از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 8 از 288

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (8) | أبو أيوب الأنصاري رضي الله عنه

◉ 0 بازدید ⏱ 5:34 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 توقف کنید
0:03 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من انصاری از ابن النجار هستم
0:22 من قبل از هجرت اسلام آوردم
0:24 شاهد بیعت عقبه بود
0:26 و در بدر همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بود
0:32 و با خلفای راشدین پس از او
0:36 شاهد اولین راهپیمایی مسلمانان به سمت قسطنطنیه بود
0:41 زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان مهاجر به مدینه آمد
0:48 انبوه هواداران او را به گرمی و استقبال کردند
0:53 و پوزه شترش را می گرفتند و می گفتند:
0:59 ای رسول خدا به اعداد و تجهیزات و پیشگیری بیا
1:04 از آنها عذرخواهی می کند و می گوید
1:07 او را به حال خود رها کن، زیرا به او امر شده است
1:11 تا اینکه بر بنی مالک بن النجار گذشت
1:15 پس حداکثر مبارک بود
1:18 سپس پیامبر صلی الله علیه و آله از آن نازل شد
1:22 بنابراین سفر او را تحمل کردم و او را به خانه خود آوردم
1:26 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
1:29 یکی با سفر
1:32 بنابراین او در خانه من با من ماند
1:35 تا اینکه حجره ی ام المؤمنین سعده رضی الله عنه ساخته شد.
1:40 مسجد النبی ساخته شد
1:44 و وقتی مردم حرفهای بیهوده زدند
1:47 در عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
1:51 همسرم به من گفت
1:54 آیا نمی شنوی مردم در مورد عایشه چه می گویند؟
1:58 گفتم بله و این دروغ است
2:02 آیا شما این کار را کردید؟
2:05 گفت نه به خدا
2:08 گفتم: به خدا عایشه از تو بهتر است
2:13 سپس کلام خداوند متعال بر ما نازل شد
2:16 اگر شنیدنش نبود
2:19 مردان و زنان مؤمن فکر می کردند
2:22 و به خودشان خوب گفتند
2:26 گفتند: این دروغ آشکار است
2:30 وقتی نزد عبدالله بن عباس آمدم
2:34 خداوند از آنها بصره راضی باشد
2:37 خانه اش را برای من خالی کرد و گفت
2:40 همان گونه که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کردم، با شما رفتار خواهم کرد
2:46 در تکریم من زیاده روی کرد
2:50 چقدر بدهی دارید؟
2:53 گفتم بیست هزار
2:56 پس چهل هزار و بیست مملوک به من داد
3:03 وقتی بیش از هشتاد سال داشتم
3:07 من برای رضای خدا برای تهاجم آماده شدم
3:10 مردم به خاطر پیری من را متوقف کردند
3:13 پس گفتم شنیدم خدای متعال می فرمود
3:18 برو جلو، چه سبک و چه سنگین
3:22 من خودم را نه سبک و نه سنگین نمی بینم
3:26 پس مرا حمل کردند
3:28 پس با یزید بن معاویه به سرزمین مولانا تاختم
3:32 ما قسطنطنیه را می خواهیم
3:35 اما مدت کوتاهی از رویارویی با دشمن نگذشته بود
3:40 تا اینکه مریض شدم و همین باعث شد نتونم بجنگم
3:44 سپس یزید به دیدار من آمد
3:47 او به من گفت: چیزی لازم داری؟
3:50 پس گفتم: سلام مرا به سربازان مسلمان بخوانید.
3:56 و به آنها بگو تا جایی که ممکن است به سرزمین دشمن بروند
4:02 و مرا با خود حمل کنند
4:04 و مرا زیر پای خود دفن کنند
4:07 در دیوارهای قسطنطنیه
4:11 سربازان مسلمان به خواسته من پاسخ دادند
4:15 و به وصیت من عمل کردند
4:17 به نیروهای دشمن، توپ پشت توپ فکر کنید
4:21 تا اینکه به دیوارهای قسطنطنیه رسیدند
4:24 و مرا با خود می برند
4:27 در آنجا برای من قبری حفر کردند و مرا در آن پنهان کردند
4:32 من کی هستم؟
4:49 بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
4:54 هنگامی که رسول می خواست یا می گفت، از پیامبر پیروی می کردند
4:59 آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
5:04 برخیز و یادشان در ما بزرگ است
5:10 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
5:15 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
5:20 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
5:25 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد