از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة)
· درس 21 از 55
كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (23) | بعث الرجيع
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
گنجینه های زندگی نامه
0:06
رستاخیز بازگشت
0:11
در سال چهارم هجری
0:16
نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد
0:19
مردمی عضلانی و با وقار
0:21
اشاره کردند که اسلام در میان آنها هست
0:24
آنها درخواست کردند که یک نفر با آنها فرستاده شود تا به آنها دین بیاموزد
0:27
و بر آنها قرآن می خواند
0:29
پس پیامبر صلی الله علیه و آله را فرستاد
0:33
ده تن از اصحابش با آنان بودند
0:35
عاصم بن ثابت به آنها فرمان داد
0:38
درباره مرثد بن ابی مرثد گفته شد
0:42
هنگامی که به محلی به نام الرجاء رسیدند.
0:46
از حذیل زنده بر سرشان فریاد زدند
0:49
به آنها بانو لهیان می گویند
0:52
آنها را حدود صد تیرانداز تعقیب کردند
0:55
از بنی لاهیان
0:56
آنها را تعقیب کردند و آنها را محاصره کردند
0:59
سپس به مکانی پناه بردند که آنها را از شر دشمنان حفظ کند
1:03
و دشمنان به آنها گفتند
1:05
شما عهد و پیمان دارید
1:08
اگر نزد ما فرود آیی، آیا مردی از شما را نمی کشیم؟
1:12
عاصم از پایین آمدن امتناع کرد
1:14
با یارانش با آنها جنگید
1:16
تنها هفت نفر از آنها کشته شدند
1:18
و اما خبیب بن عدی
1:20
و زید بن الدثنا
1:22
و یک مرد دیگر
1:24
پس به آنها عهد و پیمان دادند
1:27
پس نزد آنها فرود آمدند
1:28
زیرا آنها بیش از صد نفر هستند
1:30
برای پنج
1:32
اسلحه ندارند
1:34
اما آنها به آنها خیانت کردند
1:37
دو تا از آنها را به ریسمان کمان بستند
1:40
مرد سوم گفت
1:42
این اولین خیانت است
1:44
شما صلح می کنید و سپس ما را به هم می بندید
1:47
او حاضر نشد تسلیم آنها شود
1:49
با آنها جنگید تا کشته شد
1:52
خوبیب بن عدی را گرفتند
1:54
و زید بن الدثنا
1:56
پس آنها را در مکه فروختند
1:58
هر دو در روز بدر سر بریده شدند
2:02
در مورد خبیب
2:03
او نزد آنها زندانی ماند
2:06
دو حادثه برای او اتفاق افتاد
2:08
اولین حادثه
2:10
با او غذا پیدا کردند
2:13
هیچ کس چیزی به او نداد
2:16
بلکه کرامتی از جانب خداوند متعال است
2:21
حادثه دوم
2:23
تیغ را خواست
2:25
تا اینکه موهای بدنش را تراشید
2:28
پس زنی که او در خانه اش بود، تیغ را با پسرش فرستاد
2:32
وقتی پسر برایش تیغ آورد
2:35
زن به یاد آورد که چگونه با پسرش تیغ بفرستد
2:39
این مرد کشته شد
2:42
او ممکن است در ازای خود پسرش را بکشد تا انتقام بگیرد
2:46
او به سرعت آمد
2:48
خبیب وقتی زن را دید وحشت کرد
2:51
بچه با اوست و تیغ هم با اوست
2:54
او به او گفت
2:55
می ترسیدم او را بکشم
2:57
او را ترک کرد و به او آسیبی نرساند
2:59
سپس خبیب رضی الله عنه گرفت
3:02
به تنیم خارج از مکه
3:04
یعنی به راه حل
3:06
زیرا کشتن در داخل حرم را ممنوع می دانستند
3:10
و در اینجا خیانت را مجاز می دانند
3:12
پس نهی و حلال آنها اشتباه است
3:15
نه پیروان یک دین
3:17
وقتی موافقت کردند که او را به صلیب بکشند
3:20
او گفت
3:21
دو رکعت زانو بزنم
3:24
پس او را ترک کردند و او آنها را جدا کرد
3:26
وقتی جبران کرد
3:28
او گفت
3:29
به خدا اگر نگفتی من فقط می ترسم
3:32
LZD
3:34
دو سوره کوتاه دعا
3:36
دو رکعت است
3:38
علما گفتند
3:40
سال قتل دو رکعت است
