از مجموعهٔ كنوز السيرة (اكتملت السلسلة)
· درس 38 از 58
كنوز السيرة | الشيخ عثمان الخميس | الحلقة (38) | قصة حاطب بن أبي بلتعة رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
گنجینه های زندگی نامه
0:06
هر انسانی قدم برمی دارد
0:14
حاطب بن ابی بلطایی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم.
0:20
او یک اشتباه بزرگ مرتکب شد
0:22
نامه ای به قریش نوشت و آنان را از راهپیمایی رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی آنان آگاه کرد.
0:30
سپس اره ای به نام سارا به آنها داد
0:34
او را شرط کرد که او را نزد قریش برساند
0:38
پس آن را روی شاخ سرش گذاشت
0:41
به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بهشت خبر آنچه حاطب انجام داده بود.
0:48
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله را به علی بن ابی طالب فروختم
0:52
الزبیر بن العوام و مقداد بن عمر جانشین این زن شدند
0:58
و به آنها گفت: بروید تا به روضات خاخ بیایید
1:03
دائنه ای با خود دارد و نامه ای برای قریش فرستاده است
1:07
پس راه افتادند تا آن زن را در آن مکان یافتند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن خبر داده بود.
1:15
جلوی او را گرفتند و به او گفتند: کتاب داری؟
1:19
گفت من کتاب ندارم؟
1:21
کیف های او را گشتند و چیزی پیدا نکردند
1:25
علی رضی الله عنه به او گفت: به خدا سوگند.
1:30
رسول خدا صلی الله علیه و آله نه دروغ گفت و نه ما.
1:35
به خدا یا نامه را به ما می دهی یا لباست را از تنت در می آوریم
1:40
این عمل جایز است
1:43
در صورتی که موضوع اینقدر جدی است
1:46
آنها به یقین می دانستند، چنانکه خبر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است
1:52
در صورت لزوم ممکن است لباس های او را از تنش در بیاورند
1:56
حتی اگر این فاسد باشد
1:59
اما مفاسدی که از گرفتن کتاب حاصل می شود بیشتر است
2:04
یک قانون قانونی است
2:06
دفع دو بدی بزرگ در صورتی که باید به یکی از آنها بیفتد
2:12
وقتی پدربزرگ را از علی دید
2:15
گفت: نشون بده، بعد نشون بده
2:18
شاخ های سرش را برداشت و کتاب را بیرون آورد
2:21
بنابراین آن را به سمت او هل دادم
2:23
او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد
2:27
بنابراین وجود دارد
2:28
از حاطب بن ابی بلطاعت تا قریش
2:32
از راه رسول خدا صلی الله علیه و آله برایشان می گوید
2:36
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله حاطب را صدا زد و فرمود
2:41
این چیه حاطب؟
2:44
و او گفت
2:45
بر من عجله نکن یا رسول الله
2:48
به خدا سوگند من به خدا و رسولش ایمان دارم
2:51
تردید کردم و عوضش نکردم
2:54
اما من در میان قریش زن برجسته ای بودم
2:57
من یکی از آنها نیستم
2:59
در میان آنها خانواده، طایفه و فرزندان دارم
3:03
من هیچ خویشاوندی ندارم که از آنها محافظت کنم
3:06
آنهایی که با شما بودند، خویشاوندانی داشتند که از آنها محافظت می کردند
3:10
وقتی دلم براش تنگ شد دوستش داشتم
3:12
برای حفظ خویشاوندی با آنها دستی بگیرم
3:17
حاطب عذرخواهی کرد
3:19
او گفت
3:20
من در مکه فرزندان و اقوام دارم
3:22
من اهل مکه نیستم
3:25
من برای فرزندان و بستگانم که آنجا هستند می ترسم
3:29
اگر قریش می دانستند که من این نامه را فرستاده ام
3:33
آنها نه ممکن است به خویشاوندان من آسیب برسانند و نه به آنها آسیبی برسانند
3:37
و در یک رمان
3:38
