المختصر في السيرة النبوية | الحلقة (139) | سرية عبدالله بن عتيك رضي الله عنه لقتل سلام بن أبي الحقيق

◉ 1211 بازدید ⏱ 6:53 صدای ترجمه‌شده — فارسی
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:04 محمد رسول خداست
0:13 خلاصه ای از سیره پیامبر
0:18 نوشته شیخ موسی بل راشد العظمی رحمه الله
0:29 سال ششم هجری
0:32 مرحله جدیدی از وکالت
0:35 می توانیم صحنه را بعد از نبرد سنگر بنامیم
0:41 مرحله توانمندی و تسخیر
0:44 رسول خدا صلی الله علیه و آله این را بیان کرد
0:48 به عبارت دقیق گفت
0:51 حالا ما به آنها حمله می کنیم و آنها به ما حمله نمی کنند
0:54 به سمت آنها می رویم
0:57 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله تمام شد
1:01 از امور احزاب و یهودیان بنی قریده
1:04 اوضاع مدینه النبی آرام شد
1:07 او شروع به هدایت مبارزات انضباطی علیه هر کسی کرد که در حوادث قبلی به مسلمانان خیانت کرده بود
1:14 برای تقویت قدرت دولت اسلامی
1:17 اعتبار خود را به شبه جزیره عربستان تحمیل می کند
1:21 سریه عبدالله بن عتیکر رضی الله عنه
1:27 برای کشتن سلام بن ابی الحقیق
1:31 ابن اسحاق گفت
1:33 وقتی ماجرای سنگر تمام شد
1:35 و فرمان بنی قریده
1:37 او سلام بن ابی الحقیق بود
1:40 او ابو رافع است
1:42 حزب احزاب در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله کیست؟
1:47 اوس قبل از احد بود
1:50 کعب بن الاشرف کشته شد
1:52 در دشمنی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و تحریک آن حضرت علیه او.
1:58 خزرج از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه خواست.
2:02 در قتل سلام بن ابی الحقیق
2:05 او در خیبر است
2:07 پس به آنها اجازه داد
2:09 داستان قتل او
2:13 امام بخاری در صحیح خود روایت کرده است
2:16 عن البراء بن عازب رضی الله عنهم گفت
2:20 رسول خدا صلی الله علیه و آله مبعوث شد
2:23 به ابو رافع یهودی
2:26 مردانی از انصار
2:28 عبدالله بن عتیکر رضی الله عنه به آنها دستور داد
2:32 ابورافع به رسول خدا صلی الله علیه و آله آسیب می رساند و او را یاری می کرد.
2:39 او در قلعه ای در سرزمین حجاز بود
2:43 وقتی به آن نزدیک شدند، خورشید غروب کرده بود
2:46 و مردم شروع به ترک کردند
2:49 عبدالله به دوستانش گفت
2:52 بنشینید
2:54 زیرا من می روم و با دربان مهربان هستم
2:58 شاید بتوانم وارد شوم
3:01 پس نزدیک شد تا به در رسید
3:04 سپس به لباس او راضی شد که گویی حاجتی را برآورده می کند
3:08 مردم وارد شدند
3:10 دربان او را تشویق کرد
3:12 ای عبدالله
3:14 اگر می خواهید وارد شوید وارد شوید
3:17 می خواهم در را ببندم
3:20 پس وارد شدم و کمین کردم
3:22 وقتی مردم وارد شدند، در را بست
3:26 سپس عقالیق بر واد نظر دادند
3:29 یعنی کلیدها را به گیره آویزان کنید
3:32 گفت: پس به سنت عمل کردم.
3:35 پس گرفتم و در را باز کردم
3:38 ابو رافع نزد او بود
3:41 او در اوج خود بود
3:44 هنگامی که اهل سمره او را ترک کردند
3:46 به سمتش رفتم
3:48 بنابراین هر بار که دری را باز می کردم درست می کردم
3:51 مرا از درون بسته کرد
3:53 گفتم مردم با من نذر کردند
3:56 او را نجات نداد تا اینکه من او را کشتم
3:59 بنابراین من با او به پایان رسیدم
4:01 بنابراین او در خانه ای تاریک بود
4:04 و بهبودی او
4:05 نمی دانم اهل خانه کجاست
4:08 گفتم: ابو رافع
4:11 گفت این کیه؟
4:13 به سمت صدا افتادم
4:15 پس او را با شمشیر زدم
4:18 و من شگفت زده شدم
4:19 من چیزی نخواندم
4:22 او فریاد زد
4:23 بنابراین از خانه خارج شدم
4:25 و من خیلی دور نمی مانم
4:27 بعد رفتم سمتش و گفتم:
4:30 این چه صدایی است ابو رافع؟
4:33 و در یک رمان
4:34 پس صدایم را عوض کردم
4:36 به مادرت گفت وای
4:39 مردی در خانه قبلا با شمشیر به من ضربه زد
4:43 او گفت
4:44 بنابراین من او را محکم زدم
4:47 من او را نکشتم
4:48 سپس تیغه شمشیر را در شکم او گذاشت
4:51 تا اینکه آن را در پشت خود گرفت
4:54 می دانستم که او را کشتم
4:56 بنابراین شروع کردم به باز کردن درها، در به در
5:00 پس مدرکش را تمام کردم
5:03 پس پاهایم را گذاشتم و دیدم که روی زمین مانده ام
5:08 در یک شب مهتابی افتاد
5:11 پایم شکست
5:13 پس او را با عمامه بستم
5:15 بعد رفت تا دم در نشست
5:18 پس گفتم
5:20 من امشب بیرون نمی روم تا زمانی که بفهمم او را کشته ام
5:23 وقتی فریاد زد
5:25 عزادار روی حصار ایستاد
5:27 و او گفت
5:29 من سوگوار ابورافع هستم
5:31 تاجر مردم حجاز
5:33 پس نزد همراهانم رفتم
5:35 پس گفتم
5:36 که زنده ماند
5:38 خداوند ابو رافع را کشت
5:41 پس به پیامبر صلی الله علیه و آله ختم شدم
5:44 بنابراین با او صحبت کردم
5:46 او به من گفت
5:47 پای خود را ساده کنید
5:49 پس پاهایم را باز کرد
5:50 پس آن را پاک کرد
5:52 انگار هیچ وقت از او شکایت نکردم
5:55 و در روایت ابن اسحاق
5:58 همه گروه وارد خانه ابورافع شدند
6:01 در کشتن او مشارکت داشتند
6:03 و آن که با شمشیر به او حمله کرد
6:06 عبدالله بن انیس رضی الله عنه
6:09 در آن یک شب او را کشتند
6:13 پای عبدالله بن عتیق شکست
6:16 او را حمل کردند
6:18 و با باران از چشمانشان آمدند
6:20 پس وارد آن شدند
6:22 فواره شکافی نافذ در قلعه است
6:26 آب وارد آن می شود
6:28 یهودیان آتش روشن کردند
6:31 آنها از هر نظر شدیدتر شدند
6:33 حتی اگر ناامید شوند
6:35 نزد صاحبشان برگشتند
6:37 و وقتی برگشتند
6:39 با عبدالله بن عتیق رضی الله عنه مدارا کردند
6:43 تا اینکه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند
6:48 خلاصه
6:51 در سیره پیامبر