المختصر في السيرة النبوية | الحلقة (174) | تحسس قريش الأخبار، وإسلام أبي سفيان

◉ 649 بازدید ⏱ 12:08 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 بسم الله الرحمن الرحیم
0:04 محمد رسول خداست
0:10 خلاصه ای از سیره پیامبر
0:17 نوشته شیخ موسی بل راشد العظمی رحمه الله
0:25 حساسیت قریش به اخبار و اسلام آوردن ابوسفیان
0:38 از قریش از پیامبر صلی الله علیه و آله خبری نبود
0:43 خداوند این خبر را به آنها اطلاع داده است
0:46 پس در آن شب هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر ظهران نازل شد، رفت.
0:54 ابوسفیان بن حرب، صاحب مکه
0:57 و حکیم بن حزام
0:59 و بدیل بن ورقة الخزاعی
1:02 آنها خبر را احساس می کنند
1:04 اسحاق بن رحاویه در مسند خود آن را روایت کرده است
1:08 و ابن اسحاق در شرح حال خود با سند حسنه
1:12 از ابن عباس رضی الله عنهم گفت
1:16 عباس بن عبدالمطلب گفت وقتی لشکر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دید.
1:22 و صبح قریش
1:24 به خدا قسم چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به زور وارد مکه شد.
1:30 که تا آخرالزمان نابود خواهند شد
1:34 پس بر قاطر سفید رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار شدم
1:39 تا اینکه اومدم ببینمت
1:41 لطفاً می‌توانم به دنبال جنگل‌بان بگردم
1:44 یا شیرفروش
1:46 یا اگر لازم باشد به مکه می آید
1:49 آنها را از موضوع رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آگاه می کند و به سوی او بیرون می روند.
1:55 به خدا سوگند من در راه هستم و دنبال آنچه آمده ام
1:59 وقتی سخنان ابوسفیان و بدیل بن ورقه را شنیدم
2:03 در حال عقب نشینی هستند
2:05 ابوسفیان گفت
2:07 به خدا من امشب نه آتشی دیدم و نه سربازی
2:12 ابودل گفت
2:14 به خدا این مایه شرمساری است
2:16 جنگ ویران شده است
2:18 ابوسفیان گفت
2:20 خزاعه به خدا ذلیل تر از این است که آتش آن باشد
2:26 عباس صدای ابوسفیان را شناخت
2:29 و او گفت
2:31 ای ابوحنظله!
2:33 صدایم را شناخت و گفت
2:35 ابوالفضل
2:37 گفتم بله
2:38 گفت مال تو چیه؟
2:40 پدر و مادرم فدای تو باد
2:42 گفتم
2:43 این به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در میان مردم است
2:48 و صبح قریش
2:50 گفت حیله چیست؟
2:52 پدر و مادرم فدای تو باد
2:54 گفتم
2:56 به خدا سوگند، چون تو را بافته
2:58 برای زدن گردنت
3:00 پس پشت این قاطر سوار شوید
3:03 پس سوار شد و دو همراهش برگشتند
3:05 پس باهاش بیرون رفتم
3:07 هر گاه از کنار آتش مسلمین گذشتی
3:11 گفتند این چیست؟
3:13 وقتی قاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند
3:18 گفتند: این قاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله است
3:23 روی عمویش
3:25 تا اینکه از آتش عمر بن الخطاب گذشتم
3:28 گفت این کیه؟
3:30 و به سمت من بلند شد
3:32 وقتی او را روی ستون فقرات قاطر دید، او را شناخت
3:35 و او گفت
3:37 خدا دشمن خداست
3:39 ستایش خدایی را که این کار را برای شما ممکن ساخت
3:42 پس بیرون رفت و به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گرد آمد
3:47 و من قاطر را هل دادم
3:49 پس من بر او پیشی گرفتم به همان اندازه که حیوان کند بر انسان کند پیشی می گیرد
3:54 بنابراین او از قاطر دور شد
3:56 پس بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدم
4:00 عمر وارد شد
4:02 عمر رضی الله عنه گفت
4:04 این دشمن خدا ابوسفیان است
4:07 خداوند بدون هیچ قرارداد و عهدی برای او ممکن ساخته است
4:11 پس بگذار گردنش را بزنم
4:14 پس گفتم
4:15 ثوابش را دادم یا رسول الله
4:18 سپس در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله نشستم
4:21 پس سرش را گرفتم
4:23 پس گفتم
4:25 به خدا هیچ مردی جز من امشب با او صحبت نمی کند
4:29 سپس سن بیشتر
4:31 گفتم
4:32 هی عمر
4:34 به خدا اگر مردی از بنی عدی بود
4:37 من این را نگفتم
4:39 اما او از بنی عبد مناف است
4:42 عمر رضی الله عنه گفت
4:45 هی عباس
4:47 اینو نگو
4:49 به خدا وقتی اسلام آوردی اسلام آوردی
4:52 اگر ابی الخطاب مسلمان می شد، برای من عزیزتر از اسلام آوردن او بود.
