از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 34 از 290

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (34)

◉ 0 بازدید ⏱ 6:04 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00 توقف کنید
0:03 با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:12 یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:16 من از اصحاب بزرگ و از شجاعان و مکرها هستم
0:25 او پس از جنگ خندق به اسلام گروید و شاهد بیعت رضوان بود
0:30 من در روز حدیبیه محافظ شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله بودم.
0:38 علت اسلام این بود که گروهی از بنی مالک به اتفاق آرا تصمیم گرفتند هیئت هایی را نزد المقاوقس پادشاه مصر بفرستند.
0:46 به او هدایایی دادند تا از او مقداری پول بگیرند
0:51 بنابراین آنها تصمیم گرفتند با آنها بیرون بروند تا من چیزی از او بگیرم
0:57 با آنها راه رفتم تا وارد شدیم
1:01 به رهبر قوم بنی مالک نگاه کرد و به او نزدیک شد و او را نزد خود نشست و سپس از او پرسید.
1:09 همه شما از بنی مالک هستید. گفت بله به جز یک مرد و به من اشاره کرد
1:17 من در نزد او کوچکترین مردم بودم و او از هدایای آنان خشنود شد و به آنها ثواب داد
1:24 او یک چیز کوچک و غیرقابل ذکر به من داد و او را ترک کردیم
1:30 همراهانم برای خرید هدایایی برای خانواده‌هایشان به بازار رفتند، اما هیچ‌کدام با من ابراز همدردی نکردند.
1:40 پس با شراب بیرون رفتند و مشروب نوشیدند، پس پذیرفتند که آنها را بکشند
1:48 پس تظاهر کردم، سرم را بستم و گفتم: «نیازی به نوشیدن ندارم، اما به تو چیزی می‌دهم که بنوشی».
1:57 آنها منکر آن نشدند، بنابراین شروع کردم به نوشیدن چیزی به آنها و پر کردن فنجان از فنجان برای آنها
2:04 می نوشند و متوجه نمی شوند که مست به خواب رفته اند
2:09 به آنها حمله کرد و همه را کشت
2:13 سیزده مرد بودند و تو را با آنها بردند
2:18 بعد از این که این کار را کردم نتوانستم نزد مردمم برگردم
2:22 پس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه آمدم
2:27 دیدم او با دوستانش در مسجد نشسته است
2:31 پس سلام کردم و به او گفتم چه کرده ام
2:35 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند
2:39 اسلام شما را قبول داریم
2:42 ما از پول آنها چیزی نمی گیریم
2:45 زیرا این خیانت است و هیچ خیری در خیانت نیست
2:50 پس به دستم افتاد و گفتم
2:53 من آنها را در حین پیروی از دین ملی خود کشتم
2:57 سپس ساعت گذشت
3:00 ایشان رضی الله عنه فرمودند
3:03 اسلام مهمتر از آنچه پیش از آن بوده است
3:07 عمویم عروة بن مسعود پول داد
3:11 دیه برای آن مردم
3:15 من از اعراب بودم
3:17 و من در هیچ چیز نیفتادم
3:19 مگر اینکه راهی برای خودم پیدا کنم
3:22 و از آن عمر رضی الله عنه
3:26 از من در بحرین استفاده کنید
3:28 آنها از من متنفر بودند، پس عمر مرا منزوی کرد
3:31 آنها می ترسیدند که مرا به آنها برگرداند
3:34 او گفت که بزرگ ترین آنها یک مسیحی بود
3:37 اگر آنچه را که من به شما دستور می دهم انجام دهید
3:40 به ما برنگشت
3:43 گفتند انجام می دهیم
3:45 پس به ما چه دستوری می دهید؟
3:47 گفت: صد هزار درهم جمع خواهی کرد
3:50 تا آن را نزد عمر ببرم
3:53 پس به او می گویم
3:55 شاهزاده ما که او را بر ما منصوب کردی
3:58 در امانت خیانت کرد
4:00 این مبلغ از بیت المال به من پرداخت شد
4:04 صد هزار برایش جمع کردند
4:06 عمر آمد
4:08 این را به او گفت
4:10 پس عمر رضی الله عنه مرا صدا زد
4:13 و از من پرسید
4:14 پس گفتم
4:16 دروغ گفت یا امیرالمؤمنین
4:19 اما دویست هزار بود
4:22 او گفت
4:23 چه چیزی باعث شد این کار را انجام دهید؟
4:26 گفتم
4:27 کودکان و نیاز
4:29 و حالا
4:30 به بیت المال برگردانند
4:33 عمر به الاج گفت
4:35 شما چه می گویید؟
4:37 او گفت
4:38 خیر
4:39 به خدا قسم به تو ایمان خواهم آورد
4:41 به خدا نه کم و نه زیاد به من داد
4:45 اما این یک ترفند بود
4:47 تا به سوی ما برنگردد
4:50 به عمر نگاه کرد و گفت
4:53 من نمی خواستم این کار را انجام دهم
4:56 گفتم
4:57 شرور به من دروغ گفت
4:59 بنابراین من دوست داشتم او را شرمنده کنم
5:02 من کی هستم؟
5:05 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
5:10 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
5:14 وقتی قسمت بعدی میاد
5:17 انشاالله
5:19 بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
5:25 وقتی رسول را می‌جوید یا می‌گفت، از او پیروی می‌کرد
5:30 آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
5:35 تا زمانی که در میان ما هستند، یادشان بلند است
5:40 رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
5:45 آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
5:50 آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
5:55 و دنیای رویاها برایشان زیبا شد