از مجموعهٔ من أنا؟
· درس 45 از 290
تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (45)
صوت ترجمهشده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش میشود. متن زیر بهطور کامل ترجمه شده است.
0:000:00
متن کامل
ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:00
توقف کن و از صحابه و علما و حق تعالی یاد کن
0:12
یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:16
من یکی از اصحاب زن هستم
0:21
خداوند قرآنی نازل کرد تا بر من تلاوت شود
0:25
دلیلش این است که شوهرم عوسه بن السامط رضی الله عنه
0:30
یک روز با من قهر کرد و گفت: تو مثل پشت مادرم هستی.
0:36
بعد خواست مرا ببیند
0:39
پس به او گفتم: نه، سوگند به کسی که جان من در دست اوست
0:43
بعد از اینکه گفتم حرفم را با من تمام نکن
0:47
تا زمانی که خداوند ما را با حکمت خود قضاوت کند
0:50
سپس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم
0:56
بنابراین او در دستان من نشست
0:58
پس آنچه را که از شوهرم شنیده بودم به او گفتم
1:01
شروع کردم به شکایت از او به خاطر رفتار بدش
1:05
سپس آنچه را که در مورد ظهار به من گفت، به او گفتم
1:09
ایشان رضی الله عنه فرمودند
1:12
من تو را برای او حرام نمی بینم
1:15
پس گفتم یا رسول الله
1:18
من پیر شده ام و استخوان هایم ضعیف شده اند
1:22
و بچه دارد
1:24
اگر آنها را به او بسپارید، گم می شود
1:27
اگر آنها را نزد خود نگه دارم، گرسنه می شوند
1:30
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع به گفتن کرد
1:35
من تو را برای او حرام نمی بینم
1:38
من با رسول خدا صلی الله علیه و آله بحث می کردم
1:43
به خدا من جای خود را ترک نکرده ام
1:46
تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله بیهوش شد
1:50
چه وحی او را پوشانده بود؟
1:53
سپس از او پنهان شوید
1:55
او به من گفت
1:57
خداوند قرآنی درباره تو و همراهت نازل کرده است
2:01
سپس علی صدر سوره مجادله را قرائت کرد
2:05
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود
2:09
بگذار برده اش را آزاد کند
2:12
پس گفتم یا رسول الله
2:14
او چیزی برای آزاد کردن ندارد
2:17
او گفت
2:18
بگذارید دو ماه متوالی روزه بگیرد
2:21
پس گفتم
2:23
به خدا او شیخ بزرگی است
2:26
روزه چیست؟
2:28
او گفت
2:29
بگذارید شصت فقیر را سیر کند
2:32
پس گفتم
2:34
به خدا، ای رسول خدا
2:36
اون اینو نداره
2:39
پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به من خرما داد
2:44
و او گفت
2:45
برو از طرف او به او صدقه بده
2:49
سپس از پسر عموی خود تقاضای خیر کنید
2:52
بنابراین من انجام دادم
2:53
و یک روز
2:55
خلیفه عمر بن خطاب رضی الله عنه از مسجد خارج شد
3:00
و با او جرود العبدی است
3:02
او یکی از اصیل ترین اعراب است
3:05
عمر من را در پشت جاده دید
3:08
پس سلام کرد
3:10
او پاسخ داد: سلام بر او.
3:12
بعد گفتم
3:13
او عمر است
3:15
دیدم در سوق اوکاد به عمیر زنگ زدی
3:20
با چوب خود پسرها را وحشت زده کنید
3:22
روزها نگذشت که او را عمر نامیدند
3:27
آنگاه روزها نگذشت که امیرالمؤمنین علیه السلام نام گرفتم
3:32
پس در شبان از خدا بترسید
3:35
او می دانست که او کسی است که از تهدید می ترسد
3:38
نزدیک به او بسیار دور
3:40
و هر که از مرگ بترسد
3:42
ترس از دست دادن
3:44
الجارود به من گفت
3:46
در مورد امیرالمؤمنین(ع) بسیار گفته اید
3:50
عمر به او گفت
3:52
رها کن
3:53
آیا او را نمی شناسید؟
3:55
این همان چیزی است که خداوند از بالای هفت آسمان شنید
4:00
عمر به خدا سزاوارتر است که به او گوش دهد
4:04
من کی هستم؟
4:06
پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
4:11
پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
4:16
وقتی قسمت بعدی میاد
4:19
انشاالله
4:24
موقعیت ها و مثال ها
4:27
وقتی رسول را میجوید یا میگفت، از او پیروی میکرد
4:32
آنها اینجا بودند که ابرهای زندگی ما را آبیاری می کردند
4:37
یاد آنها در ما بلند است
4:42
رفتند و سوالی در ذهنم انداختند
4:47
آیا ستاره ای مانند آنها در آسمان و تپه های آن وجود دارد؟
4:53
زندگی خود را پر از غرور در امرار معاش کردند
4:58
و جهان نفس برای آنها آشکار شده است