از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 236 از 290

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (236)

◉ 0 بازدید ⏱ 5:23 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید
0:04 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12 یک چالش جدید از طرف من
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:22 جوانی آراسته به جوانی
0:25 پدرم در جوانی فوت کرد
0:28 من به عنوان یک یتیم بدون پول بزرگ شدم
0:31 بنابراین عمویم من را اسپانسر کرد
0:33 او مردی ثروتمند بود
0:35 او مرا با عشقی بزرگ دوست داشت
0:38 او به من پول دوش داد
0:40 تا اینکه ساده ترین جوان قبیله مان شدم
0:44 لباس شخصی من از شام می آید
0:48 من یک مادیان بی نظیر دارم
0:50 هیچ جوان عرب دیگری مانند او را ندارد
0:56 من در مورد اسلام شنیدم
0:58 به قلب ایمان افتاد
1:00 و محبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
1:04 پس اسلام آوردم و اسلام خود را پنهان کردم
1:07 منتظر همراهان مهاجر بودم
1:10 در راه مهاجرت به شهر
1:13 اگر کسی را پیدا کردی
1:15 با او روی پاهایم راه رفتم
1:18 من احکام دین را از او می گیرم
1:20 و قرآن را از او می آموزم
1:23 تا غروب آفتاب برسد
1:25 سپس به سوی قوم خود باز می گردم
1:28 من مشتاقانه منتظر یکی دیگر از روز بعد هستم
1:31 و غیره
1:32 دوست دارم عمویم به من سلام کند
1:35 که از من حمایت کرد و به من برکت داد
1:38 وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه آمد
1:43 من خودم را مشتاق مهاجرت کردم
1:46 من به خاطر عمویم نمی توانم این کار را انجام دهم
1:49 تا اینکه سال ها و صحنه هایی گذشت که من جای خودم بودم
1:54 بنابراین یک روز به عمویم گفتم
1:57 عمو
1:58 من مدتها منتظر مسلمان شدن شما بودم
2:01 اما می بینم که تو محمد را نمی خواهی
2:04 او مرا در اسلام تحقیر کرد
2:07 از دستم عصبانی شد و گفت
2:09 به خدا اگر از محمد پیروی کنی
2:12 چیزی که به تو دادم در دست تو نمی گذارم
2:16 جز اینکه من آن را از تو گرفتم
2:18 حتی اون دوتا لباس
2:21 پس گفتم
2:22 به خدا سوگند من پیرو محمد هستم
2:25 او پرستش سنگ و بت را ترک کرد
2:28 این چیزی است که من روی ران خود دارم
2:31 پس هر چه به من داد گرفت
2:34 تا اینکه لباسم را از تنم درآورد
2:37 پس مادرم آمد
2:39 بنابراین او را به دو قسمت تقسیم کردم
2:42 فرش پارچه ای ضخیم است
2:45 پس آنها را به عنوان کمربند و جامه گرفتم
2:49 سپس به شهر مهاجرت کردم
2:52 من هیچ غذایی ندارم
2:55 پیاده روی من را خسته کرد
2:57 بدنم ضعیف شد و رنگم پرید
3:00 تا اینکه شهر به زمان جادو رسید
3:03 پس در مسجد دراز کشیدم
3:06 سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را در نماز صبح امامت کرد
3:11 بعد از نماز شروع به نگاه کردن به چهره مردم کرد
3:15 او به من نگاه کرد و من را تکذیب کرد
3:18 گفت تو کی هستی؟
3:20 پس به او گفتم
3:22 گفت: نزدیک من بیا پایین.
3:25 بنابراین من انجام دادم
3:27 پس مهمانش بودم
3:31 او به من قرآن یاد می داد
3:33 بنابراین من بسیاری از آن را حفظ کردم
3:36 بیشتر وقتم را به او اختصاص می دادم
3:39 با پیامبر صلی الله علیه و آله شهادت دادم
3:42 جنگ تبوک
3:44 در راه بازگشت
3:46 خیلی مریض شدم
3:48 پس در راه پیاده شدیم
3:51 بیماری شدیدتر شد
3:54 تا اینکه روحم را گرفتم
3:58 عبدالله بن مسعود رضی الله عنه در آن شب از خواب بیدار شد
4:03 او نور ضعیفی را در لبه اردوگاه دید
4:07 به نزدیکترین آنها گفت
4:10 شاید از آنها غذا بگیرم
4:14 مردم خیلی گرسنه بودند
4:17 هکتار نور
4:19 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
4:22 او در قبر من فرود آمده است
4:24 و ابوبکر و عمر رضی الله عنهم
4:27 به من اشاره کن
4:29 و او می گوید
4:31 به برادرت نزدیک تر شو
4:34 وقتی مرا برای بدبختی در قبر آماده کرد
4:37 ایشان رضی الله عنه فرمودند
4:40 خدایا ازش راضی شدم
4:44 دور از آن
4:46 سه بار گفت
4:49 ابن مسعود رضی الله عنه گفت
4:52 کاش من صاحب سوراخ بودم
4:56 من کی هستم؟
4:58 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
5:06 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
5:10 وقتی قسمت بعدی میاد انشالله