از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 245 از 288

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (246)

◉ 0 بازدید ⏱ 4:56 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب قریش هستم
0:21 قبل از هجرت در مکه اسلام آوردم
0:24 او به شهر مهاجرت کرد
0:26 من یکی از داناترین و با فضیلت ترین زنان بودم
0:30 رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را زیارت می کرد
0:34 و با ما گفته می شود
0:36 برای این کار کمربند را به او اختصاص داده بودم
0:40 من این لباس و ملافه را نگه داشتم
0:43 که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن می خوابید
0:48 من از معدود کسانی بودم که خواندن و نوشتن را در دوران پیش از اسلام می دانستم
0:54 و با این حال من یک پزشک و فردی با کلاس بودم
0:58 پس پیامبر صلی الله علیه و آله خانه ای در مدینه به من داد
1:03 این خانه به مرکز علمی زنان تبدیل خواهد شد
1:08 به زنان مسلمان خواندن، نوشتن، طبابت و رقیه آموختند
1:14 بنابراین من اولین معلم اسلام خواهم بود
1:19 او جزو شاگردان من بود
1:22 حفصه بنت عمر
1:24 همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
1:28 من با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غزواتش بیرون می رفتم
1:34 پس زخم را التیام می دهم
1:37 اصحاب برای مداوا به خانه من می آمدند
1:41 روزی مردی از انصار با بیماری به نام النمله بیرون آمد
1:47 اینها زخم هایی هستند که در هر دو طرف ظاهر می شوند
1:50 به این دلیل نامیده می شود که بیمار درد را در محل زخم احساس می کند
1:55 انگار مورچه ای روی آن راه می رفت و گازش می گرفت
1:59 او را به من نشان دادند
2:01 نزد من آمد و از من رقیه خواست
2:04 پس به او گفتم
2:06 به خدا از زمانی که اسلام آوردم هیچکس را ارتقا ندادم
2:09 پس آن مرد نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت
2:14 پس بهش بگو چی گفتی
2:16 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا صدا زد
2:20 و او گفت
2:23 بنابراین من آن را به او نشان دادم
2:25 و او گفت
2:30 نوشتن را هم به او یاد دادم
2:33 عمر رضی الله عنه مرا در نظر مقدم داشت
2:38 او از من مراقبت می کند و من را بر زنان دیگر ترجیح می دهد
2:42 و از آن زمان
2:44 یک روز پیش او آمدم
2:46 آتیکا بنت اوسید را در خانه اش پیدا کردم
2:49 بنابراین با هم وارد آن شدیم
2:52 یک ساعتی با او صحبت کردیم
2:54 بنابراین او Pattern را صدا کرد
2:56 پس به من داد
2:58 او با سبکی متفاوت صدا زد
3:00 پس آتیکا را به او داد
3:02 آتیکا گفت
3:04 دستت مبارک عمر
3:06 اسلام را پذیرفتم
3:08 و من بدون او پسر عموی تو هستم
3:11 و برای من فرستاد
3:13 خودش اومد پیشت
3:15 پس بهتر از آنچه به من دادی به او می دهی
3:19 به او گفت
3:22 من جز برای تو آن را مطرح نمی کردم
3:25 وقتی ملاقات کردی
3:27 او اشاره کرد که به رسول خدا نزدیکتر است
3:30 خدا رحمتش کند و درود فرستد
3:33 من آن را به شما ارائه کردم
3:35 عمر بن خطاب رضی الله عنه روزی رسید
3:39 نماز فجر
3:40 بعد از کنارم گذشت و گفت
3:43 ای مادر سلیمان
3:45 من سلیمان را در نماز صبح ندیدم
3:48 پس به او گفتم
3:50 شروع کرد به نماز خواندن
3:52 چشمانش او را شکست داد
3:54 عمر گفت
3:56 چون نماز صبح را به جماعت شاهد هستم
3:59 من دوست دارم تمام شب بیدار بمانم
4:03 یک روز دو پسر را دیدم که برای پیاده روی می رفتند
4:08 و آهسته صحبت می کنند
4:10 پس گفتم این چیست؟
4:13 گفتند فراموشت می کنیم
4:16 بنابراین به آنها گفتم
4:18 به خدا اگر عمر حرف می زد گوش می دادم
4:22 اگر تندتر راه برود
4:24 اگر بزند، درد دارد
4:26 به خدا او واقعاً یک زاهد است
4:30 من کی هستم؟
4:36 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
4:41 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
4:45 وقتی قسمت بعدی میاد انشالله