از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 170 از 290

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (170)

◉ 0 بازدید ⏱ 6:14 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید و از صحابه و علما و بزرگان بیاموزید
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان فقرای مهاجر هستم.
0:25 من از بزرگان اهل سفاح و از گریه کنندگان هستم که خداوند با گفتار خود او را معذور کرد.
0:33 و نه کسانی که چون برای تحمل تو نزد تو می آیند، می گویند: برای تو چیزی نمی یابم، پس روی گردان.
0:43 آنها با چشمانی پر از اشک، غمگین از این واقعیت که چیزی برای خرج کردن ندارند، روی برگرداندند.
0:54 من در خانه یا مسافرت در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله می ماندم.
1:00 وقتی در تبوک بودیم، برای چیزی که نیاز داشتم رفتم
1:04 وقتی به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشتم، دیدم ایشان و مهمانانش مشغول شام هستند.
1:14 وقتی به او نزدیک شدم، گفت: از امشب کجا بودی؟ من به او گفتم، و دو مرد با من بیرون رفتند، بنابراین ما سه نفر بودیم، همه گرسنه بودیم
1:27 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد خانه شد و چیزی برای خوردن خواست ولی چیزی نیافت.
1:35 پس نزد ما بيرون آمد و بلال را صدا زد، اى بلال، آيا براى اين مردم شامى هست؟
1:44 گفت: نه، سوگند به کسی که تو را به حق فرستاد. گفت: ببین شاید چیزی پیدا کنی.
1:54 پس دلمه یکی یکی شروع به تکان دادن آن کرد و خرما و دو خرما افتاد تا اینکه هفت خرما را در مقابلش دیدم که درود خدا بر او باد.
2:07 بعد بشقاب را صدا زد و خرماها را در آن گذاشت و دستش را روی خرما گذاشت و بسم الله را گفت.
2:15 گفت: بسم الله بخور. پس خوردیم و من 54 خرمایی را که خورده بودم شمردم. آنها را آماده کرد و در دست دیگر خورد
2:28 و دو دوست، کاری که من انجام می دهم را انجام می دهند. ما راضی شدیم و دستمان را بالا بردیم و هفت خرما همان بود
2:39 پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی شام رفتم، در راه خدا تلاش کردم، در دنیا زاهد و از آن روی برگردانم.
2:52 اگر نگفته بودند که ابونجیح این کار را کرد و این را مثال می زد، همه اموالم را در راه خدا خرج می کردم.
3:03 سپس به یکی از دره های لبنان رفتم و خدا را عبادت کردم تا اینکه از دنیا رفتم. برخی از پیروان نزد من آمدند و گفتند:
3:14 ما به عنوان عیادت و بازگشت و نقل به نزد شما آمدیم، پس حدیثی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودید به ما گفتید.
3:25 به آنها گفتم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یک روز ما را به نماز صبح اقامه کرد و سپس نزد ما آمد.
3:35 پس خطبه‌ای بلیغ برای ما خواند که چشم‌ها را اشک می‌ریزد و دل‌ها را به وحشت می‌اندازد و گفته می‌شود یا رسول الله گویا خطبه‌ی وداع است.
3:49 پس او به ما چه تعهدی داد؟ فرمود: «به شما سفارش می‌کنم که از خدا بترسید و بشنوید و اطاعت کنید و اگر بنده‌ای به شما امر کند، پس از آن زنده می‌ماند».
4:05 او تفاوت زیادی می بیند، پس باید به سنت من و سنت خلفای راشدین پایبند باشید و با دندان های آسیاب خود به آن گاز بزنید.
4:20 و از چیزهای تازه اختراع بپرهیزید که هر امر تازه ای بدعت است و هر بدعتی گمراهی است.
4:30 یکی از شاهزادگان قبل از قسم خوردن، الاغی از غنایم به مردی داد. به آن مرد گفتم: «این مال تو نیست که بگیری و مال او نیست که به تو بدهد.»
4:43 انگار در جهنم بودی و آن را روی گردنت می بردی. مرد ترسید و الاغ را به شاهزاده برگرداند
4:52 وقتی تغییر حال و احوال مردم و اغماض آنها در حقوق را دیدم، خواستم خدا مرا پیش خود ببرد، دعا می کردم.
5:03 خدایا من پیر شدم و استخوانهایم سست شد پس مرا به نزد خود ببر. یک روز که در مسجد دمشق بودم، نماز می خواندم و دعا می کردم که مرا ببرند.
5:16 یکی از زیباترین مردان را دیدم که کت سبز ضخیم پوشیده بود و به من گفت: این چیست که با آن نماز می خوانی؟ گفتم: برادرزاده من چگونه نماز بخوانم؟
5:32 گفت: «خدایا کار نیک کن و به اجل برس.» گفتم: «این چه زیباست». بعد برگشتم و کسی را نیافتم، پس من کی هستم؟