آموختی که خداوند رسولش را نازل می کند و فرمان او را کامل می کند
3:43
یعنی این کتاب نه پیش می رود و نه تاخیر
3:48
سپس عمر بن خطاب رضی الله عنه برخاست و گفت
3:52
ای رسول خدا
3:54
بگذار گردنش را بکوبم
3:56
او به خدا و رسولش خیانت کرده است
3:59
در روایتی فرمود:
4:01
ای رسول خدا
4:03
حاطب منافق شده است
4:06
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
4:09
او شاهد یک ماه کامل بود
4:12
تو چه می دانی عمر؟
4:14
شاید خداوند اهل بدر را دیده و گفته بود
4:18
هر کاری می خواهی بکن که من تو را بخشیدم
4:22
چشمان عمر رضی الله عنه اشک ریخت و گفت
4:26
خدا و رسولش بهتر می دانند
4:28
حاطب بن ابی بلطاعت از گذشته آسوده شد
4:32
چون نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله سبقت داشت
4:38
او شاهد بدر و احد و خندق بود
4:41
و صحنه های دیگر با پیامبر صلی الله علیه و آله
4:46
هجرت کرد و خانواده و فرزندان خود را در راه خدا ترک کرد
4:50
این اشتباه همان چیزی است که خدا او را بخشید
4:53
در مقابل آن فرمان بزرگی که به خدا و رسولش عرضه داشت
4:58
و به قول عمر رضی الله عنه منافق است
5:02
ابن قیم رحمه الله می گوید
5:05
اگر مرد مسلمانی را به نفاق و کفر نسبت دهد
5:09
مستأصل و غضبناک از خدا و رسول و دینش
5:13
نه به هوس یا شانس او
5:16
کافر نمی شود
5:18
در حاطب قول الله تعالی نازل شد
5:22
ای کسانی که ایمان آورده اید، دشمن من و دشمن خود را هم پیمان نگیرید
5:29
شما با محبت با آنها رفتار می کنید
5:34
و آنچه از حق به تو رسیده است، چند برابر کردند
5:39
پیامبر را بیرون می آورند و شما به خدای پروردگارتان ایمان نیاورید
5:45
اگر به خاطر من برای مبارزه بیرون رفته ای
5:53
و به دنبال لذت من
5:56
شما محبت خود را نسبت به آنها ابراز می کنید
5:59
من می دانم چه چیزی را پنهان کرده اید و چه چیزی را اعلام کرده اید
6:04
هر کس از شما چنین کند از راه راست منحرف شده است
6:11
اگر از شما غافل شوند، دشمن شما خواهند بود
6:17
دست و زبان خود را با بدی به سوی شما دراز می کنند و آرزو می کنند که کافر شوید
6:26
نه خویشاوندان و نه فرزندانت برایت سودی ندارند
6:32
روز قیامت شما را از هم جدا می کند
6:36
و خداوند به آنچه انجام می دهید بیناست
6:41
خداوند متعال حقیقت را نشان داده است
6:44
که مسلمانان باید در زندگی خود به آن پایبند باشند
6:48
گنجینه های بیوگرافی
6:54
راه اندازی ارتش
6:59
لشکر پیامبر صلی الله علیه و آله در ماه رمضان حرکت کردند
7:04
ده روز بعد از آن
7:07
از مدینه تا مکه، خداوند متعال آن را گرامی داشت
7:12
این شامل ده هزار نفر از اصحاب او می شود که خدا از آنها راضی باشد
7:17
او هزار نفر از بنی سلیم بود
7:20
با هزار تزیین شده است
7:22
و از غفار چهارصد
7:24
از کسانی که به اسلام گرویدند، چهارصد نفر
7:27
و بسیاری از گروه های قیس، اسد، تمیم و دیگران
7:32
مهاجران و انصار از اوس و خزرج بودند
7:36
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به جحفه رسید
7:40
عمویش عباس بن عبدالمطلب با او ملاقات کرد
7:43
او مسلمان شده و به سوی خدا و رسولش هجرت کرده بود
7:48
پس با پیغمبر صلی الله علیه و آله راه افتاد
7:52
وقتی به پدر شدن رسید
7:54
با عمویش ابوسفیان بن الحارث بن عبدالمطلب ملاقات کرد
7:58
و عمه اش عبدالله بن ابی امیه
8:02
برادر هند بنت ابی امیه
8:05
ام سلمه
8:06
مادر مؤمنان، خدا از او راضی باشد
8:10
عبدالله بن ابی امیه با ابوجهل بود
