از مجموعهٔ المختصر في السيرة النبوية (اكتملت السلسلة)
· درس 72 از 176
المختصر في السيرة النبوية | الحلقة (97) | مطاردة سراقة بن مالك رضي الله عنه
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
بسم الله الرحمن الرحیم
0:03
محمد رسول خداست
0:12
خلاصه ای از سیره پیامبر
0:17
نوشته شیخ موسی بل راشد العظمی
0:22
خدا حفظش کنه
0:24
تعقیب سرقت از ابن مالک رضی الله عنه
0:34
سورقا بن مالک رضی الله عنه اسلام آورد
0:37
در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم الجیرانه نامیده می شود
0:41
هنگامی که حنین و طائف را ترک کرد
0:45
و به خوبی مسلمان شد
0:47
ماجرای خروجش بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله در هجرت معروف است
0:54
امام بخاری در صحیح خود روایت کرده است
0:57
و امام احمد در مسندش
0:59
تلفظ برای احمد است
1:02
عن سورکة بن مالک رضی الله عنه گفت
1:06
فرستادگان کفار قریش نزد ما آمدند
1:08
در رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار می دهند
1:12
ابوبکر برای هر یک از آنها دیه مستحق است
1:16
برای کسانی که آنها را کشتند یا اسیر کردند
1:20
و اما من در یکی از مجالس قوم بنی مدلیج نشسته ام
1:25
مردی از میان آنها نزدیک شد و بر ضد ما قیام کرد
1:29
گفت: ای دزدان!
1:31
من یک بینی سیاه در ساحل دیدم
1:35
من آن را مانند محمد و یارانش می بینم
1:39
صورقا رضی الله عنه گفت
1:41
بنابراین می دانستم که آنها هستند
1:43
گفتم آنها نیستند
1:47
اما فلانی و فلانی را زودتر دیدم که رفتند
1:52
او گفت
1:53
بعد یک ساعت در شورا ماندم
1:55
تا اینکه بلند شدم و وارد خانه ام شدم
1:58
پس به خدمتکارم دستور دادم که اسبم را برایم بیرون بیاورد
2:02
پشت آستینش است
2:04
پس تو اونو روی من حبس میکنی
2:06
و من نیزه ام را گرفتم
2:08
بنابراین او را از پشت در خانه بیرون آوردم
2:10
بنابراین من نیزه زمین را طراحی کردم
2:13
نیزه بلند شد
2:15
تا اینکه اسبم را گرفتم و سوارش شدم
2:18
بنابراین او را به خودم نزدیکتر کردم
2:21
یعنی شتاب دادم
2:23
تا اینکه سیاهی آنها را دیدم
2:26
وقتی به آنها نزدیک شدم صدا را شنیدند
2:29
اسبم با من برخورد کرد و از او افتادم
2:33
بنابراین من ایستادم
2:34
بنابراین دستم را به سمت کتکم پایین آوردم
2:37
بنابراین من فلش ها را از آن استخراج کردم
2:39
پس تقسیمش کردم
2:41
به آنها آسیب برساند یا نه
2:43
پس اونی که ازش متنفرم رفت
2:45
نه اینکه به آنها آسیب برسانیم
2:47
پس سوار اسبم شدم و از مأموران سرپیچی کردم
2:50
بنابراین او را به خودم نزدیکتر کردم
2:53
حتی اگر به آنها نزدیک شوید
2:55
اسبم با من برخورد کرد و از او افتادم
2:57
بنابراین من ایستادم
2:59
بنابراین دستم را به سمت کتکم پایین آوردم
3:01