3:42
سنت خوبیب رضی الله عنه
3:45
بعد خبیب گفت
3:47
خدایا تعدادشونو بشمار
3:49
و آنها را به صورت بیهوده کشت
3:51
و هیچ کدام را پشت سر نگذارید
3:54
سپس چند بیت شعر گفت
3:57
طرفین دور من جمع شدند و جواب دادند
4:00
قبایل آنها و تمام جماعت من را جمع کردند
4:04
آنها پسران و همسران خود را به هم نزدیک کردند
4:08
او به یک تنه دراز و ممنوع نزدیک شد
4:12
به خدا از بیگانگی ام پس از ناراحتی شکایت می کنم
4:16
و چه چیزی هنگام خواب، مهمانی ها را برای من گرد هم می آورد
4:20
آن که بر عرش است، بر آنچه از من می خواهد، به من صبر داده است
4:24
آنها گوشت مرا قطع کردند و جاه طلبی من بدبخت شده است
4:28
به جای آن کفر و مرگ را برگزیدند
4:32
چشمانم بدون اشک اشک ریخت
4:36
وقتی یک مسلمان را می کشم کاری ندارم
4:39
در هر صورت انشالله من میمیرم
4:43
این در ذات خداست اگر بخواهد
4:47
درود بر شالو مزازی
4:51
ابوسفیان رو به او کرد و به او گفت
4:54
آهای خبیب
4:56
آیا خوشحال می شوی که با ما بتوانی سر محمد را ببری؟
5:00
و تو جزو خانواده ات هستی
5:02
پاسخ مؤمن عاشق چه بود؟
5:05
به رسول خدا صلی الله علیه و آله
5:08
گفت نه به خدا
5:11
چیزی که من را خوشحال می کند این است که در کنار خانواده ام هستم
5:13
و اینکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم
5:16
در مکانی که او در آن است
5:18
خاری به او اصابت می کند که آزارش می دهد
5:21
سپس او را به صلیب کشیدند که خدا از او راضی باشد
5:24
شخصی را برای نگهبانی از جنازه او تعیین کردند
5:27
سپس عمر بن امیه الضمری آمد
5:30
پس شبانه از روی نیرنگ تحمل کرد
5:32
بدون اینکه کسی ببینه
5:34
پس او را گرفت و دفن کرد
5:36
گفته می شود که او عامل کشتن خبیب بن عدی بود
5:40
او عقبه بن الحارث است
5:42
معاویه رضی الله عنه گفت
5:45
من از جمله کسانی بودم که در قتل حبیب شرکت کردم
5:48
ابوسفیان را دیدم
5:50
او مرا بر خلاف ندای حبیب روی زمین می اندازد
5:54
و می گفتند
5:56
اگر مردی خوانده شود، برمی گردد
5:59
دعوت نامه از او حذف شد
6:01
فکر کردند به او ظلم شده است
6:04
و ندای او صادق است
6:06
و این بود
6:08
از جمله کسانی که در کشتن خبیب بن عدی شرکت کردند
6:11
سعید بن عامر
6:13
و او داستانی با خود دارد
6:15
زیرا عمر در خلافت اوست
6:18
او را فرماندار شام کرد
6:21
عمر رضی الله عنه از مردم شام پرسید
6:24
گفت: حال والی شما چطور است؟
6:27
گفتند: از او انتقام نخواهیم گرفت.
6:30
جز سه چیز
6:32
عمر گفت: چیست؟
6:35
گفتند در یک روز هفته
6:38
به ما نمی رسد
6:40
دوم این که شب ها نزد ما بیرون نمی آید
6:44
و سومی گاهی در حالی که با ما نشسته بود
6:48
او به حالت خلسه می افتد و می افتد
6:51
عمر او را صدا زد و گفت:
6:54
ای سعید چه بلایی سر مردم میاد؟
6:58
گفت: امیرالمؤمنین تو چیست؟
7:02
گفت می گویند یک روز از هفته پیش آنها بیرون نمی روی
7:08
گفت یا امیرالمؤمنین
7:11
این روز لباسامو میشورم
7:14
من لباس دیگه ای ندارم
7:16
آیا باید بدون لباس بیرون بروم پیش آنها؟
7:19
می مانم تا لباس خشک شود
7:22
بعد میرم بیرون پیششون
7:24
می گویند شب پیش آنها نمی روی، گفت
7:30
گفت یا امیرالمؤمنین
7:33
روز برای آنها و شب برای پروردگار من است
7:37
گفت: این خلسه چیست که به تو مبتلا شده است؟
7:41
گریه کرد و گفت
7:43
ای امیرالمومنین!