8:14
وقتی ابوطالب را از گفتن کلمه اسلام باز داشتند
8:18
گفتن: آیا از دین عبدالمطلب خارج می شوی؟
8:23
دو مسلمان آمدند و از آنها روی گردانیدند
8:26
به دلیل شدت و آسیبی که از جانب آنها مواجه شد
8:30
و اما ابوسفیان
8:32
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در شعر او تعمق می کرد
8:36
ام سلمه به او گفت
8:39
ای رسول خدا
8:40
پسر عمه و پسر عمه ات نباید سخت ترین افراد با تو باشند
8:45
ابوسفیان بن حارث نزد علی بن ابی طالب رفت و به او گفت
8:50
ای علی
8:52
من مسلمان و مهاجر به سوی خدا و رسولش آمده ام
8:56
چرا رسول خدا با او چنین و چنان کرد؟
9:00
علی گفت
9:01
آیا نمی دانستی با رسول خدا چه کردی؟
9:04
به او توهین می کند و او را آزار می دهد
9:06
و او گفت
9:07
چه کار کنم؟
9:09
در اینجا علی رضی الله عنه به موضوع مهمی توجه کرد
9:14
این نشان دهنده هوش و خواستن اوست
9:17
و به او گفت
9:19
پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیایید و به او بگویید
9:24
به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برتری داده است
9:27
حتی اگر اشتباه کنیم
9:30
یعنی همان طور که برادران یوسف به یوسف گفتند
9:34
ابوسفیان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد
9:38
پس او را در صورت خود پذیرفت و گفت
9:41
به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برتری داده است
9:45
حتی اگر اشتباه کنیم
9:47
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود، چنانکه برادرش یوسف گفت
9:53
امروز هیچ سرزنشی بر گردن شما نخواهد بود
9:56
خداوند تو را ببخشايد و او مهربان ترين رحم كنندگان است
10:00
ابوسفیان گفت
10:02
به سن تو، وقتی پرچمی بر دوش دارم
10:06
بگذار اسب های لات بر اسب های محمدی غلبه کنند
10:09
برای تو ای معلول و گیج، تاریک ترین شب است
10:13
اینها وسایل من هستند وقتی آرام و هدایت شوند
10:17
کسی غیر از خودم مرا راهنمایی کرد و راهنمایی کرد
10:20
خدا رحمت کند کسی را که من را بیرون کرد، همه کسانی که مرا بیرون کردند
10:25
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بر سینه او زد و فرمود
10:30
تو همیشه منو از خودت دور کردی
10:33
حسن بن ثابت شاعر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود
10:38
او به ابوسفیان پاسخ داد
10:40
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به طنز پرداخت
10:44
رسول خدا صلی الله علیه و آله به حسن می فرمود:
10:49
روح القدس تا زمانی که برای خدا و رسولش مبارزه می کنید به حمایت شما ادامه می دهد
10:55
این شعر حسن است
10:57
که در آن هنگام هجو ابوسفیان به رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد.
11:04
اگر شما آن را نبینید، تصوری نداریم
11:07
خیساندن زمان آن باعث بیماری می شود
11:11
آسانسورها با ما می جنگند
11:14
روی شانه های او بازوهای قوز کرده است
11:17
اسب های ما زیر باران می مانند
11:21
زنان آنها را با شراب می زنند
11:24
اگر از ما روی برگردانند، عمره می کنیم
11:27
باز شد و جلدش آشکار شد
11:30
وگرنه برای جلاد یک روزه صبور باش
11:33
خداوند هر که را بخواهد گرامی می دارد
11:37
جبرئیل رسول خدا در میان ماست
11:40
روح القدس ناتوان است
11:43
خداوند فرمود: بنده ای فرستادم.
11:47
حقیقت می گوید عمل مصیبت است
11:50
من به او شهادت دادم، پس او را باور کن
11:54
و تو گفتی: «نمیخیزیم و نمیخواهیم».
