از مجموعهٔ من أنا؟ · درس 130 از 288

تعرف على الصحابة والعلماء والأعلام | من أنا؟ | الحلقة رقم (130)

◉ 0 بازدید ⏱ 4:53 صدای اصلی (عربی)
صوت ترجمه‌شده برای این درس هنوز در دسترس نیست — ضبط اصلی عربی پخش می‌شود. متن زیر به‌طور کامل ترجمه شده است.
0:000:00

متن کامل

ترجمهٔ ماشینی — ممکن است خطا داشته باشد
0:01 توقف کنید
0:04 با اصحاب و علما و بزرگان آشنا شد
0:12 یک چالش جدی برای اینکه من هستم
0:16 من از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم
0:23 وطن بنی اسلم را ترک کردم و به مدینه هجرت کردم
0:28 من شاهد بدر و همه صحنه ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بودم
0:34 من از فقرای سفاح بودم
0:37 پس به پیامبر صلی الله علیه و آله متعهد شدم
0:41 من خیلی عاشقش بودم و خیلی دوست داشتم بهش خدمت کنم
0:46 حتی شبانه روز پیشش بودم
0:51 در حضور او، سفرها و تمام فتوحات او
0:55 شب دم در اتاقش ماندم
0:59 شاید او رضی الله عنه نیاز به چیزی داشته باشد
1:03 او مرا در خدمتش می یابد
1:06 یک شب
1:08 خانه ای درب حجره رسول خدا صلی الله علیه و آله
1:13 وقتی شب از خواب بیدار شد
1:16 وضو و حاجتش را برایش آوردم
1:19 می خواست به من جایزه بدهد
1:21 او به من گفت
1:23 از من بپرس که چه نیازی داری
1:25 پس گفتم
1:26 ای رسول خدا
1:28 از شما می خواهم که در بهشت شما را همراهی کنید
1:32 ایشان رضی الله عنه فرمودند
1:35 یا در غیر این صورت
1:37 گفتم
1:38 اوست که ای رسول خدا
1:41 و او گفت
1:42 پس با سجده زیاد به خودت کمک کن
1:46 او رضی الله عنه روزی به من گفت
1:51 ازدواج نمیکنی؟
1:53 پس گفتم
1:54 آری یا رسول الله
1:56 اما من چیزی برای ازدواج ندارم
2:00 او به من گفت
2:02 نزد شخصی از انصار برو
2:04 بگذار دخترش را با تو ازدواج کند
2:07 پس نزد او آمدم و گفتم
2:09 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
2:12 او به شما دستور می دهد که با دخترتان ازدواج کنید
2:15 و او گفت
2:17 به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوش آمدید
2:21 رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمی رود
2:25 مگر اینکه به آن نیاز داشته باشد
2:27 پس با من ازدواج کرد
2:29 او برای اظهاراتم از من مدرک نخواست
2:32 و هیچی از مهریه
2:35 پس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و به او گفتم
2:40 و من گفتم
2:41 ای رسول خدا
2:43 شما به سراغ مردم شریف آمده اید
2:45 آنها با من ازدواج کردند و هیچ اطلاعاتی از من نخواستند
2:49 من مهریه ای ندارم که به آنها بدهم
2:53 پس رسول خدا صلی الله علیه و آله با اصحاب صحبت کرد
2:58 برای من وزن دو سنگ طلا جمع کردند
3:01 و برای ما غذا درست کردند
3:04 الانصاری گفت
3:06 این خیلی خوب است
3:09 رسول خدا صلی الله علیه و آله به من زمین داد
3:13 به ابوبکر رضی الله عنه زمین داد
3:17 ما در مورد مرزهای زمین اختلاف نظر داشتیم
3:20 ابوبکر چیزی را به من گفت که من از آن متنفر بودم
3:24 بعد پشیمان شد
3:26 او به من گفت
3:28 او نیز به من پاسخ مشابهی داد تا قصاص شود
3:33 گفتم که ندارم
3:35 پس ابوبکر رضی الله عنه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت.
3:41 و من به دنبال او راه افتادم
3:43 او رضی الله عنه به من گفت
3:46 تو و دوستت چطور؟
3:49 عرض کردم یا رسول الله
3:51 اینطور بود و همینطور بود
3:54 او یک کلمه به من گفت که از آن متنفر بودم
3:57 سپس گفت
3:59 همانطور که گفتم بگو تا عذاب شود
4:04 بنابراین من رد کردم
4:05 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
4:09 بله
4:10 به او پاسخ نده
4:12 اما بگو
4:14 خداوند تو را ببخشد ابوبکر
4:17 خداوند تو را ببخشد ابوبکر
4:20 سپس ابوبکر رضی الله عنه در حالی که گریه می کرد رفت
4:26 من کی هستم؟
4:28 پاسخ های خود را در نظرات زیر ویدیو با ما به اشتراک بگذارید
4:36 پاسخ صحیح را در نظرات تایید خواهیم کرد
4:40 وقتی قسمت بعدی میاد انشالله