 و در دو تا از لباس هایم، از نخ مادرم
19:19 گفت: تو برای من بس است
19:22 انصاری او را کفن کردند و پس از مرگ بر او قیام کردند
19:27 او را با گروهی از مردم یمن دفن کردند