المختصر في السيرة النبوية | موسى بن راشد العازمي | ح (34) | مفاوضات قريش مع أبي طالب في أمر النبي ﷺ

◉ 0 بازدید ⏱ 5:11 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 محمد رسول است
0:12 خلاصه ای از سیره پیامبر
0:17 مذاکره قریش با ابوطالب در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله
0:30 وقتی قریش متوجه شدند که ظلم آنها بر مسلمانان مظلوم است
0:35 و آن را از دیگران دریافت کنید
0:37 او مردم را از اجابت دعوت خدای متعال منحرف نمی کرد
0:41 دوباره به مذاکره متوسل شدم
0:45 پس دوباره نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند
0:50 ای ابوطالب
0:51 شما در میان ما سن و شرف و منزلتی دارید
0:55 ما تو را از برادرزاده ات نهی کردیم، اما تو او را از ما حرام نکردی
1:00 به خدا ما نمی توانیم در برابر این نفرین پدرانمان صبر کنیم
1:05 و حماقت رویاهای ما و شرمندگی خدایان ما
1:08 تا زمانی که جلوی ما را بگیری
1:11 یا در این مورد با او و شما دعوا خواهیم کرد
1:13 تا اینکه یکی از دو تیم از بین برود
1:16 جدایی و دشمنی قومش برای ابوطالب زیاد شد
1:22 او از اسلام آوردن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ترک او خوشحال نشد.
1:28 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد و به او گفت
1:33 برادرزاده ام، مردم تو نزد من آمده اند
1:37 فلان را به من گفتند
1:40 برای آنچه به او گفتند
1:42 پس به من و خودت رحم کن
1:44 و آنچه را که طاقت آن را ندارم بر من تکلیف مکن
1:48 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فکر کرد
1:52 او به نظر عمویش در این مورد بود
1:55 و او یک شکست خورده و مسلمان است
1:58 و او در توانایی خود برای حمایت از او و ایستادن در کنار او ضعیف بود
2:02 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
2:06 عمو
2:08 به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من قرار دهد
2:10 و ماه در سمت چپ من است
2:13 من باید این موضوع را رها کنم
2:15 تا خداوند آن را ظاهر کند یا در آن هلاک شوی
2:18 چیزی که گذاشتی
2:20 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله غمگین شد و گریست
2:25 سپس او برخاست
2:27 چرا نه؟
2:29 ابوطالب او را صدا زد و گفت:
2:32 قبول دارم برادرزاده ام
2:34 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به او نزدیک شد
2:38 و او گفت
2:39 برو برادرزاده من هرچی دوست داری بگو
2:43 به خدا سوگند هرگز به خاطر چیزی تسلیم تو نمی شوم
2:47 سپس گفت
2:48 به خدا سوگند با همه آنها به تو نمی رسند
2:52 تا اینکه ما را در خاک دفن کردند
2:56 پس فرمان خود را اعلام کن که آزرده نخواهی شد
2:59 و بشارت ده و با چشم خود به آن تصدیق کن
3:04 و در روایت حکیم در مستدرک او با سند حسنه
3:08 از عقیل بن ابیطالب می‌گوید:
3:11 قریش نزد ابوطالب آمدند و گفتند:
3:15 برادرزاده شما در دین و در مجلس ما به ما آسیب می رساند
3:20 زیرا او را از آزار ما منع کرد
3:22 به من گفت ای عقیل
3:25 پیش محمد بیا
3:27 گفت پس رفتم پیشش
3:29 پس او را از حفاش بیرون آوردم
3:31 طلحه گفت خانه کوچک
3:34 بعد از ظهر از شدت گرما آمد
3:37 بنابراین شروع به درخواست کرد
3:39 از گرمای شدید ماه رمضان در آن راه می رود
3:43 پس به سراغ آنها آمدیم
3:45 ابوطالب گفت
3:47 پسرعموهای شما مدعی بودند که در باشگاه و در جمع آنها به آنها آسیب می رسانید
3:53 پس با آن بس کنید
3:55 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاهش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود:
4:01 این خورشید را چه می بینی؟
4:04 گفتند بله
4:05 او گفت
4:07 من نمی توانم آن را از شما بگذرانم
4:10 به شرطی که کمی کار با آن انجام دهید
4:14 ابوطالب گفت
4:16 برادرزاده ام هرگز به ما دروغ نگفت
4:19 پس برگرد
4:21 خلاصه ای از سیره پیامبر
4:26 نوشته شیخ موسی راشد العظم
4:31 ارائه شده توسط انجمن مواضع در پادشاهی بحرین
4:38 اگر جهانیان برای مدت طولانی به یکدیگر علاقه دارند
4:45 اشتیاق برای تو محدودیتی ندارد
4:52 ان شاءالله به محض این که ندای بلند شد به شما برکت دهد
4:59 و حرکت شما با بقیه لب است