7:45
من در قتل خوبب بن عدی شرکت کردم
7:48
هر وقت یادم می آید صداش می کنم و می کشمش
7:52
از خوف خداوند متعال بیهوش شدم
7:57
این قضیه خبیب است
7:59
و اما عاصم بن ثابت رضی الله عنه
8:03
از نزول به سوی آنها خودداری می کنند
8:06
و او تسلیم نشد
8:08
پس با آنها جنگید تا اینکه او را کشتند
8:10
اما بغض و بغض در دل مشرکان زیاد است
8:15
بیانگر این بود که قریش شخصی را فرستاد تا جنازه عاصم را برایشان بیاورد
8:20
تا اینکه مطمئن شدند عاصم کشته شده است
8:24
و دلهایشان از کینه ای که در آنهاست شفا می یابد
8:28
پس خداوند تبارک و تعالی چیزی شبیه سایبان از پشت فرستاد
8:34
نتوانستند به او برسند
8:37
عاصم به خدای متعال عهد داده بود
8:41
در شرک تأثیری ندارد
8:43
و هیچ مشرکی به او دست نمیزند
8:45
این به دلیل نفرت او از مشرکان است
8:48
خداوند متعال حتی پس از مرگش به عهد خود وفا کرد
8:53
از این رو وقتی به عمر چنین گفته شد
8:57
او گفت
8:58
خداوند این بنده مؤمن را بعد از مرگش حفظ کند
9:01
او همچنین در طول زندگی از او محافظت می کند
9:13
ابو البراء عامر بن مالک را معرفی کرد
9:18
زمین های بازی آفتاب
9:20
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مدینه
9:24
پیامبر صلی الله علیه و آله او را به اسلام دعوت کرد
9:29
پس به ما نشان داد و نوعی پاسخ به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشان داد
9:35
اما او تحویل نداد
9:37
به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت
9:41
ای رسول خدا
9:43
اگر اصحاب خود را نزد مردم نجد فرستادی تا آنان را به دین خود دعوت کنی
9:47
امیدوارم جوابشون رو بدن
9:50
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
9:53
من بر آنان اهل نجد می ترسم
9:56
ابو البراء گفت
9:58
من همسایه آنها هستم
10:00
پس پیامبر صلی الله علیه و آله هفتاد نفر را همراه خود فرستاد
10:05
منذر بن عمر به آنها فرمان داد
10:08
یکی از بنی ساعده
10:10
این هفتاد نفر از بهترین مسلمانان بودند
10:14
رفتند تا دین خدای تعالی را در میان مردم نجد منتشر کنند
10:19
پس به خواندن قرآن و خواندن نماز شب رفتند
10:23
تا اینکه در محلی به نام بیر مائونه ساکن شدند
10:27
سپس حرام بن میلهان را فرستادند
10:30
انس بن مالک رضی الله عنه گفت
10:33
در کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
10:36
به دشمن خدا عامر بن طفیل
10:40
و به او گفت
10:42
این کتاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است
10:46
قبل از خواندن کتاب را دور انداخت
10:49
سپس به مردی دستور داد
10:51
حرم از پشت به ابن میلهان رضی الله عنه خنجر زد
10:55
چون نیزه به پشتش نفوذ کرد، گفت:
10:58
خدا بزرگ است، من پیروزم، پروردگار کعبه
11:02
آنها این را یک پیروزی و پیروزی می دانند
11:06
چون در راه خدا به شهادت رسید
11:09
سپس عامر بن الطفیل برخاست
11:12
مردم را بسیج کرد و گفت:
11:15
مبارزه با جنگ
11:17
بسیاری از مردم از آن خودداری کردند
11:20
در کنار ابن البراء، زمین های بازی الاسنه قرار دارد
11:23
چون گفت
11:25
آنها در کنار من هستند
11:27
اما این مخرب است
11:29
عامر بن الطفیل
11:31
جوار بن البراء پاسخ داد
11:33
شروع به بسیج مردم کرد و گفت:
11:36
برخیز، بیا آنها را بکشیم
11:38
فرصت عالی و غنیمت عالی
11:42
مردانی از آسیه، رعل و ذکوان با او برخاستند
11:46
آنها قبایل عرب هستند
11:49
پس آمدند و اصحاب رسول خدا را محاصره کردند
11:52
درود بر او باد
11:54
آنها جنگیدند تا آخرین آنها کشته شدند
11:57
فقط سه نفر از آنها زنده ماندند
12:00
کعب بن زید
12:02
او با قتل سقوط کرد اما نمرد
