از مجموعهٔ من أنا؟
· درس 88 از 288
تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (88)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کنید
0:03
با صحابه و علما و حق تعالی آشنا شد
0:12
یک چالش جدید از طرف من
0:16
من از اصحاب مهاجرین هستم
0:23
من در سال هفتم هجری اسلام آوردم
0:26
او در سفر و اقامت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را همراهی می کرد
0:32
خیبر و تهاجمات بعدی با او شاهد بود
0:36
در جنگ های مرتدین شرکت داشت
0:39
و در فتوحات اسلامی
0:42
او به عبادت و زهد در این دنیا معروف بود
0:46
من جوانی در مکه بودم
0:50
زمانی که مردم دعوت شدند تا به منطقه تانیم خارج از حرم بروند
0:55
برای شهادت مصر آخو بیب بن عدی رضی الله عنه
1:00
بعد از اینکه خائنانه اسیرش کردند
1:02
من از آن حادثه متاثر شدم
1:05
آنچه از محبت خبیب به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم و شاهد آن بودم، برایم طنین انداز شد.
1:13
او اعتقاد خود را به دین اسلام عمیق تر کرد
1:17
این دلیل اسلام من بود
1:20
و اینک امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در حمص است.
1:26
پس نزد او رفتم و از امارت متنفر بودم
1:30
سپس از خانواده او پرسید که چگونه با آنها هستم
1:34
مردم حمص از من به خوبی یاد کردند
1:37
اما از چهار مورد به او شکایت کردند
1:41
پس عمر رضی الله عنه مرا صدا زد
1:44
و به آنها گفت: آنچه دارید به حاکم خود بدهید
1:49
گفتند تا روز روشن نزد ما نمی آید
1:55
عمر در این باره از من پرسید
1:58
گفتم: به خدا قسم از ذکر آن متنفر بودم.
2:03
اما چون خانواده من خدمتکار ندارند
2:07
خمیرمو ورز میدم بعد میذارم تخمیر بشه
2:12
بعد نانم را می پزم و بعد برای نماز صبح وضو می گیرم
2:16
سپس نزد مردم برو
2:19
عمر گفت: دیگر از چه شکایتی؟
2:23
گفتند شب جواب ما را نمی دهد
2:27
پس گفتم: روز را برای آنها و شب را برای پروردگارم قرار دادم.
2:33
عمر گفت دیگر چه؟
2:36
گفتند در ماه یک روز پیش ما نمی آید
2:41
گفتم بنده ای ندارم که لباس هایم را بشورم
2:46
من جز لباسی که می پوشم لباس دیگری ندارم
2:49
لباسم را می شوم و منتظر می مانم تا خشک شود
2:54
در پایان روز به سراغ آنها می روم
2:59
عمر گفت: دیگر از چه شکایتی؟
3:03
می گفتند هر از گاهی غش می کند
3:08
او در جمع اعضای شورای خود غایب است
3:11
پس گفتم مصر را با اخو بیب رضی الله عنه در مکه شاهد بودم
3:17
در آن روز من از مشرکان خواهم بود
3:21
قریش او را بر چوبی به صلیب کشیدند
3:24
جسدش را تکه تکه کردند تا مرد
3:30
هر وقت به آن صحنه اشاره کردم دیدم
3:34
یاد ترکی نصره خبیب افتادم
3:37
از ترس خدای متعال می لرزم
3:41
و به کسی که به من خیانت می کند خیانت می کند
3:44
عمر گفت: ستایش خدایی را که مرا از تو ناامید نکرد.
3:51
پس از مدتی هیئتی از مردم حمص نزد خلیفه در شهر آمدند
3:57
عمر به آنها گفت
3:59
نام بیچارگانت را برایم بنویس
4:02
پس برای او کتابی نوشتند که شامل نام فقرا بود
4:07
و اسم من را روی آن گذاشتند
4:09
عمر گفت: این کیست؟
4:12
گفتند این شاهزاده ماست
4:15
او گفت: "و شاهزاده شما فقیر است."
4:19
گفتند بله
4:21
عمر تعجب کرد و گفت:
4:23
شاهزاده شما چگونه می تواند فقیر باشد؟
4:26
بخشش او کجاست؟
4:28
معیشتش کجاست؟
4:30
گفتند یا امیرالمؤمنین!
4:33
او چیزی نمی گیرد
4:35
او تمام بخشش خود را صرف ما می کند
4:39
عمر گریه کرد
4:41
سپس هزار دینار گرو گذاشت
4:43
بنابراین او آن را بسته بندی کرد و برای من فرستاد
4:46
و او گفت
4:48
باشد که آرامش از من بیاید
4:50
و به او بگویید
4:52
امیرالمؤمنین این پول را برای شما فرستاد
4:56
پس برای نیازهای خود از او کمک بگیرید
4:59
پس رسول او را نزد من آورد
5:01
پس به دینارها نگاه کردم
5:03
بنابراین من شروع به پس گرفتن آن کردم
5:06
و در صبح
5:08
همه اش را برای رضای خدا خرج کردم
5:12
من کی هستم؟
5:15
پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
5:19
پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
5:22
وقتی قسمت بعدی میاد
5:25
انشاالله
5:27
بهترین موقعیت ها و نمونه های قرن ها
5:33
اگر پیغمبر میخواست یا میگفت، از پیامبر پیروی میکرد
5:38
آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
5:43
یاد آنها در ما بلند است
5:48
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
5:53
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
5:58
آنها زندگی خود را پر از غرور در اعمال خود کردند
6:03
و عالم خودپسندی بر آنها آشکار شده است