11:57
و خدا گفت: "من به عنوان یک سرباز راهپیمایی کرده ام."
12:00
آنها انصاری هستند که جلسه ارائه می کند
12:04
هر روز برای ما آماده می شود
12:07
توهین، دعوا یا طنز
12:10
ما با توجه به رویکرد خود قضاوت خواهیم کرد
12:14
وقتی خون مخلوط می شود ضربه می زنیم
12:17
آیا ابوسفیان را از خود آگاه نکنم؟
12:20
پنهان و پنهان است
12:24
که شمشیرهای ما تو را برده رها کرده است
12:27
خادمان خانه ارباب غلامان بودند
12:30
محمد را طعنه زدم و جوابش را دادم
12:34
و خداوند این پاداش را دارد
12:38
من آن را املا می کنم و در آن صلاحیت ندارم
12:41
ان شاءالله اعمال خوبت جبران بشه
12:45
طنزی مبارک و صالح
12:48
آمین، خداوند او را به وفاداری عنایت فرماید
12:52
کدام یک از شما رسول خدا را هجو می کند؟
12:55
او را ستایش می کند و از هر دو حمایت می کند
12:59
پدرم، پدرش و تصادف من
13:02
برای اینکه محمد را از تو محافظت کنم
13:06
زبان من سختگیر و بی عیب و نقص است
13:09
و دریای من با سطل آشفته نیست
13:13
این شاعر رسول خدا صلی الله علیه و آله است
13:18
رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود
13:23
سوگند به کسی که جان من در دست اوست
13:25
سخنان او برای آنها قدرتمندتر از اشراف است
13:29
گنجینه های بیوگرافی
13:34
روزه گرفتن در سفر کار درستی نیست
13:41
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روزه دار وارد مکه شد
13:46
تا اینکه به محلی به نام الکدید رسید
13:49
پس روزه خود را افطار کرد و مردم نیز با او افطار کردند
13:52
ابن عباس گفت
13:54
رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفر روزه گرفت و افطار کرد
13:59
هر که می خواهد روزه بگیرد و هر که می خواهد افطار کند
14:03
و لذا سنت است
14:06
اگر شخصی سفر کند
14:08
او بین روزه و افطار اختیار دارد
14:11
حتی اگر سختی باشد
14:14
روزه حرام است و جایز نیست
14:17
لذا وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دید
14:20
مردی گفت که مردم دور او جمع شده اند
14:23
او را تحت الشعاع قرار داد
14:25
پولش را گفت
14:27
گفتند مردی روزه است
14:30
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
14:33
روزه گرفتن در سفر کار درستی نیست
14:37
گنجینه های بیوگرافی
14:42
ابوسفیان صخر بن حرب اسلام آورد
14:49
العباس گفت
14:51
به خدا سوگند بر قاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله راه می روم
14:57
وقتی سخنان ابوسفیان و بدیل بن ورقه را شنیدم
15:01
با احساس حساسیت مکه را ترک کردند
15:05
انتظار آمدن رسول خدا صلی الله علیه و آله را داشت
15:10
اما آنها نمی دانستند چه زمانی
15:12
ابوسفیان گفت
15:15
من امشب هیچ آتش و سربازی ندیدم
15:19
بدیل گفت
15:21
به خدا این مایه شرمساری است
15:23
جنگ آن را ویران کرد
15:25
ابوسفیان گفت
15:27
خزاعه آنقدر پست و ذلیل است که آتش و لشکر آن نباشد
15:33
پس صدا را شناختم
15:35
گفتم: ابوحنظله
15:37
ابوسفیان گفت
15:39
ابوالفضل
15:40
گفتم بله
15:42
مالک گفت
15:43
العباس گفت
15:45
پدر و مادرم فدای تو باد
15:47
این رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان مردم است
15:52
و صبح قریش سوگند
15:55
ابوسفیان گفت
15:57
پس ترفند چیست؟
15:58
پدر و مادرم فدای تو باد
16:00
العباس گفت
16:02
به خدا سوگند چون رسول خدا صلی الله علیه و آله شما را شکست داد
16:06
برای زدن گردنت
16:08
اگر سوال کننده بپرسد
16:10
چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه که نزد او آمد سر او را نبرید؟
16:18
پاسخ
16:19
چون رسول بود
16:21
و رسولان نمی کشند
16:24
او گفت
16:25
پس با من سوار شو
16:26
تا اینکه تو را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیاورم
16:30
من آن را به شما می سپارم
16:32
پس ابوسفیان سوار شد
16:34
یارانش بدیل بن ورقه بازگشت
16:38
العباس گفت
16:40
هر گاه از کنار آتش مسلمین گذشتی
16:44
گفتند این کیست؟
16:46
اگر قاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و من بر آن بودم.