بنابراین تیز کن ها را بیرون آوردم
3:03
پس تقسیمش کردم
3:05
پس اونی که ازش متنفرم رفت
3:07
نه اینکه به آنها آسیب برسانیم
3:09
پس من از مردم سرپیچی کردم
3:11
و من سوار اسبم شدم
3:13
بنابراین او را به خودم نزدیکتر کردم
3:15
حتی اگر بشنوی
3:17
قرائت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
3:19
و او نمی چرخد
3:21
و ابوبکر فراوان است
3:23
دستان اسبم در زمین فرو رفت
3:25
تا اینکه به زانو رسید
3:27
بنابراین من روی او افتادم
3:29
سرزنشش کردم و او بلند شد
3:31
دست هایش را بیرون نمی آورد
3:33
من لیستی نداشتم
3:35
اگر اثری از دستان او باشد
3:37
دو پروانه در آسمان می درخشد
3:39
مثل دود
3:41
و پروانه دود است
3:43
بدون آتش
3:45
بنابراین من آن را با فلش تقسیم کردم
3:47
پس اونی که ازش متنفرم رفت
3:49
نه اینکه به آنها آسیب برسانیم
3:51
بنابراین آنها را صدا زدم که در امان باشند
3:53
ایستادند
3:55
پس بر اسبم سوار شدم تا به آنها رسیدم
3:57
بر سرم افتاد
3:59
وقتی متوجه بازداشت آنها شدم
4:01
یک دستور ظاهر می شود
4:03
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:05
پس به او گفتم
4:07
افراد شما را در شما قرار داده اند
4:09
پدر و مادرش
4:11
و من خبرهایی را به آنها گفتم
4:13
سفر آنها
4:15
و آنچه مردم با آنها می خواهند
4:17
شماره ارائه شد
4:19
چیزی به من تحمیل نکردند
4:21
یعنی نگرفتند
4:23
یه چیزی از من
4:25
از من نپرسیدند
4:27
جز اینکه از ما پنهان است
4:29
بنابراین از او خواستم که برایم بنویسد
4:31
کتاب خداحافظی
4:33
به آن ایمان داشته باشید
4:35
پس عامر بن فهیره دستور داد
4:37
بنابراین او روی یک تکه کاغذ برای من نوشت
4:39
از ادیم
4:41
سپس رسول خدا رفت
4:43
خداوند او را بیامرزد و درود فرستد
4:45
و در حدیثی
4:47
در حدیث انس
4:49
خداوند در صحیح از او راضی باشد
4:51
البخاری گفت
4:53
رسول خدا فرمود
4:55
خداوند او را بر دزدانش بیامرزد
4:57
ترک نکن
4:59
هیچ کس ما را نمی گیرد
5:01
او گفت
5:03
شروع روز سخت بود
5:05
بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم
5:07
درود بر او باد
5:09
آخر روز بود
5:11
او را مسلح کرد
5:13
یعنی حافظ او از دشمن
5:17
داستان بادیه نشینان
5:19
و مسلمان شدنش
5:21
حکیم در المستدرک روایت کرده است
5:23
با زنجیره انتقال معتبر
5:25
از قیس بن النعمان می گوید:
5:27
وقتی پیامبر به راه افتاد
5:29
خدا رحمتش کند و درود فرستد
5:31
و ابوبکر پنهانند
5:33
از کنار عبد گذشتند
5:35
او گوسفندان را می چراند
5:37
پس مقداری شیر به او داد تا بنوشد
5:39
گفت من ندارم
5:41
گوسفندی دوشیده می شود
5:43
اما اینجا یک آغوش است
5:45
زمستان گفت
5:47
و من را بیرون آوردند
5:49
و آنچه از گوشت او باقی می ماند
5:51
گفت: «صدا کن.»