12:05
و روح در او باقی ماند
12:07
آنها او را ترک کردند و به خیال اینکه مرده است، رفتند
12:11
سپس فرار کرد که خدا از او راضی باشد
12:13
عمربن امیه الضمری
12:16
المنذر بن عقبه
12:18
آنها از جنگ دور بودند
12:21
چون با اسب مسلمانان بودند
12:24
با آنها نبودند
12:26
اما آنها پرندگانی را دیدند که از دور معلق بودند
12:30
وقتی نزدیک شد
12:32
دریافت که مشرکان یاران خود را کشته اند
12:35
سپس المندیر برخاست
12:37
و شروع به مبارزه با مشرکان کرد
12:39
پس او را کشتند، خدا از او راضی باشد
12:42
و اما عمر بن امیه اسیر شد
12:45
سپس عامر بن طفیل او را ترک کرد
12:47
چون مادرش باید برده ای را آزاد کند
12:50
این گردن من آزاد است
12:53
پس عمر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت
12:57
از این مصیبت به او می گوید
12:59
و با کشتن این هفتاد نفر از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
13:05
گنجینه های بیوگرافی
13:08
باید تایید شود
13:15
و در راه
13:18
حادثه ای برای عمر بن امیه رضی الله عنه پیش آمد
13:23
دلیلش این است که زیر سایه درختی فرود آمد
13:26
سپس دو مرد از بنیکلاب نزد او آمدند
13:29
پس با او رفتند
13:31
وقتی خوابشان برد
13:32
شمشیر را گرفت و آنها را کشت
13:35
او گمان می کرد که آنها از جمله کسانی هستند که در کشتن یارانش -رضی الله عنه- شرکت داشتند
13:40
وقتی آنها را کشت
13:42
با آنان کتابی یافت که حاوی عهد و پیمانی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود.
13:48
پس آمد و به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت که چه کرده است
13:53
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
13:57
من دو نفر را کشتم
13:59
برای قضاوت آنها
14:01
مشغول جمع آوری دیه آنان رضی الله عنه بود
14:06
عده ای از یارانش را جمع کرد
14:08
از بنی نضیر پرسید
14:10
این در قلب عهدنامه بین آنها و پیامبر صلی الله علیه و آله است
14:16
در دیه شرکت می کنند
14:19
آن وقت دلیلی برای جنگ بنی النضیر بود
14:23
در اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکی نیست
14:27
از این فاجعه بسیار آسیب دیده است
14:30
و قبل از آن بازگشت
14:32
او شروع کرد به دعوت از آن مردم برای یک ماه کامل
14:37
ناامید می شود و برایشان دعا می کند
14:39
خدایا به ما عدالت و نجابت و نافرمانی عطا کن
14:43
او از پروردگارش نافرمانی کرد
14:46
او رضی الله عنه در نمازش آنها را لعنت کرد
14:50
تا اینکه خداوند تبارک و تعالی نازل کرد
14:54
شما کاری به آن ندارید، چه توبه کند و چه عذابشان کند، زیرا آنها ستمگرند
15:03
پس پیامبر صلی الله علیه و آله ناامیدی آنان را رها کرد
15:08
از مرده ها خبر دادند که گفتند
15:11
به قوم ما بگو که پروردگارمان را ملاقات خواهیم کرد
15:15
به ما تحمیل شد و از آن راضی بودیم
15:18
و دعا را برای مشرکان بگذار
15:21
گنجینه های بیوگرافی
15:23
جنگ ابن النضیر
15:30
یهود اگر چه بین آنها و پیامبر صلی الله علیه و آله باشد
15:37
صلح و معاهدات
15:39
با این حال، همانطور که مشخص است، آنها افراد خیانتکار هستند
15:43
همانطور که در مورد خیانت بنی قینوقع اشاره کردیم
15:46
اکنون به خیانت ابن النضیر اشاره می کنیم
15:49
پس از آنان خیانت بنی قریده را به یاد می آوریم
15:52
تا زمانی که بداند آنها به خیانت عادت دارند
15:55
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت
15:58
گروهی از یارانش به یهودیان پیوستند
16:01
گفت که در دیه کلابیه به او کمک کنند
16:05
که توسط عمر بن امیه کشته شدند
16:08
گفتند: ما این کار را می کنیم یا ابوالقاسم.