4:56 چون می دانستم اسلام آورده ای
4:59 من رسول خدا صلی الله علیه و آله را دوست دارم
5:03 از اسلام الخطاب
5:05 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
5:09 ای عباس
5:11 او را به سفر خود ببرید
5:13 صبح که شد برایمان بیاور
5:16 او گفت
5:17 پس با او رفتم
5:20 وقتی بیدار شدم به او پیوستم
5:22 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله او را دید
5:26 او گفت
5:27 ای ابوسفیان
5:29 خیلی طول نکشید که فهمیدی؟
5:31 که معبودی جز خدا نیست
5:34 و او گفت
5:35 پدر و مادرم
5:37 در مورد چه خوابی می بینید؟
5:39 چقدر سخاوتمند و سخاوتمند هستید
5:41 بزرگترین بخشش شما
5:43 نزدیک بود روی خودم بیفتم
5:46 مگر خدایی جز او نبود؟
5:48 من هنوز چیزی را غنی نکرده ام
5:51 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
5:54 وای بر تو ای ابوسفیان!
5:57 آیا دیر نیست که بدانی من رسول خدا هستم؟
6:01 ابوسفیان گفت
6:03 پدر و مادرم
6:05 در مورد چه خوابی می بینید؟
6:07 من به شما احترام می گذارم، شما را به هم متصل می کنم، و بخشش شما را بزرگ می کنم
6:10 در مورد این یکی، هنوز چیزی در روح وجود ندارد
6:15 العباس گفت
6:17 وای بر تو ای اسلام!
6:19 شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست
6:22 و اینکه محمد رسول خداست
6:24 قبل از اینکه به گردنت بیفتد
6:27 او شهادت داد که معبودی جز خدا نیست
6:30 و اینکه محمد رسول خداست
6:33 عباس به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت
6:37 ای رسول خدا
6:39 ابوسفیان مردی است که غرور دوست دارد
6:42 پس یه چیزی براش درست کن
6:45 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:48 آری هر کس وارد خانه ابوسفیان شود در امان است
6:53 هر که درش را ببندد در امان است
6:56 سپس ابوسفیان رفت تا آنچه را دید به مردم مکه بگوید
7:01 رسول خدا صلی الله علیه و آله به عباس رضی الله عنه فرمودند.
7:07 وقتی اسب ها شکستند او را در تنگه ای از دره حبس کنید
7:11 تا زمانی که سربازان خدا از آنجا عبور کنند
7:14 عباس او را زندانی کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او دستور داد.
7:20 پس قبایل پرچم های خود را پاس دادند
7:23 هرگاه پرچمی عبور کرد
7:26 ابوسفیان گفت: این کیست؟
7:29 پس من می گویم بن سلیم
7:31 می گوید: برای پسرم سلیم پولی ندارم
7:34 سپس یک پاس دیگر
7:37 می گوید: اینها چه کسانی هستند؟
7:40 پس من می گویم تزئین شده است
7:42 او می گوید: "من به مزینا چه کار دارم؟"
7:45 او همچنان این را گفت
7:48 تا اینکه گردان سبز رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشت
7:53 شامل مهاجران و انصار می شود
7:56 او جز خیره شدن از آنها چیزی نمی بیند
7:59 یعنی چشم
8:01 گفت این کیه؟
8:03 پس گفتم: این رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
8:07 در مهاجرین و انصار
8:10 و او گفت
8:12 هیچ کس قبلا اینها را نداشته است
8:15 به خدا قسم امروز پادشاهی پسر برادرت بزرگ شده است
8:19 پس گفتم
8:21 وای بر تو ای ابوسفیان!