16:52
گفتند
16:53
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر قاطر او راه می رفت
16:57
تا اینکه از آتش عمر گذشتم
17:00
گفت این کیه؟
17:02
و به سمت من بلند شد
17:03
وقتی ابوسفیان مرا دید
17:06
او گفت
17:07
ابوسفیان دشمن خداست
17:09
سپاس خداوندی را که بدون هیچ قرارداد و عهدی این کار را برای شما ممکن ساخت
17:14
سپس عمر بیرون رفت و به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گرد آمد
17:20
عباس سوار بر قاطر شد
17:22
او گفت
17:23
او بر عمر مقدم بود
17:25
بنابراین از قاطر دور شدم
17:27
پس بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم
17:31
عمر وارد شد
17:32
عمر گفت
17:33
ای رسول خدا
17:35
این ابوسفیان است
17:37
بگذار گردنش را بکوبم
17:39
پس گفتم یا رسول الله
17:41
من آن را اجاره کرده ام
17:43
سپس در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله نشستم
17:47
پس سرش را گرفتم و گفتم
17:50
به خدا سوگند امشب جز من کسی با او صحبت نمی کند
17:54
سپس عمر در این مورد بیشتر نگران شد
17:56
گفتم
17:57
هی عمر
17:59
به خدا قسم اگر او از مردان بنی عدی بود چنین چیزی نمی گفتم
18:04
عمر گفت
18:06
هی عباس
18:07
به خدا اگر اسلام می آورد اسلام شما نزد من از اسلام خطاب عزیزتر بود.
18:13
تنها کاری که باید بکنم این است که بدانم اسلام شما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله از اسلام خطاب عزیزتر بوده است.
18:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
18:27
برو باهاش عباس
18:29
یعنی ابوسفیان را بگیر
18:31
اگر بیدار شدی برای من بیاور
18:34
پس با او رفت
18:36
وقتی شد
18:38
فردا آن را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برد
18:42
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله او را دید، فرمود
18:46
وای بر تو ای ابوسفیان!
18:49
آیا برای تو دیر نیست که بدانی معبودی جز خدا نیست؟
18:53
ابوسفیان گفت
18:55
پدر و مادرم فدای تو باد
18:57
خواب تو را می بینم، تو را گرامی می دارم و به تو می رسم
19:01
فکر کردم اگر خدای دیگری با خدا باشد
19:05
یه چیزی نجاتم داد
19:07
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
19:11
وای بر تو ای ابوسفیان!
19:13
آیا دیر نیست که بدانی من رسول خدا هستم؟
19:17
گفت: پدر و مادرم فدای تو باد.
19:21
خواب تو را می بینم، تو را گرامی می دارم و به تو می رسم
19:24
در مورد این، چیزی در روح وجود دارد
19:28
العباس گفت
19:30
وای بر تو اسلم
19:32
شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
19:34
و اینکه محمد رسول خداست
19:37
قبل از اینکه گردنت را ببندی
19:39
پس ابوسفیان اسلام آورد
19:41
او به حقیقت شهادت داد
19:44
العباس گفت
19:46
ای رسول خدا
19:47
ابوسفیان مردی است که غرور دوست دارد
19:50
پس یه چیزی براش درست کن
19:53
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
19:56
بله
19:57
هر کس وارد خانه ابوسفیان شود در امان است
20:01
هر که در را ببندد در امان است
20:05
هر کس وارد مسجدالحرام شود در امان است
20:09
گنجینه های بیوگرافی