5:53
بنابراین او آن را فراخواند
5:55
پس پیامبر صلی الله علیه و آله او را آزاد کرد
5:57
و پستانش را پاک کرد
5:59
دعا کرد تا نازل شد
6:01
او گفت
6:03
ابوبکر با مهجین آمد
6:05
یعنی با سنگ آمد
6:07
یا چوب عمیق
6:09
پس آن را دوشید و به ابوبکر داد
6:11
سپس حلب سیراب شد
6:13
سپس دوشید و نوشید
6:15
چوپان گفت
6:17
به خدا تو کی هستی؟
6:19
به خدا من ندیدم
6:21
هرگز مثل تو
6:23
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:25
اوتراک با احتیاط
6:27
حتی باید بهت بگم
6:29
گفت بله
6:31
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:33
زیرا من محمد هستم
6:35
رسول خدا
6:37
و او گفت
6:39
تو مدعی قریش هستی
6:41
رهبری قریش چه کسی بود؟
6:43
او یک صابئین است
6:45
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
6:47
می گفتند
6:49
که
6:52
او گفت
6:54
شهادت می دهم که تو پیامبری
6:56
شهادت می دهم که آنچه آورده ام حق است
6:58
و او این کار را نمی کند
7:00
جز پیغمبر کاری نکردم
7:02
و من شما را دنبال می کنم
7:04
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
7:06
شرکت
7:08
امروز نمی توانید این کار را انجام دهید
7:10
اگر بشنوی که من
7:12
ظاهر شد و ما آن را از دست دادیم
7:14
عبور از رسول
7:17
خدا رحمتش کند و درود فرستد
7:19
بر ام آباد
7:21
خزایا
7:24
حکیم در المستدرک روایت کرده است
7:26
البغاوی توضیح می دهد
7:28
سنت با سند خوب
7:30
از هشام بن حبیش
7:32
بن خویلد رضی الله عنه
7:34
صحابی رسول خدا
7:36
خدا رحمتش کند و درود فرستد
7:38
که رسول خدا
7:40
خدا رحمتش کند و درود فرستد
7:42
او مکه را به عنوان مهاجر ترک کرد
7:44
به شهر
7:46
ابوبکر و مولا
7:48
ابوبکر عامر بن فهیره
7:50
راهنمای آنها لیثی است
7:52
عبدالله بن عریقات
7:54
از کنار چادر مادری گذشتند
7:56
معبد خزایا
7:58
او زن برزا بود
8:00
مژه ها
8:02
در حیاط چادر پناه می گیرید
8:04
سپس آب دهید و تغذیه کنید
8:06
از او گوشت و خرما خواستند
8:08
از آنها خرید کردند
8:10
آنها در آن زمان مجروح نشدند
8:12
چنین چیزی نیست
8:14
مردم شنی بودند
8:16
دو سال یعنی تمام شد
8:18
آنها را افزایش دهید
8:20
سپس رسول خدا نگاه کرد
8:22
خدا رحمتش کند و درود فرستد
8:24
برای گپ زدن در شکستن چادر
8:26
گفت: این چت چیست؟
8:28
ای مادر معبد
8:30
چت گفت
8:32
تلاشی که گوسفندان را پشت سر گذاشت
8:34
رسول خدا فرمود
8:36
خدا رحمتش کند و درود فرستد
8:38
MLB داره؟
8:40
او گفت که استرس دارد
8:42
از آن
8:44
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
8:46
ببخشید؟
8:48
برای شیر دادن به او
8:50
گفت پدر و مادرم
8:52
اگر آن را ببینید
8:54
حلبا، سپس آن را شیر کنید
8:56
پس رسول خدا به آن دعوت کرد
8:58
خدا رحمتش کند و درود فرستد
9:00
با دستش پستانش را پاک کرد
9:02
خدای متعال را خواند
9:04
برای او در مورد گوسفندانش دعا کرد
9:06
من از او تعجب کردم
9:08
برگشتم و نشخوار کردم
9:10
بنابراین او یک کشتی را صدا کرد
9:12
راحت دراز می کشد
9:14
یعنی گروهی از مردان روایت می کنند
9:16
پس او یک توجا را در آن دوشید
9:18
یعنی شیر مایع
9:20
خیلی زیاد
9:22
چه بلایی سرش آمده؟
9:24
یعنی درخشش کف آن
9:26
سپس آن را سیراب کرد تا خاموش شود
9:28
حتی به همراهانش آب می داد
9:30
روایت کردند
9:32
پس نشستند و آخرین آنها نوشید
9:34
سپس برای بار دوم آن را دوشید
9:36
در شروع
9:38
تا اینکه دیگ را پر کرد
9:40
سپس او را ترک کرد
9:42
سپس با او بیعت کرد
9:44
و رفتند
9:46
خلاصه
9:48
در سیره پیامبر
9:50
دنیاها برای مدت طولانی در حسرت یکدیگر بودند
9:56
اشتیاق به تو غیر قابل کنترل است
10:01
عطامده
10:03
خداوند به شما برکت دهد
10:06
تماس چه بود؟
10:10
و من حرکت کردم
10:12
با بقیه
10:14
او شفا داد