8:23 نبوت است
8:25 او گفت
8:27 سپس بله
8:29 و در صحیح البخاری
8:31 عروة بن الزبیر فرمود:
8:33 تا اینکه گردانی رسید که امثال آن را ندیده بود
8:37 گفت این کیه؟
8:39 عباس رضی الله عنه گفت
8:42 این حامیان
8:44 بر آنها سعد بن عباده با پرچم است
8:48 سعد بن عباده رضی الله عنه گفت
8:51 ای ابوسفیان
8:53 امروز روز حماسه است
8:56 امروز کعبه دگرگون شده است
8:59 ابوسفیان گفت
9:01 ای عباس
9:03 ترجیحا در روز ذکر
9:05 بعد یک گردان آمد
9:07 پایین ترین گردان هاست
9:09 از جمله رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است
9:12 و دوستانش
9:14 و پرچم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
9:17 با زبیر بن عوام رضی الله عنه
9:20 هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گذشت
9:24 بابی سفیان
9:26 او گفت
9:27 آیا نمی دانستی سعد بن عباده چه گفت؟
9:30 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
9:34 او چه گفت؟ چنین و چنان گفت
9:39 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
9:43 سعد دروغ گفت
9:44 یعنی سعد اشتباه کرد
9:47 اما این روزی است که خداوند کعبه را گرامی می دارد
9:51 و روزی که کعبه پوشیده شود
9:57 بازگشت ابوسفیان به مکه
10:00 دستور داد تسلیم شوند
10:04 وقتی ابوسفیان قدرت مسلمانان را دید
10:08 او می دانست که هیچ انرژی برای مبارزه با آنها ندارد
10:11 پس رهسپار مکه شد
10:13 او به آنها توصیه کرد که تسلیم شوند
10:16 این را اسحاق بن رحاویه در مسند خود روایت کرده است
10:19 و ابن اسحاق در شرح حال خود با سند حسنه
10:23 از ابن عباس رضی الله عنهم گفت
10:27 عباس به ابوسفیان گفت
10:29 که او نزد مردم شما آمد
10:32 پس بیرون رفت و در مکه نزد آنان آمد
10:35 با اوج صدا شروع کرد به داد زدن
10:38 ای مردم قریش!
10:40 این محمد است
10:42 او چیزی را برای شما آورده است که تا به حال ندیده اید
10:46 هر کس وارد خانه ابوسفیان شود در امان است
10:50 سپس همسرش هند بنت عتبه نزد او آمد
10:53 پس بشار آن را گرفت و گفت:
10:56 تب را که جانوران را مسموم می کند بکش
11:00 زشتی از پیشتاز یک قوم
11:03 و او گفت
11:04 وای بر تو
11:05 فریب این موضوع را در مورد خودتان نخورید
11:09 زیرا چیزی برای شما پیش آمده که انتظارش را نداشتید
11:13 هر کس وارد خانه ابوسفیان شود در امان است
11:17 گفتند: خدا تو را بکشد.
11:19 و خانه شما هیچ فایده ای برای ما ندارد
11:22 او گفت
11:23 هر که درش را ببندد در امان است
11:26 هر که وارد مسجد شود در امان است
11:30 مردم به خانه های خود و مسجد پراکنده شدند
11:36 خلاصه
11:37 در سیره پیامبر
11:40 حسرت دو دنیا برای هم
11:46 اشتیاق برای تو محدودیتی ندارد
11:53 ان شاءالله به محض این که ندای بلند شد به شما برکت دهد
12:00 و با بقیه ادامه داد
12:06 او شفا داد