المختصر في السيرة النبوية | الحلقة (126) | سرية الرجيع

◉ 0 بازدید ⏱ 6:55 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:03 محمد رسول خداست
0:13 خلاصه ای از سیره پیامبر
0:17 نوشته شیخ موسی بل راشد العظمی
0:23 خدا حفظش کنه
0:25 رازداری بازگشت
0:33 این پنهان کاری در حد صفر بود
0:36 از سال چهارم هجری
0:39 امام بخاری در صحیح خود روایت کرده است
0:42 از ابوهریره رضی الله عنه گفت
0:45 رسول خدا صلی الله علیه و آله ده چشم فرستاد
0:51 عاصم بن ثابت انصاری به آنها فرمان داد
0:55 جد عاصم بن عمر بن الخطاب
0:58 حتی اگر در الهدی بین عصفان و مکه باشند
1:02 محله ای از حذیل را ذکر کردند
1:05 به آنها بانو لهیان می گویند
1:08 پس حدود صد تیرانداز را نزد ایشان فرستادند
1:12 پس ردپای آنها را دنبال کردند
1:14 تا اینکه خرمایی را که خورده بودند در خانه ای که در آن اقامت داشتند پیدا کردند
1:19 گفتند: خرمای یثرب
1:21 بنابراین آنها مسیر خود را دنبال کردند
1:24 وقتی عاصم و یارانش آنها را حس کردند
1:27 به مکانی پناه بردند
1:29 مردم آنها را محاصره کردند
1:31 و به آنها گفتند
1:33 بیا پایین و با دست خودت بده
1:36 شما عهد و پیمانی دارید که هیچ یک از شما را نکشیم
1:41 عاصم بن ثابت رضی الله عنه گفت
1:44 مردم
1:46 همانطور که برای من
1:47 من در پناه کافر قرار نخواهم گرفت
1:50 سپس گفت
1:51 خدایا به پیامبرت صلی الله علیه و آله از ما خبر بده
1:56 آنها را با تیر شلیک کردند
1:58 عاصم را کشتند
2:00 سه نفر بر اساس عهد و عهد نزد آنان آمدند
2:05 از جمله آنها حبیب است
2:06 و زید بن الدثنا
2:08 و یک مرد دیگر
2:10 در روایت ابن اسحاق در شرح حال آمده است
2:13 او عبدالله بن طارق البلاوی رضی الله عنه است
2:18 وقتی آنها را گرفتند
2:21 سیم های کمانی خود را آزاد کردند
2:23 بنابراین آنها را به آن گره زدند
2:25 مرد سوم گفت
2:27 یعنی عبدالله بن طارق
2:29 این اولین خیانت است
2:32 به خدا من با شما همراهی نمی کنم
2:34 من بدترین این افراد را دارم
2:36 او مرده می خواهد
2:38 او را کشاندند و مداوا کردند
2:41 او از همراهی با آنها خودداری کرد
2:43 پس با خبیب و زید بن الدثنه به راه افتاد
2:46 تا اینکه بعد از جنگ بدر آنها را فروختند
2:50 پس ابن الحارث بن عامر بن نوفل خبیبه را خرید
2:55 خبیب کسی بود که حارث بن عامر را در روز بدر کشت
3:00 خبیب به عنوان اسیر نزد آنها ماند
3:02 تا اینکه تصمیم گرفتند او را بکشند
3:05 پس از برخی از دختران حارث، موسی، وام گرفت تا از آنها استفاده کند
3:10 در حالی که بی خبر بود برایش راه پله ساختند
3:13 تا اینکه آمد
3:14 او را دیدم که روی رانش نشسته و تیغ در دست دارد
3:19 او گفت
3:20 همانطور که خبیب می‌دانست، ترسیده بودم
3:24 و او گفت
3:25 میترسم بکشمش
3:27 من این کار را نمی کنم
3:30 او گفت
3:31 به خدا اسیری بهتر از خبیب ندیدم
3:36 به خدا یک روز او را در حال خوردن یک خوشه انگور در دستش یافتم
3:41 با آهن بسته شده است
3:44 و در مکه میوه ای نیست
3:47 و او می گفت
3:49 روزی است که خداوند به او عطا کرده است
3:53 وقتی او را از حرم بیرون آوردند تا شبانه او را بکشند
3:57 خبیب به آنها گفت
3:59 دو رکعت نماز بخوانم
4:02 پس او را رها کردند و دو رکعت سجده کرد
4:05 و او گفت
4:06 به خدا آیا فکر نمی کردی که من فقط از زاد نگران شدم
4:12 سپس گفت
4:13 خدایا تعدادشونو بشمار
4:16 و آنها را به صورت بیهوده کشت
4:18 و هیچ کدام را پشت سر نگذارید
4:21 سپس ضرب المثلی خلق کرد
4:23 وقتی یک مسلمان را می کشم کاری ندارم
4:27 خدا مرگ من در کدام طرف بود؟
4:31 این در ذات خداست اگر بخواهد
4:35 درود بر شالو مزازی
4:40 سپس ابوسروه به سوی او برخاست
4:42 عقبه بن الحارث
4:44 پس او را کشت
4:45 ابن اسحاق در شرح حال خود با سند صحیح نقل کرده است
4:49 از عقبه بن الحارث می فرماید:
4:51 به خدا من خوبیب را نکشتم
4:55 چون سنم از آن کمتر بود
4:57 اما ابومیسره برادر بنی عبدالدر است
5:01 نیزه را گرفت و در دستم گذاشت
5:05 سپس دست من و نیزه را گرفت
5:07 سپس با آن چاقو به او زد تا اینکه او را کشت
5:11 خبیب هم سن هر مسلمانی بود که صبری را کشت
5:15 دعا
5:17 مردمی از قریش را نزد عاصم بن ثابت فرستاد
5:21 وقتی به او گفتند کشته شده است
5:23 اینکه چیزی از آن بیاورند معلوم است
5:26 او یکی از بزرگان آنها را کشت
5:31 حافظ در الفتح گفته است
5:33 شاید بزرگ فوق الذکر
5:35 عقبه بن ابی معیت
5:37 عاصم به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله او را با صبر و حوصله کشت
5:43 بعد از اینکه از بدر رفتند
5:46 پس خداوند عاصم را مانند سایه ای از پشت فرستاد
5:50 یعنی مثل ابر ارسی
5:53 یا زنبورها
5:54 پس او را از پیامبرشان حفظ کردم
5:56 آنها نتوانستند چیزی از آن بردارند
6:00 ابن اسحاق افزود
6:02 وقتی بین او و آنها قرار گرفت،
6:06 گفتند او را تا عصر بگذار
6:09 پس تو از او دور شو و ما او را می گیریم
6:12 پس خداوند دره را فرستاد، یعنی سیل
6:15 پس عاصم آن را گرفت و با او رفت
6:20 خلاصه ای از سیره پیامبر
6:23 حسرت دو جهان برای یکدیگر طولانی است
6:30 اشتیاق برای تو محدودیتی ندارد
6:37 ان شاءالله به محض این که ندای بلند شد به شما برکت دهد
6:44 بقیه با لب هایش حرکت کرد