16:11
همین جا بنشین تا خیالت را راحت کنیم
16:15
پس او رضی الله عنه نشست
16:18
کنار دیوار خانه هایشان
16:21
او به همراه برخی از همراهانش منتظر وفاداری آنهاست
16:24
از جمله ابوبکر و عمر هستند
16:27
پس یهودیان جمع شدند و گفتند:
16:30
او را بکش، این شانس توست
16:33
توافق کردند که یکی از آنها بالا برود
16:36
به بالای خانه نزدیک رسول الله صلی الله علیه وسلم
16:40
سنگی به سوی او پرتاب می کند و او را می کشد
16:43
سپس مردی به نام عمر بن جحش برخاست
16:46
گفت من این کار را می کنم
16:49
سلام بن مشكم گفت
16:52
به خدا سوگند تو را از آنچه قصد داری آگاه می کنند
16:55
این نقض عهد ما و اوست
16:58
گفتند: بگذار تنهات بگذاریم.
17:01
سپس جبرئیل از پروردگار جهانیان نازل شد
17:04
بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
17:07
تا به او بفهمانند که نگران چه چیزی هستند
17:11
پس او رضی الله عنه برخاست
17:14
با عجله از جای خود دور شد
17:17
و به شهر رفت
17:20
یارانش از او پیروی کردند
17:23
و به او گفتند: ای رسول خدا
17:26
بدون اینکه دلیلش را به ما بگوید بلند شد
17:29
پس به آنها گفت که یهودیان تصمیم گرفته اند
17:32
در قتل او، رحمت الله علیه
17:35
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را فرستاد
17:38
از شهر خارج شوید
17:41
و با من در آنجا زندگی نکنید
17:44
من شما را ده روز به تعویق انداختم
17:47
یعنی ده روز
17:50
هر که بعد از آن با آن پیدا شود، گردنش را می زنم
17:53
یهودیان چاره ای جز خروج نداشتند
17:56
آنها چندین روز را صرف آماده سازی برای رفتن کردند
17:59
اما عبدالله بن ابی بن سلول
18:02
نزد آنها فرستاد و گفت
18:05
اثبات و پیشگیری کنید
18:08
و خانه های خود را ترک نکنید
18:11
دو هزار نفر با خود دارم که با تو وارد قلعه تو می شوند
18:14
آنها بدون تو خواهند مرد
18:17
و قریده از تو حمایت خواهد کرد
18:20
متحدان شما از غطافان از شما حمایت خواهند کرد
18:23
چرا از محمد می ترسی؟
18:26
ثابت کن
18:29
اعتماد به نفس آنها را بازگرداند
18:32
ما بیرون نمی رویم، پس هر کاری می خواهی بکن
18:35
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به خبر رسید
18:38
پاسخ استادشان حي بن احطب
18:41
خدا رحمتش کند و درود فرستد
18:44
و یارانش بزرگ شدند
18:47
سپس قیام کرد، درود خدا بر او باد
18:50
برای ملاقات با مردم
18:53
عبدالله بن ام مکتوم به فرمانداری این شهر منصوب شد
18:56
بنر را نزد علی بن ابی طالب گذاشت
19:00
سپس دستور داد درختان خرما را قطع کنند
19:03
گفتند: محمد در زمین فساد می کند
19:06
خداوند متعال فرمود
19:09
چیزی که از نرم بریدی
19:12
یا آن را روی اصل خود رها کردید
19:15
انشاالله
19:18
وقتی محاصره پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدند
19:21
گریدا آنها را منزوی کرد
19:24
گفتند به ما ربطی ندارد
19:28
عبدالله بن ابی بن سلول از آنان بازنشسته شد
19:31
غطفان به آنها خیانت کرد
19:34
و تنها ماندند
19:37
خداوند متعال فرمود
19:57
خدایا از جایی که انتظار نداشتند
20:00
وحشت را در دل آنها انداخت
20:03
خانه هایشان را خراب می کنند
20:06
به دست آنها و به دست مؤمنان
20:09
پس انديشيد اي اهل بصيرت
20:12
اگر نبود که خدا نوشته بود
20:15
آنها باید تخلیه شوند تا شکنجه شوند
20:18
در این دنیا و برای آنها
20:21
در الافرا عذاب آتش جهنم است
20:24
چون زحمت کشیدند
20:27
خدا و رسولش
20:30
سخت است
20:33
خدا خداست
20:36
مجازات شدید
20:39
چیزی که از نرم بریدی
20:42
یا آن را ایستاده رها کردید
20:45
به خواست خدا در اصل آن
20:48
و گناهکاران شرمنده شوند
20:52
عبدالله بن عباس گفت
20:55
سوره حشر درباره آنها نازل شد
20:58
شامل داستان عبدالله بن ابی بن سلول است
21:01
آیا منافقان را ندیده ای؟
21:04
به برادرانشان می گویند
21:07
کسانی که از اهل کتاب کافر شدند
21:10
چون اومدی بیرون
21:13
بیا با تو بریم بیرون
21:16
ما هرگز از هیچ یک از شما اطاعت نخواهیم کرد
21:19
و اگر با شما بجنگند، حتما از شما حمایت خواهیم کرد
21:22
و خداوند شهادت می دهد
21:25
آنها دروغگو هستند
21:28
چون اگر بیرون بروند بیرون نمی روند
21:31
با آنها حتی اگر کشته شوند
21:34
از آنها حمایت نمی کنند
21:37
و اگر از آنها حمایت کنیم
21:40
پشت خواهند کرد
21:43
آن وقت به آنها کمکی نمی شود
21:46
بنابراین از حمایت از آنها خودداری کردند
21:49
آنها را ناامید کردند و غطفان آنها را ناامید کردند
21:52
خداوند متعال فرمود
21:56
وقتی به انسان گفت ناسپاس است
21:59
چون کافر شد گفت:
22:02
من از شما بی گناهم
22:05
گفت من از تو بی گناهم
22:08
من از خدا می ترسم
22:12
رب العالمین
22:15
محاصره زیاد طول نکشید
22:18
فقط شش شب و بیشتر گفته شد
22:21
خداوند متعال به او رحمت فرمود
22:24
وحشت در دل آنها موج می زند
22:26
گفتند: ای محمد!
22:28
شهر را ترک می کنیم
22:30
به شرطی که با ما بیرون بیاید
22:32
نسل ما و چه چیز دیگری
22:34
شتران ما اسلحه حمل می کردند
22:36
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
22:38
خیر
22:40
به جز اسلحه
22:42
شما آنچه را که شترها حمل می کردند دارید
22:44
به جز اسلحه
22:46
پس طبق نظر پیامبر نازل شدند
22:48
خدا رحمتش کند و درود فرستد
22:50
شروع به تخریب خانه هایشان کردند
22:52
تا مسلمانان در آن ساکن نشوند
22:54
و تعدادی از آنها را گرفت
22:56
پنجره و گیره
22:58
و دیگران با آنها
23:00
زنان و پسران را حمل کردند
23:02
بر ششصد شتر
23:04
اکثر آنها رفتند
23:06
مانند حی و سلام بن ابی الحقیق
23:08
به خیبر
23:10
پیامبر صلی الله علیه و آله دستگیر شد
23:12
سلاح آنها
23:14
و زمین آنها را تصرف کرد
23:16
او یک سلاح پیدا کرد
23:18
پنجاه سپر
23:20
و چهل شمشیر
23:22
گنجینه های بیوگرافی